و شاید کمی آن طرف تر باشم ...

  • چهارشنبه ۶ مرداد ، ۰۲:۲۳ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۷۹ بازدید

توی نور ضعیفی که از کنار در میاد تو تند و تند کلمه های کتاب رو پشت سر میذارم و میرم جلو . این سری از مجموعه داستان های همشهری با بقیه سری هاش برام فرق داشت و به شدت با ادبیات ژاپن ارتباط برقرار کردم . نگاهم میره سمت ساعتم که فقط قسمت های شبتاب روی عقربه اش معلومه و حدس میزنم ساعت از یک هم گذشته . چقدر خسته شدم امروز و چقدر طولانی به نظر میومد . گوش هامو تیز میکنم سمت استیشن تا ببینم همه چیز آروم و آماده اس برای خواب یا نه . صدای ضعیفی میگه جراح زنان آنکال کیه زنگ بزنید یه سزارین اورژانس اومده . بیشتر خیالم راحت میشه و میدونم که با من کاری ندارن و سرمو میرسونم به بالشت ...
خیلی خسته ام ، تمام گردن و کمرم از شدت کار این چند روز گرفته و احساس بدی نسبت به خودم دارم . مچ دستم هم که مثل یه بچه ناخواسته وبال گردنم شده و باید 9 ماه تمام اونو به دوش بکشم . توی تاریکی نگاهم میره به اون سمت اتاق استراحت و به پریز برقی که آویزون شده و سیم هاش از هم جدا شده خیره میشم . بی اونکه یادم بیاد به چی فکر میکردم پهلو به پهلو میشم و باز دوباره طاق باز میخوابم . دوباره چشم هام خیره میشه اما اینبار به سقف بالای سرم و یه باد ضعیفی از پنکه سقفی به صورتم میخوره که چندان برای سینوس های حساسم خوشایند نیست . خروپف رئیس اتاق عمل سمت راستم و نور گوشیه سمت چپیم حس خفگی رو بهم منتقل میکنه . این فضا بوی تند اسفناج و کلم های بروکلی میده . یک باره دیگه به ساعتم نگاه میکنم و به خودم تلقین میکنم که فقط چند ساعته دیگه تا رهایی از وضعیت مونده . با اینکه از شیفت شب متنفرم اما بوی سیگار نظافت چی هایی که تو انبار پشتی مخفیانه سیگار میکشن و فرصت های طولانی برای خوندن داستان های همشهری و صدای ضعیف پنکه سقفی که چندین ساله نیاز به روغن کاری و هیچکس این وظیفه رو به عهده نمیگیره میتونه برام تجربه های متفاوتی باشه و یک شب از ماه رو برام متفاوت تر کنه .
اینجا ساعت 02:23:44 بامداد به وقت اتاق عمل ، روز چهارشنبه 6 مرداد ماهه ؛ با چشمهای پر از خواب مینویسم برای کمی بعدترها ؛ برای ماه ها و یا سال های دورتر تا شاید دلم برای این روزها تنگ شد ...
لب تاب خاموش میشه و من باز خیره به پنکه سقفی در حال چیدن برنامه های سفره چند روزه به اصفهان ...

تعداد نظرات این پست [ ۱۸ ] است ...

۰۶ مرداد ۹۵ ، ۰۶:۳۵
خسته نباشید..شرایط عجیب و سختیه واقعا :)
مسعود
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۳
یه مدل خاصیه ...
۰۶ مرداد ۹۵ ، ۰۸:۵۴
پس به شهرمامیاین....خوش میگذره بهتون:)
مسعود
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۳
انشالله :دی
ممنونم ...
۰۶ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۵۷
داری میای اصفهان مسعود؟
یک سر هم شهر ما بیا خب.
سمیرم.
اصفهان گرمه آب پیز میشی از ما گفتن:دی
مسعود
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۳
نشنیدم تا حالا اسم سمیرم رو !
ما رفتیم سمت چادگان هوا خیلی عالی بود انصافا :دی
۰۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۰۱
لذت بردن را یادمان ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ !
از گرما می نالیم. از سرما فرار می کنیم.
در جمع، از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت، از تنهایی بغض می کنیم.
تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی تقصیر غروب جمعه است و بس!
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ:
ﻣﺪﺭﺳﻪ.. ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ .. ﮐﺎﺭ..
ﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻔﺮﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬﺕ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ!
ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ
مسعود
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۲
لایک ، به دلم نشست ...
۰۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۱۲
سفر بی خطر دکتر :))
خوش بگذره اصفهان ؛ از اصفهان خاطره‌هایِ خوبی دارم :)) از مهمون نوازیشون واقعا کاری کرده بودن که اصن هر چی بگم ازشون کم گفتم :)) سلام ِ ما رو هم به نقش ِ جهان و عالی قاپو و چهلستون و منارجنبان برسان :)
مسعود
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۰
والا من خود اصفهان نرفتم ، اطرافش رفتم سمت چادگان داداش .
اگه تو راه دیدمش چشم :دی
۰۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۹
همیشه  فکر میکنم اگه  پزشک بودم  چطور میشدم 
احساسات  .افکارم  .علایقم و بقیه  چیز های  معمولی  زندگیم  چطور میشد؟؟؟

