سفرهای مارکوپوکو ؛ محمود آباد

  • جمعه ۲ مهر ، ۲۱:۱۶ ب.ظ
  • سفر نوشت
  • ۶۲۰ بازدید

همیشه دوست داشتم از تجربه های مسافرتهای که رفتم بنویسم ولی هیچوقت فرصتش پیش نمیومد ، این قسمت رو خیلی دوست دارم چون احساس میکنم به اشتراک گذاشتن تجربه سفر میتونه جالب و جذاب باشه . مثل یه فیلمی که شمارو از پشت صفحه مانیتور برمیداره و میبره تو حس و حال خودش ! اولین باره که دارم از تجربیاتم توی سفر میگم پس کمی و کاستیهاشو به بزرگی خودتون ببخشید ، انشالله با چندبار نوشتن سعی میکنم پخته تر بنویسم ...
اول بگم که نه ترافیک نبود ! اسم شمال که میاد سریع ملت همین یه سوال به ذهنشون میاد :دی ( قول میدم جواب نصف کامنتهارو تو همین یه خط دادم :دی ) هوا هم که خیلی خیلی عالی و مطبوع بود ! رطوبته ملایم ، شب های خنک که رو به سردی بود و روزهای نیمه گرم با یه آفتاب ملایم . البته این دسته مبارک اجازه دریا رفتن و جت اسکی سوار شدن رو بهم نداد که به شدت دپرسم کرد . من همیشه عادت به سفر کردن تو شب دارم . دوشنبه ساعت 12 شب بود که زدیم به جاده . همون اول راه باک ماشینو پر کردم که تو راه نمونیم و مشکلی پیش نیاد . جاده خیلی خلوت بود و هوا خنک . تو ماشین من پسرعمو و دخترعمه و عمه جان بودن . گفتن ما با ماشین تو میایم که باهات حرف بزنیم تا خوابت نبره و تا ده دقیقه از مسیر رو طی نکرده بودیم دونه دونه مثل کیسه برنج افتادن یه گوشه ماشین و چرتشون برد و تا خود محمود آباد یه کلمه هم باهام حرف نزدن !
روز اول رفتیم دریا ، ساحل و شن ها نرم حس خوبی بهم میداد . همه رفتن قایق سواری و جت اسکی سوار شدن و من رو گذاشتن مسئول وسایلشون باشم ! یکم غر هم زدم پیش خودم ولی گفتم چاره ای نیست ! بعد از ظهرش هم که به خرید و گشتن توی مغازه های بزرگ شمال گذشت که از نظر خانوم ها بخش مهمی از مسافرته و اگر نباشه اون احساس رضایت قلبیه حاصل نمیشه . من هم که هر چی سعی کردم لباس نخرم نشد و کلی خرج گذاشتم رو دست خودم .
روز دوم رو رفتیم بازار ( عکس هاش توی کانال تلگرامم هست ) بازار ماهی فروش ها ! چقدر جالب و جذاب بود برام . کلی ماهی با مدل ها و اسم ها مختلف که اصلا ندیده بودم ! تازه تازه از تو آب درمیاوردن و تحویلت میدادن و تنها کاری که باید میکردی رو آتیش گرفتن و خوردنش بود . عصرش هم رفتیم ادامه خرید تو فروشگاه ایران کتان که خدا صاحبشو بگم چی کار کنه ، مرد حسابی کوچیکتر میساختی خوب این لامصبو که بشه همشو یه روزه دید ! روز دوم هم به همین روال گذشت و روز سوم روز خوردن ماهی هایی بود که از بازار خریده بودیم ، چقدر خوشمزه بود این ماهیه سالامون ! اینقدر باهاش سیر و پیاز خوردیم که از دلدرد و سوزش سر معده نمیتونستیم راه بریم . همه هم خوردیم که کسی اعتراضی نکنه :دی چون شمال بخاطره رطوبت بوی این جور چیزا نمیمونه و یه روزه از بین میره . البته اگر میدونستین که سیر چقدر خاصیت داره قید بوی بدشو میزدین و روزی یه حبه درشتشو ناشتا میخوردین !
بگذریم . میرسیم به روز سوم یعنی روز اخر که قرار بود فرداش که میشه امروز برگردیم ، روز آخری خبر خاصی نبود و صبحش از فرصت استفاده کردم و رفتم تو جنگل چند سری عکس گرفتم ، واقعا جای قشنگ و بی نظیری بود . درختها پیچیده بودن توی هم و صداهای وحشتناکی میومد ! اینقدر صداها زیاد بود که سریع کارمو انجام دادم و برگشتم خونه . عصر همون روز هم با پسرعمو و دختر عمه رفتیم لب ساحل ؛ یه قهوه خوردیم و کلی گپ زدیم ، یه سرویس بهداشتی هم اونجا بود که چراغ نداشت ! این همه هزینه کرده بودن ولی نور براش تعبیه نکرده بودن و مجبور بودی با سلام صلوات کارتو انجام بدی !
بعد از مصیبت سرویس بهداشتی برگشتیم خونه و عموی عزیز خانواده شام برامون ماهی اوزون بورون ( اگر درست نوشته باشم :دی ) درست کرده بود ، اولین بار بود که میخوردم ، طعمش برام خیلی خاص و خوشایند بود . با خودم گفتم چرا من زودتر کشفش نکردم :دی فردا صبحش هم راه افتادیم به سمت تهران و به لطف خلوتیه جاده 3 ساعته رسیدیم .
توی این سفر چندتا اتفاق جالب برام افتاد :
توی ایران کتان وقتی لابه لای رگال لباس ها داشتم چرخ میزدم چشمم به یه دختر خانومی افتاد که چشم هاش دقیقا رو به روی چشم های من بود ، نگاه به کفشش انداختم دیده پاشنه نداره ! یهو تو صورتش گفتم بسم الله چه بلنده ! بنده خدا زد زیره خنده ! گفتم قدتون چنده ؟ گفتن 188 گفتم یه سانت از من کوتاه ترین که ! ماشاالله :دی
رفته بودیم توی ساحل یه آقایی اومد بهمون بامیه بفروشه ، گفت من سربازم ازم بخرین لطف ، منم تا اینو گفت دلم سوخت و ازش خرید کردم . درشو باز کردم و نفری یه دونه خوردیم و تا شبش چندتا مجروح و مسمومی دادیم ! سرباز هم اینقدر بی وجدان ؟
لب ساحل یه بنده خدایی بدون مایو رفته بود تو آب ؛ هر چی هم اصرار میکردن نمیومد بیرون و شیرین بازی درمیاورد . به شخصه دوست داشتم بزنمش مرتیکه بی حیا رو . نمیدونم با این هیکل و شکم بیرون زده اش اعتماد به نفسشو از کجا آورده بود ؟!
از جلوی یه ویلا رد شدیم سگشون آنچنان پارسی کرد که تا لب جاده دوییدم ! اصلا میونم با سگا خوب نیست !
با یه باک بنزین رفتم شمالو برگشتم ! مسعود خیلی خفنه ، مثل مسعود باشید :دی
پی نوشتـــ :
همین الان که مشغول خودنه این پست هستین در حال جمع آوریه دوباره لباس برای سفر به شیراز هستم ؛ مسافرتهارو بریم که تا عید فکر کنم خبری از سفر نباشه :دی

