و ما هم روزی یکبار اشک میریزیم ...

  • دوشنبه ۲۷ ارديبهشت ، ۱۵:۱۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۵۸ بازدید

هر روز که با خون و بدن های آسیب داده سر و کار داشته باشی نگاه کردن و لمس داخل بدن برات یه امر عادی حساب میشه . اینقدر عادی که نه از ناهار از خوردن تو تریای اتاق عمل میافتی و نه دیدم فوتبال با تلویزیون اتاق عمل شماره دو تو شیفت شب ...
خیلی ها فکر میکنن قلبهای ما سخت شده ، احساساتمون از بین رفته و یه هاله سنگی اطراف روحمون رو فرا گرفته . ولی من هنوز با دیدن بدن سوخته تازه عروسی که فقط چند روز از بهترین شب زندگیش میگذشت اشکهام از کنار گونه ام سر خورد و آروم آروم پایین افتاد . اینقدر برام دردناک بود که اتاق رو ترک میکنم و میرم به سمت رختکن تا خودمو خالی کنم . این اتفاق هر روز تکرار میشد و اتاق هشت از صبح صدای ناله زنی رو میشنید که تمام بدنش پر بود از پانسمان های سوختگی . تمام پرسنل بالای سرش جمع میشدن و برای سلامتیش دعا میکردن و جراح عمومی با نا امیدی تمام بدن دخترک رو تحویل خانواده میداد تا فردا دوباره این مراحل تکرار بشه و من مدام صدای ناله هاش توی گوشم بود . صدای لرزونش که میگفت بذارین بمیرم با این قیافه کسی من رو قبول نمیکنه و ما مدام بهش امید میدادیم ...
فضا خیلی گرفته بود ، روز پنجشنبه آخرین پانسمانش بود و از پرسنل اتاق خبرهای خوبی میشنیدیم . از روز کنجکاوی دوباره بهش سر زدم و اینبار خیلی جلوی خودم رو گرفتم . هنوز درد میکشید و ناله میکرد . زخمهاش بهتر شده بود و آزمایشاتش رو به بهبودی بود . همه خوشحال بودیم از اینکه دوباره به آغوش همسرش برمیگرده . برمیگرده و خداروشکر میکنه که هنوز فرصتی برای نفس کشیدن هست . از اتاق بیرون زدم و ته دلم آروم بود . خداروشکر میکردم که معجزه شده و خدا به فریاد دل مادرش رسیده . وقتی داشتم از جلوی در اتاق عمل رد میشدم خانواده گریونی دوره ام کردن . مادری که چشمهاش رنگ نداشت و پسر جوونی که از شدت گریه های این چند روزش توان حرکت نداشت . دستشون رو گرفتم و بهشون اطمینان خاطر دادم . از مهارت جراح و قدرت بدنی دخترشون گفتم و تمام سعیم رو به کار بردم تا کمی هم که شده آرومشون کنم .
همه چیز خوب پیش میرفت ، خیلی خوب . تا اینکه شنبه صبح اتاق چراغ اتاق هشت خاموش بود . از پشت در نگاه کردم و چیزی جز تاریکی ندیدم . دلم لرزید . خودمو به استیشن رسوندم و پرس و جو کردم . مریض اتاق هشت ؟ امروز صبح ...
دنیا روی سرم خراب شد . تمام بدنم یخ کرد . چرا ؟ همه چیز خوب پیش میرفت که ! عفونت ! لعنت به عفونت ! تمام روز رو درگیرش بودم و دل و دماغی برای کار نداشتم . من اون دختر رو نمیشناختم . حتی بعد از فوتش فهمیدم علت سوختگیش چی بود . ولی هر چی بود میدونم اون روز ، تو آشپزخانه ، وقتی قابلمه پر از روغن رو روی گاز گذاشته بود تا برای اولین بار برای خانواده همسرش غذا درست کنه ، به همه چیز فکر میکرد جز برگشتن قابلمه روی بدنش و سوختن با همون غذایی که با تمام عشق مشغول درست کردنش بود ...
تقدیر و سرنوشت رو فقط خداوند میدونه . اونه که قدرت بی انتهای جهان هستی توی دستهاشه و هر بنده اش رو به روشی امتحان میکنه . یکی رو به دردناکترین شکل و دیگری رو با ناز و نعمت و حکمت همه اینهارو فقط خودش میداند و بس .
ما هم گاهی اشک میریزیم ، توی خلوت ! وقتی که لباس اتاق عمل به تن نداریم . روزی هزاران نفر به ایش شکل از دنیا میرن و برخورد با این قضایا روحی قوی و البته کمی سنگدل به قول شماها میخواهد . خداوند به مادرش ، مادرش و باز هم مادرش صبر و تحمل و گرد فراموشی رو به دل همسر نازنینش عطا کنه ...
دل نوشتـــ :
خدایا چنان کن سرانجام کار ، که تو خشنود باشی و ما رستگار ...