وقتی   به بچگی هام فکر میکنم و رویا پزشک بودن  حس میکنم اون  یکی دیگه بود 
تو خیال پردازی های کودکیم  همیشه  اتفاقا  پزشک شیفت شب بودم

ولی حالا  کاملا  شخصیت خودم میشناسم ومیدونم  حتی یک ساعت هم نمیتونم  فضای بیمارستان رو تحمل کنم
میدونم  اونقدری  روحیه ندارم که باشم کنار بیمار ها 

ارزوی سلامتی  و حال خوب داریم  برای پزشک ها وبقیه  ادم های که کنار بیمار ها هستن که خیلی زود درمان بشن 

مسعود
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۰
علاقه تمام سختی هارو پوشش میده ...
ممنونم ؛ لطف دارین ...
۰۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۴۱
توصیف جالبی بود (((:
مسعود
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۹
ممنون :دی
۰۷ مرداد ۹۵ ، ۰۴:۰۰
منتظر عکسهای زیبا از نصف جهان هستیم!
از اون خوباش :)
مسعود
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۸
یه دونه عکس همشکار نشد متاسفانه :(
۰۷ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۰۸
چه توصیف خوبی بود!
یه لحظه فکر کردم اونجام...
زندایی منم سرپرستار بخشه اونم از این خاطرات شیفت شب تعریف میکنه D:
مسعود
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۸
چه جالب :دی
۰۷ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۴۷
 سلام نارینم :) وب قبلیم فیلتر شد و از این به بعد تو این وب فعالیت دارم :) ممنونم میشم دنبال کنی eterafnevesht.blog.ir
مسعود
۱۴ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۴۲
سلام .
چشم ...
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۰
حس و حال کشیک باید جالب باشه!
امیدوارم خستگی جسمیتون با سفر و استراحت خوب بشه ؛)
مسعود
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۳
ممنون لطف دارین ...
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۸
سلام
دنبال شدید
لطفا ما رو هم دنبال کنید
سپاس
مسعود
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۴
سلام .
چشم ...
۱۱ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۳۴
نه :)
منظورم این بود که توجنت  فقط اون خیلی اف زده بود.
مسعود
۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۴۱
آهان :دی
۱۱ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۵۳
موفق و پیروز باشید ان شالله
مسعود
۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۳۹
ممنون لطف دارین ...
۱۱ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۱۲
یه چند وقتی هست مامانم گیر داده میگه برو تجربی،دکتر بشی،ماهی 20 میلیون حداقل درآمد داریـ آ ! من هم هی میگم دکتر شدن سخته؛قبول نمیکنه که :) بیا...باید آدرس وبلاگتون را بهش بدم  :))

** میاید اصفهان ؟! :)) به به :)) اگه 2-3 ماه زودتر میومدید؛هم آب بود؛هم شکوفه ها روی درخت...ولی خب،اصفهان همیشه اصفهانه :)))
مسعود
۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۴۲
الان معلومه من ماهی 20 تومن درمیارم ؟ :))
اینجوریام نیست ، باید عاشق کارتون باشیم و به فکر خدمت کردن به مردم ، جوری که تا سال ها بعد از مرگتون اسمتون بمونه ...
در اینصورت پول خودش سرازیر میشه تو زندگیتون ...
۱۱ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۳۷
عه اومده بودین اصفهان
خوش اومدین :)
من اول زیاد متوجه ی مطلب نشدم دی:)
مسعود
۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۳۹
ممنونم لطف دارین :دی
چقدر اصفهانی داریم اینجا :دی
۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۴۷
زیبا توصیف کردید
مسعود
۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۳۷
خیلی ممنون ...
۱۴ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۳۵
چادگان؟
مسعود
۱۷ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۱۹
شهری نزدیکه اصفهان :/

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">