هر تاکسی قصه ای دارد ...

  • چهارشنبه ۱۲ آبان ، ۱۴:۱۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۸۱ بازدید

× میرداماد ؟ میرداماد میری آقا ؟
- الان خیلی شلوغه .. ممم .. بیا بالا میریم توکل به خدا ...
× آقا ممنونتم نیم ساعته وایسادم هیچکس سوارم نمیکنه .
- آخه صرف نداره الان خیلی شلوغه .
× باز هم خدا پدر مادر شمارو بیامرزه سوارم کردی .. ممنون آقا . ماشینمو یه هفته اس خوابوندن فلج شدم بخدا .. همش باید منتظر تاکسی باشم و به هیچ کاریم هم نمیرسم ...
- ای بابا .. چرا خوابوندن ؟ تخلف کردی ؟
× نه والا .. داشتم برمیگشتم تو اتوبان پلیس جلومو گرفت گفت مدارک ؟ یه افسر نشست تو ماشین گفت باید ماشین بره پارکینگ .. هر چی هم سوال کردم گفت امنیت اخلاقی از شما شکایت کرده ! گفتم منو چه به موردهای اخلاقی ! ضبط و سیستم خفن هم نداشت ماشینم .. فرستادنم وزرا گفت خودتو معرفی کن .. رفتم گفت سال 92 یه خانوم بدحجاب تو ماشینت بوده .. گفتم خدا خیرت بده من یادم نیست دیروز کجا بودم سال 92 ؟
- حالا واقعا بود ؟
× نه حاج آقا .. فقط میخواستن 450 تومن عوارض و 320 تومن خلافی مارو پیاده کنن .. آخرشم نگفتن مشکل چی بوده هی میگفتن شکایت داری دیگه گیر نده .. برو پرداخت کن یه هفته دیگه بیا ماشینتو در بیار .. اینم مملکت ماست ! میبینی توروخدا ...
تمام این صحبت ها بین من و راننده مسنی که یه ماسک سفید به صورتش زده بود و از لرزش های دستش معلوم بود چندین بار سکته رو رد کرده رد و بدل شد . پیرمرد آرومی با موهای کم پشت سفید که حدود بیست دقیقه ایی رو با هم هم کلام بودیم تا به مقصد رسیدیم . دستاش میلرزید ، حرف های من انگار سر زخمی رو باز کرده بود که داشت از شدت عفونت به سوزش شدید میافتاد ...
تعریف کرد ، از گذشته ها ، میگفت سال 78 یه مغازه داشته که متری 10 میلیون قیمتش بوده ، وضع و اوضاع مالیش خیلی خوب بوده و برای خودش برو بیایی داشته . داداشش به مشکل مالی میخوره و برای نزول کردن پول ازش میخواد ضامنش بشه . اینم ضامن میشه و داداشش تمام پول هارو به باد میده ، فرار میکنه و میره یه جا که هنوز هم معلوم نیست کجاست خودشو گم و گور میکنه و برادرش میمونه با کلی طلبکار ، میرن وکیل و دادگاه رو میخرن و قاضی حکم میده تمام اموالشو مصادره کنه . ماشینش ، مغازه اش ، خونه اش و مابقی اموالشو بالا میکشن و دست از سرش برمیدارن . میگفت سکته کردم و از شدت ناراحتی چهره ام چندین سال شکسته شد ، چند بار تا مرگ رفتم و برگشتم ...
از شنیدن این حرفای پیرمرد خیلی ناراحت شدم ، گفتم چقدر بی رحم بوده داداشش ، اونا که از خون و گوشت هم بودن . قصه زندگیش به همینجا ختم نشد ، میگفت سال 83 یه ویلا داشتم توی محموداباد که چند سال بهش سر نزده بودم . وقتی رفتم دیدم توش یه خانوار زندگی میکنه ! سند هم داشتن حتی ، اونجا بود که فهمیدم ازم کلاهبرداری کردن ! سند سازی کردن و ملکمو بدون اصلاع من فروختن . خریدار هم کله گنده بوده و باز مثل چند سال قبل این آقا هم قاضی و دادگاه رو خریده بود و ملک رو از چنگش درآوردن .
به قدری از مشکلات زندگیش گفت که دوست داشتم محکم بغلش کنم ، بگم تنت سلامت مال دنیا میاد و میره . وقتی خواستم پیاده شم بهم گفت با این همه خداروشکر ، راضی ام به رضای خدا ...
تا شب داشتم بهش فکر میکردم ، دیگه نداشتن ماشین و تو صف تاکسی وایسادن برام ناخوشایند نبود ...
خدایا شکرت ، راضی ام به رضا تو ...

