تا حالا به زور رفتین مجلس ختم ؟

  • سه شنبه ۲۷ مهر ، ۲۲:۱۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۵۱

یعنی یه روز هم که اتاق عمل بیمارستان خلوته و عمل ها صبح تموم شده نمیذارن تو حال خودمون باشیم و یکم استراحت کنیم ، حتما باید یه برنامه بریزن و گند بزنن به اعصابمون . هنوز ناهار نخورده من و 3 تا سرباز دیگه رو صدا کردن و گفتن لباستونو عوض کنین و برین دفتر پرستاری ! هر چی هم سوال کردیم قضیه چیه و برای چی باید بریم نگفتن بهمون و گفتن برین خودتون متوجه میشین . خلاصه لباس پوشیدیم و رفتیم بالا و هنوز نرسیده به دفتر پرستاری یه آقایی گفت از اتاق عمل اومدین ؟ سریع سوار مینی بوس شین میخوایم بریم ختم ! یه پلاکارد و تاج گل و کلی اعلامیه و پیام تسلیت هم آویزون کردن بهمون و سریع رفتیم پایین تا بقیه نفرات هم بیان و تعدادمون تکمیل بشه . ما هنوز نیومده بودیم تو باغ که چی شده و قضیه چیه و حرف هم میزدیم یارو میگفت صبر کنید میگم بهتون .
یه چندباری هم سعی کردیم آروم غیب شیم و دونه دونه بریم و از زیر ختم در بریم که با درایت آقای عینکی تیرمون به سنگ خورد ! لامصب چشم ازمون برنمیداشت . بعد از حدود 10 دقیقه معطلی من اعتراض کردم و گفتم جناب چرا ما باید بیایم ختم کسی که نه میدونیم کیه و نه میدونیم کجاست ؟ جواب داد پدر یکی از پرسنل بیمارستانه و میخوایم یه مینی بوس به نمایندگی از طرف بیمارستان بریم و عرض تسلیت کنیم ، یه نیم ساعتی میشینیم و زود برمیگردیم بیمارستان . نگران شیفتتون هم نباشین جزو ساعتتون حساب میشه و غیبت نمیخورین . ما هم که دیدیم چاره ای نیست گفتیم بادا باد هر چه شد . بعد از 20 دقیقه دیگه الافی و پیچوندن تمام افرادی که قول داده بودن میان مینی بوس خالی با 4 تا سرباز بدبخت راه افتادیم به سمت مسجد محل ختم .
یه نیم ساعتی تو ترافیک بودیم تا رسیدیم . گل و پلاکاردهارو برداشتیم و رفتیم به سمت در مسجد ، چه جای خفنی بود ، تا حالا این مسجدو ندیده بودم ، وسطش آسناسور داشت و آقایون طبقه دوم بودن خانوم ها طبقه اول ! دم در ورودی هم کلی شیرینی و میوه چیده بودن که بعد از مراسم به افراد بدن . من شکمو نیستم ولی شیرینی های میکادوش بد جوری تازه بود و هی چشمک میزدن بهم :دی
وارد قسمت آقایون که شدیم برخلاف چیزی که از مسجد انتظار داشتم صندلی های مرتب کنار هم چیده شده بود و دقیقا مثل سالن کنفرانس در و دیوار با چوب تزیین شده بود ! حدود یخ ربعی نشستیم و یه روحانی هم داشت سخنرانی میکرد . بعد از این یه ربع از همه تشکر کرد و گفت برای شادی روح آن مرحوم صلوات و فاتحه بفرستین . همه بلند شدن و من خوشحال از اینکه مراسم تموم شد ، گفتم ختمش یه ربع بود فقط ؟ کل سالن خالی شد و بعد از پذیرایی از مسجد خارج شدن و گروه بعدی اومدن تو و نشستن روی صندلی ها ! دو زاریم افتاد که اینقدر جمعیت زیاده که چند سری پر و خالی میکنن مسجد رو تا همه بتونن جا بشن تو سالن . بنده خدارو نمیشناختیم اما از کارگردان های سینما بگیر تا سفیرهای ایران تو کشورهای دیگه و ریاست مخابرات استان تهران ، آب و فاضلاب ، نهاد ریاست جمهوری ، رهبری و ... تو مراسم حضور داشتن و این خیلی برام جالب بود ...
ساعت 5:30 بود که سوار مینی بوس شدیم و برگشتیم به سمت بیمارستان . تو مسیر هم کلی گفتیم و خندیدیم و هیچکدوم ناراحتیه اولیه رو که به زور آورده بودنمون نداشتیم . وقتی هم که رسیدیم معلوم شد همه خبر داشتن و به ما چیزی نگفتن که نکنه یه وقت بگیم ما نمیریم :| تازه شیرینی های میکادوش هم که خیلی تازه بود مجبورمون کرد دوباره بریم بالا و یه دونه دیگه برداریم که با کلی نقشه و آبروریزی همراه شد !
امروز صبح که رفتیم بیمارستان گفتن دفتر پرستاری بخاطر اینکه دیروز اومدین بهتون یه هفته مرخصیه تشویقی دادن و کلی کیف کردیم ! واقعا بعضی وقتا خدا تو یه مسیرهایی قرارمون میده که بعدها میفهمیم اون همیشه یه قدم از ما جلوتره ...

