سی سالگی لعنتی ...

  • سه شنبه ۲۹ فروردين ، ۱۶:۱۵ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۵۶۰ بازدید

گاهی وقتا به روزهای سی سالگی فکر میکنم ، روزهایی که هیچ تصوری ازشون ندارم و نمیدونم چقدر تغییر میکنم ، احتمالا یکم موهام کم پشت میشه و اون لا به لاها چندتا تار سفید هم دیده میشه . ریش هام هم شاید بعضی جاهاش سفید شده باشه و با این وضعیت کار کشیدن از چشمهام یه عینک هم همراهم دارم . کتابی که همیشه آرزوشو داشتم به چاپ رسوندم و درگیر کارهای انتشاراتی و پخشش تو کتابفروشی ها هستم . شب ها وقتی برمیگردم خونه به پروژه های عکاسی و خلق صحنه های جدیدی که از تو ذهنم میگذره فکر میکنم و برایی خودم قهوه دم میکنم . موزیک هایی که احتمالا متناسب با سنم خواهد بود گوش میدم و کمی از شیطنتم هم کم شده ...
اما همه اینها یه تصوره ، سی سالگی هم میاد و میره و ما هنوز همونی بودیم که هستیم ، همون کفش و کلاه و همون فکرهایی که احتمالا هیچوقت به عمل تبدیل نمیشن . فقط کمی فرسوده تر و بی رمق تر . دوست ندارم دیگه بهش فکر کنم ، خداروشکر هنوز چند سالی باهاش فاصله دارم ...
بعد از سی سالگی ،
خانه ایی که یک اتاق خواب دارد ،
و گوشه اش تخت یک نفره ایی جا خشک کرده است ،
خانه ایی که اسباب بازی های کودکی ،
گوشه و کنارش پهن نباشد ،
باید درش را گل گرفت !
اصلا میدانی ، زندگی که تو را ندارد ،
مفتش گران است !
#مسعودکوثری
پی نوشتـــ :
سعی میکنم دست نوشته هامو توی کانال تلگرامم قرار بدم ، اگر دوست داشتین میتونین از اینجا عضو بشین ...
خیلی از رفقای بلاگی توی کامنت ها درخواست قیمت طراحی قالب رو داده بودن که من شرمنده همشون شدم . حقیقتا من طراحی رو قدیم ترها انجام میدادم و الان فقط برای تنوع میشینم پای طراحی قالب بلاگ خودم و فرصتی برای قبول کردن سفارش ندارم ...

تعداد نظرات این پست [ ۲۱ ] است ...

۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۵۰
چقدر سی سالگی م رو دوست ندارم :/
مسعود
۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۴۴
و من نیز :(
۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۱۴
چقدر جالب(:

واقعا میخواید کتاب منتشر کنید(:

دست نوشته هاتون عالین (:
خیلی(:
مسعود
۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۴۴
انشالله اگر بتونم .
البته هنوز چیزی راجع بهش نمیدونم و از روند چاپش خبر ندارم .
ممنونم لطف داری رفیق ...
۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۱۵
در آستانه سی سالگی اکثر افراد دچار مشکل روانی دهه ها میشن. یه سرچی بکنین منظورم رو متوجه میشین. همون بحران دهه ها. 
خیلی هم راحت نمیگذره سی سالگی. منم الان تو همین بحرانم.
مسعود
۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۴۵
خیلی راجع بهش شنیدم . مثلا همین بیست سالگی که خیلی ها باهاش درگیرن ...
۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۱۸
کاش بعد از 30 سالگی هیچ جوونی این جوری که شما توصیف کردی نباشه :(
مسعود
۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۴۵
ای کاش میشد ...
۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۱۹
آخ آخ گفتی و گفتی ...
مسعود
۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۴۵
:(
۲۹ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۱۸
خیلی ها رو دیدیم دوست داشتن ۱۸ ساله بشن و حالا شما که تب ۳۰سالگی دارین.
من اما همیشه دوست داشتم ۲۴ سالگی رو تجربه کنم، نمی دونم چی داره که انقدر منو جذب میکنه.
واقعیت اینه که همه ی سالها میگذره مهم سالیه که تحول تو زندگی ایجاد بشه.
یاعلی

