وقتی ماشین بابا نصف میشود !

  • سه شنبه ۳۱ فروردين ، ۱۶:۵۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۸۳ بازدید

یکی نیست بگه آخه مرد مومن ! برادر من ! مگه مجبوری شما هی به زبون بیاری که ماشین مدل 85 نه خط و خش داره و نه تصادف ! مجبوری همه جا اینو بگی ؟
آقا داستان از این قراره که بابای من سال 1385 یه پژو 405 نقره ای خرید . نمیدونم چی شد از شانس خوبش بود یا از دست بچه های ایرانخودرو در رفته بود که این ماشین تا به همین امروز ( یعنی دیروز ! ) پاش به تعمیرگاه باز نشده بود و هر کسی می نشست پشت فرمون این ماشین کلی از رانندگیش تعریف میکرد ! تو فامیل خودمون هم کلی مشتری داره و همه میسپرن که وقتی خواستیم بفروشیمش حتما بهشون خبر بدیم که خریدارشن .
بابای من اینقدر با این ماشین خاطره داره که هنوز بعد از ده سال و با وجود اینکه کلی ماشین خارجی و گرون خریده و فروخته دلش نیومده عوضش کنه و داخل شهر و جاهای شلوغ رو که جای پارک گیر نمیاد با این پژو میره . اینم بگم که کلی روش تعصب داره و تا همین چند سال پیش اجازه نمیداد کسی جز خودش سوارش بشه . سال 92 که من ماشینم رو فروختم یه جورایی شد ماشین زیر پام و همه جا باهاش میرفتم . بیمارستان ، بیرون ، مسافرت و ...
همه چیز داشت به خوبی و خوشی پیش میرفت که دیروز صبح مثل همیشه سویچشو برداشتم و رفتم تا به یه سری از کارهای عقب افتاده ام برسم . بعد از گشتن توی شهر و انجام کارهام انداختم توی اتوبان امام علی (ع) و اومدم به سمت شمال تا برگردم خونه . وسط راه یه موتور سواری خورده بود زمین و اورژانس و راهنمایی و رانندگی مسیر رو باریک کرده بودن و ترافیک سنگینی درست شده بود . وقتی از کنار محل تصادف رد شدم گفتم ای بابا بنده خدا چه آسیب دیده ، انشالله هیچوقت واسه هیچکس مصیبت و گرفتاری پیش نیاد . چند متری رفتم جلو که دیدم افسر راهنمایی رانندگی کنار اتوبان وایساده و با دست اشاره میکنه که سوارش کنم . سریع زدم بغل و گفتم سوارشو داره بارون میاد . بنده خدا کلی تشکر کرد و راه افتادیم . تو راه یکم با هم راجع به جریمه ها و تصادفات صحبت کردیم تا رسیدیم دم خروجیه شهید همت و گفت که همین جا پیاده میشه . منم آروم گرفتم کنار و وایسادم . بعد از کلی تشکر مجدد در ماشینو باز کرد که پیاده بشه . تو همین حین من حواسم به عقب هم بود . دیدم یه پیکان از دور داره با 500 کیلومتر سرعت میاد ! تو ذهنم گفتم اوه چرا اینقدر تند میاد ! هر لحظه هم بهم نزدیکتر میشد . تو آینه دیدم راننده سرش تو گوشیشه و اصلا حواسش به من نیست . تا اومدم بذارم تو دنده و سریع گاز بدم محکم کوبیده پشت ماشین من جوری که هم من و هم افسر راهنمایی رانندگی به سر رفتم تو شیشه جلو !
چند ثانیه ای گذشت تا بفهمم چی شده ! از ماشین پیاده شدم و اومدم دیدم عقب ماشین تا شیشه جمع شده ! ربونم بند اومده بود ! راننده پیکان هم پیاده شد و تا منو دید گفت خداروشکر خودت سالمی فدای سرت ! گفتم مرتیکه حواست کجاست ؟ موقع رانندگی سرشونو میکنن تو گوشی ؟ یارو هم هی لبخند تحویل من میداد و میگفت فدای سرت بیمه دارم پولشو میده ! گفتم پولت به درد خودت میخوره ماشینم داغون شد !
افسره هم که با من بود شروع کرد پشت من در اومدن ! از من عصبانی تر بود و سریع کروکی کشید و گفت پیکان مقصره . بیمه نا و کارت ماشینشو گرفت و داد به من و گفت اینا پیش تو باشه تا برین بیمه و تعیین خسارت کنه . حالا جالبیش اینه که پیکانه سریع سوار شد تا بره ! گفتم کجا ؟ گفت ما داشتیم میرفتیم شمال ماسفرتمون خراب میشه بعدا بهم زنگ بزن ! گفتم شما چقدر خوشحالی دیگه ! من زنگ به کسی نمیزنم شنبه نیومدی شکایت میکنم ازت . کلی قسم و آیه که نه میام و فلان و بیسار و سریع سوار شد و رفت !
منم در صندوق رو که داغون شده بود به هر مصیبتی بود بستم و راه افتادم اومدم سمت خونه . ماشینو گذاشتم تو پارکینگ و رفتم بالا . اینقدر خسته بدم که خوابم برد . شب که بابا اومد خونه تو خودش بود ! بهش سلام کردم زیر لب یه سلام آروم گفت و رفت پای تلویزیون نشست ! پیش خودم گفتم هیجی دیگه کله ام کنده اس ! بعد از یک ساعت صدام کرد و پرسید ماشین چی شده ؟ منم کل ماجرا رو کامل توضیح دادم و عصبانیتش فروکش کرد و گفت فدای سرت تو که مقصر نبودی . شنبه میریم دنبال کارای بیمه اش و صافکاری و نقاشی . گفتم باشه و پا شدم که برم سمت آشپزخونه . صدام کرد تا برگشتم گفت ولی خاک تو سرت با این رانندگیت :|
از من میشنوین هر چیز تمیز و خوب و سالمی که دارین همه جا عنوان نکنین چون چشم بد و حسود زیاده !

