تمام ترس های من !

  • يكشنبه ۵ مهر ، ۱۷:۳۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۱۳۴ بازدید

تــرس ! نمیدونم خوبه یا بد ! دست و پا گیره یا واقعا لازمه ! ولی اینو میدونم که تو وجود همه ما هست و همه تجربه اش کردیم و بارها تو روز تکرارش میکنیم . مثلا یکی از سرعت میترسه ، یکی از تنهایی ، یکی هم از ...
چند روز پیش رفته بودیم باغ عموم تو رودهن و موقع برگشت به من گفتن حتما موتور خونه رو خاموش کن و برق و گازشو قطع کن چون ممکنه پمپ استخر بسوزه ( قبلا یه بار یادمون رفته بود و سوخته بود ) . عموم خودش نبود و تلفنی به من گفته بود چی کار کنم و منم برای اولین بار رفتم سمت موتور خونه . صدای اون تو خیلی زیاد بود و حرارت دیگه آب داغ که جکوزی و سونا رو گرم میکرد میزد تو صورتت . پمپ هم هر چند ثانیه قطع و وصل میشد و اینقدر با قدرت کار میکرد که زمینو میلرزوند ! سریع رفتم سمت در و برقو روشن کردم . یه نگاه به توی اتاقک انداختم و جای فیوزها و کلیدهارو پیدا کردم . اومدم برم سمت دکمه ها که یه لحظه پمپ وصل شد و صدای بلندی اومد و منم خشکم زد از ترس ! فکر کردم چیزی ترکید ! بعد از چند ثانیه دور و برو نگاه کردن نزدیک شدم به فیوزها ولی اون صدا هنوز تو گوشم بود ! با خودم گفتم اگر این دیگ بترکه چی میشه ؟! حتما جزغاله میشم این تو و بی برو برگرد تیکه تیکه شدم . پاهام شل شد ! دیگه نتونستم یه قدم دیگه برم جلو ! سریع برگشتم بیرون و نفس نفس میزدم ! یه دقیقه ای وایسادم و با خودم گفتم این فکرا چیه ؟ برو و موتور خونه رو خاموش کن همه منتظرن تا بریم ؛ ولی تا میرسیدم دم در کل بدنم خشک میشد و پاهام فقل میکرد ! خودم باورم نمیشد که چرا یهو اینطوری شدم ! اینقدر این ترس ادامه داشت تا مجبورم کرد برگردم و با یه بهونه الکی بگم که نمیتونم . خودمو رسوندم پیش بابام و یه چیزی سر هم کردم و ازش خواستم خودش این کارو بکنه . اونم اصلا بهم شک نکرد چون حتی فکرشم نمیکرد پسرش با این سن و سال از همچین چیز مزخرفی بترسه . خودش رفت و همه چیزو خاموش کرد و دو دقیقه ای اومد .
سوار ماشین شدیم و برگشتیم تهران ولی تو تمام مسیر به خودم و اتفاق چند ساعت پیشش فکر میکردم ! پیش خودم میگفتم این ترس یعنی چی ؟! برای چی از اون محیط ترسیدم و تو ذهنم یه اتفاق نیافته ساختم ؟ واقعا چرا ما آدمها بهضی وقت ها از چیزهای به ظاهر مسخره ای میترسیم که واسه بقیه عادیه ؟
این موضوع رو تو یه سایت روانشناسی مطرح کردم و جواب های جالبی گرفتم . یکی از متخصص های علم اعصاب نوشته بود که این یه چیزه عادیه ! هر کسی از یه چیزی ترس داره و این ترس ذاتیه ؛ هیچوقت از بین نمیره و فقط میشه کمرنگش کرد . میگفت من مراجعه کننده ای داشتم که از پاک کن میترسید ! وقتی میدید فرار میکرد و همیشه از مسخره شدن میترسید که من بهش یاد دادم این چیزی نیست که باعث سرافکندگیش بشه و باید باهاش مقابله کنه تا کمرنگ شدنش .
بعد از خوندن این نوشته ها یاد گرفتمن چطور با ترس های زندگیم مقابله کنم . ترس هایی که شاید خیلی مسخره به نظر بیاد . مثلا ترس از پرواز که یکی از بزرگترین درگیریهای ذهنیه منه ! همیشه تا اسم هواپیما میاد پشتم میلرزه و استرس میگیرم . شاید عنوان کردنش مسخره به نظر بیاد ولی تو وجود من هست و میدونم خیلی های دیگه مثل من از پرواز فرار میکنن و ترجیح میدن سفرهای زمینی داشته باشن .
امثال این ترس ها ( که روانشناس ها اسمشو میذارن فوبیا ؛ مثل فوبیای پرواز ) تو وجود همه ما هست . پس بیاین وقتی یکی از این هارو تو دور و وریامون میبینیم به جای تمسخر تو از بین بردنشون کمک کنیم .
راستی ؛ ترس شما چیه ؟
پی نوشتـــ :
پست بعدیم فکر کنم پر از گلایه و شکایت باشه !