مسعود
۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۴۸
بیست و چهارسالگی برای من جذابیت خاصی داشت .
اتفاقاتی افتاد که حس کردم چقدر بزرگ شدم ...
۲۹ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۳۳
زندگی در گذره ....
از روزای خوب به سمت روزای بد میل میکنه
گذشته همیشه خوب و آینده بده ...
مسعود
۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۴۸
کاشهمیشه یه روند خطی رو داشت و از بدی به سمت بدی یا از خوبی به سمت بدی نمیرفت ! همه چیز متعادل بود و قشنگ ...
۳۰ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۶
اومدم جواب کامنت رو بدم دیدم پست جدید گذاشتین
نوشته هاتون خوبن:) فقط یه چیزی امیدوارم توی سی سالگی هم همینطور بمونین چون توی بیست سالگی همه شاعرن شاعر (=نویسنده) اونی هستش که تا چهل پنجاه سالگی هم باز حس ادبی داشته باشه
نقل به مضمون از فیلم ساعت دردنیای تو چند است!
مسعود
۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۵۲
چون احتمالا دلیلش میتونه این باشه که توی این سن ها احساسات ناپایداره و باید یه جوری تخلیه بشه .
من فقط مینویسم ، اونم برای اینکه تخلیه روحی بشم و خودم و زیاد فکر نمیکنم نوشته هام بار ادبی داشته باشه و بشه اسمشو گذاشت شعر یا متن ادبی ...
ندیدم فیلمشو ...
۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۸
سی سالگی....هعیییی...هنوز بهش فکر نکردم ...
فعلا باید به همون 20 سالگی که قرارِ بهش برسم فک کنم :)
30سالگی یکم دوره برام...
مسعود
۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۴۴
برای ما یکم نزدیکه :دی
۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۱۵
هوووم، به نظرم این زندگی آدمایی هستش که فقط می گذرونن
اگر زندگیت توی کنترل خودت باشه می تونی بهش جهت بدی
اینکه چی پیش میاد مهم نیست
مهم اینه در هر لحظه از زندگیت از خودت و زندگیت راضی باشی :)
مسعود
۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۴۵
این هم حرفیه .
موافقم باهات ...
۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۳۸
حالا خوبه شما تو فکرِ 30 سالگی هستین .
من یِ مدت دیگه میشم 24 ، همش میگم پیر شُدم دیگه .
خیلی زیاده 24 :/ یعنی چی میشم :/
مسعود
۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۴۵
24 که خوبه :دی
30 خیلی زیاده :(
۳۰ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۵۸
 راستش از اول بنا به دلایلی خیلی تصادفی وارد دنیای حرفه ای شدم حرفه ای دوره دیدم حرفه ای المپیاد دادم حرفه ای شعر میگفتم وزن وعرض بلد بودم چیزی که انسانیا هم ازش فراری هستن و من به عنوان دیوانه ترین دانش آموز تجربی خوندم! اما الان که دو ساله که از شوروحالم گذشته یا بهتر بگم اتفاقای پیش اومده باعث شد خیلی فاصله بگیرم از تمام دانسته هام نمیتونم بنویسم یا نوشته هام واقعا ارزش ندارن..قبلا بیشتر تو کار نقیضه پردازی بودم:) من کسی بودم که همه دوستام معلمام و همه همیشه ادیب و اینا صدام میکردن...اما از من چی مونده؟! هیچی کسی که فقط میتونه ادبیاتو توی آزمونش 100بزنه همیشه از این موضوع ترس داشتم و بالاخره شد:( ادبیات ابزار شد برای کنکور برای پزشکی..

مسعود
۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۴۶
موق باشین همیشه .
میتونین جفتشو در کنار هم داشته باشین ...
۳۱ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۲
من برای تخلیه شدن فلسفه رو انتخاب کردم:) ادبیات و نویسندگی و شاعری فقط لذت بودن یه جورایی هم اجباری شد از یه جایی به بعد:) یه جاهاییش هم ابزاری برای بیان افکار مشوش! فلسفه خیلی خوبه:) فیلمی هم که گفتم همچنین با بازی لیلا حاتمی کیا
مسعود
۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۴۷
فلسفه رو دوست دارم ولی خیلی سمتش نرفتم تا حالا ...
۳۱ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۳
کاش بزرگ نشیم...
کتاب چاپ کردین ب ما دوستای وبلاگی همیشه در صحنه با امضای خودتون کادو بدین دی:)
مسعود
۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۴۴
اگر موفق به این کار شدم چشم حتما :دی
۳۱ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۲
سلام
خب من الان تجربه ۳۰ رو داشتم و آونو هم یکساله رد کردم ولی از لحاظ ذهنی و فکری خیلی پخته تر شدم و میشه گفت دوسش دارم و در آخر نترسید از سی سالگی
مسعود
۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۴۴
کاش برای من هم همین حس و حال رو بده :(
۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۵۹
۳۰ سالگی رونمیدونم ولی ۱۸ سالگی هم بحرانی داره کنکور و امتحان نهایی وداشگاه وخیلی های دیگه
مسعود
۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۴۴
18 که سنی نیست ...
۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۱۵
منم نمیدونم سی سالگی چی در انتظارمه ولی میدونم همین الان همه مون در حال ساختنشیم. 
مسعود
۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۴۳
کاش خوب رقم بخوره ...
۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۴۹
من فکر میکردم بیست سالگی خیلی خاصه برام و سال پر تغییری میشه!

الان بیست سال و نه ماهه ام!!!!!مسخره ترین و بدترین سال زندگیم بود!!!

مسعود
۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۴۳
همیشه همینطوریه .
اون سالی که حس میکنیم همه چیزش قراره خوب باشه بدترین میشه ...
۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۱۶
گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش میکنیم . . .
گاهی آرامش داریم، خودمان خرابش میکنیم . . 
گاهی خیلی چیزارو داریم اما محو تماشای نداشته هایمان میشویم. . .
گاهی حالمان خوب است اما با نگرانی فردا خرابش میکنیم . . .
گاهی میشود بخشید اما با انتقام ادامه اش میدهیم . . .
گاهی میشود ادامه داد اما با اشتیاق انصراف میدهیم . . .
گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه میدهیم . . .
و گاهی . . . گاهی . . . گاهی . . . تمام عمر اشتباه میکنیم و نمیدانیم یا نمیخواهیم بدانیم. . . .
کاش بیشتر مراقب خودمان، تصمیماتمان و گاهی . . . گاهی های زندگیمان باشیم . . .
کاش یادمان نرود که فقط:
یک بار زنده ایم و زندگی میکنیم فقط یکبار!
مسعود
۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۱۲
بیگ لایک !
۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۴۳
دکتر به سی سالگیت فکر نکن حالو بساز شاید کتابت همین فردا چاپ شد اصن هیچ کاری نشد نداره 
مسعود
۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۴۶
کاش اینطوری بشه !
۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۳۴
سلام من تو سی سالگی هستم 
نمی دونم برای من بحران خاصی نداشته وداره می گذره 
و مثل بحرا بیست سالگی هست و هیچ اتفاقی نمیفته هیچ تغییری هم صورت نگرفته تازه بنظر من عاقلتر شدم حدودی
مسعود
۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۱۶
چقدر خیالم رو راحت کردین ممنون ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">