وقتی رفقای راهنمایی دور هم جمع میشن !

  • سه شنبه ۲ شهریور ، ۱۳:۴۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۰۲ بازدید

همه چیز از یه درخواسته فالوو تو اینستاگرام شروع شد ! مهدی خراسانی ؛ وای چقدر این اسم آشناست ! درخواستشو قبول کردم و رفتم تو پیجش عکسهاشو ببینم . یهو جا خوردم اصلا ! وای اینکه مهدیه خودمونه ! هم کلاسی و بقل دستیه من تو 3 سال دوران راهنمایی ! به قدری خوشحال شدم از دوباره دیدنش که سریع رفتم بهش مسیج دادم و شمارشو گرفتم . حدود یک ساعتی صحبت کردیم . مشهد درس میخوند و کلی از خاطرات دوران راهنمایی رو مرور کردیم باهم . از بچه های دیگه هم سراغ گرفتم که گفت با چندتاشون در ارتباطه و یه عکس هم از دوران راهنمایی گذاشته و چندتاشونو تگ کرده ! سریع رفتم سراغ عکس و اینقدر ذوق زده شدم که نزدیک بود داد بزنم و بگم وای یادش بخیر پسر !
گشتم اول خودمو پیدا کردم ! وای خدا چقدر بچه بودم ! پیراهنه توسی گشاد و شلوار پارچه ایمو ببین ! رفتم تو صفحه دونه دونه بچه هایی که تگ شده بودن و فالووشون کردم . هر اسمی هم که یادم بود سرچ میکردم و فالوو میکردم . گوشه عکس چشمم خورد به امیر ! وای امیر ع که همیشه عاشقه رپرهای آمریکایی بود و اون موقع ها تنها کسی بود که موبایل داشت تو کلاس . بهش مسیج دادم و بعد از آشنایی دادن و سلام علیک گرم پیشنهاد ساخت یه گروه تو تلگرام رو بهش دادم تا دوباره بچه هارو کنار هم جمع کنیم .
چیزی نگذشت که یه گروه 17 18 نفری تشکیل دادیم و اینقدر با ذوق و علاقه عکس های همدیگرو میدیدیم که انگار گمشده ایی رو بعد چندین سال پیدا کردیم . بعضی ها خیلی تغییر کرده بودن و بعضی ها هم همونطوری دست نخورده باقی مونده بودن و فقط یکم ریش ها و سیبیلشون پر پشت تر شده بود .
قرار شد توی گروه دونه دونه خودمون رو معرفی کنیم و بگیم که الان کجاییم ، چی کار میکنیم و تحصیلاتمون به کجا رسیده . واقعا از اینکه اینقدر سرنوشت ها عوض شده بود همه متعجب بودیم ! آرین پسر شاد و شنگوله کلاس که همیشه آهنگ های گروه آرین رو میخوند برای خودش مردی شده بود و حسابدار یه مجموعه بود . محمدرضا ! محمدرضایی که همیشه عاشق کل کل استقلال پرسپولیس بود و درسش از همه ما بهتر بود مسیرشو به سمت سینما کج کرده بود و تو یکی از سینماهای تهران مشغول کار بود ! باید اعتراف کنم وقتی گفت سینما خیلی جا خوردم چون احساس میکردم با اون قدرت هوشی باید یه لول بالاتر از الان میبود . مهدی ع ؛ بهش میگفتیم مهدی بلور چون چشماش مثل شیشه بود و خودتو توش میدیدی ! عاشق ریاضی بود و همیشه حاضر برای حل کردن تمرین های پای تخته ! کلا استعداد عجیبی توی ریاضی و فیزیک داشت و الان هم دانشجوی دکتری تو یکی از رشته های فیزیکه که کمتر از این هم ازش انتظار نمیرفت . نفر بعدی سالار ر بود ! صورت سیاه سوخته با یه هیکل درشت که از سیستان بلوچستان چند سالی اومده بودن تهران . یه پسر خوشتیپ که همیشه ته کلاس مینشست و یه موتور وسپا هم داشته که میاورد توی مدرسه و پارکش میکرد . همکلاسیه بعدی پیمان ع بود که همیشه تو کلاس دستش تو دماغش بود ! دروازه بان نوجوانان صبا بود و ماهی 100 هزار تومن حقوق داشت و یه جورایی مایه دار ما حساب میشد و برخلاف چیزی که تصور میکنید الان تو صنف چاپ کارت عروسی فعالیت میکنه ! نفر بعدی میلاد ب بود که همه فامیلیشو میگفتن و کسی میلاد صداش نمیزد ! مرد بسکتبال مدرسه بود و اون موقع ها حدود 190 قد داشت ! هنوز هم 190 قد داره و مشغول دختربازی و مخ زدن تو نرم افزارهای اجتماعیه و فعالیت خاصی رو از خودش گزارش نکرد ! میرسیم به آخرین نفر که نیما پ و هنوز رفاقت من باهاش ادامه داره و همیشه زحمت اصلاح موهای منو میکشه و تو کارش فرد موفقیه ...
چقدر زود گذشت و چقدر زود بزرگ شدیم . چقدر خوشحالم که نرم افزارهای پیام رسان و شبکه های اجتماعی تونستن در کنار وقت تلف کردن منو به دوستای قدیمم برسونن . جا داره یه تشکر هم از پاول دورف مدیریت محترم تلگرام کنم که امکان ساخت گروه رو برای ما فراهم کردن تا دوباره بتونیم دور هم جمع بشیم .
به نهایت منتظر روز جمعه ام تا رفقای قدیمم رو بعد از چندین سال ملاقات کنم . جای جواد د هم کنار ما خالیه و با اینکه جسمش سالهاست زیر خاکه ، روحش همیشه کنار و همراه ماست ...
پی نوشتـــ :
چقدر حس این نوشته برای من قشنگ و نوستالژیک بود ...

