مادر ، قصه ای که زود تمام میشود ..

  • چهارشنبه ۳ آبان ، ۱۶:۱۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۲۶۰ بازدید

مامان وقتی رفت ، بابا تازه فهمید چقدر دلش برای صدای زنونه ایی که هر روز بهش سلام میکرد و کتشو به چوب لباسی آویزون میکرد تنگ شده .
مامان وقتی رفت آبجی کوچیکه دیگه شلوغ کن و پر سر صدا نبود ، برای خودش میرفت گوشه اتاق و عروسک هاشو جمع میکرد دورش . بعضی وقتا از لای در که سرک میکشیدم میدیدم لباسای مامان رو چسبونده به صورتش و با اشک داره باهاشون حرف میزنه . عروسکهاشو نگاه میکنه و میگه مامان همینجاس ، شب ها برامون لالایی میخونه و نمیذاره تنها بخوابیم . درو آروم میبندم و همون پشت در زار زار گریه میکنم . به زندگی که دیگه زورم بهش نمیرسه . به خونه ایی که آشپزخونه اش چند ماهیه تعطیل شده و مثل یه کوره سوخته متروکه شده . ما دیگه دل و دماغ زندگی نداریم . بابا که فقط میره سر کار و برمیگرده . نه حرفی میزنه و نه حتی درست و حسابی به خودش میرسه . هیچوقت با ریش های بلند ندیده بودمش . دیگه حتی اون کت بلند چهارخونه اش رو هم نمیپوشه و میگه وقتی کسی نیست اونو از رو دوشم برداره میخوام که نباشه ، همرو کاور کشیده گذاشته گوشه کمد تا چشمش بهشون نخوره .
مامان ، چرا الان ؟ چرا درست وسط زندگی ولمون کردی رفتی . نگفتی جواب عروسک های آبجی کوچیکه رو چی باید بدیم ؟ وقتی ازمون میپرسه مامان کی برمیگرده از سر شام بلند نشیم هر کدوم بریم یه سمتی بغضمونو بترکونیم . میبینی ؟ خونه ساکت و سوت و کور ، هر روز بعدازظهر کوفتیه جمعه اس . روزی که اصلا دوسش نداشتی و همیشه میبردیمون بیرون . هیچکس گوشه آشپزخونه نیست . گرد و خاک همه جارو گرفته و دستی نیست که با وسواس اونارو تمیز کنه . مامان ؟ مامان اصلا میشنوی ؟ رفتی ولی ما داریم ادامه میدیم فقط .. هنوز جرات نکردیم وسایلتو جمع کنیم . هنوز لباسهات دست نخورده گوشه کمد مونده .. مامان ؟ میشه برگردی ؟ ما هنوز به نبودنت عادت نکردیم ..
از مجموعه داستان : #مادر_آیینه_است
#مسعودکوثرى

تعداد نظرات این پست [ ۱۹ ] است ...