تعداد نظرات این پست [ ۲۶ ] است ...

۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۱۸
دلم سوخت واسه ماشین و واسه باباتون! :)
حالا خدا رو شکر خودتون چیزیتون نشد! :)
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۹
خداروشکر !
ممنون لطف داری ...
۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۲۳
چه ماشین خوبیه...
عجب تصادف بدی :|
فدا سرتون ... ان شاالله دوباره تعمیر میشه ...
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۹
انشالله :((
۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۳۷
باز شکر کن تونستی طرف رو گیر بندازی، یه بار ماشینم کنار خیابون پارک بود، از پنجره دیدم یه خاوره همین جوری مالید به ماشینم و نصف ماشین رو مورد عنایت قرار داد و رفت که رفت :|
تا اومدم پایین دیگه غیب شده بود و نتونستم پلاکشو بردارم و مجبور شدم از جیب خرج کنم برای تعمیرش :|
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۹
اتفاق واقعا قابل پیش بینی نیست ! بعضی وقتا باید ضررو بدی !
۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۵۷
اصلا جمله آخر پدرتون داغونم کرد!!! 
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۹
:))
۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۰۹
حالا خدا رو شُکر چیزیت نشُد ، فدا سرت !! + جمله آخر بابات :دی
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۹
خداروشکر :دی
۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۲۰
در عین بی شعوری دو دفعه هار هار خندیدم!
درست میشه انشالله 
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۸
انشالله :/
۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۵۹
یعنی واقعا تعمیرگاه نرفته بود !!!!!!!!!!
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۸
نه !
مثل عروسک نگهش میداریم :دی
۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۵
البته باید بگویم بلا دور و خدای ناکرده دیگر از این دست اتفاقات برای شما و دیگران پیش نیاید. اما باز هم خدا را شکر که به هر صورتی هست آن طور که شما فرمودید صدمات جانی در کار نبوده است.
راستی مرد بارانی عزیز، چرا هر وقت می خواهم برای شما یک دیدگاه ثبت کنم دوباره باید در بخش نظرات به بیان وارد شوم؟! مشکل از مرورگر بنده است؟ انگاری همه نویسنده هایی که دامنه اختصاصی دارند یک چنین وضعیتی دارند؟! خودم نفهمیدم سوال پرسیدم یا پاسخش را نوشتم؟!! آخر از یک کلنگ چه قدر می شود توقع داشت؟! هان؟
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۸
متاسفانه بیان بلاگ این مشکل رو داره ! هر چی هم نامه میزنیم میریم دمه خونشون درستش نمیکنن !
۳۱ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۱۵
سلام دکتر
بعد از مدت ها پست جدید ایول 
بریم گاوی  گوسفندی  شتری قرباتی کنیم

اخه  برادر من  (وایسا فکر کنم یه چیزی یادم بیاد ادامه جمله ام بگم)

