logo

فکر و خیالات شبانه و خواستگاری ...

  • يكشنبه ۳۰ خرداد ، ۱۴:۲۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۶۵۰

سرمو گذاشتم روی بالشت و به صفحه موبایلم خیره شدم . با بی حوصلی صفحه اینستاگرام رو بالا پایین میکردم که چشمم به یه عکس دو نفره افتاد ! این که شایانه ! عروسی کرد ! چه زود ! ای بابا خوشبخت شن انشالله . تو همین فکر بودم که در اتاقم باز شد . مامانم بود که تو تاریکی آروم گفت سحر بیدار میشی ؟ گفتم واسه غذا خوردن نه چون شام زیاد خوردم فقط بیدارم کن یه لیوان آب با قرصمو بهم بده . به نشونه تاکید سرشو تکون داد و درو آروم بست . دوبار نگاهم رفت به سمت گوشیم و بقیه عکس های شایان رو نگاه کردم . بعد از ده دقیقه گوشی رو گذاشتم کنار ، چشمامو مالوندمو آماده شدم برای خوابیدن . به سقف یه نگاه کردمو گفتم همچینم واسه شایان زود نبود ، حواسم نیست که هنوز 20 ، 21 سالمون نیست و بزرگ شدیم . رفتم تو یه فکر عمیق ! فکر کن یه روزی خودت بخوای بری خواستگاری ! وای فکر کن اون روز چطوریه ! باید مثل یه سری ها کت و شلوار مشکی بپوشی و از یه گل فروشی یه دسته گل خوشبو بخری یا نه بری مدل خودت یه شلوار کتون با یه کت تک بپوشی ؟ کدومش رسمی تره اصن ؟
چرخیدم به پهلوی راستم و با دقت بیشتری رفتم توی فکر . راستی ؛ موقع خواستگاری رفتن فقط پدر و مادر رو میبرن یا خواهر و داماد و ... هم باید باشن . یعنی تو اولین برخورد خانوادم با دختری که مثلا قراره یه روز بریم خواستگاریش چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ همه چیز به خوبی شروع میشه و همه مشغول چای و شیرینی خوردن میشیم یا نه بابای عروس سیب و موز پرت میکنه سمتمون و مجلس با جمله نوبرشو آوردین مگه ؛ چیزی که زیاده پسر تموم میشه ؟ اصلا من یه روز ازدواج میکنم یا نه ؟ علاقه ای به داشتن بچه های تپل با لایه های زیاد چربی دارم که گاز گرفتنی ترین موجودات دنیان ؟
یک بار دیگه به پهلوی چپ برمیگردم و ادامه فکرم رو با تصور وقتی که بهم چایی تعارف میکنن دنبال میکنم . تو اون لحظه باید تو چشم های عروس نگاه کنم و با یه چشمک قندو از تو قندون بردارم یا نه سرم پایین باشه و بعد از برداشتن چایی بگم ممنونم لطف کردین . یا حتی منتظر باشم سینی چایی مثل تو فیلم ها برگرده روم و تمام بدنم بسوزه ! تو اون لحظه باید چی کار کنم ؟ به روی خودم نیارم که سوختم و با لبخند سعی در آروم کردن جمع کنم یا نه کولی بازی در بیارم و کتمو بزنم زیر بغلم و تو افق محو بشم ؟
یه نیم ساعتی تو این فکرا بودم که خوابم برد . اینقدر سنگین خوابیدم که صبح با یه ساعت تاخیر از لابه لای نگاه منتظر پرسنل اتاق عمل رفتم تو رختکن تا لباس عوض کنم . راستی ؛ ازدواج سخت ترین تصمیم زندگیه ! کاش این همه مراحل دشوار نداشتیم چون واقعا من روم نمیشه با لباس رسمی 1 ساعت یه جا بدون لبخند بشینم و مادر و پدرم حرفشون رو با این جمله شروع کنن " آقای فلانی برای یه امر خیر مزاحمتون شدیم و همونطور که میدونین تو کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست و ... "
پی نوشتـــ :
مفصل مچ راستم خونریزی کرده . همینو کم داشتم !

