پنج شنبه های کودکی !

  • پنجشنبه ۸ مرداد ، ۱۵:۱۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۱۸ بازدید

همیشه عاشق پنج شنبه ها بودم ! چون فرداش جمعه بود و میشد شبش یکم بیشتر بیدار موند و قایمکی وقتی بابام خوابید تلویزیون رو روشن کرد و فیلم دید ! اینقدر چشم هامو به زور باز نگه میداشتم که یک ثانیه ش رو هم از دست ندم چون واقعا هفته ای یه بار بود این ماجرا برامون ! همیشه یه کف دست نون هم با از تو جا نونی کش میرفتم و میذاشتم زیر تشکم با موقعه عملیات بخورم ! وای که چقدر بهم مزه میداد ...
شاید اگر اجازه داشتیم بیدار بمونیم و با صدای بلند تلویزیون نگاه کنیم اینقدر بهمون مزه نمیداد . یادمه در اتاق پذیرایمون وسطش شیشه داشت و برای اینکه نور ازش رد نشه و معلوم نشه که ما بیداریم یه پتو مینداختیم روی در . اون موقع ها کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بودم ( سال 79 - 80 بود فکر کنم ) و برنامه های تلویزیون هم محدود بود ! یعنی ساعت از 2 که رد میشد برفک پخش میکرد و میفهمیدیم که دیگه باید بخوابیم . سریع تلویزیون رو خاموش میکردم و پتو رو هم از روی در بر میداشتم و میرفتم تو رختخوابم .
بعضی شب ها هم بود که با کلی ذوق از کانال یک میزدم میرفت جلو تا میرسیدم به پنج که اون سال ها آخرین کانال بود و میدیدم هیچی نداره ! نه فیلمی نه سریالی ! یا یه مستند از جنگیدنه حیوون های تو آفریقا پخش میکرد یا سخنرانی راجع به مسایل سیاسی که همین الان هم بهش علاقه ندارم چه برسه تو سن نه ده سالگی ! خلاصه تیرم به سنگ میخورد و دست از پا درازتر میخوابیدم .
یادش بخیر ! چقدر همه چیز رنگی بود ! الان کیفیت تلویزیون ها شده HD و 4K و فلان ولی دل ها اون خوشی و کیفیت قدیم رو نداره ! همه چیز خلاصه شده تو موبایل و تبلت و وسایل ارتباطی که هر شب باید چند ساعت سرمون توش باشه تا خوابمون بگیره .
به قول بابام ! قدیما شاید خیلی تفریحات نبود و زندگی ها سخت بود ، ولی عوضش دل ها خوش بود ...
دل نوشتـــ :
فقط بزرگ شدیم ، از میان آن همه آرزوهای دوران کودکی ...

تعداد نظرات این پست [ ۲۳ ] است ...

۰۸ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۲۲
"آرزو ها " نه 'آروزها " !!
باتشکر.
مسعود
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۵
جان ؟ متوجه نشدم !
۰۸ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۲۴
Like

