دنیا در دستان من است !

  • شنبه ۱۳ شهریور ، ۲۳:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۹۳

دیشب بعد از کلی اعتراض بنده نسبت به دلگیر بودن عصر جمعه تصمیم بر این شد که با خانواده بریم بیرون یه دوری بزنیم بلکه دلمون یکم وا بشه و گذر زمان رو کمتر حس کنیم . از ساعت 5 و 6 شروع کردیم به نظرسنجی تا رسیدیم به 9 شب و چون خیلی دیر شده بود دیگه طبق تز بابای خانواده دست و از پا درازتر رفتیم یه بستنی فروشی نزدیک خونه . مامانم توی ماشین نشسته بود و من و بابا رفتیم برای سفارش . خیلی جای باکلاس و خفنی بود ! بابام به فروشنده گفت فالوده ندارین ؟ یارو یه پوزخندی به بابای من زد و گفت به قیافه ما میخوره همچین چیزایی بفروشیم . با اینکه شاید هر کس دیگه ایی هم بود از سوال ساده بابای من خنده اش میگرفت من پشتش دراومدم و گفتم والا به جاتون که نه ولی به قیافه ات بالاتر از سیرابی نمیاد . هیچوقت به یه پدر توهین نکن ، هر چقدر امروزی برخورد نکنه باز هم جاش تو دل بچه هاشه . شاید مثل منو تو مدل شلوار و تیشرتش امروزی نباشه ولی همیشه یه پدره .
اون شب به نهایت سادگی گذشت . با یه آبمیوه معمولی تو نیمکت های یه پارک کوچیک ! ولی همین لحظه های شیرین رو با دنیا عوض نمیکنم . با هیچ غذا خوردنی توی گرونترین رستوران شهر ! برای من همین که پدرم و مادرم سلامت کنار من نشستن و میتونم هر لحظه که خواستم نگاهشون کنم کافیه ...
نوشتم تا این شب برای همیشه بمونه ، برای وقتایی که از خیلی چیزا شکایت میکنم . وقتایی که قدر داشتن خیلی چیزهارو از یادم میبرم ...

تعداد نظرات این پست [ ۳۰ ] است ...

۱۳ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۹
خدا سایه‌شو از سرتون کم نکنه :))
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۸
ممنونم لطف دارین ...
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۰۸
حرفى ندارم...!
:)
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۹
و شاید حرفی نه شاید ...
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۰۰
یه وقتایی من فکرمیکنم که اگه مامان بابام نباشن چیکارمیتونم بکنم...!
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۷
زندگی شاید به آخر برسد !
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۱۷
^____^ 
یکی از نازترین پست هایی بود که ازت خوندم! اصلا مهربونی از این پست می باره ! 

خدا پدر و مادرتون رو حفظ کنه :)
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۸
قربون شما رفیق ...
همچنین ...
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۲۱
نمیدونم تا کی باید حسرت بخورم چرا مث شما انقد خوب نیستم و قدردان 
خدا پدرتون رو حفظ کنه
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۸
خیلی لطف دارین به من ...
ممنون ، همچنین ...
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۴
عصر جمعه خیلی دلگیره اصلا داغونهههه

گاهی اوقات خودمونم همین اشتباهو میکنیم اون ما رو با همین نگاهش ما رو بزرگ کرده بعد ماها اینجوری....:/

حس میکنم نتونستم حرفو بگم :/
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۷
احساس میکنم کلا جمله مشکل دستوری داره :دی
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۵۴
چقد دوست داشتنیه این پست :))

چقد من دوست داشتم جوابی که به طرف دادین...درسته...پدر همیشه پدره...
فالوده هم به این خوبی...اصلا بستنی فروشی ای که فالوده نداشته باشه رو باید پلمپش کرد :|

:: با افتخار دنبالتون خواهم کرد...خوشحالم که با اینجا آشنا شدم :))
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۹
ممنون آبان دخت عزیز ، لطف داری ...
این جدیدی ها به قول بابام فقط نوتلا موتلا داره :))
ممنون ، دنبال شدید ...
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۱۹
دست اقای علی بهنام فر درد نکنه. قالب خوبی ساخته بود حیف...
خلاق باش کپی نکن!

مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۲
چشم منتظر بودم این جمله رو بگی شما تا منقلب شم :))
شما مثل این قالبو بیار من تقدیمش میکنم خدمتت ;)
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۳
خوش به حالت ....
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۰
مرتضی دلم گرفت خدا پدرتو بیامرزه :(
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۴
چه قدر میچسبه اینجور بیرون رفتن ها؛)
چه پرو بود فروشنده :-\
مگه فالوده چشه اخه؟! 
من باس بودم اونجا طرف اینو به من میگفت, با خاک یکسانش میکردم بیان با خاک انداز جمش کنن اصن جایی که فالوده نداره کجاش خفنه؛|
خیلی وقتا همین ساده گیا از صد تا چیز خاص بیشتر میشینه به دل؛)
مسعود
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۷
خیلی آدم موجهی برای من نبود .
خیلی خیلی زیاد !
همین سادگی ها بعده ها میشه حسرت ...
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۷
سلام مسابقه عکاسی
http://telegram.me/joinchat/Ak-qgTwKPCVe2skTkdiCHg

