دنیا در دستان من است !

  • شنبه ۱۳ شهریور ، ۲۳:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۶۰ بازدید

دیشب بعد از کلی اعتراض بنده نسبت به دلگیر بودن عصر جمعه تصمیم بر این شد که با خانواده بریم بیرون یه دوری بزنیم بلکه دلمون یکم وا بشه و گذر زمان رو کمتر حس کنیم . از ساعت 5 و 6 شروع کردیم به نظرسنجی تا رسیدیم به 9 شب و چون خیلی دیر شده بود دیگه طبق تز بابای خانواده دست و از پا درازتر رفتیم یه بستنی فروشی نزدیک خونه . مامانم توی ماشین نشسته بود و من و بابا رفتیم برای سفارش . خیلی جای باکلاس و خفنی بود ! بابام به فروشنده گفت فالوده ندارین ؟ یارو یه پوزخندی به بابای من زد و گفت به قیافه ما میخوره همچین چیزایی بفروشیم . با اینکه شاید هر کس دیگه ایی هم بود از سوال ساده بابای من خنده اش میگرفت من پشتش دراومدم و گفتم والا به جاتون که نه ولی به قیافه ات بالاتر از سیرابی نمیاد . هیچوقت به یه پدر توهین نکن ، هر چقدر امروزی برخورد نکنه باز هم جاش تو دل بچه هاشه . شاید مثل منو تو مدل شلوار و تیشرتش امروزی نباشه ولی همیشه یه پدره .
اون شب به نهایت سادگی گذشت . با یه آبمیوه معمولی تو نیمکت های یه پارک کوچیک ! ولی همین لحظه های شیرین رو با دنیا عوض نمیکنم . با هیچ غذا خوردنی توی گرونترین رستوران شهر ! برای من همین که پدرم و مادرم سلامت کنار من نشستن و میتونم هر لحظه که خواستم نگاهشون کنم کافیه ...
نوشتم تا این شب برای همیشه بمونه ، برای وقتایی که از خیلی چیزا شکایت میکنم . وقتایی که قدر داشتن خیلی چیزهارو از یادم میبرم ...

تعداد نظرات این پست [ ۳۰ ] است ...

۱۳ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۹
خدا سایه‌شو از سرتون کم نکنه :))
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۸
ممنونم لطف دارین ...
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۰۸
حرفى ندارم...!
:)
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۹
و شاید حرفی نه شاید ...
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۰۰
یه وقتایی من فکرمیکنم که اگه مامان بابام نباشن چیکارمیتونم بکنم...!
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۷
زندگی شاید به آخر برسد !
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۱۷
^____^ 
یکی از نازترین پست هایی بود که ازت خوندم! اصلا مهربونی از این پست می باره ! 

خدا پدر و مادرتون رو حفظ کنه :)
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۸
قربون شما رفیق ...
همچنین ...
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۲۱
نمیدونم تا کی باید حسرت بخورم چرا مث شما انقد خوب نیستم و قدردان 
خدا پدرتون رو حفظ کنه
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۸
خیلی لطف دارین به من ...
ممنون ، همچنین ...
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۴
عصر جمعه خیلی دلگیره اصلا داغونهههه

گاهی اوقات خودمونم همین اشتباهو میکنیم اون ما رو با همین نگاهش ما رو بزرگ کرده بعد ماها اینجوری....:/

حس میکنم نتونستم حرفو بگم :/
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۷
احساس میکنم کلا جمله مشکل دستوری داره :دی
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۵۴
چقد دوست داشتنیه این پست :))

چقد من دوست داشتم جوابی که به طرف دادین...درسته...پدر همیشه پدره...
فالوده هم به این خوبی...اصلا بستنی فروشی ای که فالوده نداشته باشه رو باید پلمپش کرد :|

:: با افتخار دنبالتون خواهم کرد...خوشحالم که با اینجا آشنا شدم :))
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۹
ممنون آبان دخت عزیز ، لطف داری ...
این جدیدی ها به قول بابام فقط نوتلا موتلا داره :))
ممنون ، دنبال شدید ...
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۱۹
دست اقای علی بهنام فر درد نکنه. قالب خوبی ساخته بود حیف...
خلاق باش کپی نکن!

مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۲
چشم منتظر بودم این جمله رو بگی شما تا منقلب شم :))
شما مثل این قالبو بیار من تقدیمش میکنم خدمتت ;)
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۳
خوش به حالت ....
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۰
مرتضی دلم گرفت خدا پدرتو بیامرزه :(
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۴
چه قدر میچسبه اینجور بیرون رفتن ها؛)
چه پرو بود فروشنده :-\
مگه فالوده چشه اخه؟! 
من باس بودم اونجا طرف اینو به من میگفت, با خاک یکسانش میکردم بیان با خاک انداز جمش کنن اصن جایی که فالوده نداره کجاش خفنه؛|
خیلی وقتا همین ساده گیا از صد تا چیز خاص بیشتر میشینه به دل؛)
مسعود
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۷
خیلی آدم موجهی برای من نبود .
خیلی خیلی زیاد !
همین سادگی ها بعده ها میشه حسرت ...
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۷
سلام مسابقه عکاسی
http://telegram.me/joinchat/Ak-qgTwKPCVe2skTkdiCHg

