logo

و همچنان سر به هوا !

  • دوشنبه ۴ آبان ، ۲۱:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۶۱۲

نیست ! بخدا گیج تر و سر به هواتر از من نیست ! دیدم که میگم ها ! باز شما بگین نه ! عاقا ما دیروز رفتیم پادگان برای پذیرش و گرفتن لباس و یه سری کاغذ بازی تا معلوم بشه سرباز شدیم و مرخصمون کردن و گفتن برین یه سری وسیله شخصی تهیه کنین و آرم و نوارهای ارتش هم بدوزین روی لباسهاتون و اگر سایزتون نیست بدین کوچیک کنن و روز شنبه 9 آبان ساعت 5:30 پادگان باشین برای شروع دوره آموزشی !
دیروز از ساعت 9 صبح که رفتیم تو پادگان تا ساعت 4 بعد ازظهر زیر آفتاب بودیم و یه بند برامون حرف میزدن و ازمون زهر چشم میگرفتن ! هر کی هم میومد فکر میکرد ارشده و دستور میداد ! فکر کنین همون روز اول که نه لباس نظامی داریم و نه جزو خدمت حساب میشه دست یه سری ها جارو دادن و گفتن برگهارو جمع کنین کسی هم اعتراض میکرد سرش داد میزدن که ارتش چرا نداره !
خلاصه روزه مزخرفی بود و حسابی رسمون رو کشیدن . اینقدر اینور اونورمون کردن که صدای همه در اومده بود و آخر سر هم با یه ساک گنده پر از وسایل و بدون ناهار و حتی یه لیوان آب ولمون کردن بریم خونه . همینجوریش کلافه بودم ! سر درد داشتم بخاطره آفتاب ! اون ساگ گنده رو هم باید دنبال خودم میکشیدم تا خونه . تازه ماشین هم نمیشد ببری چون پادگان خضرایی تو محدوده زوج و فرده و ماشین من زوج بود و باید با مترو و BRT برمیگشتم .
یه دستم پوشه مدارکم بود که از شناسنامه بگیر تا برگ سبز و آبی اعزام رو توش چپونده بودم و داشت میترکید و دست دیگم گوشیم بود و داشتم با رفیقم حرف میزدم . دم یه دکه وایسادم و یه آب معدنی خریدم و بعد کشون کشون خودمو به اتوبوس رسوندم و طرفای ساعت 6 رسیدم خونه . ناهار که چه عرض کنم عصرونه خوردم و از شدت خستگی بیهوش شدم .
بیدار که شدم یه ربع طول کشید تا ویندوزم بیاد بالا و بدونم کجام ! یه راست رفتم سراغ ساکم و لباسامو در آوردم . مگه رنگ زشت تر از اینم داریم ؟! یعنی چی آخه ؟! چرا نیرو هوایی لباسش باید سبز خیارشوری باشه ؟ از شانس ما این دوره اینطوری شده بود وگرنه سال های قبل آبی پلنگی بود که خیلی باکلاس بود نه مثل الان که میکنی تنت مثل عقب مونده ها میشی ! همه رو کردم تنم و خداروشکر اندازه بود . چون من شکم و پهلو ندارم راحت تو لباس جا میشدم و لازم نبود برم عوضش کنم فقط یکم بازوهام تنگ بود که میشد 2 ماه تحمل کرد . پوتین هم که 10 کیلو میشد وزنش ! اینقدر خشک بود که 2 روز میکردی پات قطع سیاتیک میشدی !
خلاصه لباسارو برگردوندم تو ساکش و گذاشتم گوشه کمدم تا شنبه و پوتین رو هم جدا گذاشتم تا فرداش برم میدون امام حسین (ع) و با یه طبی و سبکش عوضش کنم .
گذشت و آخر شب شد و نشسته بودم پای اینترنت که بابام اومد تو اتاقم و گفت پوشه مدارکت کو ؟ بده من فردا میخوام فیزیوتراپی عکسهامو بذارم توش . پا شدم برم بیارمش که یهو خشکم زد ! پوشه ! مدارک ! یا علی ! من اومدم خونه فقط ساکم دستم بود ! پس پوشه کجاس ! سریع رفتم رو کابینت آشپزخونه و روی دراور اتاقمو گشتم و دیدم نیست . مطمئن بودم یه جایی جا گذاشتم ! دلشوره و اضطرابی گرفتم که هنوز هم اثراتش هست و قلبم تیر میکشه ! همه چیزم اون تو بود و اگر پیدا نمیشد بیچاره میشدم ! باید دوباره میرفتم دنبال همه چیز و یه 6 ماهی درگیرش بودم . به بابام گفتم لازمش دارم میارم واست حالا تا آخر شب و بهش چیزی نگفتم تا بیشتر به گیجی و سر به هوایی من پی نبره ...
تا صبح خوابم نبرد و همش تو فکر بودم . اصلا یادم نمیومد که کجا جا گذاشتمش ! صبح زود پا شدم و تمام مسیر خونه تا پادگان رو رفتم و از همه مغازه ها و حتی راننده BRT سوال کردم تا رسیدم دم پادگان . یادم اومد دیروز از دکه اونور خیابون آب معدنی خریدم . سریع رفتم به یارو گفتم آقا یه پوشه نارنجی پیدا نکردی ؟ گفت مشخصات بده. آدرس دادم و گفتم چیا توشه که دست کرد بالای پخچالش و پوشه رو بهم داد . گفت پسر اصلا حواست نیستا ! اومدی پول آب معدنی رو حساب کنی گذاشتیش رو روزنامه ها و رفتی !
گفتم چی بگم والا ! کیلی تشکر کردم و با خوشحالی تمام راه افتادم سمت خونه . اینقدر ذوق داشتم که ده متر جلوتر پام رفت تو یه چاله پر آب لجن که از یه تعمیرگاه سرازیر شده و اونجا جمع شده بود و آبش از صورت بگیر تا کفش و شلوار و پیراهنم رو به گند کشید .
به قول بابام مراقب باش پرستار رو تو شکم مریض جا نذاری :| کی درست میشه این خنگیه ما خدا عالمه !