تعداد نظرات این پست [ ۴۵ ] است ...

۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۲۷
خیال پردازی :) چه قویه
اِ چه بد امیدوارم حالت خوب شه 
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۹
خیلی زیاد :دی
ممنون لطف داری ...
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۲۸
اگه تخت خوابیدی پس یعنی قرصتو نخوردی :)))
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۹
بخدا :)))))
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۳۳
ساخت اپلیکیشن سایت شما 

از این به بعد تماشای سایت خود را، از طریق اپلیکیشن اندروید به بازدیدکننده های سایت خود هدیه دهید 
برای ساخت اپلیکیشن و اطلاعات بیشتر و همچنین نمونه ساخته شده، به سایت ما مراجعه کنید.

http://rozbin.ir/app/
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۹
چشم :دی
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۳۳
ای بابا ، خدا بد نده 
خواستگاری یکی از پر استرس ترین و خنده دار ترین شب های زندگی آدمه 
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۹
بخدا که پر خنده اس :))
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۴
سلام عزیزم دوست داری بازدیدات بالا بره ومطالبتو همه ببینن؟؟پس بیا به سایت من و با من تبادل لینک کن تا بازدیدات زیاد بشه آدرس یات ما mitralink.ir
مسعود
۰۸ تیر ۹۵ ، ۱۴:۳۶
اگر خواستم چشم :دی
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۰۸
مفصل مچ راستت چی شده مسعود؟

مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۸
توی باشگاه موقع تمرین یه حرکتو درست نزدم آسیب دید ...
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۸
مفصل مچ دست راست :| خون ریزى چرا؟ چکار کردى با خودت عاخه! 
امید وارم بهتر بشه :)
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۸
توی باشگاه آسیب دید آرین .
انشالله :(
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۷
ایشالا این طور که معلومه چند روز دیگه خبر های خوش دستمون میرسه دکتر جان .. 

+ خدا بد نده .. چی شده؟
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۸
نه بابا خبری نیست :دی
صرفا جهت خنده بود :دی
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۸
واییی واقعا راس میگی ادم مگه میشه یه ساعت بدون عکس العمل بشینه ن لبخند ن ناراحت

اوا خدا بد نده چرا؟؟
نماز روزه هاتون قبول
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۷
آره دیگه سخته :))
تو باشگاه آسیب دید ...
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۰۲

الهی...ایشاالله عروسیت.

قرار نیسیه ساعت با لباس رسمی بشینی لبخندم نزنی!!!

به نظر من که کت تک و شلوار کتون قشنگ تره.ولی همه اینا به ظرفتو خانوادش برمیگرده.ولی اصولا و کلا همون جوری برو که تهشبه خودت بگی که "خودت"بودی.حتی اگه خودت اونی هستی که چشمک میزنه;)

نمیدونم چرا جوری از پستت خوشحال شدم که انگار عروسیته:)))ولی خوشبخت بشی :)

مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۷
خیلی نکته جالبیو گفتی که شاید کمتر بهش توجه کرده بودم ؛ " خودم " باشم !
ممنون از تلنگرت ...
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۱۹
خوب خواستگاری یکی از خاطره انگیز ترینای زندگیه دیگه
هرجور عشقت کشید لباس بپوش و رفتار کن
دکتر نمیخای زن بگیری ؟پیری میشی بهت دختر نمیدنا :)
خدا بد نده 
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۶
نه فعلا قصدشو ندارم :دی
هیچوقت برای ازدواج اگاهانه دیر نیست ...
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۰۸
آره ازدواج تصمیم خیلی سختیه...
ولی استرس آقایون موقع خاستگاری از خانوما خیلی کمتره :)))
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۵
به نظر من برعکسه ها ، نیست ؟ :/
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۱۸
دادا خیره، چقدر عمیق هم رفتی تو فکر :))
حالا کِی قراره بهمون شام بدی؟ D:
ای بابا، خون‌ریزی چرا؟! :(
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۵
خیلی اصلا خودمو داشتم تصور میکردم اونجا :))
انشالله زمانی که قصد ازواج داشتم :))
ت باشگاه آسیب دید داداش .
م
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۴
چی شده مفصل ات؟ مراقب خودت باش جراح جان این مفصلو لازم داری
چه خیالات بامزه ای . اغلب توی" اولین ها" همه یه سوتی هایی میدن ولی وقتی دلت گیر بیوفته به تنها چیزایی که فکر نمیکنی همیناست همچین با سر اون لباس رسمی رو میپوشی و خجالت هم نخواهی کشید:-) تازه برات شیرین هم میشه. 
راستی الان دیگه عروس چایی نمیبره:)

مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۴
حادثه اس پیش میاد و نمیشه جلوشو گرفت ...
دقیقا آخرش هم به همین رسیدم :دی
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۱
عهههه گیلیلیلیلیلیلی مباااااارکه (⌒_⌒;)
من اصلا ازدواج این مدلی ندوس :| اینجوری دوس که عشق_ازدواج_عشق
آدم وقتی بی عشق ازدواج کنه که نمیچسبه به آدم که ینی مثلا به عشقش رسیده . نه ؟ خدایی خیلی مسخره میشه :|
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۲
جاننن ؟ عروسی کجا بود ؟! اینا همش تصورات از آینده بود :|
دقیقا عشق باعث میشه خیلی کمبودارو با هم تحمل کرد ...
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۳
عه وا خاک عالم درگیر عروسی شدم یادن رفت بگم ! 
مچ راست خونریزی کرده؟o______Oینی چی ؟ o________O
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۱
عروسی ؟ :| عروسی کجا بود ؟!
مفصل مچ دست راست :دی
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۹
به موقش اتفاق می افته و خودت متوجه میشی که چطور خواهد بود ، خواهی سوخت یا خواهی خندید
+ چطور مفصل خون ریزی میکنه ؟
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۰
دقیقا به نظر خودم هم همینه ...
وقتی ضربه ای بهش وارد میشه و یا تو جهتی که معمول نیست میچرخه دچار آسیب میشه و معمولا دیر خوب میشه چون خون رسانی مناسبی نداره ...
۳۱ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۴۴
من که خیالم راحته هیچ وقت ازدواج نمی کنم. :)
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۹
چرا ؟ :|
۳۱ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۳۹
:) شماکه دو تا دختر دوس میداشتی که میداشتی،فک کنم از ترس خواستِ گاری ...
من هیچ وقت نتونستم جلو خندمو بگیرم  :)کلا نمیتونم نخندم اونم همچین شبی که همه چی مثه بمب خنده میمونه، اصن من میرم تو سرکه میشینم بای بای...وای حالا چی بپوشم!
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۹
والا آدم خندش میگیره :))
۳۱ خرداد ۹۵ ، ۰۹:۵۱
هر کدوم از این فکرها رو میخوای تبدیل به واقعیت کن ولی زودتر ازدواج کن، دیر میشه ها. بعدا که ازدواج کردی حسرت میخوری چرا زودتر این کار رو نکردی
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۸
به نظر من برای ازدواج درست هیچوقت دیر نیست .
عجله کردن به بهانه بالا رفتن سن اصلا درست نیست ...
۳۱ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۸
آخرش چی شد؟
دلت میخواد یا نه؟ (هر چند اگر دلت نمیخواست فکرشم نمیکردی :دی)

مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۸
والا خودم هم نفهمیدم :))
۳۱ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۰۶
 ازدواج مهم ترین تصمیم زندگیه
اگه اشتباه بشه
فاجعه به بار میاد
امیدوارم انتخاب درستی داشته باشین
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۷
دقیقا همینه !
انشالله ...
۳۱ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۱
ایشالله همه اینارو تجربه میکنی وخوش میگذره
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۷
انشالله :دی
۰۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۴
 ازدواج ی تصمیم بزرگ تو تمام طول عمره،من که هر وقت تو شرایطش قرار میگیرم کلی استرس دارم،بعضی وقتا قید ازدواج میزنم ولی آدم به ی سنی میرسه که نیاز به همدم داره،ی همدم سوای پدر،مادر،خواهر،برادر


مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۷
کاملا درسته :((
۰۱ تیر ۹۵ ، ۰۴:۳۵
عجیبه!!!
-من فکرمیکردم باید 27-28 سالت باشه.