تعداد نظرات این پست [ ۲۶ ] است ...

۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۴:۲۰
وای گریه گرفت😞چقدر زمونه نامرد شده😣ولی دم پیرمرده گرم با این همه مشکلات هنوز هم راضی از زندگیش
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۲۹
خیلی زیاد :( منم تا مدت ها ناراحت بودم :(
۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۴:۲۵
هر وقت که از زندگیم ناراضی میشم به دو سه سال پیش فکر میکنم
زمانی که بابام ماهی 20 میلیون تومن قست براش میومد...
خدا رحم کرد و هنوز سالمه اگه یکم دیگه ادامه پیدا میکرد فکر کنم دور از جونش پدر ما هم سکته رو میزد... چه روزای بدی بود...
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۲۹
همه ما یه گذشته ناجوری داریم :0 واقعا همیشه باید تسلیم خدا بود و شکرش کرد برای خوب و بدش ...
۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۱
این روزا آدم به برادرشم نمیتونه اعتماد کنه:| از بقیه چه توقعیه واقعا؟؟!
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۲۶
واقعا !
۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۵
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است

**** **** *****

*** ****** ****** ***** **** ** ***** ********* * ** **** ***** ***** ****** **** ****** ** ** ****** ***** *** * ******* ** ***** **** ******* ****** **** ***** ****** ***** ** **** **** ******** * ****** ***** **** ***** ****** ** ** ***** **** ***** *****

***** **** ** **** ****** ** **** *** ***** ***** * ********* ** ******* ** ** *** *** ***** ******

** ***** ** ***** ****** *** * **** ** ****** ** ***** *** ****** ******* **

*** ****** ****** ***** ****

مسعود
۱۳ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۹
اسپم :/
۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۵:۱۱
ای بابا :(
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۲۶
:(
۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۵:۲۰
چه دردناکه - چه کلاه بردارایی هستن ، منم یه بار طعم کلاه برداری رو چشیدم ، تلخه :((

مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۲۶
خیلی سخت و دردناکه :(
۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۶:۰۹
اصن آدم پایِ حرفای بعضیا میشینه ها ...
حس و حالش توصیف نا پذیره
راستی طلبکار رو تلبکار نوشتی
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۲۶
آره درستش کردم .
خیلی دردناک بود :(
۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۷:۱۹
وا مگه سال نود و دو هنوز این امنیت اخلاقی ها اومده بودن؟
یه موقع هایی نا امید می شوم از این که کشور درست شود بعد می گم نه نا امیدی بدترین گناهه نا امید نشو.
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۵
والا انگار بوده :دی
من از شما بی خبرتر :دی
این یه مورد فرق داره ناامید باش :دی
۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۸:۲۵
بنده خدا چقدر نامردی شده در حقش :(
+ از این به بعد خانوم بدحجاب سوار میکنید تاریخش یادتون باشه لازم میشه ؛)
++ خدایا شکرت ماهم راضی اییم به رضات
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۴
چشم همین کارو میکنم :دی
شکر ...
?
۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۸:۴۴
:-(
هیج وقت نفهمیدم چرا بعضیا تو زندگی این همه بد شانسی میارن
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۳
من هم دقیقا همین سوال رو دارم ...
۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۹:۱۷
فقط خط آخر: راضی‌ام به رضای تو...
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۳
عالی بود ...
۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۹:۴۶
یه وقتایی ما یادمون می ره چه چیزایی داریم.. غرق میشم تو نداشته هامون از موبایل و دوست درست و حسابی یا ماشین یا هر چیزی ... اصلو یادمون میره .. تشکر کردنو
تلنگر خوبی بود :))
ممنون
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۳
دقیقا !
کامل متن رو درک کردی ، مرسی ...
۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۰:۲۷
عجَب :|

+ طِفلی ، دلم سوخت .. :(
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۲
منم خیلی دلم سوخت :(
۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۵
:O شگفتا!!!!!!!!! سال92؟؟؟؟مگه داریم؟مگه میشه؟؟
آقای دکتر شما باید یه کاری میکردید به ما دوستان وبلاگی میگفتین٬همه خودجوش می اومدیم طی یک حرکت نمادین اعتراض میکردیم.انشالله دفعه بعد حتما اطلاع بدید :))))
اما اون آقای راننده خدا بهش صبر بده.گاهی وقتا که مشکلات بقیه رو که میبینیم یا میشنویم٬برامون مشخص میشه که مشکلات ما در برابر اونا خیییییلی کوچیک هستش اما خیلی بیشتر از خدا گله داریم.به هر حال در هر صورت راضیم به رضای خودش.
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۲
والا اعتراض هیچکس فایده ایی نداشت .
به قول بابام وقتی بی پول میشن شروع میکنن به شخم زدن مردم :))
بی نظیر بود اون پیرمرد ...
۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۷
برای چه ایرادهای بنی اسرائیلی ای جریمه میکنن! اخه یعنی چی؟! ۹۲؟!
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۱
والا فهمیدین به بنده هم بگین در جریان قرار بگیرم :دی
۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۲:۳۴
مشکل شما که فقط تو ایران اتفاق میفته و نمونه ش خارج از این مملکت پیدا نمیشه! یعنی به هر طریقی باید مال مردم رو بخورند! :/

