نوزادی که نگاهم میکرد !

  • پنجشنبه ۲۷ اسفند ، ۰۹:۵۰ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۵۷ بازدید

گاهی وقتا یه چیزهایی میبینم که شاید از دید خیلی ها ساده و بی معنی باشه ولی برای من یه حس عجیب و جالب داره ! مثل یه عکس یا سکانسی از یه فیلم که میتونه فکر منو ساعت ها و یا حتی روزها درگیر کنه و تو خلوت خودم بشینم لحظه لحظه شو تجزیه و تو ذهنم تکرار کنم ...
دیشب به ناچار شیفت شب اتاق عمل بودم . ( کلا از شب موندن تو محیط بیمارستان متنفرم ) اوضاع مثل همه چهارشنبه شب ها آروم بود . پتو و کتابمو برداشتم رفتم توی رست . بقیه خوابیده بودن و منم بعد از چند صفحه کتاب خوندن دراز کشیدم و کم کم داشتم از شدت خستگی بیهوش میشدم . نیم ساعتی گذشت که یه عمل سزارین اورژانس اومد و پزشک زنان و ماما رفتن تو اتاق عمل . مریض خیلی خونریزی داشت و چون پرسنل شب کار کم داشتیم محض احتیاط ما هم تو اتاق عمل حاضر شدیم تا به قولی یه گوشه کارو گرفته باشیم .
اولین بارم نبود که از نزدیک عمل زایمان و به دنیا اومدن یه بچه رو میدیدم ولی نمیدونم چرا این یکی حس عجیبی داشت برام ! مریض رو بی حس کردن و تیم زایمان سریع مشغول باز کردن لایه های شکم شدن تا رسیدن به رحم و بچه رو خارج کردن . لحظه در آوردن بچه نزدیکتر رفتم . یه لحظه اون بچه که فقط چند دقیقه از عمرش گذشته بود چشماشو باز کرد و دوباره بست ! نمیدونم چرا ولی خیلی جا خوردم ! انگار اون بچه میخواست یه چیزیو بهم بگه و با اون نگاه تمام حسشو بهم منتقل کرد ! حتی بعد از اینکه رفت زیر وارمر و ماما پتو رو کشید روش چشمهاش باز بود و مستقیم داشتم نگاش میکردم . نگاه و سکوتش و اینکه اصلا گریه نمیکرد و آروم آروم نفس میزد خیلی برام عجیب و جالب بود ! خودشو تو شکمش جمع کرده . معلوم بود زیاد راضی نیست از خونه جدیدش ...
نزدیکتر شدم و آروم گفتم برای چی اومدی لعنتی ؟ ما هم پشیمونیم ...
پی نوشتـــ :
چه شب مزخرفی بود دیشب ...

تعداد نظرات این پست [ ۳۳ ] است ...

۲۷ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۵۷
واقعاً برای چی به دنیا اومد؟ :|
لعنتی رو خیلی به جا گفتی :))
میگن از جمله معجزات حضرت زرتشت این بوده که لحظه تولد می‌خندیده، شاید این بچه آروم هم در آینده یه چیزی بشه...
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۰۱
چون میدونسته آینده اش چی میشه ولی ما چی ؟
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۰۴
:|
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۰۱
:/
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۱۲
هیچکدوم از ما با خواست خودمون نیومدیم...
کاش حق انتخابیم وجود داشت....
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۰۱
ای کاش ...
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۱۲
هیچکدوم از ما به خواست خودمون  نیومدیم...
کاش حق انتخابیم بود 
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۰۴
ای کاش ...
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۴۸
منم یه مواقعی همچین فکرایی میکنم امابعدبه این نتیجه میرسم ماحاصل عشق دوتاادمیم درواقع ماروخلق کردن چون میخواستن مایادگارعشقشون باشیم.....گاهی باخودم فکرمیکنم ای کاش حاصل عشق دوتاادم یه چی دیگه بود....ژنتیک که میخونم چنددرصدش روهمینافراگرفته اماخب ژنتیک یه علمه وموضوعات روازدیدگاه علم بررسی میکنه نه عشق!
کاش حاصل این عشق هاادم سازی نبود(جمله معروف خودم)
پیشنهادمیکنم لینک زیرروحتمابخونید:
http://shamimlife.blog.ir/1394/11/10/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF
ترس من از توستاز تو که سرنوشت وجودت را از هیچ ربود و به جدار بطن من چسباند. هر چند همیشه انتظارت را کشیده ام، هیچگاه آمادگی پذیرایی از تو را نداشته ام و همیشه این سوال وحشتناک برایم مطرح بوده است: نکند دوست نداشته باشی به دنیا بیایی و نخواهی زاده شوی؟


مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۰۶
واقعا به تولد هم میشه به این زیبایی که حاصل عشق دو نفرن نگاه کرد ولی از طرف دیگه هم میتونیم به تبعید کردن یه وجود به این دنیا نگاه کرد ...
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۰۷
روبرو شدن با تولد ه ی نوزاد_باید تجربه قابل توجهی باشه
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۰۳
قابل توجه و خیلی دردناک !
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۱۱
عخی ، چه گوگولی (:
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۰۳
و مگولی :دی
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۲۵
پدرم یه مدت اتاق عمل کار میکرد
اونوقتا همیشه از نفوذ چشمای نوزادای تازه متولد شده میگفت...
خیلی دوست دارم منم تجربش کنم !
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۰۳
خیلی حس عجیب و جالبیه !
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۲۷
هر نوزادی که متولد میشود یعنی هنوز خدا به آینده انسان امیدوار است،خدا عجب صبری داره،از اون بالا همه چی میبینه،میدونه ولی هیچی نمیگه🙇🙇🙇🙇
پی نوشت:
شیفت شب همیشه خر است،همیشه بعد شیفتای شب ،جمله معروف منه😁😁
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۸
شیفت شب که اصلا حرفشو نزن !
متنفرم ازش !
شاید خدا هنوز به ما امید داره ...
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۳۷
با خوندن این پست شما خیلی از آرزوهام مثل فیلم از جلوی چشمام رد شدن...!
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۸
خوشحالم ...
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۴۰
سلام دکتر

راستش یه کم تعجب کردم همیشه پست های پر انرژی خوندیم 
الان فکر نمیکردم این پست اینطور باشه 

این دنیا جای قشنگی نیست  اصلا خونه خوبی نیست این دنیا 
وهمه از امدن پشیمون هستن

کلا از بیمارستان متنفرم شب وروز هم نداره 

موفق باشید 
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۷
این هم یه مدلشه دیگه ! من همیشه سعی میکنم پر انرژی باشم ولی گاهی وقتا ... بگذریم ...
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۵۳
سلام
یه حس خوب بود که
اومده بهت بگه ببین منم اودم
زندگی جاریست
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۷
اومده که نشون بده هنوز جهنم جا برای سوزاندن دارد ! :/
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۲۷
عجب حسی :|
از شیفت شب من خیلی خوشم میاد
ارومه ارومه همه چی ...
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۶
من متنفرم و از شانسم هیچوقت آروم نیست !
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۰۰
به زندگی خوش اومدی /:
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۶
به جهنمِ زندگی !
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۱۸
شنیدن جمله ی « ما هم پشیمونیم! » از زبان یک مرد خیلی برام جالب بود ...
شما هم پشیمونید ...
آن بچه دختر بود؟!
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۶
مگه مردها با زن ها تفاوتی دارن ؟
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۰۸
برا چی اومدی لعنتی؟ 
کجا می خوای بری؟
کاش سی سال دیگه اونجایی که ما نشستیم نشینه این طفلی
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۶
ای کاش ...
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۲۶
بهش خوش آمد می گفتی اومدنش دست خودش نبود که...
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۵
خوش اومدن به جهنم :)
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۲
همه چیز خواستِ خداست 🙏 
ایشالله که هیچ وقت از اومدنش ناراضی نباشه ♥ 
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۵
انشالله !
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۵۳
سلام آقا با اجازه عکس پایین سمت راست رو کپی کردم.
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۳
قابل دار نیست باشه حالا :دی
۲۸ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۱۰
فکر کنم بزرگ شه فرد به نسبت شجاعی میشه. 
و امیدوارم همه نی نی ها،(در آینده شون)سعادتمند بشن
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۳
احتمالش زیاده !
م
۲۸ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۳۸
چه باحال اولین نگاهش حتی به مانانش هم نبوده تو اولی بودی:-)
همیشه دلم میخواست ازتون بپرسم روزای اول ترسی نداشتی؟ از دیدن این همه خون حالت بد نمیشد یا عادت کردی؟ آخه اکثرمون وقتی بچه ایم پزشک شدن رو دوست داریم ولی مثلا خود من  خیلی زود تو نوجوانی و موقع انتخاب رشته فهمیدم اینکاره نیستم و شجاعتش رو ندارم رفتم سراغ رشته فنی. 

