سیب دلت را چیده ای ؟

  • يكشنبه ۲۳ آبان ، ۲۱:۴۶ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۵۳۹ بازدید

از همان راهى که آمده بود برگشت ، کمى مکث کرد ولى سرش هواى رفتن داشت ! باید میرفت ، تمام وسایلش را جمع کرد و توى چمدان ریخت ، آرام به سمت در حرکت کرد ، براى آخرین بار همه جا را نگاه کرد که نکند خاطره اى جا مانده باشد . اتاق خوابى که هیچوقت رنگ خواب دو نفره را به خود ندید ، آشپزخانه اى که هیچوقت صداى " عزیزم شام آماده است " در فضایش نمیپیچید و تراس بزرگى که صندلى هایش برایش یه چاى و لیموى دو نفره وقت نداشت ...
براى رفتن مصمم تر شد ، بغض امانش را بریده بود ، نزدیک جارى شدن اشکهایش بود که چشمش به سیب هاى سرخ روى میز افتاد ، پاهایش شل شد ، یاد روزى افتاد که اولین سیب درخت را به هزار زحمت براى او چیده بود و سرخى اش را به هواى دل آدم پیوند زده بود .
چمدانش را زمین گذاشت ، بغضش ترکید ، اشک از گونه هایش سر میخورد و به زمین میافتاد ، او دیگر آدم رفتن نبود !
خودش را جمع و جور کرد ، تلفن را برداشت ،
دو ، چهار ، سه ، هفت ، ...
عزیزم ؟ دلم برایت تنگ شده ...
#مسعودکوثرى

تعداد نظرات این پست [ ۱۰ ] است ...

۲۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۰۵
من یکم گیج شدم با این متن. پاراگراف اول از خونه و تنهاییش میگه که سوم شخص مونث هیچ وقت توش نبوده انگار. اگه نبوده چرا اینقدر توصیفش کرده خونه رو؟ بعد من اصلا فک کردم سوم شخص مذکر سینگله. سوالم اینه که رفتنش و اون خونه چه ربطی به هم دارن؟
دمش گرم که زنگ زد. من جونم درمیاد تا همچین کاری کنم :|
مسعود
۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۱۵
متن باید تکراری نباشه و جوری باشه که شما ده دقیقه هم شده روش فکر کنی دیگه :دی
۲۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۱۵
کاش می شد آدما احساساتشونو به همین راحتی بیان کنن:)
مسعود
۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۱۵
ای کاش ...
۲۳ آبان ۹۵ ، ۲۳:۱۹
چقد قشنگ... 
این سرخ های گول زنک (چیزی بود که تو ذهنم اومد یهو)
مسعود
۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۱۵
چه تعبیر قشنگی ...
۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۴:۰۴
چه متن قشنگی:))
و چه خوب که اخرش موند
مسعود
۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۱۴
ممنون لطف دارین ...
۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۴:۱۳
قالب زیباسته :)
مسعود
۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۱۲
قابل ناره :دی
۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۷
آخی...چه خوب نوشتین :(
مسعود
۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۱۲
ممنون ...
۲۵ آبان ۹۵ ، ۱۶:۰۹
وایییی این خیلی قشنگ بود
من اینو ی جا دیگه خونده بودم انگاررر
شلید تو کانال تل بوده 
مسعود
۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۰۹
نویسندش خودمم :دی
شاید تو کانال خودم بوده ...
۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۳:۴۸
ولی گاهی رفتن بیشتر از موندن به نفعمونه و ما با یه نشونه دوباره گول سیب سرخ حوا رو میخوریم...
مسعود
۳۰ آبان ۹۵ ، ۲۳:۵۰
کاملا موافقم باهات ...
۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۹:۲۴
انگار سه سکانس یه فیلمه !

خیلی خوبه که ^_^

:)

من از اون آدم هاییم که به همین راحتی احساساتم رو میگم ! صدی به نود (!) هم ضرر کردم ! همون بهتر که نگن والا!:|
مسعود
۲۸ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۸
دارم به این نتیجه میرسم که تو فیلم سازی هم استعداد دارم ...
۲۹ آبان ۹۵ ، ۱۵:۲۰
چ قشنگ بود..
هم دراماتیک هم رمانتیک..
دمش گرم زنگ زد و حسشو گفت..
مسعود
۳۰ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۳
ممنون لطف دارین ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">