تعداد نظرات این پست [ ۳۸ ] است ...

۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۲۳
چقدر تلخ
اتفاقات ناگوار برای هر کسی پیش میاد، ولی بعضی از اتفاقات باعث میشه تا یه مدت سخت درگیر بشیم.
مخصوصا اگر این اتفاق برای کسی اتفاق بیافته که مدت ها منتظر رفتن به خونه خودش بوده باشه، مدت ها منتظر بوده تا برای اولین بار با عشق، علاقه، با یه دل پر از مهر و محبت برای همسر آینده ش بهترین غذای دنیا رو آماده کنه و یکهو ....

هر کسی در زندگیش سختی داره ولی بعضی سختی ها دل رو آتیش میزنن
خدا نصیب هیچ کسی نکنه ان شالله
مسعود
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۳۵
هیچ چیز از نظر من مرگ نزدیکان و عزیزان آدم نمیشه ...
خیلی زیاد آدم رو متاثر میکنه و زمان زیادی میبره تا داغ دل آدم آروم بشه ...
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۲۴
:((
مسعود
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۳۳
... :(
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۴۰
چقدر تلخ برای ما که شنوندشیم و چقدر سخت و دردناک برای خانواده و همسرش... چیزی ندارم بگم جز اظهار تأسف و تأثر... واقعاً نمی‌شه از کار خدا سر در آورد، خدایا حکمتتو شکر...
مسعود
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۳۱
و چقدر تلخ برای من که هنوز صدای بذارین بمیرمش توی گوشمه ...
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۴۰
ای وای چه دردآور... :((
مسعود
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۳۱
خیلی زیاد ...
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۳۴
وقتی رسیدم به آخرای متن خشکم زد. برام قابل باور نیست این طور رفتن، این طور ساده رفتن...
مسعود
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۷
مردن شاید خیلی ساده از اون چیزی باشه که فکر میکنیم ...
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۰۸
وای خدای من
چفد دردناک
ادم از سنگم باشه با خوندن این نوشته اشکاش جاری میشه
چه برسه به کسی که مدام می بینتش
خدا به مادرش صبر بده 😔😔
مسعود
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۶
واقعا همینطوره ...
نتیجه اش برام روزها ناراحتی و دل مشغولی بوده ...
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۰۹
وای خدای من وای وای
متأسفم خیلی
خدا به خانواده اش صبر بده و به همسرش هم کمک کنه 
وای خدای من 
مسعود
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۵
انشالله که صبر و آرامش بده :(
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۲۲
چه تلخ بود شاید باورتون نشه چشمهای منم اشکی شد...
:(
مسعود
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۳
خیلی زیاد :(
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۲۲
خیلی ناراحت شدم
چ غم انگیزه و دردناکه دیدن این صحنه ها😔😔
خدا رحمتش کنه

مسعود
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۰
خیلی زیاد :(
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۴۳
دقیقا همینطوره،هر چند دکتر و پرستار و کادر درمان از نگاه بیرون،آدمای بی وجدان و بی احساسی هستن ولی در حقیقت اینطور نیس،من بعنوان یک پرستار وقتی پسر 30 ساله ای که بخاطر مرگ همسرش و مقصر دونستن  خودش در تصادف،نیمه های شب ضجه میزنه و اسم همسرشو صدا میکنه،از درون داغون میشم.ما هم عاطفه داریم بخدا

حال و روز ماها باید از خانواده هامون بپرسن وقتی میریم خونه.
مسعود
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۱
واقعا همینطوره :(
ولی درد و درک مردم خیلی پایینه نسب به شغل و کار ما ...
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۴۶
متنفرم ازین دنیا...
مسعود
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۱۸
چی میشه گفت ...
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۴۸
واقعا فکر می کردم دکترها کم کم قلبشون از سنگ میشه، اما با خوندن این پست فهمیدم اونها اینقدری مهارت پیدا می کنن که هر وقت خواستن از احساساتشون استفاده کنن، که اگر اینجور نبود، سنگ بر سنگ در دنیای پزشکی بند نمی شد
مسعود
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۱۸
اکثرا این فکر رو میکنن ...
کاملا متوجه شدی حال و اوضاع پزشکها و بقیه کادر درمان رو ...
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۰۸
وای نَ ، قلبم به درد اومَد :( چِ بَد ، چِ سخت ، .. :(

