خوشه های خشک خشم !

  • پنجشنبه ۲ شهریور ، ۱۳:۲۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۸۶ بازدید

داشتم تو لاین خودم میرفتم و خیابون خیلی شلوغ بود . هوا سرد بود و شیشه ماشین ها بخار کرده بود . یه دفعه از لاین رو به رو با سرعت اومد و پیچید جلوی من ، زدم رو ترمز تا بهش نخورم . همینطوری به بخار روی شیشه ماشینش نگاه میکردم تا چهرشو تشخیص بدم . عین خیالش نبود و پیاده شد تا بره سمت مغازه خرید کنه . ماشینشم همون وسط ول کرده بود . اینقدر عصبی شدم که شیشه رو دادم پایین و یه صفت حیوونی بهش نسبت دادم . بعدم وایسادم تا ببینم چی جواب میده و به قول خودمون ببینم چه غلطی میخواد بکنه ! اومد سمت ماشینم و رفیقشم شیشه رو داد پایین ببینه چه خبره . زد به شیشه و شروع کرد پر رو بازی درآوردن . منم که از کوره در رفته بودم و عصبانیتم به بالاترین حد خودش رسیده بود قفل فرمون رو برداشتم و حمله کردم سمتش . هم ترسیده بود و هم خودشو آماده کرده بود برای دفاع . رفیقشم از ماشین پیاده شد و داشت میدویید سمت ما . رسیدم به 10 سانتیش یهو خشکم زد ! به خودم اومدم ! گفتم داری چی کار میکنی احمق ؟ قفل فرمون برداشتی باهاش چی کار کنی ؟ هم بزنی جوون مردمو ناقص کنی هم خودتو بندازی گوشه زندان ؟ تمام این فکرها تو یه ثانیه از سرم گذشت . قفل فرمونو آوردم پایین و چشمامو بستم . چند ثانیه بعد تو چشماش نگاه کردم و گفتم چه از کوره در رفتم . قفل فرمون چرا برداشتم ؟ اومدم من بزنم تو بزنی که چی بشه . چندتا نفس عمیق کشیدم و رفتم نشستم لب جوب آب . اونم که هنوز مات و مبهوت بود اومد وایساد کنارم و گفت داداش گفتم زدی ناقصمون کردی . بهش گفتم شرمنده الکی عصبی شدم . نشست کنارم و گفت من عذرخواهی میکنم هم بد پیچیدم جلوت و هم بهت توهین کردم . یه ده دقیقه ایی به همین منوال و با همین حرفها گذشت تا آروم شدیم . دست کرد توی جیبش و سیگار بهم تعارف کرد گفتم اهل دود نیستم . یه نخ کشید و با هم روبوسی کردیم . سوار ماشین شدیم و هر کی رفت سمت خودش ..
این اتفاق یکی از بزرگترین درس های زندگیه من تو کنترل خشم بود . بهم یاد داد چقدر عصبانیت شدید میتونه خطرناک باشه . ممکن بود الان اون گوشه بیمارستان بود یا دور از جون فوت شده بود و منم تو گیرو دار دادگاه یا حتی درگیر با حکم اعدام بودم . تازه بدترش اینه که وقتی کشتی کسی رو مهم نیست کی باشی چی باشی قانون باید برات اجرا بشه . چون گرفتن جون کسی به هر عنوان و بهانه ایی قابل قبول نیست ..
از این ماجرا یک سالی میگذره و من یاد گرفتم کمی بیشتر رو خودم کنترل داشته باشم . کمتر به حرکات بقیه عکس العمل های آنی نشون بدم و منطقی تر برخورد کنم . اینطورری بیشتر سودشم به خودم میرسه ..
تو همین رابطه بخونید :
+ ناگفته های جدید مادر « حمید صفت » درباره قتل همسرش
+ جزئیات ماجرای قتل ناپدری حمید صفت از زبان خانواده‌اش

تعداد نظرات این پست [ ۸ ] است ...

۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۱۱
کاش همه مثل شما می‌تونستن خشمشون رو کنترل کنن...
مسعود
۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۲۴
ایندفعه هم دست من نبود وگرنه کنترل خشم کار هر کسی نیست :(
۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۰۸
از همه ی اینا گذشته اون عذاب وجدانی که بعدش میاد سراغ ادم از مرگ بدتره،روزی صدبار خودتو محاکمه میکنی ،حکم میدی،اجرا میکنی ولی بازم تموم نمیشه ،همش میگی اگه این میکردم اگه اون میکردم الان اینطوری نمیشد.
خدا رو شکر که به خیر گذشته.:)
یاعلی
مسعود
۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۳۰
واقعا ! واقعا !
۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۲۲
حالا مطمئنی که اگه میرفتی جلوتر شما میزدیش؟ 😁
اونا دو نفر شما یک نفر 🤔
1<2
 ((((=
مسعود
۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۳۱
یقینا که میخوردم :))
۰۳ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۱۱
چقدر خوب! موفق تر باشید.
مسعود
۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۳۲
ممنون از شما ..
۰۴ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۴۹
سلام 
جالبه پست آخر من هم یک جو رهایی به همین موضوع ربط داشت، فکر میکنم هممون کم کم داریم یاد میگیریم توی این دنیای جدید و آدمهاش زندگی کنیم. 
مسعود
۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۳۲
خوندمش ، خیلی خوب بود ..
۰۴ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۲۴
واقعا باید خیلی صبوری داشته باشیم 
اعصاب عالی داشته باشیم 
کنترل خیلی خوبی داشته باشیم رو خودمون که این جور مواقع بتونیم خودمون رو کنترل کنیم
مسعود
۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۳۲
خیلی سخته ولی شدنیه ..
۰۴ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۱۶
چند روز پیش تو مسافرت کنار جاده ایستاده بودیم که یه موتوری و یه ماشین زدن کنار و شروع کردن دعوا. مرده که با زنش سوار موتور بود اومد چند تا سنگ از کنار جاده برداشت و رفت دعوا. اینکه مثل سینما تماشاگر همچین دعوایی بودیم وحشتناک بود. همش دعا دعا میکردم ماشین همراهامون زودتر برسه و حرکت کنیم. ولی نرسید و دعوای اینا هم ادامه پیدا کرد. دو تا پسر جوون بودن تو ماشین که یکی شون اومد واسطه شد! بعد مرد موتوریه همش این بدبخت رو میزد! آخر سر هم یه عده(انگار از محلی ها) ریختن کمک موتوریه و زدن دو تا پسرا رو. اون مرده هم با سنگ چند بار کوبید تو سر پسره.  بعد هم سوار شدن رفتن همه شون!
فقط خوشحال بودم که کشته نداد دعواشون!!
مسعود
۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۳۳
چقدر وحشیانه :|
۰۸ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۸
منم همیشه ازاینکه خشمم رو نتونم کنترل کنم میترسم چون اگه عکس العمل بدی نشون بدم بعدش خیلی عذاب وجدان میگیرم.

مسعود
۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۵۵
خیلی سخته واقعا :(

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">