بوی ماه مهر !

  • سه شنبه ۳۱ شهریور ، ۲۰:۰۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۷۱ بازدید

دقیق یادم نیست اما فکر کنم سال 74 ، 75 بود که رفتم کلاس اول ! همیشه نسبت به همکلاسیهام قدم بلندتر بود و با دقت بیشتری به اطراف نگاه میکردم . زود دوست پیدا میکردم و اکثر همکلاسیهامو دور خودم جمع میکردم و یه گروه کوچیک درست میکردیم . اون موقع ها حس میکردم مثل این گانگسترهای مافیایی شدم که کت و شلوار گشاد میپوشن و همیشه یه سیگار برگ بزرگ گوشه لبشونه و تا کسی چپ نگاشون میکنه یه تیر تو سرش خالی میکردن !
البته بگم همش حس بود و من خیلی مامانی تر از این حرفا بودم ! هنوز یادمه روز اول مهر خودمو زده بودم به مردن که بیدار نشم و نرم مدرسه ! برعکس اکثر همسن و سالهام هیچ علاقه ای به محیط آموزشی نداشتم و خواب و تفریح رو ترجیح میدادم ولی مامانهارو که میشناسید تو همون حالت خواب و بیداری لباسامو تنم کرده بود و صبحونم رو هم بخوردم داده بود و وقتی از گوشه چشم نگاه کردم دیدم تو راه مدرسه ام !
بعد از ده دقیقه پیاده روی رسیدیم دم در مدرسه ؛ خیلی از مادرها اومده بودن و بچه هاشونو بدرقه میکردن تا برن مدرسه . یکی خوشحال بود و با یه کیف بزرگ روی کولش از مادرش خداحافظی میکرد تا بره و سر صف وایسه و یکی هم با گریه چسبیده بود به لباس مادرش و دوست داشت برگرده خونه . برخلاف تصورتون من نه کیف بزرگ روی کولم بود و نه علاقه ای به دویدن و رسوندن خودم به سر صف ! محکم چسبیده بودم به مامانمو دوست داشتم برگردم خونه . نمیدونم چرا اصلا ارتباط برقرار نمیکردم با محیط مدرسه ! یادمه آخرش هم اینقدر مامان خودم و مامانای دیگه تهدیدم کردن که اگه نری درس یاد نمیگیری و بزرگ نمیشی و ... که رضایت دادم برم تو مدرسه . ( دقیقا حرفاشون مثل جمله نوستالژیک " دیدی اصلا درد نداشت " مادرها بعد از آمپول زدن به فرزنداشون ! ) تاز کلی هم سر کلاس گریه کردم تا ساعت 12 که زنگ خورد و مثل فشنگی که از لوله تفنگ پرتاب میشه تو کمتر از یک دقیقه خودمو رسوندم خونه تا آروم شدم ...
تازه از همون روز تا شنبه هفته بعدش نرفتم مدرسه و روز یکشنه با کتک روانه کلاس و درس شدم !

هی یادش بخیر ؛ چقدر زود گذشت ! کاش فردا هم میخواستم ساعت 7 صبح بیدار شم و با مادرم برم به سمت مدرسه . کاش مثل قدیم برام سیب و پرتغال میذاشت و کتاب هامو با دقت جلد میکرد . کفش های نومو میپوشیدم و تمام مسیر برگشت به خونه رو تو سر و کله همکلاسی هام میزدم ...
قدر روزهای کودکی رو باید بدونیم ؛ تا یه چشم به هم میزنیم وارد نوجوونی و جوونی میشیم و فقط حسرتش برامون میمونه ...
کلاس اولی ها ؛ روزتون مبارک ...
پی نوشتـــ :
میدونم یه سری ها میخواین کلمو بکنین که اول مهرو تبریک گفتم !
دل نوشتـــ :
بوی نفس های پاییز می آید ...

تعداد نظرات این پست [ ۲۹ ] است ...

۳۱ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۰۶
9 سال از کلاس اولم میگذره 
خاطره های خوبی داشتم ولی من مثل شما گانگستری نبودم D:
همیشه خلوت و تنهایی رو ترجیح میدادم و الان هم ترجیح میدم .

