logo

اولین هفته آموزشی ...

  • جمعه ۱۵ آبان ، ۱۶:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۸۷۲
بعد از اون باز صف و آماده شدن برای مسجد و نماز و رژه و از نو تمرین احترامهای نظامی تا عصر ساعت 5 که وقت شام بود ! شام هم بی مزه تر از ناهار . گشنگی ؛ غذای کم و بی کیفیت بهمون فشار آورده بود . اینقدر اینور اونورمون کرده بودن که انرژی هامون تحلیل رفته بود و به زور چشم هامون باز بود .
ساعت رسید به 8.30 که سوت واکس زدن ! سریع پوتین هارو درآوردیم و با دمپایی که اصلاحا بهش میگن وضعیت ناقص رفتیم به خط شدیم برای واکس زدن . 30 ثانیه وقت دادن تا پوتین هارو واکس بزنیم و باز به خط بشیم ! اینقدر بچه ها هول هولکی زده بودن که تمام لباس و اورکتشون سیاه شده بود !
 سوت دوم رو که زدن سوت آمار بود ! اسم هر کسی رو میخوندن و باید بلند میگفت مـــن و حضورش تو پادگان رو اعلام میکرد .
عقربه های ساعت رسید به 9 و زنگ خاموشی و قرق ( امیدوارم دیکته اش درست باشه ! ) رو زدن . همه لباس راحتی که سفید یک دست بود و بهش میگفتن کفنی رو پوشیدن و خبردار وایسادن . قرآن خونده شد و با سوت بعدی رفتیم تو تخت خواب و برق ها خاموش شد . کلی تو فکر بودم و با خودم میگفتم روزهای بعدی بهتر میشه نگران نباش ! چشم هامو بستم و اینقدر خسته بودم که گیج خواب شدم و با یه چشم بهم زدن باز ساعت شد 4.30 و صبح بعدی شروع شد !
روزها که میرفت جلو بچه ها با هم رفیق میشدن و وضعیت بهتر میشد ! دیگه عادت کردیم به غذا خوردن تو 3 دقیقه و سریع به صف شدن ! به مرتب کردن و آنکارد کردن کمد و تخت تو 1 دقیقه و واکس زدن تو 15 ثانیه ! فشار هم از رومون برداشته شد و نگهبانی ها شروع شد ! هر شب 40 نفر نگهبان بودن ! یکی محوطه ، یکی سرویس بهداشتی ، یکی پشت آسایشگاه و یکی هم داخل خوابگاه ها که به نوبت عوض میشدن .
من چون شماره بالاتر بودم سه شنبه بهم نگهبانی رسید و باید 8 ساعت با فاصله 4 ساعت یکبار پشت آسایشگاه رو نگهبانی میدادم . اینم بگم که شما وقتی نگهبان هستین نباید پوتین و کلاهتون رو در بیارین و با همون ها بخوابین ! پوتین ها هم که هر کدوم 1 تا 2 کیلو وزنشون بود و اینقدر خشک و سفت بود که روانیت میکرد !
این برنامه یه روز کامل پادگان بود و برای ما تازه کارا خیلی سنگین بود . نه حق حموم رفتن داشتیم و نه هیچ کاره دیگه ای خارج از برنامه ! روی تخت ها حق نداشتیم غیر از ساعت خواب شب حتی بشینیم یا دراز بکشیم ! حق نداشتیم بخندیم یا سر و صدا کنیم .
از روز سوم نظافت ها شروع شد و به هر کسی که تخصصی داشت یه مقام میدادن و از نظافت معاف میشد . مثلا کسی که خطش خوب بود و تایپش سریع بود منشی فرمانده میشد و مرفت تو پیچ ! نه رژه میرفت نه صبحگاه و نه هیچ کاره اضافی و سخت دیگه ای ! کسی که آشپزی بلد بود میشد مقسم غذا و ارشد و نظافت چی های غذاخوری . یکی که هیکلی بود میشد دژبان و مسئول انضباط بچه ها بود و حق داشت دیرتر از همه بخوابه . کسی هم که مدرک تحصیلیش بالاتر بود میرفت برای کارهای دیگه و به همین ترتیب به هر کسی یه وظیفه ای میدادن . از شانس خوب من از روز دوم گفتن پزشک یا کسی که آشنا به بهداری و کمک های اولیه باشه داریم ؟ من دستمو بردم بالا و به عنوان ارشد بهداری انتخاب شدم ! هر کس مریض میشد میومد پیش من اسمشو میداد و ساعت 7 صبح میبردمش بهداری . همه میگفتن بعد از منشی ، ارشد بهداری از همه وظیفه ها بهتره و راحت میشه جیم زد :دی
روزها گذشت و با محیط و بچه ها اخت شدیم ! دیگه فشارها کمتر شد و محیط صمیمی شد . شب ها قبل خواب میشستیم و حرف میزدیم ، هر کسی خاطره ای داشت میگفت و یکی از بچه ها به اسم محسن گلپایگانی که صدای واقعا خوبی داشت و اولای راه خوانندگی بود برامون میخوند .
گذشت و گذشت تا روز پنجشنبه رسید و اعلام کردن دفترچه های مرخصی رو بیارین و تا ساعت 6 صبح شنبه برین خونه هاتون . این مرخصی برای متاهل ها و شهرستانی ها از چهارشنبه بود تا بیشتر بتونن پیش خانواده هاشون بمونن .
از هفته آینده هم احتمالا هر روز عصر یا یه روز در میون مرخصمون کنن تا بیایم خونه . ( به قول خودشون هزینه نگهداری و غذای این همه سرباز رو ندارن ! )
الان هم که در خدمتتون هستم با همون کله کچل و صورت گل انداخته و ترکیده از سرما !
راستی ! اسم فرمانده گروهانمون ستوان دوم محمود علی مرادی که همه بچه ها دوسش دارن و براش احترام خاصی قاعلن . خیلی جنتلمن و باکلاسه ! یه نظامی منظم و با شخصیت ...
پی نوشتـــ :
تا جایی که میشد خلاصه نوشتم ! یه سری اتفاقات جالب دیگه هم هست که تو طول هفته مینویسم براتون ...
الکی الکی 16 روز از آموزشی هم گذشت ...