تعداد نظرات این پست [ ۴۶ ] است ...

۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۱:۱۸
سلام ،
باز خدا رو شکر پیدا کردید مدارک رو ...

+ پس سرباز وطن شدید ؟!!؟ ... :)
با آرزوی سربلندی و تندرستی برای شما ... 
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۸
آره دیگه رفتیم واسه آشخوری :دی
ممنون ؛ همچنین ...
۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۱:۲۱
وای جدی جدی جا گذاشتید همه رو ؟! خدارو شکر که دوباره پیدا شدن ...
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۸
آره !
خداروشکر واقعا وگرنه بیچاره بودم :(
۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۱:۲۲
چیزا خیلی اتفاق میفته..تنها تو نیستی 
منم یه بار شناسناممو گم کردم.الان المثنی دارم.
یا اینکه یه بار گوشیمو تو دسشویی جا گذاشتم...
یا اینکه کیف پولمو دم خونمون گم کردم...
یا اینکه گردنبند فیروزه مامانبزرگمو تو مدرسه گم کردم...
یا اینکه پنجاه تومن از جیبم توی هایپر افتاد بیرون..

پیش میاد
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۸
چقدر واسه شما پیش اومده :دی
۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۱:۳۴
کاملا با باباتون موافقم!!
می ترسم ب جای پرستار تیکه دست و پای خودتونو تو شکم مریض جا بذارید :دییی
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۷
خودم نرم تو خیلیه :))
۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۱:۳۵
حالا خوبه پیدا شُد .. (:
من از این هواس پرتی هآ تو خونه دارم ..
بطریُ آب میکنم کِ بذارم یخچال اما میام تو اتاق سَمتِ کمد :|
یا شده میخوام دست صورت بشورم ، اشتباهی به جآش مسواک برمیدارم :|
:||
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۷
صد رحمت به خودم :| :دی
۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۱:۴۴
حرف باباتو دوس داشتم آقای سر به هوا 
:))
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۷
استاد تیکه انداختن به منه :|
۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۲:۰۶
مسعود جان، گیج ندیدی فدات شم، برو شکر کن جای من نیستی :D
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۷
جدی ؟ یعنی بدتر از منی ؟ وا ویلا :دی
۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۲:۱۲
ههه :)))))))))

پس بالاخره رفتین سربازی و کچلی تون شروع شد. :دی
البته اینجور چیزا واسه همه پیش میاد .
حالا خدا روشکر پیدا کردی و اِلا 6ماه دیگه کچل میشدی :دی
فقط وقتی کچل شدی عکستو بزار :دی
[شوخی بود ;)]

مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۶
آره آشخور شدیم رفت دیگه :دی
باشه داداش میذارم اینستاگرام به عشق خودت فقط :دی
۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۲:۳۴
پدر تون خیلی خوب گفتن ...خیلی خندیدم :)))))
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۶
آره بابام استاد تیکه انداختن به منه :| :دی
۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۲:۴۰
منم جدیدا این شکلی شدم :|
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۶
من همیشه به این شکل بودم :|
۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۳:۱۹
:-D عالی بود
باز شکر خدا بی دردسر پیدا شد
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۵
آره خدارو شکر :دی
۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۳:۲۷
مطمئنم ماجراهای سربازیت جالبتره،با همین شیب پیش بری معافی پسررر☺☺☺😀😁
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۵
آره باید هفته اول از آموزشی برگشتم بنویسم همه چیزو :دی
۰۵ آبان ۹۴ ، ۰۶:۵۶

سلام، مگه تاریخ اعزامت سال دیگه نبود؟؟؟


مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۵
سلام داداش .
آوردمش عقب ... :دی
۰۵ آبان ۹۴ ، ۰۸:۴۲

سلام ..

امان از سربازی ... من رفتم و تمام شد ...

خدا به دادتان برسه .. دو سال ... واقعا عمر آدم رو تلف می کنه .

یاد خودم افتادم .. دعا کنید تقسیماتتون تهران بیفته .. نیفته شاید دو ماه یک بار پست قرار بدید :)

مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۵
خوش بحالت داداش !
لامصب نمیگذره که ! تلف که هیچی نیست و نابود میشه !
انشالله :(
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۴:۵۳
چه خوب که پیدا شدن
ولی اگه دو سه روز بعد پیدا میشدن هیجانش خیلی بالاتر بود:دی
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۵:۳۴
نه بابا چه هیجانی سکته میکردم :|
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۵:۳۰
من هم خدمتم! پدر خدمتیت... :دی
الآن تو مرخصیم. فردا مرخصیم تمومه؛ بر می گردم پادگان!
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۵:۳۳
بد کوفتیه این خدمت !
انشالله زود تموم شه ...
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۵
منم مث توازین حواس پرتی هادارم
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۵:۵۵
درست میشه نگران نباش :دی
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۶:۰۰
باسرکوفت های پدرهیچ چیزدرست نمیشود
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۷:۲۶
بله کاملا مهندس :دی
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۶:۲۰
خخخخخخ تو دیگه سر به هوایی رو رد کردی خخخخخ
خخخ چه بابایی راس میگه والا میترسم کل الاق عملو بزاری تو شکم اون مریض بدبخت

راستی یادم رف بگم سلام کچـــــــــــــــــل
:)
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۷:۲۵
هنوز کچل نشدم :))
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۶:۳۹
باورم نمیشه اخرسربازشدید؟!!!!!!!!!!!!!!!
اشکال نداره میگذره
:دی
خوش بگذره 
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۷:۲۵
آره متاسفانه شدیم :دی
ممنون ...
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۶:۴۰
والا با اون به قول خودت، رسی که روز اولی ازتون کشیدن، خودت به سلامت رسیدی و راه خونه رو گم نکردی خیلیه:)
پرستار تو شیکم مریض جا نزاری صلوااااات
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۷:۲۵
:)))
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۶:۴۰
والا با اون به قول خودت، رسی که روز اولی ازتون کشیدن، خودت به سلامت رسیدی و راه خونه رو گم نکردی خیلیه:)
پرستار تو شیکم مریض جا نزاری صلوااااات
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۷:۲۵
:)))
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۶:۴۱
والا با اون به قول خودت، رسی که روز اولی ازتون کشیدن، خودت به سلامت رسیدی و راه خونه رو گم نکردی خیلیه:)
پرستار تو شیکم مریض جا نزاری صلوااااات
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۷:۲۵
:)))
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۶:۴۶
منظورت اینه جلو انداختی ... :)
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۷:۲۴
آفرین خودشه :)) :دی
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۶:۵۶
یعنی من چی بگم ؟!
دست همه ی سر به هوا هارو از پشت بستی سر به هوا :|
مسعود
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۷:۲۴
شطرنجی کنید منو :((
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۸:۳۱
پسرا به همین گیجی شونه که پسرن... یعنی خوبه که بد نیست :) 
مسعود
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۷:۴۸
اشتباه نشه همیشه میگن جذابیت دختر به خنگ بودنشه :|
۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۹:۵۴
آشخوریت مبارک :)

+ مستندی از زندگی من بسازن تا بخو ت امیدوار شی :)))
مسعود
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۷:۴۸
جدی ؟ تعریف کن ببینیم چی داری تو چنته :دی
تبریک نداره تسلیت داره !
۰۵ آبان ۹۴ ، ۲۰:۰۴
اعزام به خدمت مقدس سربازی رو شما دوست عزیز تبریک یا تسلیت هرچی عشقت میکشه میگم ....خخخخخ چقد لباس سربازی بهت میادااااا....
مسعود
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۷:۴۷
به یادم نیار ! وای از کچلی !
۰۵ آبان ۹۴ ، ۲۱:۳۲
اوممم منم دست کمی ازین سر به هوایی ها ندارم :))
مسعود
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۷:۴۷
اا ! شما هم ؟ :دی
۰۵ آبان ۹۴ ، ۲۱:۵۹
وای ددم..!!
خداروشکر پیدا شد......  :)