تعداد نظرات این پست [ ۳۰ ] است ...

۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۵۸
نوشته هاتون به منم حس خوبی داد...
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۹
ممنون لطف داری ...
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۵۸
:)
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۹
:/
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۰۳
منم درس تابستونِ قبل تویِ گروه سمپادی ادد شدم و فرید رو پیدا کردم ، اون منو به بیان آوُرد .. :) دو سال همکلاسی بودیم با هم ، یادمه خیلی حرف میزد :دی
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۹
فرید کیه ؟ :دی
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۱۶
حس این نوشته هم برای ما خواننده ها هم خیلی زیبا و هیجان دار بود. 
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۷
ممنونم لطف داری ...
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۱۷
وبت یه جوریه نمیشه زوم کرد :| قالب منظورمه البته :/
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۸
با موبایل که میای بله .
زومشو بستم :دی
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۱۹
مرور و برخورد با یه همچین خاطراتى خیلى لذت بخشه...
:)
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۷
خیلی زیاد ...
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۰۷
احساس قشنگی به منم داد D: چه خوب ...
خدا رحمت کنه آقای جواد د رو !!! هی روزگار ..!
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۸
ممنون لطف داری رفیق .
روحش شاد ...
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۱۱
آره، دو سال پیش بود که چشم‌ام به یه اسم آشنایی توی فیس‌بوک افتاد: امیر میم؛ عکسش با عینک دودی و اینا بود، چهره‌اش رو درست تشخیص نمی‌دادم اما مطمئن بودم کسی که دوران ابتدایی گرد بوده (!) الان طبیعتاً باید این شکلی باشه، هیکلی و چهارشونه و پُر؛ اددش کردم و اونم که دست بر قضا همون لحظه آنلاین بود، اکسپت کرد؛ اون روزگار تقریباً یه سالی بود که موسیقی رو شروع کرده بودم و برای اولین بار همون روزا عکسی از خودم در حال گیتار زدن گذاشته بودم؛ به محض این‌که فرندم شد بهم مسیج داد و سوالش هم دقیقاً راجع به موسیقی بود! قرار شد بریم کلاس من، اگه از تدریس استادم خوشش اومد اونم شروع کنه که بعد از 10-11 سال هم‌دیگه رو سر کلاس دیدیم، همون طوری که انتظار داشتم خوشش اومد و کلاساشم شروع کرد؛ با شناختی که ازش داشتم مطمئن بودم زود راه می‌افته؛ ظرف سه هفته، کاری که هنرجوهای نرمال طی 2 ماه انجام میدن رو انجام داد؛ تازه گرم شده بود که تصادف کرد و شیشه رفت تو بدنش و عصب دست راستش مشکل پیدا کرد و دیگه نتونست موسیقی رو ادامه بده؛ دیر هم پی درمانش رفت و وضعش بدتر هم شد؛ هر چند اون به موسیقی‌اش نرسید ولی هر چیه خوشحالم که بهونه خوبی برای دیدنش پیش اومد؛ برای دیدن و بیش‌تر شناختنش؛ راستش دوران مدرسه زیاد صمیمی نبودیم اما حالا بعد از این 2 سال می‌بینم چقدر باشخصیت و آقاست؛ سرنوشتش تقریباً شبیه منه و فرق زیادی نداره؛ برای خودم خیلی جالبه که تازه دوست قدیمی‌ام رو شناختم! ^_^
اووووه چقدر حرف زدم :))
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۰
کلا بیا وبمونو یکی کنیم نظرت چیه :))))
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۳۱
همین چند روز پیش هر چی اسم دوستام رو سرچ میکردم (توی انواع شبکه های اجتماعی) هیچ کدوم رو نیافتم!! بنابراین من دیگه حرفی ندارم!
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۵
بعضی وقتا هم اینطوری میشه دیگه :دی
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۴۶
من گروه دوستان دبیرستانمو دارم.
ولی رغبت نمی کنم حتی یه پیام تو گروه بزارم
چون فقط با یکی دو نفر دوست صمیمی بودم
اون یکی دو نفر هم چند وقت یه بار می بینم دیگه
:|
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۵
خوب حله دیگه چرا میزنی :دی
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۲۵
آقا خب الان منم دوستای زمون راهنمایی و دبیرستانم رو خواست! 
البته با چنتاییشون همچنان در ارتباط هستم :)
ولی خب آدم جنسش کلا حسوده!
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۴
تو اینستاگرام ، فیسبوک و جاهای دیگه بگردین شاید پیداشون کردین ...
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۲
چقدر خوب ... بالاخره یه کاربرد مثبت دیدیم از این شبکه های اجتماعی (البته کاربردهایی که براش تهیه شده واقعا خوبن اما تو ایران خیلی بد استفاده می شه)
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۳
آره دقیقا !
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۴
نوشته ی عجیبی بود منو یاددوستان قدیمی ام انداخت که دیگر باهاشون ارتباط ندارم و چقد باهاشون خوش میگذشت اما راهمون جداشد. عجب سرنوشتایی داشتن دوستات... جواد د براچی فوت کرد؟حتما بخاطر تصادف،هان؟
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۳
برای من هم حس عجیبی داشت ...
بخاطر سرطانه لعنتی ...
۰۳ شهریور ۹۵ ، ۰۷:۲۱
خیلی جالب بود :)
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۳
ممنون ...
۰۳ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۲۹
چقد باحال :)))
دارم به پونزده سال دیگه فکر میکنم که ما هم همچین قراری بزاریم :))) باحاله خیلی :))))
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۳
بسی زیاد !
الان دوست دارین زود مدرسه تموم بشه بره ولی بعده ها حسرت همین روزهارو میخورین ...
۰۳ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۲۰
چ خوب.چقد ذوق کردین اون موقع.:)خوش بگذره..چیزیم تا جمعه نمونده
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۲
ممنونم لطف دارین ...
۰۳ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۲۰
راستییییی...عکس بذاریااا..اینجا.
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۳
عکس ؟!
۰۴ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۰
چقدرخوب:)
به سادگی میشه شادبود:)
اماگروههای تلگرامی روخوشم نمیاددیداردوست ازنزدیک خوش است✿
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۱
خیلی راحت ...
من هم دستیه نزدیک رو بیشتر دوست دارم ...
۰۴ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۲۵
واقعا حس خوبیه

مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۹
خیلی زیاد !
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۱۹
رفقاتونو دیدید عایا؟
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۹
نه متاسفانه نشد :|
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۱۲
حس خوبتون پایدار
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۹
ممنون لطف دارین ...
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۱۸
ی سوال میگم کی برنده شد تو چالش؟؟؟
مسعود
۰۶ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۳۱
علی . ج :دی
۰۶ شهریور ۹۵ ، ۰۶:۲۸
موافقم :))
این منوهه (بر وزن سینوهه!) پریده اون طرف چه باحال شده :))
مسعود
۰۶ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۳۱
کدوم منوهه ؟!
۰۷ شهریور ۹۵ ، ۰۵:۳۲
خب باز کن زومشو :( چشمام در اومد :|||
مسعود
۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۳۳
با موبایل فقط نمیشه زوم کرد وگرنه با گجت های دیگه مشکلی نداره ...
۰۷ شهریور ۹۵ ، ۰۷:۵۶
منوی وبلاگت که سمت راست بود الان اومده چپ ^_^
مسعود
۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۳۳
آره آوردمش چپ که فارسی تر باشه :دی
۰۸ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۳
فرید دیگه :)) ایشون : 
http://viator.blog.ir
مسعود
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۵۱
آهان بله :دی :/
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۳۶
خیلی هم عالــــی  :))
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۷
ممنون ...
۲۰ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۶
پاول مرد تحسین برانگیزیه
مسعود
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۷
پاول ؟! :/
۰۸ مهر ۹۵ ، ۱۹:۳۶
آره پاول:|
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۶
پاول چی هست دقیقا ؟ :|
۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۳:۲۹
چه خوب . من که با یکی از دوستان ابتدایی ام هنوز هم در ارتباط ام
مسعود
۰۱ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۱
چقدر جالب :دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">