ولی در مورد اون پیرمرد... نمیدونم چرا؛ولی مو به تنم سیخ شد ... خصوصا اینکه با تمام این مشکلات -که هر کدومش میتونه آدم رو از زندگی بیزار کنه- هنوز راضیه به رضای خدا ... ):) واقعا چنین افرادی رو می بینم،از اینکه همیشه طلبکار زندگی‌ ام خجالت میکشم !
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۰
این مشکلات همه جای دنیا هست . با اینکه خارج از کشور زندگی نکردم و تمام دیدم محدود به چندتا سفر میشه .
آره ، خیلی غم داشت ...
۱۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۲۵
ایشاالله قضیه ماشین زود حل شه چون واقعا ادم فلج میشه 
بهتره بگیم هر راننده تاکسی یه زندگینامه ای داره ....
چقد خوب ک ب‌همه چی یجور دیگه نگاه میکنی دکتر
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۲۷
من کلا دنیارو یه جور دیگه میبینم :)
بعد از کلی دوندگی بالاخره درش آوردم ...
۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۷:۵۷
راضی به رضای خدا:)
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۳
درسته !
۱۵ آبان ۹۵ ، ۰۸:۲۳
هرآدمی قصه ای داره
و بالاتر از اون غصه ای
منتها بعضیا حجم غصه هاشون کمتره

مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۳
دقیقا :(
۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۶:۰۴
چقدر سختی کشیده بنده خدا :(

ولی وقتی برادرش اونطوری بد کرده بهش از غریبه ها چه انتظاری میره دیگه.

خدا پشت و پناهش باشه ان شاءالله.
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۳
خیلی :(
غم عجیبی تو صداش بود ...
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۸
بیچاره اون مرد شماهم توبد گرفتاری ای گیرکردیدها حالا آخرش چیشدتونستی ثابت کنید که شما بودید یانه درضمن چرادیگه به من سرنمی زنی مابه نظرات ارزشمندشما نیازداریم
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۷
والا نتونستیم و یک هفته صبر کردیم و با مصیبت و یک میلیون تومان هزینه ماشین رو از پارکینگ خارج کردیم :دی
چشم سر میزنم بهتون ...
۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۸:۵۹
همیشه دوست داشتم باتمام مشکلاتی ک داشتم ازخودم و زندگی راضی بام ولی نمیشه..هعییی
مسعود
۲۰ آبان ۹۵ ، ۱۱:۲۵
باید شکر گذاری رو یاد بگیریم ...
۱۸ آبان ۹۵ ، ۱۶:۱۲
ادم گاهی مشکلات یکی رو میشنوه همه در غم خودش یادش میره😢
حالا راستشو بگو سال 92 کیو سوار کرده بودی؟؟؟😆😆😆😆
مسعود
۲۰ آبان ۹۵ ، ۱۱:۲۴
واقعا :(
اگر میدونستم خیلی خوب بود :(
۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۶:۳۳
واقعا ماشینتون رفت پارکینگ؟؟
امنیت اخلاقی؟؟!
حالا خودمونیم کی بوده سال نود و دو که رو نمیکنین؟ ^_^
-----------
دلم سوخت واسه راننده چقدر بده که آدم از نزدیکاش زخم بخوره...
مسعود
۲۰ آبان ۹۵ ، ۱۱:۱۹
والا اگر خودم هم میفهمیدم چی بود خیلی خوب بود :(
۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۷:۳۳
خیلی سخته گفتنش یه جاهایی خیلی سخت اما زیاد ازش استفاده کردم . 
مسعود
۳۰ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۷
خیلی خوبه که همیشه شاکر خدا باشیم ...
۲۶ آذر ۹۵ ، ۱۳:۰۳
ضربه ای که ادم از نزدیکان میخوره خیلی سخت ازدیگرانه ...
مسعود
۲۶ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۳
واقعا ! چون انتظارشو نداری ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">