داری عالی بید
مسعود
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۵
ممنون از شما ...
۰۸ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۴۲
همسن هستیم به نظرم. ...
من دوره راهنمایی یواشکی بیدار می موندم تلویزیون میدیدم خیلی میچسبید. ...
مسعود
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۴
تو همین حدودهام که شما میگی :دی
۰۸ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۵۰
تو خونه ما بعدازظهرهای جمعه این دردسر داشتیم،مامانم میگفت باید بخوابین،من دوست داشتم برنامه کودک ببینم،از اون بدتر باید خواهرم میخوابوندم تا سر و صدا نکنه وگرنه کارتون از دست میدادم،الکی خودمو به خواب میزدم وقتی مطمئن میشدم خوابه،نقشه عملی میکردم
مسعود
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۴
چه جالب ! پس همه یه دوره از این داستان ها داشتیم ...
۰۸ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۵۵
هعــــــی...
البته من هنوز بزرگ نشدم :|
ولی خو با این پستتون کیفم گرفت فاز غمگین بردارم :|
مسعود
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۳
منم هنوز همون سنم به نظر خودم ...
۰۸ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۴۵
این همه تو توضیحاتی که درباره خودتون داده بودین گفته بودین سال فلان
بیست و اندی سال
بعد الان کفتین سال هشتاد چهارم ابتدایی بودین سنتون معلوم شد^_^
منم از این کارا زیاد میکنم
مامانم میگه میفهمه من بیدار میمونم!
شاید مامان شما هم میفهمیده^_^
مسعود
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۲
حدودشو گفتم ! من معمولا سنمو به کسی نمیگم :دی
یادش بخیر دورانی بودا ...
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۰۵:۲۶
ولی با همه این محدودیت ها ،جالبه وقتی از بچگی حرف میزنیم ی شور و هیجان خاصی داریم،واسه نسل جدید این چیزا غریبه،بعضی وقت ها بهمون میخندن
پی نوشت: لذت هر چیز در حسرت اون چیزه😊
مسعود
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۰۶
واقعا باهاتون موافقم !
شاید همچین چیز خاص و عجیبی هم نبوده باشه ولی برامون خیلی لذت بخشه ...
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۴۱
من نه بچه ی خوبی بودم ١٠ شب حتی تو مهمونی هم بودیم من ناخواسته خوابم میبرد
اون زمان ما یه تلویزیون اضافی داشتیم اونم تو اتاق من بود
خیلی کیف میداد
مسعود
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۰۵
خوش به حالت ! من هیچوقت نتونستم خانواده رو متقاعد کنم برای خریده تلویزیون اضافی تو اتاقم :))
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۵۸
واقعا هم همینه
مسعود
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۰۵
کاملا !
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۰۰
لینک شدید
لینک کنید
مسعود
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۰۰
چشم ، ممنون ...
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۳۰
یادش به خیر.....ما بیدار میموندیم با داداشم آتاری بازی میکردیم....بعضی وقتا که داغ میشد میذاشتیمش تو یخچال تا زودتر خنک شه و دوباره بتونیم بازی کنیم......واقعا یه لحظه دلتنگ شدم......این روزا زندگیم شدیدا تکراری شده.....
مسعود
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۰۰
ایول به این نبوغ شما !
منم آتاری داشتم !
عموم برای تولدم خریده بود هزار تومن !
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۴۵
http://nimeyenima.blog.ir/1394/05/06/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%A7

اینم قصه‌ی بزرگ شدن ما !
مسعود
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۵۷
حتما یه نگاهی بهش میندازم ...
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۰۰
اصلن اون موقه ها جمعه برنامه کودک عالی بووووووود
فیلم سینماییاشم خوب بود ://///
مسعود
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۵۵
همه شب ها مخصوصا تابستون شب ها فیلم سینمایی میذاشت عالی بود ! شاید چون برنامه ها محدود بود شایدم ما بچه بودیم برامون لذت داشت ...
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۲۴
ما سر فوتبال با خانواده همیشه مشکل داشتیم :))
پدر= اخبار
مادر= برنامه اشپزی
من = فوتبال
البته الان خدا رو شکر مشکل حله
مسعود
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۴۴
خدارو شکر شما دیگه خودت خونه زندگی داری :))
۱۰ مرداد ۹۴ ، ۰۳:۱۵
یه جورایی این خاطرات مشترکِ بین همه‏ی آدمها! :))
این روزا رو همه تجربه کردن!
مسعود
۱۱ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۱۸
دقیقا همینطوره داداش ...
۱۱ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۴۱
سلام سلام سلام
حال و احوال ؟خوبی؟
اره پنچشنبه ها دوست داشتی هستن وخصوصا بخاطر فرداش که جمعه است