تعداد نظرات این پست [ ۴۲ ] است ...

۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۷:۴۷
اوه اوه گلایه و شکایت !!!!
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۵
پشیمون شدم :دی
۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۷:۴۹
چند وقت پیش پدرم بم گفت برو فیوز رو بزن
متاسفانه فاز و نول رو اشتباه زدم
توی خونه همه ی وسایل ترکیدن
وقتی زدمشون به هم سیما میپریدن!
انقدر صدای های وحشتناک و جرقه زد که دیگه سیم معمولی میبینم میترسم!
---
نتیجه ی اخلاقی قشنگی بود:)
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۵
خیلی خوب بود :))
۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۴
ترس من دور بودن از خانوادم یا بهتر بگم همون تنهایی 
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۵
این ترس رو همه دارن :(
۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۵
هر چی فک کردم چیزی یادم نیومد که ترسیده باشم از انجام دادنش ..
از بچگی همیشه بچه ی شجاعی بودم همین الانشم مامانم بهم میگهـ ..
نمیدونم چرا ولی هیچوقت هیچ ترسی تو وجودم نبوده به جز یه چیز...
اونم ترس از دست دادن اطرافیام .. خیلی بده ..
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۶
این ترس تو وجود همه هست لامصب !
۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۷
سلام ،
ترس هم گاهی اوقات لازمه دیگه ...
ولی در کل خوش به حال اونایی که از هیچی نمی ترسند ...

البته آقایون هر چی کمتر بترسند بهتره !! ... :)

+ پُست بعدی ... ؟!؟!
چرا ... ؟!؟!؟!؟!
و کِی یعنی چه زمانی ... ؟!؟
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۷
آره آقایون باید شجاع باشن ولی بعضی ترس ها جنس خاصی نمیشناسه ...
منصرف شدم از پست !
۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۸:۴۳
زنبور و سگ
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۷
:دی
۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۹:۰۷
خوب هرکی از یه چیزی میترسه مسحره کردن نداره(البته من یه مرض درونی دارم وعاشق اینم که افراد رو بترسونم )
راستش این توصیفی که تو کردی منم ترسیدم

ترس من اینکه یه ادمی که مرده توخواب ببینیم کلا از ادم های که می میرن میترسم هروقت خبر مرگ کسی رو میشنوم تا چندشب  پیش مامانم میخوابم  که نکنه اون شخص بیاد سراغم 
اما بخاطر غرور خیلی زیادم  معمولا بهونه میارم و هنوز کسی نمیدونه من از ادم مرده میترسم 
تنها ترس زندگی ام همینه تاحالا واقعا از چیزی نترسیدم جز این یه مورد 

اگه غلط املایی دارم بخاطر اینکه با گوشی میام تو وب و واقعا تایپ با گوشی یکی از سخت ترین کار هاست برای من
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۷
چه ترس جالبی .
من ترسی از مرده ندارم چون هر روز میبینم :دی
۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۳
چقَ :))
اخبار کِ هیچی .. کوچه یِ ترسناک رو بگو :| فوتبال هایِ شنبه رو بگو :|
جلو آینه اینا مشکلی نیس .. ولی حتی جلویِ خواهرم سختِ ارائه بدَم :(
۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۴
بعضی ترس ها هم ممکنه همون یه بار باشه فقَ ..

