وقتی توهم بینایی میگیرم !

  • چهارشنبه ۱۱ آذر ، ۱۱:۱۸ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۲۲ بازدید

خیلی خوب بود لامصب ! تا حالا این حالت بهم دست نداده بود ! چند روز پیش تو پادگان شبش نگهبان بودم و اصلا نتونستم درست بخوابم . صبح هم ساعت 7 تو سالن آمفی تئاتر پادگان کلاس داشتیم تا 12 ظهر !
سربازی رفته باشین میدونین که به اینجور کلاس های طولانی میگن Golden Time ؛ یعنی ساعت طلایی برای خوابیدن که خیلی هم کم پیش میاد و باید نهایت استفاده رو برد ! ما هم به همین خیال که میریم و کلی میخوابیم و کمبود شب قبل رو جبران میکنیم حرکت کردیم به سمت سالن و یه جا اون وسط ها پیدا کردیم که راحت بخوابیم .
ده دقیقه از کلاس گذشت که فرمانده گفت کسی چرت بزنه نگهبان تنبیهی آخر هفته میشه و همه دژبان ها رو دور تا دور سالن گذاشت تا حواسشون به بچه ها باشه و فقط اسم کسی که خوابیده رو بدن ! اینقدر این حرکت خورد تو ذوقمون که نگو ! مخصوصا من که اصلا نخوابیده بودم ! با این اوضاع گفتم چاره ای نیست دیگه باید بیدار بمونیم و کلی هم به خودم تلقین کردم که پسر تو میتونی ! تو اصلا خوابت نمیاد ! به نگهبانی آخر هفته فکر کن !
تو همین فکرا بودم که یهو چشمم رفت رو هم و بغل دستیم زد تو پهلوم که بیدار شو . چشمامو به زور باز کردم و سعی کردم همینطوری باز نگهشون دارم ! شاید باورتون نشه ولی هیچوقت تو زندگیم اینقدر خواب بهم فشار نیاورده بود . هر یک دقیقه سرم میافتاد پایین و به زور خودمو نگه میداشتم . یک ساعت اول کلاس به هر بدبختی بود گذشت و از ساعت دوم اوضاع فرق کرد ! گوشهام نمیشنید دیگه و ذهنم کار نمیکرد ! منگ شده بودم ! صدای استاد رو نمیشنیدم اصلا و توهم بیناییم شروع شد !
همینجور که سن رو نگاه میکردم یهو احساس میکردم پرچم ایرانی که کنار دسته استاده داره حرکت میکنه ! چشمامو میمالیدم درست میشد و بعد از چند دقیقه دوباره حس میکردم چندتا پرنده تو سالن دارن پرواز میکنن و حتی با چشم دنبالشون میکردم ! صندلی های جلویی رنگش عوض میشد و حتی یه لحظه حس کردم فرمانده بالا سرمه سریع بهش سلام کردم و احترام گذاشتم !
رفیق های بغل دستیم چقدر بهم خندیدن ! میگفتن همش اینور اونورو نگاه میکردی و با خودت حرف میزدی ! با دست در و دیوارو نشون میدادی و چند دقیقه به یه نقطه خیره میشدی ! اینقدر این اوضاع ادامه داشت که قلب درد گرفتم و دست چپم بی حس شد ! اینقدر عصبی شده بودم که قید همه چیزو زدم و گرفتم تخت خوابیدم ! اینقدر عمیق خوابیده بودم که هر چی صدام کردن بیدار نشدم .
بعد از کلاس هم سر صف آمار اسممو دادن فرمانده و شدم نگهبان تنبیهی آخر هفته . آخر هفته هم که شد رفتم پیش فرمانده و با استفاده از نفوذ کلام اسمم رو از تو لیست خارج کردم !
خیلی خاطره بد و در عین حال جالبی بود ! تو کتاب هامون خونده بودم کم خوابی زیاد باعث توهم میشه ولی تجربه اش نکرده بودم و نمیدونستم خواب اینقدر مهمه !
بعد از خاروندن جای کش جوراب خواب لذت بخش ترین قسمت زندگیه :دی

تعداد نظرات این پست [ ۴۳ ] است ...

۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۲۳
خاروندن جای کش جوراب واسه من کابوس ه کابوس .

مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۵
چرا ؟ لذت بخشه برای من :دی
۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۳۴
بایا فن بیان نقوذ کلام :)))))))))

+دچار این حالت توهم شدم قبلا :))))))
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۵
مخلصم :دی :))
۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۴
سر کلاس امادگی دفاعی منم آلبالو گیلاس میچینم !

مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۶
خیلی حال میده :دی
۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۷
درود.
کلی خندیدم .
من هم به همین بلاگرفتار شده بودم. اما بعداز آموزشی. بعد ترفند تازه ای یاد گرفتیم. بعد از اینکه پستمون تا ساعت 11 صبح تموم می شد نمی تونستیم تا شامگاه بخوابیم. بنا بر این مرخصی ساعتی می گرفتیم و می رفتیم بیرون. اونجا سوار می نی بوس های خطی میدان نوبنیاد تا پیچ شمرون می شدیم انتهای می نی بوس می خوابیدیم تا مقصد . 5تومان کرایه اش بود و دو ساعت و نیم توراه بودیم  . نیم ساعت بعد هم برمی گشتیم و دوباره تو خواب بودیم.
لژعالی متعالی.
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۸
اییییول ! :)) خیلی روش خوبی بود :دی
۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۲:۳۹
:))))))))))))))))
یادش به خیر(نه اشتباه شد!یادش یه شر)زمان دبیرستان سر کلاس حساب دیفرانسیل و دین و زندگی ازین توهمات داشتم!! :))))))))))
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۸
:)))
۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۲:۵۰
خدایی خیلی خندیدم

مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۸
خیلی هم خوب :دی
۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۴:۲۲
چیز میزی میزنی داش ؟؟؟ D:

اصَن خاروندَنِ جای کِش حسیِ که حس نداره اصَن :|
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۸
نه داداش پاکم :دی
۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۴:۴۰
چه جالب منم دوست دارم که تجربه اش کنم :)))
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۹
دو روز نخواب حالشو میبری :دی
۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۵:۵۹
اینو تجربه کردم.
خیلی حال میده.
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۹
خیلی زیاد :دی
۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۶:۱۵
این پست عالییی بود...پاچیدم اصلا :))
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۰
خیلی هم خوب :دی
۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۶:۵۲
اربعین حسینی تسلیت
نظراتتون میره تو هرز نامه تازه دیدمشون
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۰
نظرات من بنده خدا :(
۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۶:۵۳

کشته مرده همین نفوذ کلامتم :))

اون خاروندن گِت جوراب هم ا...رم حرام اعلام نمودند :)

مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۰
قربونت داداش :دی
۱۱ آذر ۹۴ ، ۲۲:۵۱
خسته نباشی دلاور:))))
من هر وقت واسه اعزام تو آمبولانس میشینم،خوابم میبره:))))
ی بار چشامو باز کردم،دیدم مریض داره میخنده،گفت با هم حرف بزنیم،خوابتون نبره.دی


پی نوشت: هر دفعه خوابم میاد،به این فکر میکنم که یکی با گوشیش ازم عکس بگیره چی میشه:((((پرستار در حین اعزام در خواب



مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۱
قربانتان :دی
هیچی دیگه سوژه تلگرام میشیم :))
۱۱ آذر ۹۴ ، ۲۲:۵۹
بابوووووووووووووووووو
نگاه ب چ درجه ای رسیده!!!!

سه روز و سه شب ی سره رو پا بودم و بیدار!!
با حواس جمعععع!
ولی بعدش ک کار تموم شد بلافاصله بیهوش شدم :دیی
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۲
همون دیگه ما یه ماه کم خوابی داشتیم :((
۱۱ آذر ۹۴ ، ۲۳:۳۶
واقعا خیلی بده منم چندباری سرکلاس خوابیدم خخخ
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۲
خیلی زیاد !
۱۲ آذر ۹۴ ، ۰۰:۳۸
بله...
یادش به خیر ک نداره .. مسخره بازی بود
من تو خدمت بیشترین اذیت رو کشیدم ..
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۲
منم همینطور :|
۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۷:۲۶
سلام.
خدا قوت :)

امیدوارم به زودی خدمت سربازی تون تموم بسه :)

مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۳
ممنون ؛ انشالله ...
۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۹:۲۸
اوه، چقدر سخت میگیرن!!! 
این تیکه بامزه بود :)) :بعد از خاروندن جای کش جوراب خواب لذت بخش ترین قسمت زندگیه 
مرسی
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۴
خیلی :|
راس میگم دیگه :دی
۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۰:۳۲
تجربه بدیه.
ولی خب خاطره بانمکی شد.نه؟
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۴
خیلی :دی همیشه یادم میمونه ...
۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۶:۴۹
:D
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۴
:دی
۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۷:۰۲
سلام خوشحال میشم به وبم سربزنید
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۵
سلام ؛ چشم ...
۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۸:۲۵
{خواب لذت بخش ترین قسمت زندگیه.....}
وقتی مطالبتو میخونم یاد دیالوگای مهم و نقاط اوجه فیلمای دهه 90 میفتم.......واقعا عالیه بخاطر قدرت استدلالت بهت تبریک میگم......حرفات بیشتر مفهومی و چند پهلوئه.......البته من که عشقم و یکی از تفریحام خوندن فیلمنامه هاست بهت پیشنهاد میکنم یه نگاهی به فیلمنامه بندازی.....منظورم اینه که استعدادتو رها نکن....کتابای لیندا سیگر و سیلد فیلد تو این زمینه راهگشان.موفق باشی

مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۵
ممنون داداش لطف داری بهم .
چشم حتما ...
۱۳ آذر ۹۴ ، ۲۰:۵۰
اصلا خواب قبل از کش جورابه
اصلا قبلا هر چیزی خواب!
اصلا واسه فامیل ما خواب ازنفس کشیدنم واجب تره!
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۵
شیرازی ؟ :دی
۱۳ آذر ۹۴ ، ۲۱:۲۷
چقد سربازی سخدههههه:((
بی خابی خعلی بدهههه اصن:| خدا نصیب نکنه:|
ولی خوب شد نرفدین تو کما!!خخخ
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۶
خیلی چرته :|
یکم دیگه بیدار میموندم رفته بودم !
۱۳ آذر ۹۴ ، ۲۳:۲۱
سلام خوب هستید!من چند وقته اصلا نمیتونم وارد وبم بشم میگه رمز عبور اشتباهه درصورتی که رمز رو هم ک تغییر میدم بازم نمیشه  و همین پیغام رو میده
میتونید راهنماییم کنید
دلم برا وبم تنگ شده:(
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۶
یه راه ارتباطی میذاشتین تا بتونم کمکتون کنم .
۱۴ آذر ۹۴ ، ۰۱:۴۴

واقعا موافقم خواب واقعا لذتیه که با هیچ لذت دیگه ای عوضش نمیکنم منم یه تجربه ای کمابیش مثل شما داشتم... آقایی که شما باشی من خدای شجاعتم و ساخته شدم  واسه فیلم ترسناک!!!! یه روز خوشحال و شاد خوندن با کمال اعتماد به نفس شروع کردم به دنبال کردن   American horror story !!!! گرچه فقط 1 قسمتشو دیدم ولی خب برای من که با دیدن فیلم حریم که ساخته خودمونه دو شبی خوابم نبرد خب همون یه قسمتم خودش ینی خیلی !!! خیلی خیلی!!! خلاصه شب شد خیلی شب شد ینی ساعت 4 شد این چشمای من اندازه چشمای آقا جغده محترم بودن!!! ینی حس میکردم یه میلی متر چشمام رو هم بره دیگه مردم!!! بالاخره ساعت 5 صبح خواب که نه بیهوش شدم.
ساعت 7 هم باید بیدار می شدم و می رفتم کلاس توجیهی تا دو و نیم
اوایلش خوب بود انرژی داشتم ولی از ساعت 12 به بعد واقعا دوس داشتم 10 سال از عمرم کم شه و به ازاش نیم ساعت بخوابم....
بدتر از همه حرفای سرگروه تیم بود که مثه یه نوار ضبط شده هر نیم ساعت هی برمیگشی به اولش که خانما رفتیم پست اینجوری نکنین اونجوری میشه اونجوری نکنین اینجوری میشه ینی حاضر بودم تعهد محضری بدم که گونی برنج می پوشم میرمو اینا بس کنن!!!
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۷
شما هم فیلم ترسناک نبین و هم خوابو کم نکن :دی :))
۱۴ آذر ۹۴ ، ۱۷:۰۳
:))))))))))
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۷
:دی
۱۴ آذر ۹۴ ، ۱۹:۲۹

اوه من اصلا همچین تصوری از سربازی نداشتم ، به نظرم باید یکم مهربون تر رفتار کنن!!!! دی

مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۸
باید یه خورده تذکر بدن :دی
۱۶ آذر ۹۴ ، ۱۵:۰۴
ساعت خواب دکتر 
تو سربازی خواب  کجا بود اخه پسر؟؟؟

من اصلا توعمرم سرهیچ کلاسی نخوابیدم جز  همین هفته پیش که چهار ساعت کامل  تو ازمایشگاه خوابیدم 