و اینکه امیدوارم دکترآ تآ آخر دکتر بودنشون دلسوز بمونن ، نَ کِ بعدها دردِ مریض براشون عادی بشه .
مسعود
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۱۸
این اتفاق چه بخوایم و چه نخوایم میافته . باید وجدان کاریه باقی بمونه ...
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۴۱
آخی .. چقدر بد ..
متاثر شدم ..:(((
مسعود
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۱۷
خیلی بد ...
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۰۶
زندگی بزرگترین شوخی خدا با بنده هاشه


خیلی تلخ بود....خیلی
مسعود
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۱۷
واقعا ...
م
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۰۶
بغضو شدم :((
میدونی شما پزشکها یه جور نمونه خوب برای نشون دادن به بعضی آدما هستید. بعضی افراد ادعا میکنن یه سری از مشاغل برای زنها/ مردها خوب نیست( و البته بیشتر زنها) چون روحیه زنانگی/ مردانگی رو از بین میبرن! ولی به نظر من فقط نوع واکنش ظاهری تغییر میکنه و دلیلش هم فقط عادت به بعضی فعالیتهاست اما احساسات و روحیه دست نخورده باقی میمونه .
به نظر من روحیه آدما یه چیز ثابته که از کودکی شکل میگیره و تغییر نمیکنه 
مسعود
۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۵۳
ممم نمیدونم ...
باید روش فکر کرد و حرف زد ...
۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۴۲
واقعا شغل سختی دارید ، خیلی وقتها که با دوستم هستم از خودم میپرسم آیا من میتونستم مثل اون یه شغل بیمارستانی داشته باشم و هر بار جوابم نه هست.!  خدا تنتون و وجدانتون رو سالم نگه داره ایشالا... 
هیچ کسم اینجوری داغدار نکنه :(
مسعود
۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۵۳
بعضی وقتها خیلی دردناک و سخت میشه ...
انشالله :(
۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۵۱
شاید این حوادث بزرگ باشند
اما شما از همه ی این ها بزرگتری و این است که نباید بلرزی
مادامی که قدر خودت را شناخته باشی محدودیت ها را کنار میزنی
سخته سخت...
مسعود
۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۵۲
کاملا درسته رفیق ...
۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۰۵
سلام واقعا ناراحت کننده بود براتون دعا میکنم ک توان دیدن این جور چیزها را داشته باشید... 
مسعود
۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۵۲
واقعا دردناک بود و هست ...
۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۱۲
سوختگی خیلی بده..خیلی
مسعود
۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۵۲
خیلی زیاد ...
۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۴۶
:((
مسعود
۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۵۱
هی ...
۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۱۶
خودش راحت شد ..

مسعود
۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۵۰
و خانواده ای داغ دار کرد ...
۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۳۰
ای داد....
مسعود
۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۵۰
هی ...
۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۳۷
مطمئنم وقتی الان حالم اینجوری شد اگه از نزدیک این جریان رو می دیدم اصلا نمی تونستم تحمل کنم....چقدر بعضی امتحان ها سختن و چقدر یکی مثل من دربرابر سختی های کم زندگیش بی طاقت ...به این جمله اعتقاد دارم که خدا به اندازه ی توان امتحان میکنه و سختی میده...عروسی ناکام.....فقط صبر از خدا ارزو دارم و قوت برای زندگی کردن اون جون
مسعود
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۹
هیی ...
خدا رحمتش کنه ...
۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۴۵
بعضی دردها خیلی "دردن"... !
مرگ حقه...ولی واقعا من دلم میسوزه برای خانوادش :((((
مسعود
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۹
حقه ولی برای خیلی ها ...
۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۵۴
فردا با باران برمی گردد...می شود عطرش را حس کرد...
مسعود
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۹
و چقدر دیر ...
۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۴۶
خب اخه یه دکتر یا پرستار چیکار کنه جلوی بیمار یا خانواده اش بزنه زیر گریه خب حال اونا بدتر میشه که!
کلا تو ایران همه چی بر عکسه 
باز شکر دامپزشک نیستید اون که وحشتناک میشه....
دکتر جان توله خرمگس پنج ماهه چند وقت یه بار دششوری میکنه:/
مسعود
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۸
کلا متوجه هدف کامنتتون نشدم !
مخصوصا قسمته دششوری !
۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۵۸
یکی هر روز درد مردمو می بینه.
یکی نه.
زندگی برای همه یه مدتیه.
تو قسمتی از اونو با درد بقیه میگذرونی.
برای سعادت و صبر  از خدا میخوام

مسعود
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۷
ممنون لطف داری ...
۰۱ خرداد ۹۵ ، ۰۸:۱۸
خدا رحمتش کنه و به خانوادش آرامش بده.