۰۳ آبان ۹۶ ، ۱۶:۳۲
چه احساس عمیق و سنگینی داشت :(

مسعود
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۲۳
برای خودم ترسناک بود ..
۰۳ آبان ۹۶ ، ۱۶:۳۹
مادر... وقتی صحبت از توصیف هنری «مادر» می‌شه بی‌اختیار یاد فیلم ماندگار مرحوم علی حاتمی میفتم...
مسعود
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۲۳
شاهکار بود ..
۰۳ آبان ۹۶ ، ۱۶:۵۷
رفتی ولی ما داریم ادامه میدیم فقط...
خیلی زیبا و دلنشین بود.
مسعود
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۲۴
ممنون لطف دارین ..
۰۳ آبان ۹۶ ، ۱۷:۱۲
امیدوارم هیچ خونه ای بدون مامان نباشه...خیلی داستان غمگینی بود:(
مسعود
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۲۴
انشالله که همینطوره ..
۰۳ آبان ۹۶ ، ۱۷:۲۷
ممنون که نوشتیدش، یادم باشه هیچ وقت این کتاب رو نخونم، حتی تصور نبودن مادر... 
امیدوارم هرگز اون روز رو نبینم.
یاعلی
مسعود
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۲۳
هیچوقت کتابش نمیکنم ..
چون خودم هم نمیخرمش ..
۰۳ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۰
امروز خیلی خوشحال بودم و وقتی وسطای این پست بودم بعض داشت خفه ام میکرد.مثل واقعیت بود فک کردم این اتفاق خدایی نکرده واسه خودتون افتاده و دلم واسه ابجی کوچیکه اتون کباب شده بود.خدا راشکرکه فقط داستان
مسعود
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۸
برای خودم که نوشتمش خیلی دردناک بود ..
۰۴ آبان ۹۶ ، ۰۱:۵۲
چه غم انگیز بود
گریم گرفت
مسعود
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۷
خیلی زیاد خیلی :(
۰۴ آبان ۹۶ ، ۰۸:۴۷
قلبم اومد تو حلقم
مسعود
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۷
برای من که نوشتمش خیلی دردناک بود ..
۰۴ آبان ۹۶ ، ۰۹:۱۳
درود بر شما
چشمهای بارانی ام ، بارانی تر شد . چه تلخ و چه غم انگیز
خدا کند هیچ خانه ای بدون عطر حضور مادر و پدر نباشد .
آدم هرچقدر بزرگ تر می شود نیازهایش هم بزرگ تر می شود و نیاز من
به پدر چقدر بیشتر شده
دلم برای پدرم تنگ شده و جای خالی اش همه جان دلم را می آزارد
و اشکهای بی وقفه مادر که حالا تنهایی را مشق می کند
کاش همیشه بچه می ماندم
کاش آرزوهایم آنقدر کوچک بود که خریده می شد
دلتنگ نگاه پر مهر پدر شده ام ، دلتنگ
خداکند مادر برایمان بماند
هرچند غمگین است - هرچند که تنهاست - اما استوارتر از همیشه و مغرور مثل کوه دلداری ام می دهد . هر روز ، هر روز
سپاس از پست خاطره انگیزه تان
در پناه مهر خدای بزرگ سربلند و توانمند باشید ( آمین)
مسعود
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۷
عالی بود رضوی عزیز ..
ممنون برای این کامنت قشنگ ..
۰۴ آبان ۹۶ ، ۰۹:۳۲
سلام اقای سر به هوا
خواستم بگم قدر خودتونو بدونید خیلیا دوست دارن به این مقامی که شما هستین برسن
نمونش من
من دوست دارم ی پزشک بشم که کارهای هنری زیاد انجام میده چون ب هنر و داستان نویسی علاقه ی بسیاری دارم
ما آرزومونه مثل شما بشیم خلاصه خداروشکر کنین :)))))
مسعود
۰۴ آبان ۹۶ ، ۰۹:۵۸
حقیقتا منو یه جوری شرمنده کردین که نمیدونم چی بگم :)) به نظر من هیچ آدمی کامل نیست ، یعنی همون آدمی که میگین آرزوش منم خیلی صفات و دارایی های اخلاقی و روحی داره که آرزوی منه داشتنشون :)
همیشه به نظر من باید بهریتن بود ، ما یک بار زندگی میکنیم ..
۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۱:۳۰
همینه دیگه مصداق بارز "خیلیا دوس دارن جای تو باشنه"
اشالله منم ی روزی ی پزشک و نقاش و نویسنده بشم :)))))))))))))
پ.ن:13 سالمه :)
مسعود
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۶
هنوز کلی فرصت دارین ..
۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۵:۳۴
چ داستان زیبایی 
تا دیر نشده قدر داشته هامونو بدونیم 
تا دیر نشده ...
مسعود
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۶
تا دیر نشده ..
۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۷:۵۵
خیلی خوب نوشته بودی، مادرها فرشته ان. 
مسعود
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۳
ممنون رفیق ..
فرشته هایی که زود تموم میشن ..
۰۵ آبان ۹۶ ، ۰۰:۲۲
اشک تو چشام جمع شد...عمگین ترین پست....الهی که هیچ خونه ای بدون مادر نمونه....و الهی که روح مادرایی که بینمون نیستن در آرامش باشه...آمین :)
مسعود
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۳
خیلی برای خودم دردناک بود ..
الهی آمین ..
۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۳:۱۹
مثه همیشه عالی... 
مسعود
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۲
ممنونم لطف داری ..
۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۶:۰۳
داستان ترسناک...
مسعود
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۲
خیلی زیاد ..
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۳۱
مسعود کوثری خودتونید؟:)) فکر کردم بخشی از یه کتابه چون تلخ بود گفتم هیچ وقت نمیخونمش:|
امیدوارم واقعی ننوشته باشید و همیشه شاد باشید.
مسعود
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۳۳
هنوز کتابش نکردم :))
۰۹ آبان ۹۶ ، ۱۰:۰۶

ما هنوز به نبودنت عادت نکردیم ..


قصه ی تلخیه متاسفانه یه روز واسه همه اتفاق میوفته
مسعود
۱۵ آبان ۹۶ ، ۱۰:۲۴
متاسفانه بله ..
۱۸ آبان ۹۶ ، ۰۲:۵۸
-صدای خنده‌های مادرتان را ضبط کنید-
مسعود
۲۱ آبان ۹۶ ، ۱۱:۰۰
چه زیبا ..

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">