مرده شور !

  • جمعه ۴ دی ، ۱۵:۵۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • بازدید : ۶۴۶

شغله دیگه ، مثل هزار تا شغل دیگه !
درامدت خوبه ؟
شکر !
پس چرا 2 ساله سر کار نمیری ؟
مرد در حالیکه همچنان از پنجره بیرونو نگاه می کرد جواب داد :
دکترا می گن باید استراحت کنم .
از کارت خاطره ای هم داری ؟
خاطره رو آدمهای زنده رقم می زنند ؛ من صبح تا شب با مرده ها دم خورم !
بسیار خوب ! زن و بچه داری ؟
مرد انگار که تازه به موضوع مورد علاقش رسیده باشن ، ناگهان برگشت ، چشماش برقی زد و با اشتیاق جواب داد :
آره ! زنم با پسرم حمید !
همین یه بچه ؟
آره بابا ، می خوام هرچی در میارم خرج آینده ی این بچه شه ! اگه یه بچه دیگه باشه امکانات نصف میشه !
تو دلش به ذهن روشن مرده شور آفرین گفت !
زن و بچه تو دوست داری ؟؟
مرد بعد از یه سکوت طولانی زیر لب زمزمه کرد :
به خاطر اوونا زنده ام !
چه خونواده ی خوشبختی ...
از حمید بگو ! خجالت نمیکشه بگه بابام مرده شوره ؟
می دونی ؟ اوایل تو مدرسه چیزی نمی گفت . اما حالا به همه ی دوستاش گفته من چی کارم !
یه شب بهم گفت افتخار می کنم که تو کار می کنی و مثل بابای مجتبی تو زندون نیستی !
لابد تو هم کلی به خودت افتخار کردی ؟!
آره ، برای اولین بار !
حمید قراره همکار باباش بشه ؟
مرد اخم کرد و با جدیت گفت :
نخیر ! اون درسش خوبه ! هیچ می دونی معدلش چنده ؟ 18 ! خودم همیشه کارنامشو می گیرم ! حمید قراره دکتر بشه !
دانشجوی جوان به ساعتش نگاهی کرد !
12 دقیقه از شروع مصاحبش می گذشت .
استاد گفته بود به امتحان تئوری اعتقادی ندارم ، هر دانشجو 15 دقیقه فرصت داره با یکی از بیمارهای بخش افسردگی این آسایشگاه مصاحبه کنه و اگه ظرف 15 دقیقه نتونست حدودا علت افسردگی رو حدس بزنه از نظر من این 3 واحدو افتاده !
تو دلش به استاد و این مریض بد قلق و خودش لعنت فرستاد !
واسه چی عاشق روانشناسی شده بود ؟
رشته ای که استاداش یه مشت روانین !
با ناامیدی گفت :
آخرین سوال !تا حالا شده موقع کار گریه کنی ؟!
مرد تو چشمای دانشجوی جوان خیره شد !
مثل بچه ها بغض کرد و با صدای لرزونی جواب داد :
فقط یه بار !
2 سال پیش وقتی جسد حمیدم و با دستای خودم شستم ...

تعداد نظرات این پست [ ۲۶ ] است ...

۰۴ دی ۹۴ ، ۱۵:۵۳
وای :(

وای:(

مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۶
هی :(
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۵:۵۴
ای بابا
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۶
:(
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۵:۵۴
ای بابا
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۶
:(
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۲
عصن اشک تو چشمم حلقه زد ...
عَخِی ...
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۵
:(
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۶:۱۴
آه ! چقدر دردناک بود :(
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۵
خیلی :(
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۶:۱۵
بدنم یخ کرد :(
هعییی
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۵
آخرش یه جوریه :(
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۶:۵۰
آدم با خوندنش تمام تنش می لرزه...یه فاجعه است... :(
اقای نویسنده؟نوشته خودتونه ؟یا نوشته ی یه کتابه ؟
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۵
اینو از جایی کپی کردم دست نوشته من نیست ...
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۷:۰۱
چقدر غمگین ، 
مو به تن ادم سیخ میشه :'(
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۵
هی :(
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۷:۰۸
تلخ‌ترین متنی بود که به عمرم خوندم :(
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۲
هی :(
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۷:۳۳
:'(
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۱
هی :(
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۸:۰۴
:"(
چه پآیانِ بدی :((
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۰
تلخ :(
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۸:۲۳
آخی طفلک 
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۰
:(
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۹:۴۲
:(
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۵:۵۹
:(
۰۴ دی ۹۴ ، ۲۰:۰۰
تنها چیزی که آخر داستان به ذهنم رسید: Oh my GOD.
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۵:۵۹
:(
۰۴ دی ۹۴ ، ۲۰:۳۲
درد داشت...
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۵:۵۹
خیلی :(
۰۴ دی ۹۴ ، ۲۱:۳۴
:سکوت

اول که اومدم پست رو بخونم فکرکردم به عنوان ! ببینم مُرده یا مَرده شور! :|:دی


مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۵:۵۷
خیلی خوب بود :))
۰۵ دی ۹۴ ، ۱۲:۰۷
درود.
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۵:۵۵
ممنون مستر صمد گل ...
۰۶ دی ۹۴ ، ۰۲:۳۹
یا خدا !
خیلی متاثر شدم ...
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۵:۵۴
همچنین :(
۰۶ دی ۹۴ ، ۰۳:۴۴
ای وای ای وای ... :((
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۵:۵۴
:(
۰۶ دی ۹۴ ، ۰۷:۵۳
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۵:۵۴
:(
۰۶ دی ۹۴ ، ۲۱:۲۴
دیوانه !
می دانی کیست؟
کسی که دگر هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد
یک بی دغدغه 
و سرشار از احساس های درونی 
#کلمه دیوانه  بد نیست 
مسعود
۰۷ دی ۹۴ ، ۱۶:۱۷
لایک ...
۰۷ دی ۹۴ ، ۰۱:۳۵
لعنت به این زندگی
مسعود
۰۷ دی ۹۴ ، ۱۶:۱۶
لعنت !
۰۸ دی ۹۴ ، ۱۹:۰۱
واااااای
داستان یا واقعیت؟
مسعود
۰۹ دی ۹۴ ، ۱۴:۲۳
داستان به احتمال زیاد ...
۰۹ دی ۹۴ ، ۱۰:۵۱
HEllo :))
قالبتو چطور ویرایش کردی ؟؟
مسعود
۰۹ دی ۹۴ ، ۱۴:۲۱
ویرایش نشده خودم کد نویسی کردم ...
۱۸ دی ۹۴ ، ۰۱:۰۶
عنوان رو که دیدم یاد مجید افتاد و موضوع انشاش که میخواست مرده شور بشه
ولی...اون انشای مجید کجا و این کجا؟ دو وادی متفاوت

مسعود
۱۸ دی ۹۴ ، ۲۳:۱۹
واقعا !
ندیدم اون قسمتش رو :(
۲۷ آبان ۹۵ ، ۰۱:۵۵
قشنگ حس کردم یه سطل آب یخ ریختن رو سرم . فقط همین .
مسعود
۲۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۱۳
خیلی دردناک بود ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">