ترس من :
+ ترس از سوسک و هر نوع جک و جونور ((:
+ بعضی وقتآ هم یه فکرایِ ترسناکِ الکی میکنم .. مثلا ممکنه از در اتوبوس پرت شم بیرون =))
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۸
یعنی با این ترسهات :))
۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۹:۳۷
من از گیر کردن لای گیت مترو می ترسم !!!
همیشه موقع رد شدن از گیت ها دارم به گیت می گم :
تورو خدا بسته نشو تو رو خدا :)))

یه چیز دیگه هم که می ترسم:
از آبی که از بالا به سمت پایین سقوط میکنه ، وقتی که از پایین نگاهش می کنم
مثل نگاه کردن به بارون تند از پایین یا نگاه کردن به دوش آب از پایین!!!!
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۹
ترس هم داره :| من یه بار گیر کردم تا 1 هفته پهلوهام کبود بود !
۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۹:۴۷
خب هر کسی از یه چیز میترسه. منم از صدای ههواپیما میترسم، حس میکنم روی سرم سقوط میکنه! !
چرا گله و شکایت؟ ؟
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۹
من وقتی توش باشم میرم رو ویبره :))
راجع به سربازی بود که منصرف شدم :دی
۰۵ مهر ۹۴ ، ۲۰:۰۱
هر وقت که از پله ها میرم بالا ... یه لحظه میگم اگه دوسانت پامو اونور تر میذاشتم ... با مغز میوفتادم زمین ... میمیردم .... زنگ میزدن اورژانس ... راهرو خونی میشد ... اوووو تا دو روز بعدشو مییرم تو ذهنم !
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۰
شما سعی کن کلا فکر نکنی به چیزی :| :))
۰۵ مهر ۹۴ ، ۲۰:۵۷
بهش فکر نکردم هیچ وقت
ولی بچه بودم از انباری زیرزمینمون میترسیدم! الان نسبت ب اونم واکنش نشون نمیدم!
یکی از دوستام از اب میترسه! اب منظورم اب زیاده ها مث حوض بزرگ استخر و ...!
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۲
یجور ترسهاییه که ریشه اش تو بچهگیه !
چشم ، حتما ...
۰۵ مهر ۹۴ ، ۲۱:۰۲
میدونم چجور حسیه
خب شاید خنده دار به نظر بیاد، ولی من از پروانه تو هر مقیاسی میترسم!
اصلا شاید نشستم و درباره ش نوشتم!!
...
یا حتی از امپول
جوریکه وقتی بوی الکل بلند میشه تنم یخ میکنه
...
خیلی مهمه تو اینجور ترسها، که طرف تمایل داشته باشه ترسشو از بین ببره!
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۲
از منم که آمپول میزنم میترسین پس :دی
۰۵ مهر ۹۴ ، ۲۱:۱۹
منم خعلی شدید از مرگ میترسم !! 

:-(
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۲
مرگ ... :(
۰۵ مهر ۹۴ ، ۲۲:۴۸
ترس !

همیشه و همه جا هست . . .

