چند وقتیه به جای ماشین شخصی با مترو میرم سر کار . این کارو شاید به اجبار و برای فرار از ترافیک تهران انجام دادم . سرپا وایسادن طولانی لا به لای سیل جمعیت شاید خیلی خوشایند نبود ولی الان برام به یه فرصت برای خوندن کتاب و نگاه کردن به آدم ها تبدیل شده . آدم هایی که هر کدوم پشت چهره شون یه دنیای بزرگ پر از قصه های جورواجوره . یکی قد بلند ، یکی کوتاه ، یکی چاق و یکی دیگه لاغره ...
توی طول مسیر که حدود 8 9 تا ایستگاه هست سعی میکنم خودم رو به خوندن کتاب سرگرم کنم . بعداز ظهرها موقع برگشت که خسته ترم کمتر میخونم و بیشتر به آدم ها توجه میکنم . هر روز آدم های جدید ؛ ارتباطات چشمی جدید و حرکات قابل توجه . سمت راستم یه آقایی با موهای بور که از تعداد لباس های تنش معلومه از سرماخوردگی وحشت داره . رو به روم پیرمردی که هر وقت نگاهش میکردم لبخند میزد و دوباره به حل کردن جدولش مشغول میشد . کنارش یه پسر جوون با ریش های کم پشت و موهای بلند که چشم از صفحه موبایل برنمیداشت ، از حالت چشم هاش اضطراب و تشویش درونیش پیدا بود . چندتا صندلی اونطرفتر یه مرد میانسال با سیبیل های بلند که روی دهنش رو پوشونده بود چرت میزد و بی خیال از دنیا سرش رو به شیشه کنار در تکیه داده بود . دست فروش از لای جمعیت با صدای بلند محصولات بی کیفیتشو با چنان آب و تابی تبلیغ میکرد که احساس میکردی چقدر وجود این محصولات توی زندگیت لازم و ضروری بوده و بالاخره پیداش کردی ! هندزفری های اورجینال سامسونگ فقط 5 هزار تومن ...
و این داستان هر روز به شکل های مختلف ادامه داره ...

  • مسعود
  • يكشنبه ۵ دی ، ۲۳:۵۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۳۸

تعداد نظرات این پست [ ۲۸ ] است ...

۰۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۳
توصیفات زیبایی بود. میشد تصورشون کرد.
مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۱۳
ممنون رفیق ...
۰۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۴
می شود در باره بررسی روابط بین مردم ایران در داخل مترو کتاب های جامعه شناسانه ی بسیاری به رشته تحریر در آورد. اگر دید ظریف بینی وجود داشته باشد
مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۱۲
بله همین که شما گفتین :دی
۰۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۷
به جای کتاب خوندن کتاب صوتی رو پیشنهاد میدم من :)) خیلی میچسبه. هم میشه آدم ها رو نگاه کرد. و هم کتاب هایی رو خوند. 

مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۱۱
نه من دوست دارم کاغذ رو لمس کنم :دی
۰۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۴۹
زندگی جریان دارد
به حدی که بنده سرم گیج رفت از شدت این جریان
مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۱۰
:)
۰۶ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۹
چنین محیط هایی برای ذهن هایی که نوشتن دوست دارند عالیه ، میشه دقیقه ها تو ذهنت بنویسی و بنویسی  ،البته خوبی مترو تبریز اینه به شلوغی مترو تهران نیست 
مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۱۰
دقیقا .
میشه کلی الهام گرفت ازشون ...
۰۶ دی ۹۵ ، ۰۸:۲۰
چ قشنگه:))))
مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۰۸
قابل نداره ...
۰۶ دی ۹۵ ، ۱۰:۰۲
اصلا میشه تبدیلش کرد به یه کتاب، زندگی هر کدوم از این آدمای مترویی رو.
مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۰۸
دقیقا ...
۰۶ دی ۹۵ ، ۱۰:۳۳
هندزفری اورجینال فقط5هزارتومن(:
مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۰۸
بدم خدمتتون ؟ :))
۰۶ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۹
منم هروقت میرم مترو زل میزنم به ملت :\ جااب اینجاست همیشه هم دهنم سه چار متر وا میشه و ماتم میبره :\
مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۰۵
چرا :))
۰۶ دی ۹۵ ، ۱۵:۴۹
من که ماشین شخصی ندارم. سالها از مترو استفاده میکردم تا اینکه از چند هفته پیش مجبورم بیشتر روزها با تاکسی برم. خیلی بده. شلوغی مترو می‌ارزه به زمان‌بندی درستش و روشن نبودن رادیوی تاکسی و ...
مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۰۵
دقیقا به نکته خوبی اشاره کردی ...
۰۶ دی ۹۵ ، ۱۶:۱۳
مترو اصن دنیایی هست واسه خودش.
هر روز صبح یه ساعت مشخصی که میرم یه سری آدم‌های ثابت رو همیشه می‌بینم که حالتشون هیچ فرقی با هیچ روزشون نمی‌کنه، انگار شدیم ربات :(
ولی دیدن آدما جالبه.
به تعداد آدما قصه وجود داره. مخصوصا تو نگاهشون.
برگشتنی هم که با تاکسی میام باز یه تعداد آدم رو همیشه و هر روز می‌بینم و تو ون کنارشون می‌شینم و دوباره مثل قصه مترو هیچ فرقی بین هر روزشون نیست جز یه سری روزهای خاص.
خیلی دوست دارم باهاشون حرف بزنم. همونایی که هر روز میبنمشون.
ممنون مسعود جان :)
مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۰۴
دقیقا همینطوره .
آدم دوست داره بعضی وقتا بشینه باهاشون صحبت کنه و از قصه زندگیشون باخبر بشه ...
مخلصم رفیق ...
۰۶ دی ۹۵ ، ۱۶:۴۲
چه باحال...
مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۰۲
مخلصم ...
۰۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۳۸
با خوندن این پست همین الان یهویی دلم مترو خواست:)))))))))
متاسفانه شهر ما مترو نداره:((((((
تجربخ ما با وسایل نقلیه عمومی در همون حد اتوبوس و تاکسی هستش،که اتفاقا خالی از ماجراهای جالب نیست...

مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۰۲
مترو وسیله خوبیه ولی فشاری که بهت میاد و ترکیده از درش خارج میشی زیاد دلچسب نیست :دی
۰۷ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۹
من عاشق این اتفاقم. یه‌چیزی می‌گم، یه‌چیزی می‌شنوین! 
دیدنِ مردم همیشه حالم رو خوب می‌کنه؛ انگار ذهنم باز می‌شه. به‌همین‌خاطر، پارسال برای رفتن به مدرسه سرویس نگرفتم و مسیر رو با اتوبوس رفتم! اتفاقا چندتا رمان رو هم توی این مسیر خوندم!
مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۰۲
من هم همین کارو میکنم .
فرصت خوبیه ...
۰۷ دی ۹۵ ، ۱۵:۲۷
شما شاهد یک متروی آرام بودید. دم غروب دیوانه کننده ست. مخصوصا این متروی کرج که ملت هر روز سیاه و کبود ازش بیرون میان. یک روز کتک کاری نشه اصلا روزشون شب بشو نیست. ولی من دیدم متروهایی که پیرمردای باحال دست فروش میان میخونن بقیه دست میزنن. فکر میکنم یه نویسنده اگه متروگرد خوبی باشه میتونه یه رمان توپ بنویسه از اوضاعش. واسه شاخه های مختلف جامعه شناسی هم مناسبه :)
مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۰۱
دقیقا .
یه دوست عکاسی داشتیم یه مجموعه مستند داشت به اسم زندگی در مترو . عکس هاشو ندیدم ولی میگفت حاصل چند سال تلاشمه ...
متروی کرج که تصورشم دیوانه کننده اس :|
۰۷ دی ۹۵ ، ۱۹:۱۷
مترو هم دنیایی داره :)
مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۰۰
دقیقا ...
۰۷ دی ۹۵ ، ۲۱:۳۸
سلام.یه موضوع بی ارتباط به این پست بگم. بیزحمت یک مطلب درباره از بالا نگاه کردن پزشکا به مریضا بنویسین با توجه به اینکه خودتون هم پزشک هستین.
مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۰۰
موضوع جالبی میتونه باشه .
چشم ...
۰۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۲
:))
مسعود
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۰۰
میخند :/
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۲:۳۸
مترو برام خیلی دردناکه 
از وقتی دیدم یکی از بچه های کار با صورت کثیف و لباسای کهنه داره با حسرت به بچه ای که با لذت شکلات میخوره نگاه میکنه..دیگه نمیتونم قشنگیای زندگی عادی مردم تو مترو رو ببینم..
مسعود
۱۱ دی ۹۵ ، ۰۹:۲۲
همه جا تصویر دردناک هست ، مخصوصا توی مترو و سر چهارراه ها ...
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۰
مترو فقط متروی اصفهان! دنج و خلوت! :دی
نه بین فشار له میشین، نه برای دستفروشها باصرفه اس که بیان چیزمیز بفروشن! :)

