سربازهایی که ایستاده میمیرند ...

  • جمعه ۸ ارديبهشت ، ۱۴:۲۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۴۴ بازدید

تا وقتى خودم سرباز نشده بودم معنی دلتنگی رو نمیفهمیدم . درک نمیکردم که درد دوری یعنی چی . تازه من تو شهر خودمون و وسط تهران خدمت میکردم ولى باز هم احساس میکردم تو یه جاى دور افتاده با دلگیرترین غروب دارم روزهای طولانیه خدمت رو میگذرونم .
یادمه توی دو ماه آموزشی مسئول بهدارى بودم و سربازهای مریض رو میبردم بیمارستان و میاوردم . یه شب توی آسایشگاه شماره 4 یه سربازى از شدت سر درد به خودش میپیچید ، اینقدر حالش خراب بود که نصف شب مجبور شدیم با آمبولانس اعزامش کنیم بیمارستان . مسئول ام آر آى اورژانس از سرش عکس گرفت و وقتى دکترش عکسو دید بهم نشونش داد و گفت این چیه به نظرت ، گفتم هماتوم مغزى ( لکه یا همون تجمع خونى ) . جا خوردم ! اوضاع خوبى نداشت ، نمیدونستم چطور باید بهش میگفتم نیاز به عمل دارى ، اینقدر دست و پامو گم کرده بودم که از پسش برنیومدم و این کارو به رفقاش سپردم . صبح که میخواستیم برگردیم پادگان ، دستمو گرفت و بهم گفت برگشتیم آسایشگاه به کسى چیزى نگو ، من بابام فوت شده و مادرم تو روستامون خرج خواهرمو میده ، سواد هم نداره نمیدونه چیه شروع میکنه به غصه خوردن . با وجود اینکه قولم دروغ بود و وظیفه م بود که گزارش بدم بهش گفتم خیالت راحت بین خودمون میمونه . عصر همون روز فرستادنش واسه کارهاى عملشو و بعدم کمیسیون پزشکی و معافیتش . دیگه ازش خبری نداشتم تا آخراى خدمتم ، صدام کردن رفتم در در اتاق عمل دیدم اومد و بدون هیچ حرفى محکم بغلم کرد . از روستاشون اومده بود و برام نون برنجى آورده بود . حالش خوب بود و معافیتشو گرفته بود . پفتم اسماعیل اینجا چی کار میکنی ؟ گفت اومدم به هم خدمتى هام شیرینیه معافیمو بدم .بهش تبریک گفتم و یا خوشحالی بدرقه اش کردم رفت ...
همون شب ما شیفت شب بودیم ، ساعت حدود 11 گفتن دوتا سرباز با موتور تصادف کردن که اتفاقا از بچه هاى همین بیمارستانن ، یکیشون که وضعیت بهتری داشت رو آوردن اتاق عمل و رفت زیر عمل ، داغون شده بود ، اون یکى هم که ترک موتور بود تا دم در اتاق رسوندنش ولى تموم کرده بود . بچه ها میگفتن داشتن میرفتن شیرینى پایان خدمت بخورن ... مزه نون برنجى هاش هنوز زیر زبونمه . همیشه مظلوم بود و مظلوم هم رفت ...
پی نوشتـــ :
این مطلبو وقتی یادم اومد که چند روز پیش توی خبرها خوندم 8 تا سرباز مرزبانی و نیروهای انتظامی سیستان و بلوچستان تو حمله اشرار شهید شدن . واقعا قلبم به درد میاد وقتی خبر شهادت این سربازهارو تو گوشه و کنار ایران میشنوم و گلوم پر از بغض میشه . نامردترین آدم های دنیا هستن اینایی که به سربازهای بیگناه تیراندازی میکنن و اونار میکشن . همه این بچه ها مجبور به خدمت کردن هستن و حقشون این نیست ...

تعداد نظرات این پست [ ۱۴ ] است ...

۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۰۷
:(((((((
مسعود
۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۴۵
:(
۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۳۵
من ۲ تا از داداش هام سرباز بودن ک میدونم دوریشون چه سخته.
یادمه داداشم چقدر برای دوستش که میخواست با اسلحه عکس بگیره و تیرش در رفته بود خورده بود تو سینش و کشته شد ناراحت بود.
شهادت سربازها رو هم تسلیت میگم
یاعلی
مسعود
۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۴۵
برای یه عکس ! روحش شاد :(
۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۵۸
روحشون شاد!چه تلخـــ....
مسعود
۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۳۴
خیلی زیاد :(
۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۲۰
نامرد ترین ادمای دنیا اونایین که با وجود عدم نیاز به این سربازا بی خود و بی جهت میکشوننشون تا هر ناکجا اباد و جونشون رو به خطر میندازن تا پول بیشتری برای مفت خوری و دزدی بمونه

وگرنه این همه سپاهی و ارتشی و ... توی شهرها ول میچرخن بعد سرباز وظیفه باید بره لب مرز؟!
مسعود
۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۳۳
من یه چیزهایی توی خدمت دیدم که حالم از این نظامی بازی ها بهم میخوره ...
۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۳۱
چقدر درد...
مسعود
۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۳۳
چقدر واقعا :(
۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۵۶
هعی...دلم گرفت...چقدر مظلوم... :(
مسعود
۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۳۳
خیلی زیاد ...
۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۸:۳۷
خدا به داد دل مادرشون برسه
مسعود
۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۳۲
:(
۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۳۵
:((((
مسعود
۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۵۱
:(
۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۰۰
واقعا از همه مظلوم تر این سربازای طفلکی ان:((((
مسعود
۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۵۱
واقعا ...
۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۱۸
اصن ناخوداگاه من هر کسی رو با لباس سربازی می بینم دلم میسوزه ... پسرا با پوتین و گتر و لباس نظامی خیلی مطلوم میشن ...
واقعا آدم دلش میگیره با این خبرای تلخ و تلخ ... 
مسعود
۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۴۶
واقعا دوران مزخرفیه . واقعا !
۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۷
ای وای!!!!! بیچاره :(((((
مسعود
۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۴۵
:(
۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۲۹
مظلوما مظلومانه ام میرن پس :-( 
مسعود
۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۱۴
واقعا :(
۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۵:۵۹
اونا به اجبار سرباز شدن، به اجبار فرستادنشون لب مرز، به اجبار فرستادنشون سر پست و به اجبار هم کشته شدن... ما همه قربونی اجباری هستیم...
مسعود
۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۱۳
لعنت به این تقدیر اجباری ...
۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۵۹
سلام من به تازگی خواننده ی نوشته هاتون شدم واقعا دردناک بود 
مادرش طفلک چی کشیده
مسعود
۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۴۱
خوش اومدین به جمع ما ...
قابل وصف نیست اون روز ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">