مراسم خاستگاری اینقدرا هم که فکرمیکنی عجیب نیست.
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۶
خوب الان چند سالمه مگه ؟ :دی
۰۱ تیر ۹۵ ، ۱۰:۲۹

نکنیداین فکرا رو بی خیال..


مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۶
چشم :/
۰۱ تیر ۹۵ ، ۱۲:۳۶
همیشه دلم میخواست بدونم پسراازدواج وخواستگاری روچجوری تصورمیکنن؟تصورات وذهتنیاتشون چجوریه؟اصلاراجع بهش چجوری فک میکنن....کاش یکم بیشترتوضیح میدادید....جالب ومعمایی هستش....
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۶
بیشتر توضیح بدم ؟ :دی
کلا میترسیم خیلی بیشتر از دخترا !
۰۱ تیر ۹۵ ، ۱۴:۴۶
شب خواستگاری یکی از پر استرس ترین شبهای دنیاست و پر از هیجان :)

ما که هنوز تجربه نکردیم ولی میگن خیلی جالبه :))

اما این نکته هم هست .. بعضی از عروسهای این دوذه زمونه ماشاءالله اینقدر پر از رو هستن که فکر نکنم به مرحله ی چایی ریختن بریسن :))

البته من رو خودم شک دارم :دی ..

براتون سعادت و خوش بختی و عاقبت بخیری رو آرزو مندیم ..

التماس دعا 

یا مهدی عج
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۵
فک کنم هنوزم این رسمو رسومات باشه نیست ؟ :دی
به نظر منم به شدت استرس زاس ! یا خدا خودت رحم کن :))
۰۲ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۴
چرا مچ راستتون خونریزی کرده؟؟؟؟؟
عجب فانتزیای بامزه ای داشتین آقای دکتر  :)
من ک مطمیئنم عروستون حسابی خوشبخت میشه...بابا مامانشم خوشحال میشن شما رو ببینن
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۴
ممنونم همچنین شما :دی
والا تو باشگاه آسیب دید باهاش کار کردم بدتر شد ...
۰۳ تیر ۹۵ ، ۱۶:۰۱
سلام
یه پیام بده بات کار دارم:/
تلگرام
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۱
چشم داداش :دی
۰۳ تیر ۹۵ ، ۲۲:۲۲
خیلی وقته خواننده ی وبلاگ شمام و اگه حافظه م درست یاری کنه توی یه پستی نوشته بودین دوست دارین در اینده دوتا دختر داشته باشین:) حالا لایه ی چربی داشته باشه یا نه نمیدونم ..دی:
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۱
دقیقا :دی
هنوزم دوست دارم ولی نه اونقدر چاق :(( :دی
۰۳ تیر ۹۵ ، ۲۳:۴۷
واقعاً معلوم نیست همین یک دقیقۀ بعد چه اتفاقی میافتِ...
همین ِ شم هیجان انگیز و گاهی حوصله سر بره و ناامید کننده اس.
ولی امیدوارم که اتفاقاتِ خوبی تو راه باشنــ به خصوص واسه ازدواج که مهمِ.