+ یی ربط: دوشنبه پست را خوندم؛ سه شنبه هم کامنت را نوشتم؛ الان هم در لپ تاپ را باز کردم سند کردم! وضعیتی شده اصلا!
مسعود
۱۱ دی ۹۵ ، ۰۹:۲۳
آره همه شهرها متروشون خلوته جز تهران .
مشهد هم من سوار شدم خیلی خوب بود .
کار خوبی کردی شما :))
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۹:۳۰
سلام..
منم گاهی این کارو انجام میدم..
البته اگه ی بچه تو مترو باشه و توجهمو جلب نکنه..

مسعود
۱۱ دی ۹۵ ، ۰۹:۲۳
خیلی حس خوبی میده ...
۱۰ دی ۹۵ ، ۱۳:۴۳
هندزفری:))
اگه اورجینالش ۵ تومنه، تقلبیش چقده؟!
مسعود
۱۱ دی ۹۵ ، ۰۹:۲۳
احتمالا 1500 تومن :))
۱۰ دی ۹۵ ، ۲۱:۱۰
پست جدید لطفا:)
مسعود
۱۱ دی ۹۵ ، ۰۹:۲۳
چشم ، امروز ...
۱۰ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۷
به جز معدود دفعاتی که تهران مترو رو تجربه کردم دیگه تجربه ای نداشتم
اما حسِ خوفناکی داشت برام :|
.
اما بالاخره دیدیم یکی حسِ مارو داشت موقع شخصی سوار نشدن!
مسعود
۱۱ دی ۹۵ ، ۰۹:۲۴
متوجه جمله آخرت نشدم :/
۱۸ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۱
:)
مسعود
۱۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۴
:دی
۲۱ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۵
یکی از لذت بخش ترین کارای دنیا واسه من نگاه کردن به مردمه،دوس دارم زندگیشونو حدس بزنم..واسه همون محیط داروخونه و مطب دکتر و راه رفتن تو جاهای شلوغ و دوس دارم.
وبتون عالیه:)
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۳۷
من همین همین کارهایی که گفتین رو دوست دارم ...
ممنون لطف دارین ...
وای منم چقد تو ذهنم آدمها و زندگیاشونو تحلیل می کردم وقتی با مترو سر کار می رفتم. مسافت زیادی هم بود، کل راه داشتم به آدما فک می کردم.
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۰
حس جالبی داره ...
۰۳ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۳
من یاد....  می افتم.غرقی توی ذهن خودت
..و در عین حال باید توی دنیای مادی هم باشی و واکنش نشون بدی.
خوشم نمیاد
گنگی بدیه
مسعود
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۴۷
من دوسش دارم ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">