و باز تکرار اولین صبح زمستانی !

  • چهارشنبه ۱ دی ، ۱۲:۳۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۷۱ بازدید

یکم دی ماه سال یکهزار و سیصد و نود و چهار :

با صدای پای بابام وقتی که داشت میرفت شرکت بیدار شدم و سرمو از زیر دو تا پتو آوردم بیرون و با چشم های پف کرده یه نگاهی به گوشیم انداختم دیدم ساعت 7 و خورده ایه صبحه ! اینقدر ساعت 4 بیدار شدیم تو این 2 ماه که عادت کردم از خواب بپرم . وقتی بابام صبحونه خورد و رفت خونه دوباره آروم شد و سرمو بردم زیر پتو برای ادامه خواب شیرینم ...
چند ساعتی خوابیدم و وقتی سیرخواب شدم دوباره سرمو از زیر پتو کشیدم بیرون و گوشیمو نگاه کردم ! دیدم چند دقیقه ای مونده به یازده و دیگه وقته بلند شدنه . یه راست رفتم سراغ پنجره تا مثل کارتن های زمان بچگی یه متر برف تو خیابون ها ببینم ولی جز چندتا کارگر که مشغول کندن زمین بودن و یه پیرمرد نون به دست چیزی ندیدم . آها یکم آسمون هم دیدم ! پشت او همه دود یه خورده رنگ و رو داشت و مثل ما پایتخت نشین ها به زور نفس میکشید ...
کشون کشون با صورت تو هم رفته و لباس نامرتب و یه لیوانه تا نصفه پر از چایی لم دادم جلوی تلویزیون و کانال هارو دونه دونه عوض کردم ؛ ولی نه ! هیچکدوم حس خوبی بهم نمیده ! دلم 13 سالگی یا شاید قدیم ترو میخواد ! وقتی که با اولین برف میزدیم بیرون و آخر شب با لباس های خیس و دست و پاهای سر شده از سرما برمیگشتیم خونه و خودمونو میچسبوندیم به شوفاژ تا گرم بشیم ! یادمه اون موقع ها هم مدرسه مون تعطیل میشد ولی نه برای آلودگی هوا به خاطر افت فشار گاز ! یادمه چند ساعت زل میزدم به زیر نویس شبکه 6 تا ببینیم فردا هم تعطیل میشیم یا نه و به محض شنیدن خبر تعطیلی میدوییدیم بیرون و باز قصه سرما و گل انداختن صورت و لپ رو تکرار میکردیم .
میدونی لذت بخش ترش چی بود ؟ اینکه بیدار میشدیم و میدیدیم ساعت 9 صبحه ! بدو بدو میرفتیم تو آشپزخونه و مامان میگفت برف اومده بیرون و مدرسه هارو تعطیل کردن ، برین بخوابین و این خواب لذت بخش ترین قسمت کودکی بود ...
امان ! امان از ماشینی شدن ! دیگه دستای کسی برف رو لمس نمیکنه ، دختر همسایه پایینی صدای بازی و شیطنتش نمیاد چون امروز یه تبلت داره ...
بگذریم ! اولین روز زمستونیتون وانیلی !

یکم دی ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج :

ساعت 7 صبح سرمو از زیر پتو آوردم بیرون و مستقیم به ساعت روی دیوار اتاقم خیره شدم ؛ لعنتی ! چرا هیچوقت من زودتر از ساعت بیدار نمیشم تا بتونم بالشتم رو بچرخونم به سمت خنکش و دوباره از ادامه خوابم لذت ببرم ؟ همیشه باید راس ساعت بیدار شم . به زور خودمو میکشم بیرون و میرم به سمت دستشویی تا یه آبی به صورتم بزنم و برم برای خوردن صبحونه . چایی رو دم کردم ، میز صبحونه رو چیدم ولی کاملا بی میل بودم ، فکر کنم برای دیشب بود که هم دیر خوابیدم و هم برخلاف همیشه که اندازه یه کف دست غذا میخورم به میز شام حمله کردم و همه غذاهای عمه جان رو تست کردم !

چایی رو با یکم پنیر خوردم و تو همین حین لباسهامو میپوشیدم ، چروکه ولی مهم نیست من حولشو اصلا ندارم امروز . به زور و با قیافه کج و کوله خودمو به ماشین رسوندم و انداختم تو اتوبان . خدایا ! چی شده ؟ همه خوابن ؟ چرا اینقدر همت خلوته ؟ نکنه امروزو تعطیل کردن ؟ نکنه امروز جمعه اس ؟ نکنه خوابم هنوز ؟ تو همین فکر و خیالا بودم که ده دقیقه ای رسیدم سر کار ! مسیر یک ساعته رو به این زودی رفتن خیلی عجیبه . انگار همه دیشب مثل من ساعت 3 خوابیدن و امروز رو ترجیح دادن یکم دیرتر برن سر کار . البته من ترجیحم دست خودم نیست و باید میرفتم سر عمل . الان هم به زور چایی زنده ام و تو دفتر بابام یه چشمی دارم این پست رو تایپ میکنم .

