لورل و هاردی به دنبال فرار از زندان در ماشینی که با آن می‌گریزند در هنگام تعویض لباس‌هایشان در ماشین به اشتباه شلوار یکدیگر را می‌پوشند به دنبال حل این مشکل برای تعویض شلوار به مکان‌ های مختلف می‌روند اما اتفاقاتی در مکان‌ های مختلف مانع حل این مشکل می‌شود ، تا اینکه ناگهان خود را روی اسکلت فلزی ساختمانی بلند می‌بینند . در تصویر اما نشانی از حماقت و نادانی‌های همیشگی این زوج نیست . لورل و هاردی نشسته بر تیر آهنی از این اسکلت ساختمانیِ بلند به تماشای شهر نشسته‌ اند . هاردی دست چپش را بر شانه لورل گذاشته ؛ لورل دست راست بر پای هاردی . آیا لحظه را در ذهن داریم که این زوج این چنین آرام در قابی کنار هم باشند ، خبری از حرص خوردن‌های هاردی از دست لورل نباشد تا آن نگاه‌های خیره به دوربین را نکند . در تصویر چهره لورل و هاردی را نمی‌بینیم ولی انگار غمگین در کنار هم نشسته‌اند ، آهی می‌کشند و شهر را تماشا می‌کنند . نگاه به شهر و جامعه که این دو را جدی نمی‌گیرند ، هاردی همیشه در آرزوی کسب احترام اجتماع نسبت به اوست در راه رسیدن به این آرزو به لورل نیازمند است اما وقتی همه چیز انگار برای رسیدن به این آرزو محیاست ، باید منتظر بود تا لورل بیایید و خرابکاری کند و هاردی در پی درست کردن خرابکاری لورل ، همه چیز را بد‌تر کند و دوباره هاردی حرص بخورد و لورل کلاه از سر بر دارد و با خونسردی مو‌هایش را بخاراند و کلاه را روی سرش بگذارد . اما این لحظه در تصویر لحظه ناب از زندگی این زوج است . لورل شاید نا امیدانه به هاردی از مبارزه بی‌ فرجامشان برای کسب موقعیتی بهتر شکایت می‌کند و هاردی شاید در این لحظه ، او را دلداری می‌دهد و لحظه‌ های خوب گذشته ، آرزوهایی که تا رسیدن به آن یک قدم فاصله بود را یاد آوری می‌ کند و از لورل می‌خواهد با همه نادانی‌هایش ، همیشه همراهش باشد مثل لحظه ایی که هاردی شکست عشقی خورده بود و طنابی هم به کمر لورل می‌بست تا باهم خود را در آب غرق کنند . "
اینم دیالوگ ماندگارشون :
لورل می‌ گفت : چرا طناب رو می‌بندی به من ؟
هاردی : وقتی تا سه شمردم ، دوتایی می‌پریم توی آب .
لورل : چرا من بپرم ؟ منکه عاشق نیستم .
هاردی با عصبانیت : تو چه جور آدمی هستی . بعد از این همه کارهایی که به خاطرت انجام دادم ، می‌ذاری تنها بپرم تو آب ؟ فکر کردی وقتی من بمیرم باید تنها زندگی کنی و مردم بهت زل می‌زنند و با خودشون فکر می‌کنند تو چه جور آدمی هستی . من هم اونجا نیستم که راستش رو به اونا بگم و کسی هم نیست که ازت حمایت کنه
لورل شروع به گریه کردن می‌کند‌‌‌ ( همان گریه‌ های معروف معصومانه اش ) و هاردی ادامه می‌ دهد .
هاردی : می‌خوای این بلا سرت بیاد ؟
لورل: نه ، به اینش فکر نکرده بودم ، متاسفم که ناراحتت کردم الیور نمی‌خواستم اینقدر بی‌ ادب باشم .
هاردی : اشکال نداره استن . گذشته‌ ها گذشته . از اون چیزی که فکرش رو هم کنی آسون تره .
هر دو آماده پریدن می‌شوند .
لورل : خداحافظ الیور .
هاردی : خداحافظ استن .

پی نوشتـــ :
فیلم آزادی شدیدا پیشنهاد میشود ...

تعداد نظرات این پست [ ۷ ] است ...

۲۱ تیر ۹۴ ، ۲۳:۵۰
دوست داشتنی اَن :)
مسعود
۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۰:۰۵
بى نظیر بودن ! روحشون شاد ...
۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۲:۳۵

واقعا  باتمام ناراحتی اگه فلیم های این دو نفر رو نگاه کنم ازته دلم میخندم

عای بودن  

مسعود
۲۲ تیر ۹۴ ، ۲۱:۱۸
بی نظیرن واقعا !
۲۲ تیر ۹۴ ، ۲۱:۲۶
هیچ وقت خوشم نیومده ازشون ! 
نمیدونم چرا البته
مسعود
۲۲ تیر ۹۴ ، ۲۱:۳۱
من از نورمن خوشم نمیومد اصلا ! به نظرم فوق العاده جلف بود !
۲۳ تیر ۹۴ ، ۱۲:۴۹
سلام با نامه بروزم
مسعود
۲۳ تیر ۹۴ ، ۱۹:۴۵
چشم ، سر میزنم ...
۲۳ تیر ۹۴ ، ۱۴:۱۶
من عاشق اینا هستم
مسعود
۲۳ تیر ۹۴ ، ۱۹:۴۵
بی نظیرن ...
۲۴ تیر ۹۴ ، ۰۲:۵۲
به مناسب این روزها ربط داره حداقل اسمش
:)
حتما میبینمش ...
مسعود
۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۶:۳۰
یه جورایی آره ! تعبیر قشنگی بود ...
۲۴ تیر ۹۴ ، ۰۳:۰۶
من عاشق لورل و هاردی بودم :)
مسعود
۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۶:۲۹
مثل من !

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">