تعداد نظرات این پست [ ۲۸ ] است ...

۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۶

سلام 

فایل دی سی برای 3 گروه مفیده : 

1- اونایی که فایل مفیدی دارن و میخوان درآمد کسب کنند 
2- اونایی که به دنبال نمونه سوالات ، مقاله ، پروژه هستند 
3- اونهایی که سایت و وبلاگی دارند و میخوان ازش درآمد بدون زحمت کسب کنند 

پس اگه جزء یکی از دسته های بالا هستی به سایت ما سر بزن !!

filedc.com
منتظر حضورتون هستیم 
بهترین و بزرگترین مرجع خرید و فروش فایل 
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۹
اسپم :/
۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۳۲
هنوز نرسیده به شیراز؟! ایول بابا (((:
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۹
دیگه تا مرخصی هست باید استفاده کرد :))
۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۴
چه خوب - بسیار دلمان سفر  خواست 
یکی از آرزوهام سفر بک پک هست :/ ولی مگه میشه 
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۹
بک پک ؟ متوجه نشدم :/
۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۰۸
خوش به حالتون این همه مسافرت :)
عکس هارو توی کانال دیدم...
نوشته های کانالتونم بسی زیبا و عالی :)
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۳
ممنونم خیلی لطف دارین به بنده ...
۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۲۴
پست شما که از پست اخیر من طولانی تر بود :)) ولی من تا آخر خوندم!^_^ زهرا خیلی دختر خوبیه مث زهرا باشید :))
پیشاپیش شیراز خوش بگذره :-)
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۲
پست های طولانی خوبه بخونید :دی
۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۰
1-با اینکه اولین بارتون بود این نوع نوشتن اما اِیییییی بدک نبود.راستش بیشتر شبیه انشا های دوران دبستان بود با موضوع٬تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟! البته ببخشید ها:))))))))

2-پس این چند روزه خوش بحالتون بوده(اگه دست گچ کردتون رو فاکتور بگیریم).

