اگر چند بار به تقویم نگاه نمیکردم و مطمئن نمیشدم که امروز چهارم آبان سال 1395 باروم نمیشد بخدا ! کی فکرشو میکرد ! یک سال گذشت ! یکسال از روزی که با کله تراشیده نشستم پشت کامپیوتر و شروع کردم به نوشتن ...

با سر نمره چهار شده تو نور کمی که از مانیتور روی کیبورد میافته این مطلب ثبت میشه . بهش میگن کچلی ! تا حالا نمره چهاری نبودم و برای اولین باره که دارم حسشو درک میکنم . یه جورایی مثل بی تفاوتیه ! تازه حس کیوی رو با پرزهای کوتاهش حس میکنم که مجبور نیست صبح ها که از خواب بلند میشه دو ساعت به موهاش چسب و ژل بزنه تا خوشگل و خوش حالت به نظر بیاد ... ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

و براتون از تک تک روزهای آموزشی نوشتم ، از هفته اولین هفته و سختی هایی که داشت ، از غذای پر از سوسک تا یک هفته رنگ حموم رو ندیدن ...

به هر زور و زحمتی بود یه هفته اول گذشت و از فردا وارد هفته دوم میشیم و من همچنان زنده ام ! شاید الان که حساب میکنم میبینم چقدر سخت بود ! فکرشو نمیکردم اینقدر فشار دلتنگی و احساس تنهایی اذیتم کنه ! با اینکه پادگانمون تو قلب تهران بود همه حس میکردیم تو یه بیابون بی آب و علفیم که هزار کیلومتر از خونه دوره !
به قدری برام اتفاق های جالب افتاد و با آدم های مختلفی آشنا شدم که اگر بخوام بنویسم خوندنش یک ساعت وقت میخواد برای همین تا جایی که میشه خلاصه اش میکنم .
روز اول خیلی سخت گذشت ! از صبح تحت فشار بودیم و از یه محیط صمیمی وارد یه محیط خشک و نظامی شده بودیم که حتی برای در آوردن جوراب هم یه نظم و ساعت و قانون خاصی داشت ... ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

دومین هفته آموزشی و تجربه های نبای که توی بهداری پادگان کسب کردم ! از سربازهایی که به خودشون آسیب میرسوندن برای چند روز مرخصی و مقاومتم در برابر شرایط سخت ...

تو این مدت 2 هفته ای که مسئول بهداری بودم لحظه به لحظه اش برام تجربه های ناب و جدیدی بوده که احساس میکنم میتونه به حل خیلی از مشکلات درونیم کمک کنه و توی مسیر تاریک سربازی که به قول خیلی ها عمر تلف کردنه خورده نکته های مثبتی باشه برام !
امروز 22 آبانه ! چشم روی هم گذاشتم و 22 روز از دوره آموزشی خدمت سربازیم گذشت ! شاید اوایل خیلی برام سخت بود و به محیط عادت نداشتم اما الان کاملا از فشارها کم شده و همه چیز به روال خودش در حال طی شدنه ... ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

سومین هفته آموزشی و صمیمی شدن با رفقای هم خدمتی ، تمرین های طاقت فرسای رژه و دیدار 8 صبح با امیر پادگان ...

سومین هفته آموزشی هم تموم شد و از شنبه وارد دومین ماه خدمت میشیم ! به قول دوستم علی الان میتونم بگم یه ماه خدمتم !یک ماه پا کوبیدن و رژه رفتن ، به خط شدن و 4 صبح بیدار شدن ! تقریبا عادت کردیم و خیلی چیزها افتاده رو روال و داریم از کنار هم بودن لذت میبریم . تو این 30 با تمام بچه های آسایشگاه 3 که حدودا 50 نفریم آشنا شدم و روابطمون خیلی صمیمی شده . هر کس از یه جای ایرانه که احساس میکنم رفقای خوبی پیدا کردم و میتونن تا آخر عمر کنارم بمونن ... ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

چهارمین هفته آموزشی و کلاس های معارف جنگ که اتفاقات متفاوتی رو روایت میکرد ...