راستی دلیل خونریزی مفصل چیِ؟!
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۱
واقعا همینطوره .
توی باشگاه آسیب دید ...
۰۴ تیر ۹۵ ، ۰۲:۳۹
فکر می کردم فقط من وقتی به خواستگاری فکر می کنم اینهمه سوال تو ذهنم میادD:
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۲۸
مثل من :))
۰۴ تیر ۹۵ ، ۱۵:۳۱
سلام دیگه توی این بلاگ مینویسمhttp://engineerbahar.blog.ir/ا

مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۲۵
وبلاگ قبلی چی بود ؟ :دی
۰۴ تیر ۹۵ ، ۱۵:۳۳

وبلاگم به روز میشه

باعث خوشحالی منه یه سرکوچولو بزنید

مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۲۵
چشم سر میزنم حتما ...
۰۴ تیر ۹۵ ، ۱۶:۱۹
سلام
منم درمورد این موضوع (خواستگاری) و اتفاقات بعد از اون خیلی وقتا فکر میکنم.
وبلاگ خیلی خوبی دارین :)
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۲۳
خیلی موضوع جالب و پیچیده ایه لامصب :|
۰۶ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۷
 با اجازتون لینکتون کردم ^-^
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۲۱
ممنون از توجهتون ...
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۵۱
:)

اعلام وجود

مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۴:۰۰
جان ؟ چی شده ؟ :/
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۴:۳۸
تفکراتتون شبیه فیلما بود :)) 
در واقعیت خیلی روتین و معمولی پیش میره و هر از چند گاهی قلبت میاد تو‌ دهنت ، همین؛)

+ همین الان مچ دست راستم درد گرفت :|
مسعود
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۴:۴۰
همین دیگه تو دهن اومدنه بده :((
۰۷ تیر ۹۵ ، ۰۳:۱۸
ازدواج پسر رو ممکنه نجات باشه،اما برای دختر مرگ حتمی در پیش داره...بیخیال...
در هر صورت
موفق باشی و شاد و سعادتمند
..مچ دستتونم،
این نیز بگذرد
مسعود
۰۸ تیر ۹۵ ، ۱۴:۲۱
جمله اولتون رو متوجه نشدم !
۰۷ تیر ۹۵ ، ۱۱:۲۰
وبلاگ قبلی چی بود
؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی چی این حرف
مسعود
۰۸ تیر ۹۵ ، ۱۴:۱۶
شما آدرس بلاگ جدیدتون رو گذاشتید و من آدرس بلاگ قبلیتون یادم نمیومد .
چون چند نفر با اسم بهار ، بهاران برام کامنت میذارن ...
۰۷ تیر ۹۵ ، ۱۱:۳۲
کلی خندیدم
مسعود
۰۸ تیر ۹۵ ، ۱۴:۱۱
:دی
۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۰:۵۹
چی؟!وات؟! من خیال میال و تصور مَصور حالیم نی :| لباس هم خریدم( ̄^ ̄)
~ خانوما ... گفده باشم... من توی تالار باید عکش عروس دومادو بکیرم بچرخونما... 
مسعود
۲۲ تیر ۹۵ ، ۱۷:۲۲
بابا چرا پشت جوونه مردم شایعه میسازید :دی
نکنید خوبیت نداره تو محل :))
۳۱ تیر ۹۵ ، ۱۲:۳۹
دوستتون 21سالش بوده ازدواج کرده؟؟ ی کم زود نیست.. :|

ولی چقدر عمیق فکر کردین :)) امیدوارم هر موقع وقت و قسمت شد ازدواج کنین و دنیا دنیا خوشبختی و براتون ارزو دارم...

باتوجه ب پست جناب مترسک تولدتونم مبارک...
امیدوارم دستتونم خوب شده باشه
مسعود
۰۳ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۳۰
به نظر منم خیلی زود بود :|
ممنون لطف دارین ...
و باز هم ممنون از شما ...
۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۹:۳۱
ازدواج سخت ترین تصمیم زندگیه !

منبع : www.MardeBarani.ir

و وای به حال من این روزها که باید تصمیم بگیرم وهمین شده کابوس شب های من .
تا قبل خوندن این پست فکر میکردم برا پسرها راحت تره 
برای یه دختر سخته بعد انتخاب شدن انتخاب کنه 
اونم وقتی همه موقعیت های پسر و خانواده اش عالیه 
فقط خود دختر هنوز امادگی زندگی کردن برای یکی غیر از خودش و نداره 
مسعود
۲۸ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۷
همین گزینه آخری یعنی باید گذاشت و رفت ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">