ترس و سوال چندین سالمو برطرف کردید. می خوام مددکار بشم و همش نگران بودم که نسبت به غم مردم و رفتارای خوب و بدشون سنگدل بشم که فهمیدم صرفا بخاطر دست و پنجه نرم کردن با این مسائل احساساتم منظم میشه و تا حدودی تحت اختیار. ممنون : )
مسعود
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۷
خوشحالم که تونستم علاوه بر ایجاد ناراحتی به آینده یه نفر هم کمک کرده باشم ...
موفق باشین ...
۰۱ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۴۶
شمابایدروحیه خوذتونو حفظ کنید چون همه توبیمارستان حالشون بده چه ازنظرروحی چه ازنظر جسمی.
حتما صلاحی بوده که اون دختراینطوری فوت کرده.

مسعود
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۶
ما هم با همین توجیهات حال روحیمون رو حفظ میکنیم ...
۰۱ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۴۷
ممنون بابت راهنماییتون
مسعود
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۵
وظیفه بود ...
۰۱ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۱۰
نفهمیدم که کی اشک ها  ریخت 
منی که  سه سال گریه نکردم  چطور  بغضم شکست 

هیچ  جز سکوت  ندارم 
مسعود
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۵
سه سال ؟!
۰۱ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۵
به همین علت ...
از پزشکی فرار کردم ..
خانواده خیلی سعی کردند ... ولی هرگز ... وصیت پدربزرگ و اینا همه ... کلا کنسل
و حالا خوشحالم که این تصمیم رو گرفتم .. کار من نیست ...
حالا هم که کلا ایران نیستم ..
خدا صبر بده ...
مسعود
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۲
کار خوبی کردی هاتف جان .
به نظر من نباید از تقدیری که خانواده و اطرافیان میخوان برات رقم بزنن پیروی کنی ...
علاقه شخصیت مهم ترین چیزه !
۰۳ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۲۴
گریم میاد:(
چه بدددد سخت دردناک وای خدا چطور میشه اخه... خدا بهشون صبر بده
کی گفته شما دل سنگید ؟خب بین اینهمه چشم گریون از دیدن اینطور ماجراهایی کساییم باید باشن که خودشونو نگه دارنو به اون بنده خدای روی تخت برسن
دمتون گرم خسته نباشی اقای دکتر
مسعود
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۵۹
واقعا همینطوره :(
ممنون ...
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۰
عرض کردم خداروشکر دامپزشک نیستید از دامپزشکا سوالای مزخرفی میپرسن راجب حیوونا و دستشون میندازن بعضن هم ادم حسابشون نمیکنن خب شرایط دکتراها به نسبه بهتره 
اینطور نیست؟
مسعود
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۴۹
تو کشور ما همه چیز ممکنه :)
۰۸ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۵۶
یکی ازآرزو های مامان من این بود که من پرستار بشم ...
من پرستاری رو دوس دارم ! ولی نمیتونم فضای بیمارستان یاکلینیک یاهرجای دیگه رو تحمل کنم...
.
البته خودش پرستاره و نمیدونه وقتی از بیمارا فقط تعریف میکنه من تامرز غش کردن میرم .. !
.
درمورد اینکه عادت کنین به محیط و سنگ دل شدن هم کاملا درکتون میکنم....!
مسعود
۰۹ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۱
هیچوقت نمیشه آرزهای خودمون رو به فرزندامون تحمیل کنیم ...
شما هم کار خوبی کردین نه گفتین ...
۱۱ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۲
خیلی سخته،خیلی....
:(((
مسعود
۱۳ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۱۱
خیلی زیاد ...
۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۹:۰۱
هیچ وقت از دیدن صحنه تصادف و فیلم جراحی و خون و اینا حالم بد نشده .
اما با همه اینها با وجود بهترین رتبه تو رشته تجربی سراغ پزشکی نرفتم ...
و از اول همون مهری که همه توقع داشتن من بشم داشنجوی پزشکی چیزی شدم که هیچ کس باورش نمیکرد .
شاید دقیقا برای همین ها بود برای نشنیدن همین فریاد ها برای تحمل نکردن همین مرگ ها 
مسعود
۲۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۳
من هم دقیقا همین حس شمارو به صورت پشیمونی دارم :(

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">