اندک اندک خیال بروزه 

مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۴
منم تو هیچ کلاسی بیدار نبودم :دی
۱۷ آذر ۹۴ ، ۱۵:۲۲
اخی...الهی...نخوابیدین!!
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۴
نمیذاشتن که :دی
۱۸ آذر ۹۴ ، ۲۲:۴۵
سایت جالبی داری 
خوشحال میشم اگه به وب منم سری بزنی
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۴
ممنون ؛ چشم ...
۱۹ آذر ۹۴ ، ۱۲:۲۲
ولی من معتقدم لذت خواب از همه لذتا والاتره :دی
اصلا هر دردی با خواب دوا میشه بجز امتحان :/
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۲
امتحان هم با زدن به در بیخیالی و خواب ردیف میشه :دی
۱۹ آذر ۹۴ ، ۲۱:۱۸
عالی نوشتی پسر
همینطور ادامه بده کیف کردم
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۲
ممنون رفیق ...
۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۴:۵۴
وایییییییییییییییییی اصلا خواب بهترین قسمت زندگیهههههههه اونم وقتی که ادم خسته باشه ک دیگه هیچ
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۱
بهترینه !
۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۶:۴۱
خاطره بامزه و به شدت جالبی بود 
چه میکنه این نفوذ کلام !!!
این توهم خواب مثل خلسه اس البته با این تفاوت که ناهشیاری و به شدت هم شیرین ِ 
مسعود
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۰
خیلی تاثیر داره :دی
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۶:۰۹
حساسیت مسخره ای دارم به اکثر چیزها. جای کش جوراب رو بخارونم تاول میزنه و خارشش دیگه قطع نمیشه 
مسعود
۲۸ آذر ۹۴ ، ۱۱:۳۷
جدی ؟ من که لذت میبرم :دی
۲۱ آذر ۹۴ ، ۲۳:۰۹
من سر کلاسای عمومی دوران کارشناسی این طور می شدم. 
عذابی بود که بهم وارد می شد! عذااااب. مخصوصا کلاس درس اخلاق!


مسعود
۲۸ آذر ۹۴ ، ۱۱:۳۳
خدا لعنت کنه بی خوابی رو :((
۲۲ آذر ۹۴ ، ۰۱:۱۱
خخخ 
مگه چقد کم خوابی داشتید..یعنی در این حد!!!!!!!
مسعود
۲۸ آذر ۹۴ ، ۱۱:۳۲
خیلی زیاد :(
۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۸:۴۸
نه بابا ما اصفهانی ایم
ولی خواب از نون شب هم واسمون واجب تره!
اصلا روایت داریم اول خواب بعد نفس کشیدن!
مسعود
۲۸ آذر ۹۴ ، ۱۱:۳۱
ایول :دی
نمیدونستم اصفهانی ها هم بله :دی
۲۲ آذر ۹۴ ، ۲۰:۴۰
بگردم نفوذ کلامو :)
من بی خوابی تجربه کردم ولی نه تا این مرحله ...
مسعود
۲۸ آذر ۹۴ ، ۱۱:۳۰
نوکرم :دی
خیلی باحاله :دی
۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۴:۴۶
خخخخ حالا خوبه توهم ها به همین چیزای کوچیک محدود شده:-D
سلام کردی و احترام گذاشتی!!! فشار بدیه خدایی من بودم از اپلش میخوابیدم:-D کلا هیچی نمیتونه جلوی خوابیدن منو بگیره حتی نگهبانی اخر هفته

±نفوظ کلام چیز خوبیست[] 
مسعود
۲۸ آذر ۹۴ ، ۱۱:۱۱
من هم نمیتونم نخوابم ولی فکر نگهبانی این اجازه رو بهم نمیداد :دی
۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۴:۵۳
دلم نیومد برم پست بعدی کامنتا فوق العاده بود انقدر خندیدم الان باید بقیه پستارو تو دستشویی بخونم البته گلاب به روتون:-D
دمتون گرم خعلی خوبین
مسعود
۲۸ آذر ۹۴ ، ۱۱:۱۱
تو دستشویی ؟!
چرا ؟
خواهش لطف دارین :دی
۱۲ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۲۹
چرا انقدر به شما سخت میگیرن؟
والا پدر من تو لشکر هستن تو همچین شرایطی میرن دست سربازو میگیرن میگن برو خوابگاه یا یه گوشه ی حسینیه و بخواب...
شما تو ارتشید احتمالا! :/
مسعود
۱۶ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۰۸
میگرفتن :دی
ارتش کلا اینطوریه خیلی قانون مداره .

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">