درد دل های یواشکی ...

  • چهارشنبه ۲۲ دی ، ۱۱:۴۹ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۸۱ بازدید

روزنامه رو برداشت و به عکس پسر هاشمی رفسنجانی که پیشونیش رو روی تابوت پدرش گذاشته بود و گریه میکرد خیره شد ، چند ثانیه نگاش کرد و رفت توی فکر ، حواسم بهش بود ولی به روی خودم نیاوردم . عینکشو در آورد و چشماشو با پشت دستهاش ماساژ داد . از جاش بلند شد و اومد سمت من ، خودمو زدم به اون راه که نفهمه حواسم بهش بود ...
بدون مقدمه شروع به صحبت کرد ؛ یه شب که داشتیم شام میخوردیم لقمه غذا تو گلوی بابام گیر کرد ، به هر زحمتی بود رد و شد و لقمه
پایین رفت . قاشق بعدی رو که خورد باز هم این اتفاق افتاد . دست از غذا خوردن کشید و رفت که بخوابه ، گفت شاید مال خستگی باشه . فردا شبش باز که داشتیم شام میخوردیم همین اتفاق تکرار شد . داداشم که اون موقع سال های آخر پزشکیش بود ازش پرسید علایمت چیه و از کی اینطوری شدی ؟ ازش خواست فردا رو نره سر کار و باهاش بیاد بیمارستان تا معلوم بشه علتش چیه ...
فرداش که دانشگاه برگشتم خونه رضامون زنگ زد بهم ؛ گفت امشب شام میای خونه بابا ؟ گفتم چی شده ، اتفاقی افتاده ؟خیره انشالله ؟ یه خورده مکث کرد و گفت نه زیاد . گوشی رو که قطع کردم تمام بدنم عرق سرد کرد ، اینقدر سریع حاضر شدم و رفتم خونه بابام که مسیر به اون طولانیی رو تو نیم ساعت رفتم . وقتی رسیدم گفتم رضا چی شده ؟ باز مکث کرد و گفت بابا سرطان داره ، سه ماه دیگه بیشتر دووم نمیاره ...
دنیا رو سرم چرخید ، نمیدونی با چه زحمت و سختی به خودش گفتیم اوضاع اینطوریه . یه روز وقتی اومدم بهش سر بزنم گفت میخوام وصیت کنم ، چیزهایی که میگم بنویس . چشمهای بابام قرمز شده بود وقتی داشت اینارو تعریف میکرد ، تا حالا ندیده بودم اینطوری بره تو خودش . عینکشو از چشمش برداشت و گفت بزرگترین ضربه زندگیم رو وقتی بابام فوت کرد خوردم . اون موقع ها سنی نداشتیم ، کاش الان بود و موفقیت بچه ها و نوه هاشو میدید ...
دیگه ادامه نداد و رفت تو اتاق ، سکوت کردم ، چون در مقابل حجم عظیم غصه ایی که توی چشمهاش بود ، تسکینی برای گفتن نداشتم ...

تعداد نظرات این پست [ ۲۲ ] است ...

۲۲ دی ۹۵ ، ۱۱:۵۰
خدا همه رو عاقبت بخیر کنه و رحمت کنه
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۶
آمین ...
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۱:۵۳
چقدر بده آدم یهویی پرت بشه به روزایی که براش عذاب بودن.. :(

مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۶
خیلی زیاد ...
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۶
قدر اونایی رو که هستن بدونیم ، لااقل تا وقتی که هستن نه تازه بعد از رفتنشون ....
:( ، هی این جمله رو تکرار میکنم و هی یادم میره که انجامش بدم :(
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۶
همه ما همیشه یادمون میره ...
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۹
واقعا تو این مواقع چیزی نمیشه گفت
خدا رحمتشون کنه