مسعود
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۴
من نه همیشه باید دورم شلوغ بود :دی
۳۱ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۰۸
عوضش من خوشحال بودم که دارم میرم مدرسه .اصلا هم گریه نکردم. 
گفتید کتاب جلد کردن یاد این افتادم که تا پیش دانشگاهی کتاب هام رو جلد میکردم .البته کتاب های دانشگاه رو هم همینطور. کلا بدم میاد کتاب کثیف باشه....
مسعود
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۴
شما خیلی علاقه مند بودی دیگه :دی
۳۱ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۰۹
تبریک می‌گی؟ :||||
باید سیاه پوشید :)))

تا وقتی که پاییز پاییز نشه و بارون نیاد، باید سیاه پوشید سینه زد :))) 


+باورم نمیشه چطور دوازده سال تحمل کردم مدرسه رو!!
مسعود
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۳
خیلی سخت بود خدایی :دی
تو سرما و گرما رفتیم آخرشم شدیم وبلاگ نویس :دی
۳۱ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۰۹
سلام ،
کلاس اولی ها امروز اولین روز مدرسه شون بود ... :)

 یادش به خیر ...
+ التماس دعا در شب و روز عرفه ...
مسعود
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۳
ممنون ، محتاجیم به دعا ...
۳۱ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۱۵
من هیچوقت دلم برای روزای مدرسه تنگ نشده ...
مسعود
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۳
مثل من :))
۳۱ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۱۸
منم تبریک میگم :دی
غلط کردم نزنین نزنین خخخخ
وای اولین روز مدرسه ،کلاس اول نه من اصلا گریه نکردم نه اینکه مدرسه رو دوست داشته باشما ولی خب مثل بعضیا بچه ننه هم نبودم :دی
مدیونی به خودت بگیری با تو نبودمااااا
مسعود
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۲
بچه ننه نبودم یک مقدار بیش از سایر کودکان وابستگی های روانشناختی به مادر داشتم :دی
۳۱ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۵۱
بوی ماه مهر اصلا بوی خوبی نیست!
اصلا!
فردا باید بریم مدرسه!!!ای خدا!!!
منم کلاس اول به زور رفتم!
به مدت یک هفته خانواده سعی داشتن منو نسبت به مدرسه علاقه مند کنن!
قیافه ناظممون هنوز یادمه!
مسعود
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۲
تلاش ها مطمئنا بی فایده بوده :دی
منم فقط به درس خوندن علاقه داشتم نه مدرسه و محیطش !
۳۱ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۵۸
کلتو کندن کافی نیست والا D:
ولی درست میگی. خیلی زود، دیر میشه
مسعود
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۱
ریلکس باش داداش میگذره :دی
۳۱ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۴۳
من ـَم روز اول حسابی گریه کردم و بیا برگردیم خونه و اینآ :))
واقعا یادش بخیر اون روزآ ..
مسعود
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۱
بس که محیط ترسناک بود ! :))
۳۱ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۰۰
من که اصلا یادم نمیاد چیشد روز اول
فقط یادمه مشق نوشتنش خیلی حال میداد
مسعود
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۱
روز اولی که مشق نمیدن :دی
۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۲:۲۸
میدونم یه سری ها میخواین کلمو بکنین که اول مهرو تبریک گفتم !

نه در اوون حد
Bang Bang
:)
مسعود
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۹
بنگ بنگ :دی یاد دوران گانگستری خودم افتادم :دی
۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۹:۱۵
75رفتید اول؟؟من تازه به دنیا اومده بودم:)))
منم یادمه.ولی نه دقیق.تا یه ماه گریه میکردمو نمیخواستم.برم.روز اولی که اصلن پامو تو مدرسه نمیذاشتم ولی روزای بعد میرفتم سره کلاسو اونجا گریه میکردم.خداییش کله مدرسه شناخته بودنم.ناظممون میگفت بابا !!گریه یه روز دوروز الان یه ماه از مدارس گذشته!!:)عاخرشم از سره رفاقت با همون خانوم ناظممون بند مدرسه شدم.وگرنه بعد میدونم در غیر این صورت من میتونستم مثلا باسواد بشم.خداخیرش بده...
مسعود
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۸
ماشلله هم سن دخترای نداشته من هستید :دی چه جالب !
۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۰:۳۰
سلام.
برعکس تو من روز اول هم که مادر خدابیامرزم منو رسوند به مدرسه  سال 56 بهش گفتم بره  خونه!دیگه کاری ندارم!
جفت پسرام هم عین خودم بودن در روز اول مدرسه!! پسر کوندارد نشان...
راستش از همون اول هم از آمپول نمی ترسیدم! هرچقدر از شربت و دارو بدم میومد آمپول رو دوست داشتم. از همون بچگی هم منطقی به قضیه نگاه میکردم! یعنی به خودم پرسیدم درد آمپول بهتره یا یه مدت زیادی خوردن دارو و مریض بودن؟