یکی از بهترین هفته های آموزشی هفته چهارم بود ! هر روز صبح تو سالن آمفی تئاتر پادگان از ساعت 8 تا 12 ظهر کلاس های معارف جنگ داشتیم . شاید اسم جنگ که بیاد یاد حسین فهمیده و فرمانده های 20 21 ساله سپاه بیافتین و بگین باز هم بحث های تکراری و یه سری عکس و فیلم تکراری تر که حوصله همرو سر میبره و هیچ نکته مثبتی تو گوش دادن بهش نیست . حق دارین ، ما هم همین فکرهارو میکردیم تا اولین جلسه برگذار شد ... ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

آخرین هفته آموزشی و برگشتن به خونه ، یه ساک پر از لباس پاره و کلی خاطره خوب و بد ...

قسمت آخر این فیلم ها دیدین میان میگن " به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقیست " ؟ دقیقا به همون جا رسیدیم ! چشم رو هم گذاشتیم ( شما البته واسه من 2 سال گذشت ! ) آموزشی هم تموم شد و همه ساک به دست برگشتیم خونه هامون تا یکشنبه بریم اردوگاه و بعدشم هر کسی تقسیم بشه و بره سر یگان خدمتیش ... ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

یک هفته اردوگاه کوشک نصرت و زندگی توی بدترین شرایط ممکن ، روزهایی که هیچوقت دوست ندارم به عقب برگردم ...

یعنی بدترین هفته عمرم همین هفته گذشته بود که برای اردو رفتیم کوشک نصرت قم ! یکی نیست بگه آخه عاقل آدم ها تو این سرمای منفی صفر 1500 نفر آدمو بردن تو یه بیابون و تو چادر خوابوندن چه سودی به حالشون داره جز هزارتا مریضی و عواقب بدتر بعدی !
روز یکشنبه ساعت 7 صبح بعد از بارگیری وسایل تو تریلی ها راه افتادیم سمت کوشک نصرت و حدود ساعت 10 صبح رسیدیم اونجا . روز اول هوا خیلی خوب بود و کلی خوشحال شدیم که به سرمای شدید نخوردیم . هر هشت نفری که از قبل تعیین شده بود میرفت چادر و کیسه خواب و پتوشو تحویل میگرفت و مشغول برپا کردن چادر میشد . حالا بماند که میله های چادر ما کج بود و آخرین چادر بودیم که کارمون تموم شد ! ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

و امروز چهارم آبان سال یکهزارو سیصد و نود و پنج ؛ خدمت مقدس سربازی تمام ...
پی نوشتـــ :
بعد از گذروندن مرخصی پایان دوره و بعد از جمع کردن امضاهام ترخیص میشم و به امید خدا کارت پایان خدمتم رو میگیرم ...

  • مسعود
  • سه شنبه ۴ آبان ، ۱۳:۳۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۶۱

تعداد نظرات این پست [ ۲۱ ] است ...

۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۲
نمیدونم تبریک میگن یا نه، ولی مبارک باشه تموم شدنش!!!
مسعود
۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۴
تبریک که داره . ولی روزهای عمرمون به بطالت گذشت ...
۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۴:۰۰
مبارکه:دی
شیرینی میخوایم^_^
مسعود
۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۴
ممنونم لطف دارین .
از طرف من برین شیرینی فروشی و بگین بزن به حساب آقای سر به هوا ...
۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۴:۱۳
سربازى مگه دو سال نبود!؟ :\
من فک کنم چهار سالى رفتى شما -_-
بدیش اینه که اون دو سالى آدم میتونه درس بخونه و ادامه تحصیل بده به بد بختى ترین شکل ممکن سپرى میشه -_-
من هیچ رقمه نمى تونم درک کنم که چرا تو غذا ها سوسک میریزن!؟؟؟ آخه یعنى چى؟ چی میشه یه غدا معمولى درست کنن حداقل؟ کرم دارن :\ حرسم گرفت -_-
من برادرم که معافیت تحصیلى گرفته فعلا P:
دقیقا همون سالى برادرم میومد معافیت رى نمره چشم رو از مجموع چشم 8 کردن مجموع چشم 10 :||| اگه همون هشت بود برادرم معاف میشد ، و البته من هم همین جور (البته من هنوز یه چهار سالى تا سربازى دارم:)) 
خدا رحم کنه -_- من پریروز پنجره اتاقمو با کردم خوابیدم الان دو روزه سینوس هام چرک کرده جنازه افتادم :\
خدا بهم رحم کنه -_-
کاش میشد این تجربه هارو با بد بختى کم ترى بدست میاوردیم :)
مسعود
۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۴
نه بابا کجا چهارسال بود :دی
والا سربازی از قدیم اسم " اجباری " روش بوده ! یعنی باید بری . البته در کنار بدبختی هاش یه سری ویژگی های مثبت مثل رفقای ناب پیدا کردن داره .
معافیت ها که ماشالله هر روز قانونهاش عوض میشه :|
۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۴:۴۵
آخی....
خیلی قشنگ بود...ولی معلوم بود روزهای پرتجربه ای گذروندین....
پس آقایون حق دارن اینقد خاطره از زمان خدمتشون میگن
مسعود
۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۲
خیلی زیاد !
روزهایی که بیشترش خوب بود انصافا ...
۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۵:۰۶
ایشالا سالِ بعد تا همین موقع پستِ مطب زدنِتون رو میخونیم :| :))
اصن مطب دوس ؟ :/
مسعود
۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۱
:)))
۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۵:۱۴
سربازیت تموم شد یعنی؟ :)
خوشا به حالت مسعودجان.
ما تازه اول این مسیریم.
هی بابا
مسعود
۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۱
انشالله شما هم میری و به سلامتی برمیگردی :دی
۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۵:۵۲
چه خوب که رفتی سربازی واقعا به نظر مرد می شون پسر ها ما که همه پسرهای فامیلمون معاف شدن از شانس ما
این داداشم اگه می رفت سربازی من خیلی خوشحال می شدم:))))
مسعود
۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۱
ولی واقعا من همچین حسی ندارم نسبت به سربازی :دی
۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۶:۴۲
انصافاً مقدسه؟ :|
مسعود
۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۲۹
نه ناموسن :| :))
۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۶:۴۸
جدا ؟ 1 سال شُد ..
 هووم یادمه ..
چه طوری گذشت !!
مسعود
۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۲۹
به سرعت نور گذشت ...
۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۸:۵۰
واقعا؟
یه ساله بود دوره شما؟
می شه بپرسم چطوری؟
و البته بهتون تبریک می گم.
خیلی حس خوبیه تموم کردنش
حالا برنامه تون چیه؟
و یه نکته دیگه رنگ فونت خوب شده اما هنوزم جا داره که بهتر بشه. ممنون می شم یه فکری براش بکنین
انگاری خطوط می خوان برقصن
به جون خودم چشم هام سالمه
خدا شاهده اگه دروخ بگم آقای دکتر
به جون بابام راست می گم
:))
مسعود
۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۲۵
بله ..
من بخطار سابقه جبهه پدرم 8 ماه کسری خدمت داشتم وگرنه خدمت همون 21 ماه هست .
ممنونم لطف کردین . والا برنامه ام زندگیه دیگه :دی
خوب شما میگین من فونت رو چی کارش کنم ؟ عوضش کنم ؟
اگر ناخواناست رزولوشن مانیتورتون رو کم کنین یا از Ctrl + + استفاده کنید فونتا درشت میشه ...
۰۵ آبان ۹۵ ، ۰۱:۱۰
اول از هرچیزی بهتون تبریک میگم انشالله که مدرک تخصصتون رو بگیرید:))))
شکر خدا که سربازیتون به سلامتی تموم شد و به قول پدرم تکلیفتون معلوم(آخه رو سربازی خیلی حساسه) و دیگه آقای خودتون هستید:)))))
راستش برادر منم قراره بزودی بره خدمت از حالا دلم برای کلکلامون که  خونه رو میزاریم رو سرمون(البته تقصیر من نیست اونه که نقطه ضعف من دستشه و داره سوٕاستفاده میکنه) تنگ میشه:(((
دیگه این که خیلی خوشحال شدم از این خبر...