تعداد نظرات این پست [ ۲۱ ] است ...

۲۷ مهر ۹۵ ، ۲۲:۲۳
دارم به این فک میکنم اگه عروسی یکی از همکارا باشه چی میشه:دی
خداخیلی خوبه^_^
.
خدارحمتشون کنه.
مسعود
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۷
هیچی دشگه شام مفتی هم اضافه میشه :))
۲۷ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۰
یعنی طرف کی بوده؟ 
(من همیشه نا مهم ترین نکات رو میپرسم!)
مسعود
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۶
والا فهمیدین به ما هم بگین :دی
۲۷ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۵
سربازی نیس که ، میرین میخورین و میخوابین :دی
اصن سختی هم میکشین شما ها ؟ :/
شیرینی من کو استاد ؟ :|
مسعود
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۶
حصودی نکن که فردا نوبت خودت میشه ببینم اینو میگی با نه :دی
شیرینی چی میخوای حالا ؟ :دی
۲۷ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۱
داستان همون ایه است که می گه فعسی ان تکرهوا شی و هو خیر لکم

مسعود
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۶
بله دقیقا :دی
۲۷ مهر ۹۵ ، ۲۳:۵۵
دمشون گرم والا
یه هفته خیلی خوبه
تو فکر اون شکلکی ام که هی چشماشو باز و بسته می کنه
خیلی باحاله
:))
مسعود
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۵
خیلی خوب بود مرسی ازشون :دی
جدید گذاشتم خوبه ؟ :دی
۲۸ مهر ۹۵ ، ۰۰:۰۲
اه از این که باید از روی اجبار کاری رو انجام بدم متنفرررررررم...
ولی مثل این که به نفع شما تموم شد.از اون شیرینی های میکادو بگیر(راستش تو ولایتمون در مجلس ختم خرما و حلوا رو دیدم اما میوه و شیرینی٬بسی عجیب است)تا مرخصی یک هفته ای که دیگه آخرشه.تبریک میگم.
+نهایت استفاده رو ببرید از این یه هفته که دنیا به کامتون شده.
مسعود
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۵
منم بدم میاد ولی این شیرین ترین اجبار دنیا بود :دی
۲۸ مهر ۹۵ ، ۰۶:۲۲
دیگه ختم بهتر از این مرخصی و شیرینی 

