مینیمال ؛ گوش هایش ..

  • چهارشنبه ۵ مهر ، ۱۶:۱۴ ب.ظ
  • مینیمال
  • ۲۱۷ بازدید

گوش هایش ،
مثل صدف های دریایی ،
صدای دریا میداد ..

دست هایش پر بود از شن های ساحلی و نگاهش پشت پلک هایش پنهان شده بود .. گمانم عاشق باران بود که این چنین بی پروا به دریا زد و رفت .. رفت تا جایی که چشم کار میکرد دریا بود و دریا .. رها ، مثل صدف های دریایی ..

تعداد نظرات این پست [ ۵ ] است ...

۰۶ مهر ۹۶ ، ۰۳:۱۲
چه قدر زیبا  بود :))
تصویرانتخابی هم خیلی زیبا بود ....
مسعود
۱۰ مهر ۹۶ ، ۰۹:۴۴
خنده اش برای چی بود ؟
۰۶ مهر ۹۶ ، ۰۸:۱۹
درود بر مرد بارانی
چه زیبا قهرمانت دل به دریا زد .
قهرمانت دل به دریا زد تا آسمانی شود . پا بر روی شنهای دریا گذاشت تا بال بر ابرهای آسمان بگشاید.
و چه آواز زیبایی در گوشش نواخته می شد . آواز می خواند و پرواز می کرد مانند ققنوس آزاد و رها و سرخ آتشین
بسیار زیبا و خیال انگیز بود . سپاس از داستانک تان
در پناه مهر خدای بزرگ و مهربان تندرست و شاد باشید ( آمین)

مسعود
۱۰ مهر ۹۶ ، ۰۹:۴۴
ممنون رضوی عزیز ، شرمنده میکنید ..
۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۲
:| خنده کجا بود این :)) لبخنده ...
مسعود
۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۶:۴۱
همون :))
۱۱ مهر ۹۶ ، ۲۳:۰۷
هعی رفت..
چقد رفتن ادما از تو زندگیمون سخته سختتتتتتت
مسعود
۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۲:۱۴
سخت ولی همیشه بد نیست ..
۰۱ آبان ۹۶ ، ۱۲:۵۳
سلام
خوشحالم دوباره وبلاگتون میبینم
زیباتر از قبل شده
قبلا با وبلاگ داستانیما پیگیرتون بودم
موفق باشید
مسعود
۰۲ آبان ۹۶ ، ۱۲:۳۱
سلام .
ممنونم لطف داری ..

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">