روزنامه رو برداشت و به عکس پسر هاشمی رفسنجانی که پیشونیش رو روی تابوت پدرش گذاشته بود و گریه میکرد خیره شد ، چند ثانیه نگاش کرد و رفت توی فکر ، حواسم بهش بود ولی به روی خودم نیاوردم . عینکشو در آورد و چشماشو با پشت دستهاش ماساژ داد . از جاش بلند شد و اومد سمت من ، خودمو زدم به اون راه که نفهمه حواسم بهش بود ...
بدون مقدمه شروع به صحبت کرد ؛ یه شب که داشتیم شام میخوردیم لقمه غذا تو گلوی بابام گیر کرد ، به هر زحمتی بود رد و شد و لقمه
پایین رفت . قاشق بعدی رو که خورد باز هم این اتفاق افتاد . دست از غذا خوردن کشید و رفت که بخوابه ، گفت شاید مال خستگی باشه . فردا شبش باز که داشتیم شام میخوردیم همین اتفاق تکرار شد . داداشم که اون موقع سال های آخر پزشکیش بود ازش پرسید علایمت چیه و از کی اینطوری شدی ؟ ازش خواست فردا رو نره سر کار و باهاش بیاد بیمارستان تا معلوم بشه علتش چیه ...
فرداش که دانشگاه برگشتم خونه رضامون زنگ زد بهم ؛ گفت امشب شام میای خونه بابا ؟ گفتم چی شده ، اتفاقی افتاده ؟خیره انشالله ؟ یه خورده مکث کرد و گفت نه زیاد . گوشی رو که قطع کردم تمام بدنم عرق سرد کرد ، اینقدر سریع حاضر شدم و رفتم خونه بابام که مسیر به اون طولانیی رو تو نیم ساعت رفتم . وقتی رسیدم گفتم رضا چی شده ؟ باز مکث کرد و گفت بابا سرطان داره ، سه ماه دیگه بیشتر دووم نمیاره ...
دنیا رو سرم چرخید ، نمیدونی با چه زحمت و سختی به خودش گفتیم اوضاع اینطوریه . یه روز وقتی اومدم بهش سر بزنم گفت میخوام وصیت کنم ، چیزهایی که میگم بنویس . چشمهای بابام قرمز شده بود وقتی داشت اینارو تعریف میکرد ، تا حالا ندیده بودم اینطوری بره تو خودش . عینکشو از چشمش برداشت و گفت بزرگترین ضربه زندگیم رو وقتی بابام فوت کرد خوردم . اون موقع ها سنی نداشتیم ، کاش الان بود و موفقیت بچه ها و نوه هاشو میدید ...
دیگه ادامه نداد و رفت تو اتاق ، سکوت کردم ، چون در مقابل حجم عظیم غصه ایی که توی چشمهاش بود ، تسکینی برای گفتن نداشتم ...

  • مسعود
  • چهارشنبه ۲۲ دی ، ۱۱:۴۹ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۰۷

تعداد نظرات این پست [ ۱۹ ] است ...

۲۲ دی ۹۵ ، ۱۱:۵۰
خدا همه رو عاقبت بخیر کنه و رحمت کنه
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۶
آمین ...
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۱:۵۳
چقدر بده آدم یهویی پرت بشه به روزایی که براش عذاب بودن.. :(

مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۶
خیلی زیاد ...
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۶
قدر اونایی رو که هستن بدونیم ، لااقل تا وقتی که هستن نه تازه بعد از رفتنشون ....
:( ، هی این جمله رو تکرار میکنم و هی یادم میره که انجامش بدم :(
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۶
همه ما همیشه یادمون میره ...
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۹
واقعا تو این مواقع چیزی نمیشه گفت
خدا رحمتشون کنه