مسعود
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۶
خدا رحمتشون کنه . ماشالله مثل خودت آقا صمد سالاری هستنا !
این منتطقطم باید سر در سازمان بهداشت جهانی بنویسن !
۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۵:۳۹
اصلاا دوست نداشتم مدرسه رووو . مخصوصاشیفت صبح .گریه ام گرفت الان :-D :-D :-D 
مسعود
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۵
مدرسه میری ؟ :دی به سلامتی :))
۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۶:۱۵
پاییزت مبارک :)
روز اول مهر 7 سالگیم خیلیم ذوق و شوق داشتم ! نمیدونم چرا خوشم اومده بود از محیط جدید اما بعد ها دیگه دوستش نداشتم با تصورات من خیلی فرق میکرد ...
مسعود
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۵
ممنون ، همچنین .
دقیقا مثل من که فقط اول شدن برام مهم بود و لذتی از محیط مدرسه نمیبردم ...
۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۷:۱۸
سلام سلام سلام  جناب رییس مافیایی
اخه  نمیدونم تابستان چطور گذشت  من ویدیو  چک میخواهم
همیشه یه گروه دور خودم داشتم که اتفاقا از شیطون های مدرسه ام بودن 
اه اه امروز ساعت شیش با زنگ مزخرف گوشی ام از خواب بیدار شدم رفتم مدرسه 
من یه هفته اول کلاس اولی نمیزاشتم مامان بره خونه  تا زنگ اخر باید می ایستاد تو حیاط مدرسه ومنم هر دو دقیقه یه بار از پنچره نگاهش میکردم که یه موقع نرفته باشه
ولی دیگه خودم رو به مردن نزدم ههههههههههههه
هنوزم گاهی میریم مدرسه ابتدایی ام و به معلم هام سر میزنم 

من نهایت تشکر رو از شما دارم که تبریک نگفتی دمت گرم
امروز روانی شدم از بس تبریک شنیدم اخه مدرسه تبریک داره



مسعود
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۴
نه من دیگه اینقدر اذیت نکردم که سر پا نگهش دارم ! خیلی بی انصافی :دی
واقعا تبریک نداره فقط پاییزش خوبه :دی
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۰:۱۸
مدرسه عالیییی بود...

وقتی رفتم کلاس اول به بزرگترین آرزوم رسیدم!
مسعود
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۳
واقعا ؟ چه جالب ...
۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۳:۱۶
پاییزمبارک
مسعود
۰۲ مهر ۹۴ ، ۱۱:۵۱
ممنون ...
۰۲ مهر ۹۴ ، ۰۰:۴۰
منم روز اول مدرسه گریه کردم ولی نه اینکه چرا باید برم مدرسه سر اینکه کفشام رنگشون قرمز و مشکی بود و چندتا دختر لوس بیمزه بهم گفتن چون کفشات قرمزه تو مدرسه رات نمیدن

نه اینکه به مدرسه یا کله سحر بیدار شدن علاقمند بوده باشمااااا
جوگیر بودم! جو گیر! دو تا برادر و یه خواهر بزرگتر مدرسه ای داشته باشی که همه اشون خودکار و اتود دست بگیرن و به تو بگن تا کلاس چندمی نشی دستت نمیدیم خب انگیزه پیدا میکنی!
شایدم فکر میکردم مدرسه مث مهدکودک خوش میگذره که از ترس اینکه رام ندن گریه کردن

الان این همه اظهار ندامت از گریه واسه مدرسه رفتن کافیه یا ادامه بدم؟؟؟

راستش من عاشق کتاب خوندنم به شرطی که اسم درس و امتحان نگیره و هر موضوع اموزشی ای باشه که دوست دارم!

هنوزم نفهمیدم ریاضی به چه درد ادم میخوره! والا!
مسعود
۰۲ مهر ۹۴ ، ۱۱:۴۱
چقدر این اتفاق ها تو ذهن آدم میمونه ! دقت کردین ؟
منم خیلی دوست دارم و هنوز هم مثل شما نفهمیدم ریاضی به چه کاری میاد :|
۰۲ مهر ۹۴ ، ۰۷:۲۹
چرا اخرش اه کشیدم؟!!؟!