اینم لینک اینستاش
https://www.instagram.com/p/BI7hgFrAB3K/
مسعود
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۷
چشم ، حتما نگاه میکنم ...
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۱۷
منم منم
منتها خواهر و برادرم هم هستن
:))
مسعود
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۷
با هم برین :))
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۳۵
چقد خوب ک ضایع کردی طرفو قشنگ
خوبع که ادما فراموش نکنن اونجایی ک الان وایسادنو از همین پدرو مادرای مهربون دارن
سایشون همیشه رو سرمون باشع ایشالا
مسعود
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۲
ممنونم لطف دارین ...
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۴۹
مَن کِ خواهرم اصَن درک نمیکنه عصرِ جُمعه دلگیره :|||
خوب گفتی ، سیرابی :دی

مسعود
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۱
شاید براش دلگیر نیست :دی
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۰۰
 خداروشکر...
دمت گرم خوب گفتی.
مسعود
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۰
حقش بود واقعا :دی
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۵۷
خدا حفظ کنه خانواده محترم‌تون رو :)
این شادی‌های کوچیک و سادی خیلی بیش‌تر میچسبن!
مسعود
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۹
خیلی زیاد !
ممنونم ...
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۱۸
سلام عاغا دکتر عزیز ؛
به خاطر مسئله ای که پیش اومد وبلاگم رو عوض کردم و یه جایِ دیگه مینویسم ، دوس داشتم شما هم بخونی ..
آدرسش اینه : man-minevism.blog.ir

مرسی ازَت :)
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۳
چشم ، دنبال میشی ...
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۴
نوتلا موتلا :))

باید هزاران " قربانت بشوم من الهی" نثار این پدرهای دوست داشتنی کرد :)
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۴
بخدا که باید مرد براشون !
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۴
چقدر خوب جواب آقای فروشنده رو دادین :))

خدا خونوادتون رو حفظ کنه ایشالا :))
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۴
ممنونم کلی لطف دارین :))
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۴۳
اوهوم...الهی که خدا همشونو حفظ کنه :)
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۵۵
ممنون ، لطف داری ...
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۰۶
قدر دونستن همون وقتایی ک هستن
نه وقتی ک میرن

مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۱۰
کاملا درسته ...
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۲۵
عهه دقیقاماهم همینجوری هستیم پنجشنبه هاشبش اول خونه مامانبزرهامیریم بعدا بستنی واب میوه ای وفالوده یاخوراکی خوب وبعدهم شام ازبیرون
کلاپنجشنبه هامهمون بابایی م

+خوب جواب اون پسره رودادید بعضیاواقعن بی ادب هستن وحرمت حالیشون نیست
مسعود
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۳۷
دست بابایی درد نکنه که اینقدر با محبته ...
بعضی وقتا باید به طرف حالی کرد جاش کجاست :)
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۵۰
خخخخخخ این نشون میده دستور زبانم افتضاحه 
مسعود
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۱۷
:))
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۳۰
درست می گید.سخت می گیریم به خاطر همینه همش ناراضی هستیم.
بعضی وقتا با اینکه خودمونم زنده ایم ولی وقتی نفس کشیدن بقیه رو هم می بینیم می گیم: خوش بحالش داره نفس می کشه.... 
؛)

مسعود
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۱۵
کاملا درسته !
همیشه باید شکرگذار بود !
م
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۳۰
تازه گیا فهمیدم حاضر جوابی آفرین :) بیا یه دستی هم بکش رو سر من اینجور وقتا فقط حرصم درمیاد ۵ دقیقه بعد یادم میوفته چی باید بهش میگفتم:)
مسعود
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۰۲
بعضی جاها باید پامونو از گلیممون درازتر کنیم !
۱۷ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۳۲
الان سوالی که مطرح میشه اینه که استغفرالله فالوده بی کلاسیه یا اون بستنی که اب میشه ابروریزی میکنه؟
مسعود
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۰۲
والا فهمیدین به ما هم بگین :/
۱۷ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۰۱
آفرین برشما
مسعود
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۰۰
ممنون ...
۲۰ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۳۸
بابا خیلی خوبه...
مسعود
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۷
خیلی ...
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۴۵
نمیدونم از کجا الان اینجام 
ولی 
دمت گرم :)
مسعود
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۷
خوش اومدی آقا چنگیز :دی
۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۳:۲۰
من اولین بچه و تک دختر پدر مادرمم دنیای عمیق و شیرنی با پدر مادرم دارم . بیست و هشت سال اختلاف سنی بین من و پدرم کالا درگیر اعداد هست و دنیای ما شبیه دودوست می مونه . کلا ک.دک درون پدر شیطون تر ازکودک درون منه . پیاده روی های اخرشب و تاریکی و درد دل محوطه خونه با پدر رو با یه کیف پر پول عوض نمیکنم . قهوه خوردن های دو نفره ام با پدر رو با هیچ مردی شریکنمیشم. دنیای خواهرانه بین خودم و مادرم و با هیچ کس شریک نمیشم . شاید برای همینه وقتی مشکلی دارم یه سفر یک روزه با خانواده به اندازه همه ارامبخش های دنیا حال دلم و خوب میکنه . شاید سر همین حمایت هاشونه که من زیادی بلند پروازم . دو تا بال دارم به اسم پدر و مادر برای پریدن شوخی که نیست :)     متنفرم از تازه به دوران رسیده هایی که چیزی به عنوان احترام به بزرگتر رو قورت میدن یه بشکه اب هم روش 
مسعود
۰۱ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۰
چقدر خوب که اینقدر با خانواده جور و همراهین .
همیشه زنده باشن ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">