چقدر خوبه که با مرگ نابود نمی شیم. فقط همینه که به شخصه من رو به ادامه ی زندگی و تحمل سختی ها راغب می کنه. خداروشکر که اون دنیایی هست و دوباره عزیزان کنار همدیگه جمع میشن
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۵
دقیقا ...
اگر غیر از این بود پوچ ترین قسمت هستی زندگی تو دنیا بود ...
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۳:۵۱
چقدر غم انگیز:(
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۴
و چقدر دردناک ...
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۳
متاسفم که قدر داشته هامو نمیدونم :(
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۴
واقعا ...
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۷:۱۲
انشالله که هرچه سریعتر خوب بشن و سایه شون از سرتون کم نشه(:
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۴
کیو میگین ؟ :دی
۲۲ دی ۹۵ ، ۲۰:۵۴
من هم 6 ماهه که به زور غذا از گلوم پایین میره 
آب و برنج و سوپ و کلا همه چی 
حس میکنم تا الان غذاها به طور شانسی رفتن تو مری ام
و گرنه جدیدا وجود اپی گلوت رو حس نمیکنم

مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۴
:|
۲۲ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۲
:(
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۴
...
۲۳ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۰
خدا سایه همه پدرا رو بالا سر بچه هاشون نگه داره. خدا همه رفتگان و عزیزان در بند خاک رو رحمت کنه. واقن فقدان همچین آدم بزرگی خیلی دردناکه.
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۳
خدا رفتگان شمارو هم بیامرزه ...
۲۳ دی ۹۵ ، ۱۰:۳۳
یک روز جای پدر شما بودم ...  گاهی در یک آن تمام اون خاطرات مثل یک تراژدی واسم تداعی میشن و بارها خرد میشم. پسرها بعد مرگ پدرشون شاید محکم تر بشن ولی هیچوقت مثل قبل نمیشن. تا آخرین لحظه داغیه که رو دلشون زده شده و سفت و سخت مونده. 
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۳
چقدر دردناک ...
روحشون شاد ...
۲۳ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۸
چقدر تلخ:( خدا رحمتشون کنه
اینجور موقع ها واقعا هیچی نمیشه گفت، خیلی سخته:(
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۲
وقعا !
فقط باید از خدا طلب صبر کرد ...
۲۴ دی ۹۵ ، ۱۸:۳۳
از دست دادن والدین سخته خیلی
خدا بهشون صبر بده پدرشون هم رحمت کنه
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۲
خیلی زیاد ، حتی تصورشم دردناکه برای من ...
۲۴ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۸
:-( غم از دست دادن پدر سخته 
ولی این یکی فرق داشت برا کل ایران سخت تموم شد
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۴۸
خیلی هم سخت بود ...
۲۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۴
سخته ....
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۴۵
زیاد ...
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۸:۵۲
چی بگم...
واقعا نمیدونم...
دردناکه...
مسعود
۲۷ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۷
چیزی نمیشه گفت ...
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۹:۲۶

درود بر شما

بازهم کمی دیر کردم ولی اومدم و خوندم .

خیلی جالب بود.

مسعود
۲۷ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۷
شما هر وقت بیای عزیزی صمد آقای گل ...
۲۶ دی ۹۵ ، ۱۰:۱۴
روحشون شاد. خیلی سخته یکی عزیزانت جلوی چشمت از دست بره و نتونی براش کاری انجام بدی.
مسعود
۲۷ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۶
خیلی زیاد ...
۲۶ دی ۹۵ ، ۱۸:۰۱
نیم ساعته متن و خوندم و نیم ساعته با بغض  نشستم زل زده به مانیتور و پرت شدم سمت یه همچین خاطره ای . فقط با این تفاوت که اونشب خونه مادرجون جشن تولد بود ، و اخر شب بعد جشن تولد لحظه به لحظه رفتنش و دیدم حس کردم و اون ثانیه های زجر اور تا به ابد تو ذهن من ثبت شد اسفند که میاد دلم میگیره 
مسعود
۲۷ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۶
چقدر دردناک ...
روحشون شاد ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">