مسعود
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۷:۴۷
آره وگرنه ... :(
۰۵ آبان ۹۴ ، ۲۲:۲۹
سبزه خیارشوری:)))
باباااااااااا دیگه تهشیییییییییییییییییییییییییییییییی
خخخخ
مسعود
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۷:۴۶
اه اه :| به یادم نیار !
۰۵ آبان ۹۴ ، ۲۲:۵۳
یه سوال فنی! سیاتیک سابق بر این به کمر مربوط نبود؟ یا شایدم گردن؟ من پزشکی نخوندم ولی یادم نمیاد که به پا میرسید

سبز خیارشوری:))))))
جا خوردم که چرا نیرو هوایی سبز! هوا آبیه هااااا! این چه استتاریه!  مگه نیرو جنگلی این! یا نیروی مزارع خیارشور :))))))


وااای :))))))) پرستارو تو شیکم مریض جا نذاری عالیییی بود!
مسعود
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۷:۴۶
سیاتیک ادامه نخاع که از خار خاصره لگن و حفرو گلونویید رد میشه و تا پایین پا ادامه داره . حتی انتهاش نازک میشه و تا دور انگشت ها میره .
بخدا ! لباس زشتتر ندیدم من :|
۰۶ آبان ۹۴ ، ۰۸:۵۲
وااااااااای...من جات بودم دور از جونت سکته کرده بودم...اول از همه ام به بابام لو میدادم:))
مسعود
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۷:۴۵
نه من حواسم بود :))
۰۶ آبان ۹۴ ، ۰۹:۰۱
فقد لدفن اگه خواستی از سربازیت بنویسی کوتاه تر بنویس.ینی کوچولو کوچولو تعریفش کن...بعدم که..
اموزشیت تو شهر خودتونه؟؟بابا ایول...ملت میفتن ناکجا اباد...قدر بدون.:)
مسعود
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۷:۴۵
یعنی طول پست رو کوتاه کنم ؟
منم بخاطره مدرک و آشنا افتادم تهران وگرنه لب مرز بودم !
۰۶ آبان ۹۴ ، ۰۹:۲۷

بشنوسخنی گرانبهاکان طرفه کلام محکم معتمداست

صادصلوات رهنمای صمداست

 لامش زلطیف درازای احداست.

 هروقت به مشکلی درمانی

درمان صلوات است خبرمستنداست.

لطفا با آدرس:saadat52.blogfa.com   آزران وطن من  نیز سری بزنید وکامنت دهید تا با هم لینک شویم.

مسعود
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۷:۵۱
چشم ، هر وقت خواستم خبر میدم :دی
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۰:۴۹
آخ آخ چرا نظر من سه بار ثبت شده؟؟؟
شمام که باید هر سه تاشو تایید میکردید تا به خنگول بازی من سه بار بخندید :))
مسعود
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۷:۴۴
جواب سه تاشم دادم :)) چقدر خوبم من :دی
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۵
دیگهههههههههههه شما خیلییییییی سر به هوایی ها
مسعود
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۷:۴۳
خیلی زیاد :دی
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۴:۴۹
خخخخخخ واقعااااااااا سر ب هوایی
مسعود
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۷:۴۳
بخدا :|
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۶:۱۹
دوران مدرسه (کلاس چهارم ابتدایی) من کیفمو تو خیابون جا گذاشتم فقط خودم  سوار سرویس شدم...رسیدم خونه ناهار خوردم ...استراحت کردم میخواستم برم سر درس و مشق دیدمم ای دل غافل کیفم ...نبود :)))...خانواده واقعا از من ناامید شدن^_^ .حالا خودتون بگید کی سر به هواست من یا شما... موفق باشید! ;)
مسعود
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۷:۴۳
من دیگه حرفی ندارم =))
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۷:۱۱
الان از دانشگاه خسته اومدم
و اولین پی گردیو از بلاگ شما انجام دادم
خدایی خیلی خندیدم به چاله ی اب و لجن
خستگیم در رفت
مواظب باش پسر خوب 