خدا یکم دی ماه سال آینده رو بخیر کنه ، امسال که 180 درجه متفاوت تر از پارسال بود و همش با خواب شروع شد ...
بگذریم ، زمستونتون برفی !
دل نوشتـــ :
بر لبم نام تو را می برم تا برف مثل قند در دل زمستان آب شود ...

تعداد نظرات این پست [ ۲۹ ] است ...

۰۱ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۴
هپی یلدا :دی
مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۸
ممنون ...
۰۱ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۷
واقعا این الودگی هوا داره اب و هوای کشور رو بد میکنه )؛
سال دیگه360درجه نچرخه صلوات(؛
مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۸
خدا که بچرخه ولی جهت مثبتش :دی
۰۱ دی ۹۵ ، ۱۴:۰۹
یه قسمت شیرین اونجا بودکه میرفتیم مدرسه تو راه کسانی که خلاف جهت ما راه میومدن میگفتن مدرسه تعطیله برگرد 
بعد میومدیم خونه هنوز سفره صبحونه زمین بود تلوزیونم روشن بود می زدیم کارتون


وقتی رسیدم به جایی که باید می رفتید سر عمل یهو صورت بندی ذهنیم عوض شد؛ شد یه ادم بی احساس ترسناک

هشتگ ما جراح ندیده ها
هشنگ ما اتاق عمل گریزها
مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۸
نه نترسین ما اصلا خطرناک نیستیم :دی
۰۱ دی ۹۵ ، ۱۴:۲۵
بس گفتی برف برف برف دل منه جنوبی هم برف خواست 
ایکاش زمین به آسمون برسه و جنوب هم برف بباره .. با مشاغل هم مسافرت نمیشه رفت برای دیدار روی سفید برف
راستی اینجا هنوز یه قطره بارونم نباریده از مرداد پارسال تا همین ثانیه و هوا تبخیریه روزها
خدا بخیر بگذرونه واقعن
مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۷
چقدر زندگی اونجا سخته :(
۰۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۷
میتونید امشب یلدا بگیرید و با خیال راحت فردا ر بخابید
البته اگه پنجشنبه ها تعطیل باشید
مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۶
متاسفانه نیستم :دی
۰۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۱۰
تفاوت را احساس کنید :دی 
=)
مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۶
:دی :))
۰۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۱۲
گذشته از این دو روز متفاوت، یکی از حس های خوب من تو دنیا اینه که بین اون همه کانال سیاسی مزخرف،  کانال "مسعود کوثری" رو بخونم آخر شبا.
مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۶
شما به شدت به بنده لطف داری رفیق :*
۰۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۴۹

سلام

امروز تو شرکت ما هم هرکی از راه می رسید با تعجب از خلوتی مسیرها می گفت!

مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۳
خیلی عجیب بود آخه !
۰۱ دی ۹۵ ، ۱۶:۱۲
خیلی خوب بود نوشتتون

من از خواب زیاد، خوشم نمیاد. به محض اینکه اعلام میکردن تعطیله میدوییدیم تو کوچه تا با بچه محل ها بازی کنیم

مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۳
شما خیلی اکتیو بودی برعکس من :دی
۰۱ دی ۹۵ ، ۱۹:۲۳
آره . یادش بخیر قبلا هفته ای 2-3 بار بارون میومَد شیراز :| تعطیلی داشتیم .. الان کویری داریم میشیم :(
برف بود . با اینکه برف دوس ندارم :| ای بابا ...
+ زمستونتون مُبارک ..
مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۲
مامانم همیشه تعریف میکنه وقتی بچه بود چقدر برف و بارون داشتن .
ممنون ، همچنین ...
۰۲ دی ۹۵ ، ۰۳:۲۸
می گم دکتر جان خطرناک نیست خب با خستگی عمل می کنی؟
عمل چی بود حالا؟
شب یلدا به من که کوفت گذشت فکر کن همه فامیل مادریم خونه ما بودن و هر سال من به عنوان تنها علوم انسانی فامیل برای بقیه حافظ می خواندم بعد امسال مجبور بودم در حالی که همه خونه ما هستن خودم. داداشم هلک و هلک بریم خونه عمه ام:(
من که چندین وقته شبا دیر می خواهم صبحا زود پا می شوم و در طول روز یک جنازه متحرکم


مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۰
والا من کاره ایی نیستم کمک میکنم فقط :دی
دیسک کمر .
مگه فقط اونایی که علوم انسانی خوندن میتونن حافظ بخونن ؟ :دی
۰۲ دی ۹۵ ، ۰۷:۴۹
صبح هیچ یکم دی ماهی را یادم نمیاد حتی دیروز را.
مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۸
درود بر شما :دی
۰۲ دی ۹۵ ، ۰۹:۴۸
اخی
بیاین غرب کشور کلا برف میاد
اینجا همیشه وانیلیه
مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۶
خوش بحالتون :(
۰۲ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۲
با این زمستانیه نوشت یاد یک بیت شعر افتادم. 
این بیت:

"سال نفرین شده در قرن مصبیت یعنی
هی زمستان برود باز زمستان برسد!"


مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۶
قشنگ بود سید :دی
۰۲ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۴
هر چی تمرکز میکنم یلدای سال قبل و یک دی سال قبل یادم نمیاد ، 
بعد این همه فکر کردن و به یاد نیاوردن یه حس بد اومد سراغم .
همیشه از اینکه انقدر سرم شلوغ بشه که خاطرات و فراموش کنم می ترسیدم
گویا سرم اومده
مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۶
چرا همتون یادتون نیست پارسال کجا بودین و چی کار میکردین :دی :|
۰۲ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۹
اگه 20 روزش که امتحانه رو فاکتور بگیریم عاشق دی ماهم . 
مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۴
منکلا زمستون رو دوست ندارم :دی
۰۲ دی ۹۵ ، ۱۸:۲۱
غمم میگیره از این گذر بی رحمانه زمان... 

مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۴
همچنین :(
۰۲ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۲
 من ک هر چی سعی میکنم یادم نمیاد چ جوری بود پارسالم ولی فک کنم فرق زیادی هم نداره همه روزا شده عین هم 
مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۴
:دی
۰۳ دی ۹۵ ، ۱۲:۰۹
سلام به روز کردم لطفا سری بزنید
مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۱
چشم :/
۰۳ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۱
دیگه دستای کسی برف رو لمس نمیکنه...خیلی خوب بود
مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۳
واقعا ...
۰۳ دی ۹۵ ، ۱۶:۲۵
اخیییییی:)))
چقد تفاوت بود بین این دوسال...پارسال خیلی راحت گذشته خدا امسال تلافی کرد،اخه چه معنی میده تا یازده صب خوابید:)))))
مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۳
واقعا :))
معنی خوبی میده خیلی حال میده :دی
۰۳ دی ۹۵ ، ۱۶:۲۵
اخیییییی:)))
چقد تفاوت بود بین این دوسال...پارسال خیلی راحت گذشته خدا امسال تلافی کرد،اخه چه معنی میده تا یازده صب خوابید:)))))
مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۳
واقعا :))
معنی خوبی میده خیلی حال میده :دی
۰۳ دی ۹۵ ، ۱۸:۵۱
هعییییی... دیگه اون حس و حالا تکرار نمیشههه
مسعود
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۲
واقعا :(
۰۵ دی ۹۵ ، ۰۰:۵۰
من از دفترخاطرات به خاطر همین چیزاش می ترسم:دی
مسعود
۰۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۳
:))
۰۵ دی ۹۵ ، ۰۹:۰۷
چقدر وقتی متنای مربوط به قدیم و میخونم دلم میسوزه و میگیره!! الان اصلا حالم عوض شد خیلی بده که دیگه هیچی مث قدیم نیس خیلـــــــی...
مسعود
۰۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۳
همیشه فکر کردن به گذشته احساس بدی به آدم میده .
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۷:۰۶
یه چشمی میری سر عمل ادم استرس میگیرتشا :))))

من بعدار دوم ابتدایی که دوهفته بابت بارش برف تعطیل شدیم دیگه هیچ تعطیل کردنی بهم نچسبید:دی
مسعود
۰۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۲
میرم بیشتر نگاه کنم :دی
۰۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۳
نه نه به هیچ وجه منظورم این نبود مثلا بابا جون من که تا سیکل بیشتر درس نخوانده تو حافظ خوانی و مولانا خوانی معنی کردن سوادش از تمام کتاب هایی که من خواندم بیشتر اما عمیقا دلیلی پیدا نکردم چرا شیش هفت ساله که من برای همه فال می گیرم و می خوانم گفتم شاید چون تنها کسی ام که انسانی بوده و بقیه فکر می کنند به شعر وارد تره می دهن من:)
مامان منم در شرف عمل دیسک کمر باید مراقبت کنه

مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۱۴
آها فهمیدم چی شده .
پس دلیلش این بوده .
دیسک کمر ؟ انشالله هر چه زودتر سلامتیشون رو به دست بیارن ...
۰۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۸
من؟ سید؟ شیب؟ جنگل؟ چی شده؟ :)
مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۱۱
هیچی :))
۱۷ دی ۹۵ ، ۱۱:۳۷
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
**** ***** **** ***** ******** ** ****** * ***** **** ****** ** ****** ****
** ****** *** ** *****
******* ******* ******** **** ******* ****** *** *****
****************
مسعود
۱۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۸
اسپم :/

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">