اینم لینک اینستاش
https://www.instagram.com/p/BI7hgFrAB3K/
مسعود
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۷
چشم ، حتما نگاه میکنم ...
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۱۷
منم منم
منتها خواهر و برادرم هم هستن
:))
مسعود
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۷
با هم برین :))
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۳۵
چقد خوب ک ضایع کردی طرفو قشنگ
خوبع که ادما فراموش نکنن اونجایی ک الان وایسادنو از همین پدرو مادرای مهربون دارن
سایشون همیشه رو سرمون باشع ایشالا
مسعود
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۲
ممنونم لطف دارین ...
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۴۹
مَن کِ خواهرم اصَن درک نمیکنه عصرِ جُمعه دلگیره :|||
خوب گفتی ، سیرابی :دی

مسعود
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۱
شاید براش دلگیر نیست :دی
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۰۰
 خداروشکر...
دمت گرم خوب گفتی.
مسعود
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۰
حقش بود واقعا :دی
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۵۷
خدا حفظ کنه خانواده محترم‌تون رو :)
این شادی‌های کوچیک و سادی خیلی بیش‌تر میچسبن!
مسعود
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۹
خیلی زیاد !
ممنونم ...
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۱۸
سلام عاغا دکتر عزیز ؛
به خاطر مسئله ای که پیش اومد وبلاگم رو عوض کردم و یه جایِ دیگه مینویسم ، دوس داشتم شما هم بخونی ..
آدرسش اینه : man-minevism.blog.ir

مرسی ازَت :)
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۳
چشم ، دنبال میشی ...
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۴
نوتلا موتلا :))

باید هزاران " قربانت بشوم من الهی" نثار این پدرهای دوست داشتنی کرد :)
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۴
بخدا که باید مرد براشون !
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۴
چقدر خوب جواب آقای فروشنده رو دادین :))

خدا خونوادتون رو حفظ کنه ایشالا :))
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۴
ممنونم کلی لطف دارین :))
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۴۳
اوهوم...الهی که خدا همشونو حفظ کنه :)
مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۵۵
ممنون ، لطف داری ...
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۰۶
قدر دونستن همون وقتایی ک هستن
نه وقتی ک میرن

مسعود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۱۰
کاملا درسته ...
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۲۵
عهه دقیقاماهم همینجوری هستیم پنجشنبه هاشبش اول خونه مامانبزرهامیریم بعدا بستنی واب میوه ای وفالوده یاخوراکی خوب وبعدهم شام ازبیرون
کلاپنجشنبه هامهمون بابایی م

+خوب جواب اون پسره رودادید بعضیاواقعن بی ادب هستن وحرمت حالیشون نیست
مسعود
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۳۷
دست بابایی درد نکنه که اینقدر با محبته ...
بعضی وقتا باید به طرف حالی کرد جاش کجاست :)
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۵۰
خخخخخخ این نشون میده دستور زبانم افتضاحه 
مسعود
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۱۷
:))
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۳۰
درست می گید.سخت می گیریم به خاطر همینه همش ناراضی هستیم.
بعضی وقتا با اینکه خودمونم زنده ایم ولی وقتی نفس کشیدن بقیه رو هم می بینیم می گیم: خوش بحالش داره نفس می کشه.... 
؛)

مسعود
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۱۵
کاملا درسته !
همیشه باید شکرگذار بود !
م
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۳۰
تازه گیا فهمیدم حاضر جوابی آفرین :) بیا یه دستی هم بکش رو سر من اینجور وقتا فقط حرصم درمیاد ۵ دقیقه بعد یادم میوفته چی باید بهش میگفتم:)
مسعود
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۰۲
بعضی جاها باید پامونو از گلیممون درازتر کنیم !
۱۷ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۳۲
الان سوالی که مطرح میشه اینه که استغفرالله فالوده بی کلاسیه یا اون بستنی که اب میشه ابروریزی میکنه؟
مسعود
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۰۲
والا فهمیدین به ما هم بگین :/
۱۷ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۰۱
آفرین برشما
مسعود
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۰۰
ممنون ...
۲۰ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۳۸
بابا خیلی خوبه...
مسعود
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۷
خیلی ...
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۴۵
نمیدونم از کجا الان اینجام 
ولی 
دمت گرم :)
مسعود
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۷
خوش اومدی آقا چنگیز :دی
۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۳:۲۰
من اولین بچه و تک دختر پدر مادرمم دنیای عمیق و شیرنی با پدر مادرم دارم . بیست و هشت سال اختلاف سنی بین من و پدرم کالا درگیر اعداد هست و دنیای ما شبیه دودوست می مونه . کلا ک.دک درون پدر شیطون تر ازکودک درون منه . پیاده روی های اخرشب و تاریکی و درد دل محوطه خونه با پدر رو با یه کیف پر پول عوض نمیکنم . قهوه خوردن های دو نفره ام با پدر رو با هیچ مردی شریکنمیشم. دنیای خواهرانه بین خودم و مادرم و با هیچ کس شریک نمیشم . شاید برای همینه وقتی مشکلی دارم یه سفر یک روزه با خانواده به اندازه همه ارامبخش های دنیا حال دلم و خوب میکنه . شاید سر همین حمایت هاشونه که من زیادی بلند پروازم . دو تا بال دارم به اسم پدر و مادر برای پریدن شوخی که نیست :)     متنفرم از تازه به دوران رسیده هایی که چیزی به عنوان احترام به بزرگتر رو قورت میدن یه بشکه اب هم روش 
مسعود
۰۱ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۰
چقدر خوب که اینقدر با خانواده جور و همراهین .
همیشه زنده باشن ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">