مسعود
۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۱۲
ممنونم لطف دارین ...
دقیقا که از این بلاتکلیفی دراومدم واقعا !
آخی :دی عیبی نداره زود برمیگرده :|
۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۷:۵۰
مبارک باشه... اما به نظرم همه ی سختیای سربازی و خوابگاه به دوستیا و خاطراتی که توش شکل میگیره می ارزه... حالا چند وقتی که بگذره شاید دلتون واسه اون روزا حتی تنگم بشه
مسعود
۰۵ آبان ۹۵ ، ۲۰:۴۸
دقیقا هم همینطوره و الان بهترین رفقا رو پیدا کردم ...
۰۵ آبان ۹۵ ، ۲۲:۲۶
یادش بخیر همین دیروز بود انگار که از مدرسه میومدم این پستارو میخوندم :)))
به سلامتی ، شیرینی نداره ؟! :دی
مسعود
۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۲:۱۲
چقدر زود میگذره ...
شیرینی نه باید خرما داد :دی
۰۶ آبان ۹۵ ، ۱۰:۳۹
از بین پست های سربازی ـتون،اردوگاه کوشک و نصرت رو نخونده بودم که الان خوندم! فقط یه چیزی! صفر که منفی و مثبت نداره! عاقبت رشته تجربی!! :دییی

عاقا مبارکا باشه! شیرینی چی میدید ؟! پسر دایی من که 18 ماه رفت پیتزا داد؛شما که 12 ماه رفتید باید بیف استروگانوف بدید!  :/)
مسعود
۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۲:۱۱
حتما جوگیر شدم خواستم شدت سرما رو نشون بدم :))
چشم همه چی میدم اصن :))
۰۶ آبان ۹۵ ، ۱۲:۴۴
تبریک میگم. خیلی سریع گذشت. 
قبلا نظرنذاشتم برای این مطلب؟
من خودم باورم نمیشه که یه سال شده !
مسعود
۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۲:۰۹
گذاشتین بله :دی
خیلی زیاد ...
۰۶ آبان ۹۵ ، ۱۴:۴۴
تمام شدن روزای کذایی و بازگشت به زندگی رو به شما تبریک میگم. درک میکنم که یه سال از زندگی به بطالت گذشت اما خب اجباریه دیگه، کاریش نمیشه کرد. البته من فقط همزادپنداری میکنم وگرنه خودم که سربازی نرفتم قطعا!
مسعود
۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۲:۰۶
همزاد پنداریت دقیقا درسته !
خیلی بیشتر از اونی که فکر میکنید خدمت مزخرفه !
۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۹:۲۷
مبارکه
شیرینیش کو؟
مسعود
۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۲:۰۲
شیرینیش محفوظه :دی
۰۸ آبان ۹۵ ، ۱۰:۲۱
وای به به تبریکات ویژه پس بالاخره تموم شد^_^
مسعود
۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۲:۰۲
بالاخره :دی
۰۸ آبان ۹۵ ، ۱۸:۰۲
تبریک میگم
برای من هنوز ۲۱ ماه و خورده ای مونده :(
کاش مثل شما زود بگذره :)
مسعود
۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۲:۰۲
اگر جات خوب باشه اونقدر رفقای خوب پیدا میکنی که به سرعت نور میگذره .
ممنون رفیق ...
۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۷:۰۸
چه خوب که تموم شد :) تبریک میگم.
واسه من تازه ۴ ماه‌ش گذشته و ۱۶ - ۱۷ ماه دیگه‌اش مونده :(
خیلی چیز مزخرفیه، به نظرم هیچ ثمره‌ای برای آدم نداره جز کشتن زمان.
خوشحالم که راحت شدی و خوشحالی، این خوشحالی رو برای همه پسرا آرزو دارم.
موفق باشی :)
مسعود
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۴
آش خور :دی
دقیقا ! هیچ نکته مثبتی توش نیست جز اینکه جدیدترین راه های فرار از زیر کار و دروغ برای مرخصی رو یاد میگیری :دی
۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۷:۳۸
تبریک میگم بهتون . پدر بزرگم سالها پیش دانشکده افسری تدریس میکردن ، خاطرات جالبی از سربازهاشون دارن . میدونم سخته ها ولی دوست دارم سربازی و تجربه کنم اما دوسال نه شش ماه بسمه .
مسعود
۳۰ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۷
آره دوست داشتنیه لی نه 2 سال به قول شما :دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">