چشم هایش ، چشم هایش ، چشم هایش ..

  • پنجشنبه ۱۶ شهریور ، ۱۲:۰۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۱۶ بازدید

محکم به پای باباش چسبیده بود و با صدای بلند سوال میکرد . بابا کجاییم الان ؟ تو مترو عزیزم . جا نیست بشینیم ؟ نه پسرم شلوغه دوتا ایستگاه دیگه پیاده میشیم . دیگه سوال نکرد و همونطوری به پای باباش چسبیده بود . چند ثانیه ایی نگاش کردم و خواستم بلند شم تا جامو بهشون بدم که نفر رو به روییم پیش قدم شد و این کارو کرد . آروم رفتن به سمت صندلی ، دستش هنوز به پای باباش بود و وقتی نشست روی صندلی خیره شد به جلوش . چشم از چشماش برنمیداشتم و محو تماشاش بودم . ولی چرا ؟ چرا خیره شده بودم بهش ؟ هیچ صدایی رو نمیشنیدم جز صدای حرف زدن اون کوچولو با باباش . سوال پرسیدنش دوباره شروع شد و بابا با حوصله همه چیز رو براش توضیح میداد . دست فروش ها میومدن و خط نگاهمو قطع میکردن و وقتی دور میشدن باز خیره میشدم بهش . یکیشون از دور صداش میومد ؛ چراغ های رقص نور مخصوص چشن ها و مهمونی های شما ، با کیفیت و زیبا ، حتی قابل استفاده برای اتاق خواب بچه ها .. نزدیک شد و صداش واضح تر شد ، رقص نورهای ... گوش های پسر تیز شد ، بازوی بابارو فشار داد و گفت بابا اینا چیه ؟ لامپ عزیزم ، نور میده . قشنگه ؟ آره پسرم نورهای رنگی میده . دستفروش نزدیک شد و یکیشو داد بهش ، پسر لمسش کرد و لبخند زد ، گفت بابا چطوری کار میکنه این ، بابا دستشو گرفت و گذاشت روی دکمه اش ، اینجاست ، اینو بزنی روشن میشه . دکمه رو فشار داد و نورهای رنگی کل صورتشو روشن کردن ، فضای مترو و صورت همه مسافرا که سکوت کرده بودن و محو تماشای ذوق های پسر بودن هم مثل دونه های الماس میدرخشید ..
چشم هاش شاید نابینا بود ، ولی انعکاس رنگ ها توی سیاهی قرنیه اش قشنگترین رقص دنیا بود .. نیم ساعت تمام نگام روی صورت مثل ماهش بود و اشک هام از گونه هام سر میخورد و پایین می افتاد . شاید نه فقط من ، تمام مسافرای قطار توی دلشون اشک میریختن و با چشم های بارونی ذوق های روشن پسرک رو نگاه میکردن ..
خدایا ! میشه چشم هاشو بهش برگردونی ؟ اون بیشتر از ما آدم ها لایق این چشم هاس ..
پی نوشتـــ :
تحریم شدیم ؟ نقدی ؟ نظری ؟ فکر کنم نوشته هام دیگه خریدار نداره که کامنت پست هام اومده زیر 4 ، 5 تا ..

تعداد نظرات این پست [ ۲۲ ] است ...

۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۱۶
تحریم جدید جز همون تحریک گوگل آنالیز چیز دیگه ای فکر کنم نباشه که اگر بود رسانه ای میشد، پس با خیال راحت پست بدهید :دی
مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۵۴
حله آقا :دی
۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۲۲
آخ...
نمیدونم بگم بیچاره است که نمیتونه زیبایی های این دنیا رو ببینه یا نه خوش به حالش که نمیتونه بدی ها رو ببینه!
مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۵۴
کاش میدید ، حتی زشتی هارو ، سیاهی خیلی دردناکه ..
۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۴۵
می‌خونیم و کیف می‌کنیم. یه وقتایی یه پست انقدر کامله که حرفِ اضافه‌ای نمی‌مونه. شاید بشه یه لبخند کامنت داد فقط :)


مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۵۴
ممنون حنای عزیز ..
۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۱۸
صحنه ای که خیلی ها البته که ندیدن:)
خیلی ها نابینا هستن، همون هایی که ذوق و شوق پسر بچه رو ندیدن مثلا:)
مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۵۴
به این توجه نکرده بودم تا حالا ..
۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۰۴
اشکمون در اومد اقا..!

مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۵۳
خیلی دردناک بود خیلی ..
۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۰۸
خدایا:)
لطفاً،بینایی این کوچلوروبرگردون؟
خدایا،شکرت که میتونم جلوموببینمم:)

😢😢
مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۵۳
الهی شکر ..
۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۰۲
چه پست دوست‌‎داشتنی‌ای بود، نمی‌تونم بگم حسم چی بود اما خیلی عمیق چند لحظه‌ای فقط خیره به روبه‌روم موندم...
مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۵۳
مخلصم رفیق ..
برای خودم دیدن این صحنه به شدت دردآور بود ..
۱۶ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۴۸
امیدوارم همیشه زندگی پسرک شاد باشه،
بعضی از صحنه ها عجیب با دل آدم کار داره

زیبا نوشتید عالی بود
مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۷
ممنون لطف داری ..
۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۳۶
چه‌قدر اون پدر صبوره... 
مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۵
خیلی خیلی ..
۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۵۴
وقتی به آخرش رسیدم، برگشتم چند خط بالاتر، چون باورم نمی شد این داستان، این پایان رو داشته باشه...
ممنون، عالی بود نوشته‌تون :)
مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۵
کاش واقعا یه داستان بود ..
۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۲۴
مهم نیست!
بنویس!
مهم‌ترین تاثیر نوشتن، تاثیریه که روی خود آدم می‌ذاره ؛)

مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۵
کاملا موافقم ..
تنها دلیل نوشتنم هم همینه ..
۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۵۶
دنیای بی رحمیه! شاید هم خوبه که زیبایی های دنیا را لمس میکنه اما زشتی هاشو نمیبینه‌! 
مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۴
خیلی بی رحم ..
۱۸ شهریور ۹۶ ، ۰۴:۰۱
چشمایی که می بینه ولی انگار نمی بینه...

مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۴
کاش میدید ..
۱۸ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۲۳
اول فکر کردم پسره مثلا روستایی بوده مترو دیده تعجب کرده، نکته ی خیلی ضایع اینجاست که منم تا حالا مترو سواز نشدم:| به نظرم دفعه ی اولی که سوار بشم یه فیلم کمدی تمام باشه:))
بعضی وقتا بعضی از نابیناها رو میبینم والا هم استعداد و تواناییشون از ما بالاتره هم به نظرم برای دیدن دنیا لایق ترن.
الهی شکر.
+عیدتون مبارک
یاعلی
مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۴
چیز باحالیه مطمئنم خوشتون میاد سوار شین ..
ممنون همچنین برای شما ..
۱۸ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۳
خیلی درناکه 
خیلی ها که نباید خیلی چیزا رو نداشته باشن چون لایقش نیستن ، دارن و عده ای .....
هعی وای من
ما که از دسته کامنت گذارانیم خخخخخخ ، طرف دارتیم :)
مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۳
واقعا هم لایقش نیستن :)
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۵۰
درود بر شما
باران می بارد - از آسمان دل مردمانی که می دانند باید یکدیگر را دوست داشته باشند اما قدرت ابراز آن را ندارند یا اینکه بلد نیستند چگونه دوست داشته باشند .
دوستی دارم نازک تر از برگ گل - نازنین - مهربان - خانم - دوست داشتنی و قدری هنرمند - این دوست من بسیار توانمند است و پاکیزه نگاهش که می کنی همه وجودش از چادرش گرفته تا کفشش برق می زند . صورتش مهربان و با روشنای دلش نگاهم می کند . گهگاه از رفتار مردم گله می کند . به ندرت به تنهایی جایی می رود اگر هم برود باید با آژانس باشد . چند قدم بیشتر تنها نمی رود اما همان چند قدم هم دلش از دلسوزی های مردم به تنگ می آید .
دلم نمی آید برایتان رفتار نا خوشایند و ترحم مردم را نسبت به او بازگو کنم اما همین را می دانم که توانایی های او بسیار است و چشم دلش آنقدر بیناست که گهگاه فراموش می کنم از روشنایی دل برای دیدنم بهره می گیرد .
در پناه مهر خدای بزرگ و بی همتا شاد و خرسند باشید و روزگارتان به روشنایی قلب خورشید ( آمین)
مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۲
ممنون رضوی عزیز خیلی استفاده میکنم از کامنت هات ..
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۲۸
خیلی قشنگ نوشته بودی، دلم سوخت
مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۲
ممنون رفیق ..
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۲۶
اقاااای برادر...
زدی گمم کردی...
:))
مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۲
جان ؟ کی ؟ من ؟
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۴۳
برای ماهی های کوچک و پاک ، برکه امن ترین جاست . هر چقدر هم که حسرت اقیانوس را در دل تازه نگه دارند و بغضشان بزرگ باشد ، غم در برکه بهتر از دریده شدن در اقیانوس است . 
معصومیت چشمانش حیف بودند برای دیدن زشتی های پیش رو. برای او برکه بهتر از اقیانوس است..
مسعود
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۱
ممنون خیلی خوب بود ..
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۰۳
ولی من برای باباش بیشتر ناراحت شدم :(

+من که همیشه میخونم :) کامنت ننوشتن دلیل بر نخوندن نیست دی:
مسعود
۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۲۱
برای اون که دردناک تره ..
ممنون که هستین ..
۲۲ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۵
دکتر کاش داستان بود و حقیقت نداشت.
مسعود
۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۴۹
ای کاش و ای کاش ..
۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۵۹
فوق العاده بود
منم دوبار خوندمش هر دوبارم بغضم گرفت 
مسعود
۲۷ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۵۷
ممنون زینگولی جان ، لطف داری ..

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">