چقدر خوبه که با مرگ نابود نمی شیم. فقط همینه که به شخصه من رو به ادامه ی زندگی و تحمل سختی ها راغب می کنه. خداروشکر که اون دنیایی هست و دوباره عزیزان کنار همدیگه جمع میشن
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۵
دقیقا ...
اگر غیر از این بود پوچ ترین قسمت هستی زندگی تو دنیا بود ...
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۳:۵۱
چقدر غم انگیز:(
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۴
و چقدر دردناک ...
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۳
متاسفم که قدر داشته هامو نمیدونم :(
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۴
واقعا ...
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۷:۱۲
انشالله که هرچه سریعتر خوب بشن و سایه شون از سرتون کم نشه(:
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۴
کیو میگین ؟ :دی
۲۲ دی ۹۵ ، ۲۰:۵۴
من هم 6 ماهه که به زور غذا از گلوم پایین میره 
آب و برنج و سوپ و کلا همه چی 
حس میکنم تا الان غذاها به طور شانسی رفتن تو مری ام
و گرنه جدیدا وجود اپی گلوت رو حس نمیکنم

مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۴
:|
۲۲ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۲
:(
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۴
...
۲۳ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۰
خدا سایه همه پدرا رو بالا سر بچه هاشون نگه داره. خدا همه رفتگان و عزیزان در بند خاک رو رحمت کنه. واقن فقدان همچین آدم بزرگی خیلی دردناکه.
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۳
خدا رفتگان شمارو هم بیامرزه ...
۲۳ دی ۹۵ ، ۱۰:۳۳
یک روز جای پدر شما بودم ...  گاهی در یک آن تمام اون خاطرات مثل یک تراژدی واسم تداعی میشن و بارها خرد میشم. پسرها بعد مرگ پدرشون شاید محکم تر بشن ولی هیچوقت مثل قبل نمیشن. تا آخرین لحظه داغیه که رو دلشون زده شده و سفت و سخت مونده. 
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۳
چقدر دردناک ...
روحشون شاد ...
۲۳ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۸
چقدر تلخ:( خدا رحمتشون کنه
اینجور موقع ها واقعا هیچی نمیشه گفت، خیلی سخته:(
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۲
وقعا !
فقط باید از خدا طلب صبر کرد ...
۲۴ دی ۹۵ ، ۱۸:۳۳
از دست دادن والدین سخته خیلی
خدا بهشون صبر بده پدرشون هم رحمت کنه
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۲
خیلی زیاد ، حتی تصورشم دردناکه برای من ...
۲۴ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۸
:-( غم از دست دادن پدر سخته 
ولی این یکی فرق داشت برا کل ایران سخت تموم شد
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۴۸
خیلی هم سخت بود ...
۲۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۴
سخته ....
مسعود
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۴۵
زیاد ...
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۸:۵۲
چی بگم...
واقعا نمیدونم...
دردناکه...
مسعود
۲۷ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۷
چیزی نمیشه گفت ...
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۹:۲۶

درود بر شما

بازهم کمی دیر کردم ولی اومدم و خوندم .

خیلی جالب بود.

مسعود
۲۷ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۷
شما هر وقت بیای عزیزی صمد آقای گل ...
۲۶ دی ۹۵ ، ۱۰:۱۴
روحشون شاد. خیلی سخته یکی عزیزانت جلوی چشمت از دست بره و نتونی براش کاری انجام بدی.
مسعود
۲۷ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۶
خیلی زیاد ...
۲۶ دی ۹۵ ، ۱۸:۰۱
نیم ساعته متن و خوندم و نیم ساعته با بغض  نشستم زل زده به مانیتور و پرت شدم سمت یه همچین خاطره ای . فقط با این تفاوت که اونشب خونه مادرجون جشن تولد بود ، و اخر شب بعد جشن تولد لحظه به لحظه رفتنش و دیدم حس کردم و اون ثانیه های زجر اور تا به ابد تو ذهن من ثبت شد اسفند که میاد دلم میگیره 
مسعود
۲۷ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۶
چقدر دردناک ...
روحشون شاد ...
۲۹ دی ۹۵ ، ۱۹:۲۷
حجم بزرگی ای از انرژی خوب لازمه تا وقتی رفتی اکثرا غمگسار شن،حتی اگه غمشون یادآوری رفتن یکی دیگه باشه.
بیامرزدش

مسعود
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۰۴
ممنون ...
۳۰ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۶
حرفام تبدیل شد به گریه
مسعود
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۰۳
دردناک بود ...
۱۰ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۸
ممنون

متن جالبی بود
مسعود
۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۰۴
ممنون از شما ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">