چه شغل جالبی داری چیزایی که تجربه میکنید فقط مخصوص خودتونه . تو این شغل دعای خیر خیلیا پشتتونه. انشا... که همیشه موفق باشی. عیدت هم پیش پیش مبارک
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۳
برام سخت بود واقعا ! یادمه اولین بار که یه عمل رو از نزدیک دیدم تا چند روز به خودم فوحش میدادم که چرا اومدم تو این رشته :))
ولی الان دوسش دارم و واقعا بهم لذت میده .
آره خیلی چیزهای جالب و بیشتر تلخ البته !
عید شما هم پسا پیش مبارک :دی
۲۸ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۴۶
ببینم الآن رفت؟ طفلی رفت؟ مامانش ندیدتش؟ 
:(((((
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۳
چرا دیدش .
ولی نگاه اولش به من بود ...
۲۸ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۰۲
میشه چند روز درگیرش بود ...
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۴۷
شاید یه عمر !
۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۴۴
دیشب شب مزخرفی بود
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۴۷
چرت بود چرت !
۲۸ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۰۹
ما هم پشیمونیم..................
هعی ژندگانی بی رحم
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۴۷
همون ژندگانی :دی
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۰۰
به نظرم کار خوبی نکردی که یه نوزاد تازه متولد شده رو لعنتی خطاب کردی !
لعنتش کردی رفت !!
حالا دختر بود یا پسر؟
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۰۹
یه حس درونی بود !
انگار باید با این اسم خطابش میکردم ...
نمیدونم واقعا ...
پسر
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۴۰
خیلی بیشتر از خیلی ...
البته شاید فقط از نگاه من اینطور باشه...
مسعود
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۱۰
شاید !
۰۵ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۴۳
من که از بودن در این دنیا پشیمون نیستم ، نه که بچه مایه دار باشم یا پریچهر یا ...
 کلا راضی ام.
ولی خب کسایی که نمیدونن دنبال چین یا میدونن و بهش نمیرسن فک کنم کلافه ان.
مسعود
۱۵ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۰۹
یه دوستی میکفت آدم باید خوشحال باشه نه راضی !
۰۷ فروردين ۹۵ ، ۱۱:۵۳
چه حس غمگینی داشت پستتون
مسعود
۱۵ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۰۳
خیلی زیاد ...
۰۹ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۰۶

درود و تبریک سال نو.

واقعیتشاینه که نوزادا درهمون لحظه ی اول چیزی رو نمیبینن  جز ایه هایی مبهم و این باعث میشه ما یه همچین برداشتی بکنیم. چشم هایی که هنوز باز نشده و خوب نمیبینه .

گرچه شما دکتری و بهتر این چیزها رو میدونی .

اما اینکه چرا اومده امریست جدا.

درسته که آمدن مون به این دنیا دست خودمون نیست و تا حدودی بزرگ شدنمون. اما خیلی چیزها و میتونیم عوض کنیم و خودمون بسازیم. گرچه همیشه همه ی محاسبات درست در نمیاد و اتفاقات روزگار گاهی  ادم ها رو بازی میده . اما باز هم نباید نا امید بود.

مسعود
۱۵ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۰۲
سال نو شما هم مبارک ...
کاملا موافقم .
نمیدونم حسم تو اون لحظه چی بود که این کلمه ها به ذهنم رسید ...
۰۹ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۴۹
خوشحال میشم با هم تبادل لینک داشته باشیم ...خبر از شما :)

مسعود
۱۵ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۵۴
در صورت تمایل چشم خبر میدم ...
۱۵ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۳۳
کاش بهش امید میدادی ..
کاش ورودشو بهش تبریک میگفتی ..

-_-
مسعود
۱۵ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۵۴
کاش میشد ...
۱۶ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۳۳
خیلی خوبه پس :))
مطمئن  باش فهمیده ورودشو یه جور دیگه تبریک گفتی ..
مسعود
۱۷ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۱۶
آره بنده خدا :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">