نمیتونم بگم اره ، اره یادمه واینطورر چیزا چون بچه ام (کلا به اون سال ها نمیخوره خاطراتم)
اما درکل من بچگی ام با خاله شادونه بود(اون موقع برنامه خوبی بود فقط هم یه خاله شادونه بود الان دیگه متنفرم از خاله شادونه)

ولی جدی من هیچ خاطره کاملی از بچگی ام ندارم
مسعود
۱۱ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۱۵
خاله شادونه ؟! سنت چقدر کمه پس :دی
۱۱ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۰۳
من که تو سن سال اون موقع شما بودم تلویزیون ساعت11شب تعطیل میشد! اونم با یک سخنرانی! و ما کف کرده می خوابیدیم.
اون سالها بهترین برنامه ها اینا بودن:
1- ورزش و مردم هفته ای یک بار با مجری گری آقای شفیع فکر کنم شبای یکشنبه بود
2-ورزش 2هفته ای یک بار از شبکه ی دو ک مجریش یادم نیست
3-دیدنیها از شبکه دو مجری آقای جلال مقامی
4- فوتبال بصورت خیلی غیر مستقیم( باچند روز تاخیر!) اونم مربوط به دسته دو .
5-برنامه کودک پر از برنامه عروسکی از شبکه های یک و دو بصورت هر روز.
6-اخبار به مدت 2ساعت از شبکه ی یک و نیم ساعت از شبکه ی دو درباره جنگ تحمیلی.
7- سریال و فیلم سینمایی هفته ای یک شب از هر دو شبکه.
مسعود
۱۱ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۱۰
ااااااااا آقا صمد چقدر جذاب ! خیلی جالب بود برام ...
ممنون که منت میذارین و مطالبمو میخونین ...
۱۱ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۳۵
سلام ! جالب بود ... اشتباه تایپی مشاهده شد : آرزو ها، شما نوشتین آروزها
مسعود
۱۱ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۱۷
ممنون آرام دل جان ، چشم الان درستش می کنم ...
۱۱ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۳۹
دوس ندارم برگردم به کودکی
قالبتون فوق العادس
...
آرشیو خوندن جرمه؟اگه جرمه نخونم؟
مسعود
۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۱۴
ممنون ، قابل شمارو نداره ...
متوجه منظورتون نشدم !
۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۵۸
من دوران بچگی خیلی خوبی داشتم
دبستان یه سری شیر بهمون میدادن
ظهرا که نمیخوابیدم پا تلویزیون بودم هی شیر میخوردم فک کنم روزی 3 یا 4 تا
والا زمان بنده برنامه کودکا از قدیم و جدید قاطی شده بودند سنبد باد پخش می کردی
این خرسا هستن رو شکمشون یه چیزای حک شده اونا
گاهی هم قصه های مجید کلا قاطی شده بودن
مسعود
۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۰۱
چه جالب ! به ما هم یه سال شیر دادن دیگه ندادن نامردا ! همش تو سر و کله همدیگه میترکوندیمشون !
۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۳۳
بلی دقیقا سنم خیلی کمه تازه عمو پورنگ هم نگاه میکنم (ایکون قهقه)

(کلا برنامه کودک خیلی نگاه میکنم)
مسعود
۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۴۴
منم خیلی دوست دارم مخصوصا گربه سگ !
۱۴ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۱۸
من کــــه تا چشــــم دور و وریــــا رو دور میبینـــم
با شــوق و ذوق می شینم و یه کارتون می بینم
هنـــــــوز با گیـــر دادنای مادرم جــون می گیـــرم
هنوز با دمپـــایی از سر کوچـــه نون می گیـــــرم

این پست شما منو یاد این شعره انداخت :))
مسعود
۱۴ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۳۸
خیلی خوب بود :))
۲۰ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۴۳
سلام . منو حذف کردی چندوقت بود ترافیک نداشتم .ولی همیشه دوس دارم مطالبتو دنبال کنماااا
مسعود
۲۱ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۳
سلام .
وقتی بلاگفا مشکل پیدا کرد همه چیزم پاک شد .
شرمنده دوباره لینکت کردم ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">