پست دلچسبی بود :)
مسعود
۰۲ مهر ۹۴ ، ۱۱:۳۹
نمیدونم :دی ممنون ...
۰۲ مهر ۹۴ ، ۱۱:۳۶
ن بابا ..یادش افتادم گریه ام گرفت :-D :-D :-D :-D 
مسعود
۰۲ مهر ۹۴ ، ۱۱:۵۲
:))
۰۲ مهر ۹۴ ، ۱۶:۰۴
کاش این سال اخری تموم میشد:(
شاید بعد دلم تنگ بشه واسه مدرسه ولی فعلا میخوام بره برنگردههههههههههههه:(
مسعود
۰۳ مهر ۹۴ ، ۲۲:۰۵
آره وقتی چند سال بگذره ازش تازه دلتنگیت شروع میشه ...
۰۲ مهر ۹۴ ، ۱۶:۰۷
خوشحالی ینی روز اولو نری :)
مسعود
۰۳ مهر ۹۴ ، ۲۲:۰۵
خیلی خوبه :))
۰۲ مهر ۹۴ ، ۱۶:۳۱
سلام
نمیدونم منو یادتون هست یا نه!
البته حق دارید یه سالی هست که از بودنم میگذره!
خیلی از دوستانم نبودن!خیلیا
خوشحالم که شما رو تونستم پیدا کنم و اینهمه پیشرفته و کاملا ذوق زده شدم وقتی وب جدیدتون رو دیدم خیلی قشنگه سلیقتون مث قبل خیلی خوبه!
یه سوالی هم در مورد بیان دارم اینه ک میشه وبلاگم رو منتقل کنم مطالب و قالبش رو؟وچجوری!
بازم خوشحال شدم عیدتونم مبارک
مسعود
۰۳ مهر ۹۴ ، ۲۱:۵۸
سلام ملیکا جان .
شناختم مگه میشه یادم بره ؟ شما از اوایل نوشتنم منو دنبال میکردین .
آره میشه ...
تو وبتون توضیح میدم ...
۰۳ مهر ۹۴ ، ۱۵:۰۷

رسول اکرم(ص)فرمودند:هرکس دوست دارد خدارا در حال ایمان کامل و مسلمانی مورد رضایت او ملاقات کند,ولایت ومحبت امام عصر(عج)را بپذیرد.شادی روح همه گذشتگان ودایی تازه در گذشته اینجانب,سلامتی و تعجیل در فرج 5صلوات باوعجل فرجهم ودعای فرج..

..بروزم,,خوشحال میشم سربزنید..


مسعود
۰۳ مهر ۹۴ ، ۲۲:۰۶
تکبیر :دی چشم سر میزنم ...
۰۵ مهر ۹۴ ، ۲۰:۵۵
آخ آخ
کل پاراگراف اولُ خط به خط تجربه کردم
عیناً
با این تفاوت که ما مانتو شلوار داشتیم
...
ولی پاراگراف دومُ کاملا برعکس بودم من
حتی یادمه مامانم باهام نیومد تا مدرسه
بابا پیاده م کرد خودم رفتم!
...
ولی با اینحال از اینکه روزی بچه داشته باشم و قرار باشه تمام این سالهارو پا به پاش بیام، یخورده ترس دارم
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۰
ماشالله قوی بودی شما :دی
۰۶ مهر ۹۴ ، ۰۴:۲۳
واقعا دوران خوبی بود 
من تاپارسال هم میرفتم مدرسه 
ولی امسال 
خیلی حیف شد... 
به خاطر پسر گرام مدرسه و معلمی رو بوسیدیم گذاشتیم کنار 
ولی عوضش صبا تا نه میخوابیم./:)))
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۲
شاید اول هاش خیلی قشنگ باشه ولی بعدش آدم خسته میشه و دوست داره بره سر کلاس و گچ و خودکار دست بگیره و واسه کلی بچه شیطون درس بده ...
۰۶ مهر ۹۴ ، ۲۳:۰۸
من عاشق اول مهر ومدرسه بودم....

از اونای که آرزو میکردم تابستون ،زود تموم بشه
مسعود
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۰۴
جدی ؟ من زیاد اینطوری نبودم :دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">