3-با این پستتون بدجور دل مارو سوزوندین آقای دکتر.آخه آدم از ماهی های تازه گرفته شده و تازه که هیچ کجا نمیشه پیداش کرد٬میحرفه؟؟؟؟؟؟!!!!
+ولی جدای از شوخی مسافرت خوبی رو داشتید و کلی هم به اتفاقایی که واستون افتاده خندیدم:)))))))))))))))))
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۲
1 . ممنون :))
2 . خیلی زیاد :دی
3 . گفتم یکم دلسوزی هم بد نیست تنوع میشه :))
+ ممنونم باز :))
؟
۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۶
رفتی شیراز گچ دستتو باز کن برگشتی دوباره گچش کن :)

مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۰
عقلم کمه یا خودمو دارم سر کار میذارم ؟ :| :دی
۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۳:۱۱
شیراز با ما همش 4 ساعت فاصله داره بعد من هنوز شاهچراغ رو ندیدم :((

البته 3ماهه بودم رفتیم ولی هیچ خاطره ای ندارم.

از مسافرتهاتون عکس هم بذارید لطفا :)
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۹
واقعا ؟ شیراز رو باید رفت ، خیلی هم رفت ...
چشم میذارم ...
۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۶:۲۵

خوش به حالتون که انقد خانواده خوب وصمیمی ای دارید وانقددرسفرها بهتون خوش میگذره ماکه یاکلا سفرنمی ریم یااگه بریم هم اصلا بهمون خوشش نمیگذره

مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۴
ما خیلی مسافرت میریم .
خانواده برای همین روزهاست دیگه :دی
۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۶:۵۷
سلام!
اتفاقا سفرنامه‌ی خلاصه و خوبی بود :)
آدم بره محمودآباد و لباس‌فروشی نره ؟ مگه داریم؟مگه می‌شه؟ :D

خوش بگذره ... سفر به سلامت :)
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۴
نمیدونم چی داره هی میرن :دی همون لباس ها تو شهر خودمون هم هست دیگه :دی
۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۷:۰۴
خوش ب حالت 
من دلم سفر:(
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۳
انشالله که در آینده نزدیک میری ...
۰۳ مهر ۹۵ ، ۲۰:۱۷
خخخخ سفرنامه خوبی شده!دیه از فرصت استفاده کردی:))) ایشالا خوش بگذره بیشتر و بیشتر؛)
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۲
ممنونم لطف داری ...
۰۴ مهر ۹۵ ، ۱۵:۴۴
چقدر از تهران به محمود اباد نزدیکه . مثل مشهد میمونه
منم  ۱۱ ساعته میرسم محمود اباد :)))

من برام سوال پیش اومده این بنده خداهای شمالی دقیقا تعطیلات کجا میرن؟ اونا که شمال ندارن ؟؟؟!!!


مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۱
اونا میرن جنوب فکر کنم :دی
۰۵ مهر ۹۵ ، ۰۱:۵۷
ازون بورون بخورید ولی اصراف نکنید.بخاطر خودت میگم:))) نمیدونم درجریانی یانه.
سالمون عالییییه.مخصوصا اینکه اگه سرخش کنی دیگت تفلون باشه تقریبا نیاز نیست روغن بریزی اینقددر خودش روغن پس میده.
محبوب سابق من سیر:'( بعلت فشار پایین و معدم محرومم ازش:((( 
من نمیدونم چرا نمیتونم از خرید خوشم بیاد:|هیچ رابطه خوبی نداریم:/
ایشالا کلی خوش بگذره شیراز هم:)
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۷
کلا توصیه های ایمنی رو جدی بگیرید :دی
۰۵ مهر ۹۵ ، ۱۹:۵۵
آقای دکتر خوب خوشمیگذرونی ها بابا بزار عرقت خشک شه بعد شیراز برادر من .تا حالا دختر قد بلند ندیده بودیی یعنی؟
بنده خدا اون اقاهه هم شنا دلش میخواسته خب اما چندش طورانه 
ایشالله دفعه بعدی ک بری شمال سالم باشی و بیشتر خوش بگذره حداقل مامور وسایلای بقیع نشی 
اگه سگه میگرفتت یه ماه دیگه میتونستی نری سرکار 😂
انقد زیاد بود ک نمیدونم دیگه چی بگمم
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۰
زندگی به همین گشت و گذاراس :دی
ممنونم بابت کامنت و توصیه هات :دی
۰۵ مهر ۹۵ ، ۲۰:۱۰
مسافرت...خوش به حالتون...مسافرت توپاییزعالیه:)
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۳۸
آره خیلی لذت بخشه ...
۰۷ مهر ۹۵ ، ۲۳:۲۳
ی بار تو بیان ثبت نام کردم اما چیزی ازش سر درنیاوردم :(
شلوغ پلوغ بود گیج شدم
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۳۸
نه سخت نیست یه ربع کار کنین یاد میگیرین :دی
۰۸ مهر ۹۵ ، ۱۱:۰۳
چرا می گید «در حال جمع آوریه دوباره لباس» جمع آوری آخرش کسره اضافه می شه نه ه.
هر وقت مفهوم فعلی می خواید از کلمه بگیرید باید ه اضافه کنید وگرنه فقط کسره داره.

