بازماندگان خاندان پهلوی در مترو !

  • پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت ، ۱۲:۳۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۴۵ بازدید

دیروز کلا روز عجیبی بود ، از صبحش که خوابم برد و دیر به سر کارم رسیدم تا شبش که جنازه اومدم خونه و رفتم باشگاه و اینقدر داغون بودم که دوست داشتم تو همون باشگاه یه گوشه بگیرم بخوابم ! البته اتفاق جالب دیگه ایی هم افتاد که شنیدنش خالی از لطف نیست :دی
ساعت 8 از خواب پریدم ، صورتو شسته و نشسته ، صبحونه رو خورده و نخورده با قیافه در هم و ژولیده از خونه زدم بیرون و حرکت کردم به سمت ایستگاه مترو . خیلی شلوغ بود و به زور خودمو تو واگن جا کردم . همه با چشم های خواب آلود داشتن میرفتن سر کار ، مترو ساکت بود و فقط صدای خنده های چند نفر از واگن کناری میومد . کنجکاو شدم ببینم کیه سر صبحی اینقدر خوشحاله و مترو رو گذاشته رو سرش . از لا به لای جمعیت خودمو رسوندم و به محل سر و صدا و دیدم چهارتا پیرمرد نشستن دارن بلند بلند میگن و میخندن . همشون شیک و مرتب و اتو کشیده با بوی تند عطر فیلیپ موریس ! تو دلم گفتم نگاه کن تورو خدا ، من هم سن و سال اینا بشم یا اینقدر آلزایمر دارم که اسم خودم رو هم یادم نمیاد ، یا یه گوشه دنیا نشستم لب ساحل و به انتظار فرشته مرگم تا بدرود حیات بگم ...!
چندتا ایستگاه گذشت و من با فضولی تمام محو صحبت هاشون بودم . سه تاشون داشتن یکیشونو اذیت میکردن ، اینقدر این کارو ادامه دادن تا یارو مثل گچ سفید شد و ایستگاه بعدی بدون هیچ حرفی پیاده و شد و با عجله رفت . هم خندم گرفته بود هم تاسف میخوردم . قضیه از این قرار بود که اینا هم از نزدیکای شاه و بازنشسته های دوران پهلوی بودن ! یکی از این چهارتا یه عکس توی کیفش داشت که توی عکس چندتا درجه دار داشتن دست شاه و فرح رو ماچ میکردن ! دور سر یکیشون خط کشیده شده بود و با یکم دقت میشد فهمید این آقا همونیه که رنگش سفید شد و سریع پیاده شد ! دوستاش داشتن به شوخی میگفتن میریم به اطلاعات لو میدیم که تو کی هستی و چی کار میکنی ، یارو هم جدی گرفته بود و ترجیح داده بود محل رو ترک کنه . این شوخی هم خنده دار و هم باعث تاسف ! تاسف برای همچین آدم هایی که هیچوقت روی اعتقاداتشون نیستن و به قولی حزب بادن ، یعنی زمان شاه نوکریه شاه و دور و اطرافیانشون رو میکردن ، حالا هم اگه نوکریه ...
بعد از چندتا ایستگاه که دیگه شوخی از سرشون پریده بود جدی داشتن راجع به زمان شاه صحبت میکردن و میگفتن که اون موقع ها فلان بود ، همه چیز بهتر بود و اوضاع کار و اقتصاد و ... خیلی از الان بهتر بود . حتی به من هم اشاره میکردن که نگاه کن جوون هارو ، خنده و شادی رو لباشون نیست و خوشی چهل ساله از این مملکت رفته . و من ترجیح میدادم خودمو بزنم به اون راه و چیزی نگم . چون نه میتونستم باهاشون موافقت کنم و نه میتونستم از بعضی حرف های حقشون بگذرم ! البته من کلا خودم رو تو سیاست درگیر نمیکنم . سعی میکنم آگاه باشم ، مطالعه داشته باشیم ، ولی هیچوقت اظهار فضل نمیکنم ...

تعداد نظرات این پست [ ۱۶ ] است ...

۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۵۱
پدربزرگ من ارتشی بازنشسته هستن به قول شما دقیقا همین قدر مرتب و.اتو کشیده با همون قدرت و صلابت آبت جور آدم ها معمولا حرف برای گفتن زیاد دارن دنیایی خاطره که میشه فقط ساعت ها گوش داد و ساعت ها محو برق چشم هاشون شود ، پدربزرگ منم به آنها میگن پلاستیکی😅
میگن روح ما قبل جسم هامون دنیا رو ترک می کنن
مسعود
۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۳۵
من بودم چقدر ازش عکس میگرفتم ...
۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۵۲
خخخخخخ عجب
من اصا از سیاست خوشم نمیاد ب منم ربطی نداره سیاست :)
مسعود
۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۳۵
من هم زیاد علاقه ایی بهش ندارم ...
۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۰۲
((-:میترسه بنده خدا خوب،
((-:عجب پیرمردهایی
مسعود
۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۳۴
باید هم بترسه مرتیکه طاغوتی :))
۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۲۱
درود :) همین اظهار فضل پدر مردم را درآورده، آخه چرا اینقدر جوگیریم ما. 
مسعود
۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۳۴
درود رفیق ...
والا بخدا حرق حقو زدی ...
۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۵۵
چه جالب
سیاه و سفید بودن؟!:دی
مسعود
۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۳۱
یه جورایی ...
۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۷:۲۴
مرد بارانی کو قالب های بیان >؟!؟؟
مسعود
۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۲۶
همشون حذف شدن ...
دوباره اضافشون میکنم ...
۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۷:۲۵
مرد بارانی کو قالب های بیان >؟!؟؟
مسعود
۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۲۶
همشون حذف شدن ...
دوباره اضافشون میکنم ...
۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۴۶
من همیشه فکر میکنم پیر که بشم از بس حسرت روزای جوونیمو میخورم یه شب تو خواب دق میکنم میمیرم :))
مسعود
۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۲۵
من هم سعی میکنم این اتفاق نیافته :دی
۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۲۷
بنظرم یواش یواش براشون داشتی سوژه میشدی که بخیر گذشت ! :دی
مسعود
۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۲۵
آره مسخره ها :))
۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۱۵
خوب کردی چیزی نگفتی؛ ارزش بحث کردن نداره...
مسعود
۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۲۴
واقعا هم نداشت !
۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۸:۳۱
چه بد..
و متاسفانه از این جور آدمای نون به نرخ روز خور کم نیست.
خیلی خوب کاری کردی اظهار فضل نکردی
دلم سوخت واسه اون پیرمردی که رفت
مسعود
۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۲۴
من کلا تو بحث های سیاسی حرفی نمیزنم چون اطلاعاتم کمه ...
۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۳۸
همسایه ی ما عکاس شاه بود خیلی عکس از شاه و فرح داشت خودش میگفت که هرجا که شاه میفرست باهاش بود و عکس میگرفت وقتی میخواست عکس هاشون رو نشون بده اول بهشون احترام گذاشت بعد البوم رو بهمون نشون داد همیشه میگفت شاه بهترین نبود ولی بدترین هم نبود(:
مسعود
۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۰۰
چقدر جالب ! خوش به حالش که چه وقایعی رو دیده و ثبت کرده !
۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۶
این اتفاقا واقعا به یاد موندنی ان.
یادمه داشتم از فاطمی برمیگشتم خونه،یه شخصی سوار شدم.اصنم توی مود صحبت نبودم.راننده هم مثال انسان های در لذتْ گذرانِ دوران شاه بوده.تا تونست از حال و گذشته و دوران گل و بلبل و دوران بدبختی صحبت کرد.
یه مسافر زد،خانومی چادری.بعد ایشون اظهار کمردرد و ناراحتی فیزیکی فرمودن.آقای راننده هم گفت که انرژی درمانی بلدن.زد کنار و اون خانم رو درمان (!!)کرد.بعدهم  روغنی بهش داد برای ماساژ.شمارشو هم به اون خانم داد برای جلسات درمانی رایگان بعدی...اون خانوم رفت.
منم که چادر سرم بود،بهم تیکه انداخت.و بازهم به تعریف پرداخت.تنها هم نبودم،همراهم حسابی همراهیشون کرد و من اون وسط بشدت تلاش کردم جلوی خندمو بگیرم.اما نمیدونستم از سر چی میخندم،از سر مسخرگی یه سری اتفاقا یا....
هرچی بود درسی شد که کلا بذارم مردم در میدان افکار خودشون بگردن و کاری به کارشون نداشته باشم.
کلا حوصله این حوزه رو ندارم و نداشتم،وقتی نمیتونم درست و غلطشو تشخیص بدم.
اما ته دلم، حرصم درمیاد.
...
حس میکنم شاد بودن عادته.یک انتخابه.
ماها عادتشو (مثه خیلی چیزای دیگه) از سرمون باز میکنیم...//با وجود مشکلات مملکتی.بازم میشه شاد بود......//
آرزو میکنم همه انتخابش کنیم.
چقدر گفتم:|
مسعود
۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۳۴
چقدر راننده جونور تشریف داشتن ! و چقدر پر رو ! ندیده بودم این سبکیشو دیگه :|
۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۱۴
خیلی بامزه بود....
مسعود
۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۴۷
:دی
۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۲۵
منم جدیدا با یکیشون آشنا شدم:)
مسعود
۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۲
خیلی خوبن :دی
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۳
ینی من کامنت نذاشته بودم واسه این پست؟؟؟
مسعود
۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۲۴
نمیدونم والا :دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">