هیچ  شما مقصر نبودی نمیشه چیزی بهتون گفت

من جای پدرتون بودم .حتما  یه مدت  ممنوعه رانندگیتون میکردم

ولی قدر پدرتون رو بدون  روز ی هزار بار دست  پدر رو ببوسی کمه 

جمله اخر پدر رو خیلی  باحال بود
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۷
من که مینویسم !
پست جدید از من هم تعجب داره ؟ :دی
نه بابا بنده خدا خودش میدونست من کاره ای نیستم ...
۳۱ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۴۳
چه اتفاق بدی واقعا !
ولی "اتفاقه" دیگه....پیش میاد !
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۷
کاملا !
۳۱ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۰۸
بابات آخرشو خوب اومده :))
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۶
:))) :|
۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۴۵
حالا خودتون خوبید ؟
خدارو شکر اتفاقی نیوفتاد واقعا
چشم بد ..جالب بود

مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۶
خداروشکر نفسی میاد و ... :دی
۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۰۱
با سرعتِ بالا ، سرشم تو گوشی :| بعدم خوشحال :|
خداروشکر چیزیتـون نشُد ..
خطِ ماقبلِ آخر :)))
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۶
آره تازه میگفت فدای سرت سوارشو بریم :|
۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۲۲
چقدر پیکان محکمه، اینقدر محکم خورده به ماشین شما که اینهمه خراب شده، اما ماشین خودش هیچیش نشده.
و میخواسته به ادامه مسافرتش برسه.
احتمالن رانندش هم خونسردترین آدم دنیا بوده!



مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۶
پیکان بدنه اش آهنیه :))
۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۴۳

حالا مال شما که خوبه بابای من یه خط بسیاررریز  میوفته روماشین تاصدسال به همه میگه

مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۵
نه بابام در اون حد نیست دیگه :))
۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۴
باز خدا رو شکر اتفاقی نیفتاده برای خودت. اگه پدر محترم سال 85 هوس کرده بود پراید بخره معلوم نبود صندوق عقب تا کجا میومد جلو :))

ولی باز خیلی شانس داشتی که راننده پیکانه اهل دل بوده. معمولاً انقد خوب برخورد نمیکنن :|
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۵
اگر پراید بود که تا شیشه جمع شده بود !
۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۵۷
حسادت.
مشکل حل نشدنی بشریت:|
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۵
واقعا !
م
۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۴۲
"فدای سرت تو که مقصر نبودی"
"ولی خاک تو سرت با این رانندگیت"

چه بابای باحالی داری :)) خدا حفظش کنه.
آدم وسیله ای که خیلی دوست داره اینجوری یه دفعه داغون بشه خیلی میسوزه.
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۵
واقعا باحاله :|
خیلی بخدا :((
۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۶:۳۳
👀👀👀👀👀👀👀👀👀👀👀👀👀👀🙈🙈🙈🙈🙈🙈🙈🙈🙈
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۴
ایموجی گذاشتی اینجا لود نمیشه :دی
۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۸:۵۲
تصادف دهشتناک هست ، خدا رو شکر که سالمی :)))
ولی وقتی آدم یه چیزی رو دوست داره و این بلا سرش بیاد ، خیلی ناراحت کننده است
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۴
خیلی زیاد !
۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۴۶
یعنی اون جملا اخر که پدر بهت گفت رو باید با اب طلا نوشت 
عالی بود :)

منم امسال ۲۰۶ رو باهاش تصادف کردم :)
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۲
چیشو با آب طلا نوشت ؟
ماشینت که صفر بود مرتضی !
۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۴۷
یعنی اون جملا اخر که پدر بهت گفت رو باید با اب طلا نوشت 
عالی بود :)

منم پارسال ۲۰۶ رو باهاش تصادف کردم :)
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۲
چیشو با آب طلا نوشت ؟
ماشینت که صفر بود مرتضی !
۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۴۷
یعنی اون جملا اخر که پدر بهت گفت رو باید با اب طلا نوشت 
عالی بود :)

منم پارسال ۲۰۶ رو باهاش تصادف کردم :)
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۰
چیشو با آب طلا نوشت ؟
ماشینت که صفر بود مرتضی !
۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۵۳
این دیگه کی بوده زده ماشینو داغون کرده ب فکر سفرشه
:/
مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۴۹
داستانی داشتیما !
۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۲۶
خخخخخخ وای چقدربه حرف باباتون خندیدم:
گفتم باشه و پا شدم که برم سمت آشپزخونه . صدام کرد تا برگشتم گفت ولی خاک تو سرت با این رانندگیت :|


مسعود
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۴۷
دمش گرمه خدایی :|
۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۸:۱۹
کل ماجرا یه طرف آرامش مطلق راننده پیکان یک طرف :|
مسعود
۲۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۶
خدا ازش نگذره :|

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">