مسعود
۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۷:۴۳
خداروشکر خنده آوردیم رو لب یکی :دی
ممنون ...
۰۷ آبان ۹۴ ، ۰۸:۲۱
بدتر؟ بدتر واس یه لحظه‌مه :)) تو جلوم پادشاهی :D
مسعود
۰۸ آبان ۹۴ ، ۲۳:۵۲
واقعا ؟! :))
۰۷ آبان ۹۴ ، ۱۳:۰۷
نه باور کن. فقط تو  نیستی به خودت امیدوار باش

من به این نتیجه رسیدم که فراموشی دارم. کلا استاد مدارک گم کردن هستم من یه بار مدارک ماشین داداشم رو گم کردم واین اخرین بار بودی که مدارک گم کردم همین دو ماه پیش بود بقیه اش بماند
وجدیدا که فراموشی گرفتم وخیلی چیزا یادم میره

اما درکل زندگی با همین اتفاق هاش قشنگه 
ازالان واسه خودت سختش نکن
از سربازی لذت ببر 
فکر کنم باید از موهات بگذری  ههههههه
دوران اشخوری هم میگذره ههههههه سخت نگیر پسرم 
همیشه وقتی داداشم سرخدمته وقتی بهش زنگ میزنم اولین جمله میگم سرباز هارو اذییت کن داداشم هم میگه خواهرم منم یه روزی سربازی بودم دوست نداشتم مافوقم اذییتم کنه
اینقدر با سرباز ها خوب رفتار میکنه خیلی خیلی. هوای سرباز هارو داره
 میگه لب مرز انصاف نیست اینا رو اذییت کنیم با سرباز ها عین درجه دار ها رفتار میکنه 

کلا به نظر من پسرا حقشونه این سختی رو بکشن بلکه .اونای که مثل تو سر به هوا هستن حواس شون جمع کنند 
قدر بابات رو بدون دست پدرت رو ببوس خدایش خیلی جلمه اش مناسب حاله توه 
حواست باشه خنگ بازی در نیاری اضافه خدمت بخوری 

راستی خداروشکر سریاز اشپز خونه نمیشی نه اینکه استعدادت در اشپزی زیاده اون جا باشی خیلی خوش میگذه بهت

امیدوام که اشخوری خوش بگذره بهت و اینکه  ازور میکنم مافوق  های مثل داداش من گیرت بیاد اذییتت  نکنند

مسعود
۰۸ آبان ۹۴ ، ۲۳:۵۲
چه کامنت طولانی :دی
مرسی وقت میذاری رفیق قدیمی !
آره دقیقا همینه ! دوسش دارم و برام زیاد سخت نیست !
انشالله مثل داداشت با انصاف هم گیرم بیاد :دی
ممنون بازم ...
۰۸ آبان ۹۴ ، ۲۱:۴۲
وای پدر گرامی چه باحال فرمودن ایووووول 
منم یه چیزی هم تو همین مایه ها:-D 
خداروشکر پیدا شد من درک میکنم خودمم خیلی بی دقتم 
خخخخ یادمه یه بار داشتم ساندویچ میخوردم دوستم گفت چی میخوری گفتم نمیدونم یه گاز دیگه زدم مزه شو حس کردم بعد گفتم :-D خدا حفظمون کنه

±چه دیر به پست رسیدم
مسعود
۰۸ آبان ۹۴ ، ۲۳:۴۶
آره کلا پدر لطف زیادی دارن :| :))
۰۹ آبان ۹۴ ، ۱۵:۱۷
واااااییی کامنتم چقر طولانی بود وقتی تایپ کردم اصلا متوجه نشدم 
اصلا الان خودم هم تعجب کردم

خواهش میکنم رفیق ببخشید خیلی طولانی نوشته بود
از این به بعد حواسم رو جمع میکنم  که چقدر تایپ کردم 


مسعود
۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۳:۰۲
نه این چه حرفیه !
ممنون که همیشه با دقت میخونی و برام کامنت میذاری ...
۱۱ آبان ۹۴ ، ۰۸:۳۹
خییییلییییی خندیدم البته به حرف پدرتون
مسعود
۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۲:۵۲
کارش درسته پدر :دی :|
۱۱ آبان ۹۴ ، ۰۹:۴۸
ای بابا!!اشنا و اشنا بازی!!ما که نداریم!!:))
بابام خودش واس پسر عموم "اشنا"بود!!:)ولی نه برا اموزشی.برا خدمتش.ولی خداییش تو تهه عشقو حالیا!!خداروشکر.قدر بدون.خیلیا تو مرز دارن جون میکنن.
مسعود
۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۲:۵۲
آره دیگه :)) همینجوریش دو سال سر کاریم چه برسه بخوام صبر هم کنم :|

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">