مثلا اگه بگید شغل شما جمع آوریه؟ اینجا ه آخر درسته. اما وقتی می گید جمع آوری لباس، دیگه نیازی به اضافه کردن ه به آخر جمع آوری نیست.
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۹
کلاس ادبیاته ؟
۰۸ مهر ۹۵ ، ۱۵:۱۲
من بیشتر توی شبکه های اجتماعی مثل اینستاگرام هستم تا وبلاگ 
ولی وقتی نوشته های پربار شما وبقیه وبلاگ ها رو دیدم فهمیدم هنوز وبلاگ نویسا خیلی حرف برای گفتن دارن ولی کاربران فضای مجازی با دیدن عکسای بی ربطی که در شبکه های اجتماعی وقت خودشونو تلف میکنن و  پستای امثال شما رو توی وبلاگها نادیده میگیرن
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۷
هیچ چیز جای وبلاگ و وبلاگ نویسی رو نمیگیره ...
ممنونم لطف دارین .
۰۹ مهر ۹۵ ، ۰۹:۵۶
همش ب کنار ، چرا هر بار ک من میام وبتون باید یا وارد شم یا ثبت نام کنم؟؟؟
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۶
مقصر این بیان بلاگه :|
۱۰ مهر ۹۵ ، ۲۳:۳۵
چرا پست جدید نیس 
من هر روز سر میزنم ببینم چیزی نیس :/
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۵
مسافرت بودم :دی
۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۳:۲۲
خوش گذشته
انشا ا... همیشه خوش بگذره
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۵
ممنونم لطف دارین ...
۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۷:۵۶
سلام نمیدونم دقیقن چند وقته به وبلاگ های دوستان سر نزدم . از بس سوت و کور شده . خواندم پستا رو خیلی خیلی جالب هستن . مثل همیشه. 
مسعود
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۵
غیبت هات داره زیاد میشه مستر صمد ! حواسم بهتون هست :دی
۱۲ مهر ۹۵ ، ۱۹:۰۰
سلام
سفرنامه شیراز را هم بنویس!
مسعود
۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۱
سلام ؛ چشم حتما ...
۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۹
((خانواده برای همین روزهاست دیگه :دی)):ماخیلیی این طوری نیستیم
مسعود
۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۱
چه حیف :(
۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۲:۱۲
داشتم جواب کامنتمو میخوندم نوشته بودی انشالا دراینده ی نزدیک میری یهو حس کردم کف دستمو دیدی فالمو گرفتی دی:)
مسعود
۲۰ مهر ۹۵ ، ۰۱:۲۷
یه چیز تو همین مایه ها :دی
۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۹
اون دوستی که گفتن شمالیا کجا میرن بعد اینجوری که من میبینم ما شمالی ها اگه تعطیلی کوتاه باشه سفر درون شمالی داریم اگه بنابه بیرون رفتن باشه، اگه نه که بسته به فصل و اب و هوا همه جا میچرخیم:)))
مسعود
۲۰ مهر ۹۵ ، ۰۱:۳۴
ایول سوال خوبی رو جواب دادی مرسی :))
۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۰:۳۹
سلام.من همونی هستم ک سوال خصوصی پرسیدم
فکر کنم از طرز بیانم ناراحت شدین 
معذرت میخوام 

مسعود
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۴۴
نه دیدم کامنتتون رو و جوابیه اش رو ارسال کردم که !

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">