مسعود
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۴
والا :))
۲۸ مهر ۹۵ ، ۰۸:۱۵
الان نمی‌دونم بابت فوت اون بنده خدا تسلیت بگم یا بابت مرخصی بهت تبریک بگم؟!
مسعود
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۴
بابت تشویقی :))
۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۰:۳۳
بیا دکتر باز بگو سربازی بده
چند روز دیگه تمومی؟ 
خدایی من واسه بچه های پرسنل کلاس ریاضی و فیزیک ۱ گذاشتم(حدود ۲۰ روزی طول کشید)  نامردا فقط ۲ روز تشویقی دادند که با پنج شنبه و جمعه شد ۴ روز  :/ 

ولی در کل  #مرگ_بر_سربازی
مسعود
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۳
والا خوبم نیست :دی
دیروز فینیش شد :دی
خسته نباشن واقعا :|
۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۰:۵۳
تا حالا فقط یه بار رفتم مجلس ختم !
جمله ی آخر پست خیلی قشنگه....
مسعود
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۳
من چندین باری رفتم ...
۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۲:۱۱
خخخخ اصن میکادو و حلوا،با روح و روانت بازی میکنه:))) ایول که باز یه پاداشی دادن!حالا کی بود اون خدا بیامرز؟؟!
مسعود
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۳
شیرینیش خیلی خوبه لامصب :((
نفهمیدیم آخر :دی
۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۲:۴۲
مجلس ختم زوری که خوبه . منو زوری بردن غسل میت دادن!
:))
سرباز نوشت خیلی خوبی بود
مسعود
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۰
:)))))))
۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۶:۱۴
خدا شانس بده ها پشت سرهم مرخصی میخوری دکتر
من تاحالا مسجد اینمدلی ک گفتی ندیدم لازم شد بری عکس بگیری بزاری 😂
و در اخر بپرسم که چندتا شیرینی خوردیی؟
مسعود
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۰
مرسی :دی
این مدلی منم ندیده بودم خیلی خفن بود :دی
3 تا با اجازه :دی
۲۹ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۰
عجب مجلس ختم باکلاسی 
با خط اخر شدیدا موافقم
مسعود
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۲۹
خیلی :دی
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۰:۲۶
واو ... عجب ختمی :)
آدم علاقه پیدا میکنه بره به اینجور ختم ها :)
مسعود
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۲۸
خیلی خفن بود :دی
۰۲ آبان ۹۵ ، ۰۰:۱۴
به زور که نه نرفتیم فقط دارم تصور می کنم مسجد با آسانسور چه شکلیه :| .و چقدر شیک از سربازها استفاده ابزاری میکنن :||
مسعود
۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۵:۲۴
استفاده ابزاری جزو مهمی از خدمته سربازیه :)
۰۲ آبان ۹۵ ، ۱۰:۵۵
یاد فیلم چند میگیری گریه کنی افتادم D:
چه الکی الکی خوش گذشته ها
مسعود
۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۵:۲۴
واقعا :))
۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۳
نه تاحالا چه بازور و چه بی زور اصلا مجلس ختم نرفتم.
مسعود
۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۲:۰۳
کار خوبی میکنی :دی
۰۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۲۳
خب از اول میگفتن از اون شیرینی ها میدن راحت میرفتین منم خیلی دوس دارم حتما میرفتم😂😂😂😂

مسعود
۰۹ آبان ۹۵ ، ۱۸:۰۰
عقل و سیاست ندارن که :دی
۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۷:۴۷
من بهش میگم اجبارهایی که ختم به خیر میشن . زیاد سرم اومده . یه بار سر همین اجبار مجبور شدم ده روز بیشتر از زمان برنامه ریزی شده ام تهران بمونم . 
مسعود
۳۰ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۱
آره خیلی مفید بود برامون :دی
۲۳ آذر ۹۵ ، ۱۴:۴۲
خیلی خوشبحالتون چه شانسی!!
بردنتون ی جای باکلاس شیرینی خوشمزه هم بهتون دادن تازه یک هفته هم مرخصی براتون رد کردن.
مسعود
۲۷ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۳
خیلی حال داد اصن !

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">