مخصوصاً برایِ من برایِ آینده ـَـم  :)
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۳
ترس آینده که همیشه تو وجودمونه ...
۰۵ مهر ۹۴ ، ۲۳:۲۱
 ترس هم جنبه مثبت داره هم جنبه منفی،آدما باید تو زندگی از ی سری چیزا جدی بترسن،
ولی پر و بال دادن به ی سری مسایل که باعث بشه روان آدم درگیر بشه خوب نیس
خودم خیلی ترسو هستم،از مرده میترسم شدید ولی ماه قبل تصمیم گرفتم یاد بگیرم چطوری مرده میبندن میبرن سردخونه
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۳
سعی کن نبینی چون ترست بدتر میشه ! فقط به این فکر کن که مرده آزاری نداره ...
۰۵ مهر ۹۴ ، ۲۳:۲۳
همین الان شبکه ی نسیم داشت یه بخشی از سریال پرده نشین رو میداد. بعد تو این قسمت این طلبه باید میرفت نماز میخوند جایی هی به استادش میگفت من نمیتونم سخنرانی کنم. اون یکی میگفت اینطوری نمیشه که. بعد طلبهه گفت اخه من وقتی دبستانی بودم یه چیزی سر صف خوندم تپق زدم بقیه خندیدن منم از اون موقع ترسیدم. 
ولی بعدش دقیقا بعد از نماز درباره ی ترس حرف زد :)
بعد منم که این وب رو تو بخش به روز شده ها دیدم، کنجکاو شدم اومدم :)


راستی من از ارتفاع میترسم.
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۴
یعنی فقط وقتی کنجکاو میشی میای وب ما ؟ :|
منم دل خوشی از ارتفاع ندارم !
۰۶ مهر ۹۴ ، ۰۴:۱۴
سلام
منم به این مرحله از ترس رسیدم البته فک کنم برای من شدید تر بود چون تا چند وقت درگیرش بودمو تنهایی نمیتونستم کاری بکنم جایی برم.ولی همون طور که گفتین کم کم کمرنگ شد. 
ولی در مورد پرواز :منم جزء اونایی بودم که میترسیدم اما به لطف همسرم تونستم بزارمش کنار الان میتونم بگم پرواز ترس نداره خیلیم کیف داره مخصوصا اگه تو روز باشه. 


سبه خاطر یکی از ترسام همیشه خودمو سرزنش میکنم./
البته اینم بگم که تو خونه من از همه شجاع تر بودم چون میتونستم سوسک بکشم و به گربه ها غذا بدم و پرده هامونو توی قفس ببرم. /D:


مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۶
کاملا درسته ! خیلی موافقم باهاتون .
انشالله منم یه همسری پیدا کنم که نترس باشه مارو هم راه بندازه :دی
۰۶ مهر ۹۴ ، ۰۶:۱۲
هبچوقت فوبیا های خودمو کشف نکردم:/ پدر خودمو در اوردم اخرم درست حسابی نفهمیدم چه ترس غیر منطقی دارم که بشه بهش گفت فوبیا 
نهایت نتیجه گیریم این بود که از دیر رسیدن میرسم و باید سرعات باشم 
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۲
جدی ؟ خوش بحالت که آدم شجاعی هستی ...
۰۶ مهر ۹۴ ، ۰۸:۵۰
من یک زمانی از لو رفتن وبلاگی میترسیدم که در آن با نام مستعار مینوشتم؛ درست مثل الان و همین وبلاگی که دارم
البته اونجا خاطرات روزمره بود و نه گذشته و دلم نمیخواست کسی از دنیای واقعی اونجا رو بلد باشه 
به هر تازه واردی شک داشتم و ...
ولی واقعا آدمها هم ترسها و هم علایق خیلی متفاوت و بعضاً جالبی دارن 
بزرگترین ترس من هم از اون جالبهاست: مردها!
یک بار در گروهی مجازی این بحث مطرح شد و متوجه شدم خیلی از زنها و دخترها این ترس رو دارن و احساس امنیت نمی کنند
شاید من هم یک روز در یک پست، بحث اون روز رو نوشتم

مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۱
منم قدیما مستعار مینوشتم ولی لو رفتم دیگه کم کم :دی
الان هم به همین خاطر مجبورم خیلی چیزهارو عنوان نکنم چون شناسم ...
خیلی از زن ها هستن که از مردا میترسن و این ریشه تو سن 3 سالگی داره ...
۰۶ مهر ۹۴ ، ۰۹:۴۴
منم فکر میکنم درک کردن کسی که از چیزی می ترسه مخصوصا وقتی توی اون موقعیت هست خیلی مهمه چون اگه درک نشه دیگه فقط ترس نیست خجالت و سرخوردگی و چیزای دیگه هم بهش اضافه میشه.
خودم از وقتی یادمه از تاریکی می ترسم الان خیلی بهتر باهاش برخورد میکنم ولی بازم ته دلم وجود داره.ترس از بی پولی ومشکلاتی که بعدش بوجود میادم یکی دیگه از ترسای جدید و چند سال اخیر منه که بشدت رو مخم.با اینکه هربارم خیلی راحت مشکل رفع شده اما ترس از آینده بازم هست.
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۰
خجالت و سرخوردگی !
این خیلی نکته مهمی بود ! از سن ما که گذشته ولی بچه هارو باید درک کرد تا ریشه پیدا نکته و تا سن های بالا همراهشون باشه ...
۰۶ مهر ۹۴ ، ۱۰:۰۹
خیلی از ترس ها ریشه در کودکی دارن. یه اتفاقی افتاده شایدم کاملا بی ربط و این ترس شده نتیجه اش.

حدیثی از حضرت علی هست نقل به مضمون که از هر کاری میترسی برو توش

راستش الان ترس خاصی یادم نمیاد. یه زمانی از گم شدن میترسیدم. ولی الان اصلا! تازه هرجا مثلا برنامه گردشگری داریم قبلش میرم تنها سوراخ سمبه ها و همه مسیرای نرفته اش رو کشف میکنم. که یه وقت گم نشم ;) اینجوری باهاش مقابله کردم و الان هرکی گم میشه زنگ میزنه به من موقعیت رو توصیف میکنه و منم ادرس میدم پیدا شه :)))

با اینکه الان حسابی اعتماد بنفس دارم هنوزم یه وقتایی از حرف زدن تو جمع انقدر استرس میگیرم که قلبم میخاد بزنه بیرون! راه حل ام هم این بوده که دقیقا حرف بزنم تا قلبم اروم شه ببینه خبری نیس.

یه زمانی هم از تاریکی شب خیلی میترسیدم. ازاسمون شب وحشت داشتم! به هیچ وجه سرمو شبا بالا نمیوردم حس میکردم اسمون منو میکشه توش عمقش قورتم میده. بعد یه بار که با ترس نگاه کردم دیدم نه اونقدرام ترس نداره ابهت قشنگیه! و این شد که کلا سر به هوا شدم یعنی نجومی.
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۰۹
چه کامنت قشنگی ...
سر به هوا ؟ مثل من شدی که :دی
۰۶ مهر ۹۴ ، ۱۴:۱۳
ترس که من از این چیزا نمیترسم خیلی ام برام جذابِ هیجانش :)
تازه دوست دارم تو یه هواپیما باشم که داره سقوط میکنه خیلی حال میده اصن ...
ولی ترسایِ دیگه زیاد دارم که از اینا خیلی خنده دار تر هست ...
مثلا ترس از این که فردا کارِ درست حسابی پیدا نکنم و از بی پولی و گشنگی بمیرم ...
ریشه در بچگی داره به نظرم !
همین ترسِ من وقتی شکل گرفت که هی بهم گفتن اگه درس نخونی بیچاره میشی از بی پولی و گشنگی میمیری !
البته این ترسی که من گفتم فکنم ربطی به جنسِ ترسی که شما مطرح کردی نداشت :)
راستی از مار و این سوسمار ها ام خیلی میترسم :/
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۰۸
منم از سگ میترسم :دی همش حس میکنم یه روز تیکه پاره ام میکنه :))
جدی ؟ من سکته میزنم تو هواپیما :(
۰۶ مهر ۹۴ ، ۲۰:۵۵
این هدر جدیدی که گذاشتی حسودی منو برانگیخت :دی
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۰۶
قابل نداره :دی بپیچم ببری ؟
۰۶ مهر ۹۴ ، ۲۰:۵۹
آره صَد در صَد اپل ..
206 واسه یِ دختر کافیِ .. البته عاشق مزدا 3 هَم هستم ..
آره خوبِ :D
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۰۶
مزدا 3 خیلی خوبه :دی البته من یه 206 داشتم فروختم :دی
۰۶ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۳
سـلـآم بر شما ^ــ^
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۰۵
سلام :/
۰۶ مهر ۹۴ ، ۲۳:۰۶
ترس از سوسک
ترس از پسرا
ترس از مردن عزیزام
ترس از تحقیر تمسخر
ترس از نتونستن
ترس از دانشگاه (:-|)

مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۰۵
از چی ترس نداری ؟ :دی
م
۰۶ مهر ۹۴ ، ۲۳:۳۵
ترس من ارتفاعه  من با ترس و لرز میرم رو نردبان!! تنهایی از پل عابر استفاده نمیکنم البته الان خیلی بهتر از قبلم ولی یه راه برای مقابله دارم امام علی میگه از هر چی میرسی برو تو دلش. منم تصمیم گرفتم برم کلاس سنگنوردی :-)
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۰۴
چه تصمیم بزرگی !
من هم باید همین کارو کنم ...
ممنون بابت ایده !
۰۷ مهر ۹۴ ، ۰۰:۱۸
میدانی آقای سر به هوا بعضی از ما ها به فضای مجازی پناه میاریم مینویسم برای خودمون بدون هیچ سانسوری ..و کمترین سطح توقع ما اینه که کسی از اقوام و فامیل اینجا نباشه و مرا رو نخونه که نفهمه فلان خنده دروغکی بوده فلان روز منم غمگین بودم به فلان دلیل ..وقتی یکی تو رو پیدا کنه وقتی بابت هر نوشتت حلاجی بشی باید بزاری بری ! دارم یه خونه ی جدید میسازم درست که شد خبرتون میکنم :)
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۴
آره درست میگی . آدم دیگه راحت نیست !
حتما خبرم کن ...
۰۷ مهر ۹۴ ، ۰۰:۱۸
نظر قبلی خصوصی بود تایید نکنید :)
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۴
چشم ، حتما ...
۰۷ مهر ۹۴ ، ۰۸:۱۶
ترس چیزی نیست که مسخره‌اش کنیم. 
هرکس حتی قوی‌ترین آدما هم ممکنه از چیزی بترسن.

منم از پرواز و بلندی میترسم. از حشره و جک و جوونور هم :)
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۰۲
دور از جون شما همه که شعور همه چیز رو ندارن !
۰۷ مهر ۹۴ ، ۰۹:۳۳
از ارتفاع می ترسم ، تنهایی رو هم خیلی دوست دارم اما گاهی برام ترسناک میشه
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۰۲
ارتفاع برای منم زیاد جذاب نیست اما تنهایی رو دوست دارم ...
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۳:۵۸
یاد خودم افتادم ,من از صدای موتورخونه وحشت داشتم,بغل پاگرد خونمون موتورخونه بود ,اگر اون لحظه ای که میخواستی بری طبقه پایین روشن میشد قشنگ زهره ترک میشدم,الان هم از هر صدای بلندی هراس دارم.فکر کنم ریشه ی این ترسها از کودکیمونه.ولی درسته نباید مقابله کرد و هیییچ اشکالی نداره ولی همین هراسها خیلی جاها باعث مسخره شدن من از سمت دیگران شده,پیشنهاد میکنم اگرم میخوایید کاری برای ترستون بکنید پیش هر کسی ازش صحبت نکنید.مردم عامی چه میدونند فوبیا چیه,چه میدونند که باید طرفی که ترسیده آروم کرد و...

مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۰۲
واقعا باهات موافقم و همیشه هم همین کارو میکنم .
هیچوقت نباید از ضعف ها حرف زد ...
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۳۳
ترس من ازاینه که نکنه کم بیارم.
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۸
قوی باشی نمیاری ...
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۵۵
نه  تو رو خدا بیا از مرده بترس 
تو شغل شما بایدم ترس از  مرده نباشه 
اخه شما دکتر ها مرده زیاد می بینید 
اما از دکترا بیشتر از مرده میترسم

دیدم همه گفتن از ارتفاع میترسن اما  من ارتفاع رو خیلی دوست دارم 
ارتفاع بهم ارامش میده  

مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۸
چشم نمیترسم :دی
نه من حس خوبی ندارم به ارتفاع ممنون :دی
۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۲:۵۹
اینکه مرده بی آزاره قبلا تو واحد پزشکی قانونی وقتی دکتر تشریح دست جنازه بالا اورد و بهم گفت چرا دم در وایسادی؟ ،ببین هیچ کاریت نداره تجربه کردم ،میخوام قویتر شم
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۹
خیلی خوبه که رفتی تو دلش .
منم باید همین کارو کنم ...
۰۸ مهر ۹۴ ، ۰۲:۱۰
 من از مردن خیلی نمیترسم...اما مثلا از تو آتیش مردن وسوختن میترسمممممم!!!از خفه شدن توآب...

از تنهایی گیرکردن توآسانسوری

 که خراب میشه یهو....

از ارتفاع به پایین نگاه کردن...مثلا همین چرخ وفللک های خیلی

بزرگ وبلللند!!



البته هیچکدوم شدید نیست...


ولی خو ترسه دیگه!
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۸
چه جالب :دی
۰۸ مهر ۹۴ ، ۲۲:۲۷
من از مورد هایی که میترسم مرتب با خودم مرور میکنم!
شاید اینجوری میکنم تا اگه توواقعیت بهشون برخورد کردم کمتر بترسم !
نمیدونم موفق بودم یانه !این ندونستن شاید دلیلی بشه برای عدم موفقیتم !!...

.
از هر چیزی که یکم غیر طبیعی باشه هم می ترسم!
از هرچی یعنی واقعا هرچی !
.
!

مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۱
چه جالب ! من هم همچین ترس هایی دارم گایی اوقات اما خیلی شاخص نیست .
۰۹ مهر ۹۴ ، ۰۸:۴۰
کامنت من کو?>_<
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۲۷
هنوز تایید نکردم کامنت هارو :دی
۰۹ مهر ۹۴ ، ۱۳:۲۶
من ازالان ازامتحانات پایان ترم میترسم ،آخه خیلی استرس میگیرم...برام دعا کنید
مسعود
۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۲۷
کم کم تو طول ترم بخونی مشکلی پیش نمیاد :دی
۱۸ دی ۹۴ ، ۰۲:۰۷
ترس از له شدن در گیت های مترو
ترس از ارتفاع (به طرز فجیعی از ارتفاع میترسم ولی با این حال بازم هراز چندگاهی به شهربازی میرم و کلی وسایل با ارتفاع زیاد رو امتحان میکنم )
به نظر من ترس خیلی خیلی خیلی لذت داره ..و من از ترسیدن لذت میبرم
زمان هایی که خیلی کوچیک تر بودم و مثل حالا پیر نشده بودم
از جن و امور ماوراالطبیعه خیلی میترسیدم
با این حال همیشه کتابای ترسناک و فیلم های ترسناک میدیدم و از این ترس در تنهایی ها لذت میبردم ..
مسعود
۱۸ دی ۹۴ ، ۲۳:۱۴
مثل ترس من از هواپیمای لعنتی و یا از ارتفاع !
ترس دوست داشتنیه ولی تا جایی که زندگیتو مختل نکنه !

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">