تعداد نظرات این پست [ ۳۹ ] است ...

۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۶:۵۰
خسته نباشید میگم پهلوون:)
خدا قوت:)
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۵۰
ممنون بهار جان ...
۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۶:۵۰

سلام 

به وبتون سر زدم  جالب بود این سایت بنده است  اگه علاقه ای به تبادل لینک داشتید به من پیام دهید

http://easylessons.ir/

۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۶:۵۶
حس میکنم سر بازی خیلی باحاله:)

مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۵۰
یه چیزهاییش مثل رفیقای خوب پیدا کردن و جیم زدناش آره ولی بعضی چیزاش شدیدا رو مخه !
۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۷:۰۹
نخسته برادر  
 کم کم عادت میکنی  تازه بهداری خوب  من قبلا هم گفتم با تونه به مدرک تحصیلیت خیلی سخت نمیگیرت تازه تو تو شهر خوات هستی نزدیک خانواده فکر کن اونای که دورن چقدر اذییت میشن 

داداشم بود که گفتم با سرباز ها مهربونه  دستش شکسته  جالبه اون سربازی های که مرخصی داشتن امدن بهش سر زدن بقیه ام گفتن که دلشون تنگ میشه 

اخ من چقدر خندیدم به دادشم تازه گفتم چرا سرباز ها رو لوس کردی 

موفق باشی سرکار 


مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۹
خدا بد نده !
سعی میکنم سخت نگیرم تا به قول بچه ها سخت نگذره !
۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۷:۰۹
حرفی ندارم 
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۹
:))
۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۷:۱۶
غذا تو 3min ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مگه میشه ؟؟!!!
مگه داریم ؟؟!!!
من خعلی سریع بخورَم حداقلِ ــش یه ربع میشه (بدون مُخَلَفات)
3 دقیقه ؟؟؟؟؟؟؟؟
O________________________O
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۹
وقتی بری جلوت سیب زمینی با یه کف دست نون بذارن تو 3 ثانیه میخوریش :))
۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۷:۲۹
نبود 34 روز دیگههههه:))
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۸
شِت :|:((
۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۷:۳۵
تا میتونی جیم بزن :دی
 ولی لو نرو :دی
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۸
سعیم بر همینه :دی
۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۸:۱۶
خسته نباشی کچلوک 
خوب استراحت کن باز باید بری 
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۸
کچلوک :| :))
۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۸:۴۹
خییییلی جالب و باحاله هاااا
با اینکه سخته ولی دلم خواست:D
داداشه من چون اموزشی نرفده ازین خاطرات نداره برام جالب بود:)
خوبه پس راحــــــتـــ میتونی جیم بزنی:d
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۷
جیم زدن که کاری نداره :دی
نه زیاد هم جذاب نیست !
۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۹:۰۳
ایول سربازی خیلی باحاله یه کلاس درس ونظمه واسه خودش
خوش بگذره بهتون
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۷
آره ولی یه هفته باشه کافیه نه 2 ماه :| :))
۱۵ آبان ۹۴ ، ۲۰:۰۸

در یک جمله یادش بخیر ...

دقیقا تک تک این روز ها رو دیدم .. :))

منتها من مسئول بهداری نشدم .. اگر نگهبانی داده اید واس اینکه که آماده بشین وقتی تقسیم شدید در یگان بتوانید شب بیدار بمانید..اگه گفتن توسه دقیقه غذا بخورید برای اینه که اگ افتادین مرز و مشکلی بود بتونید تو سه دقیقه کارتونو انجام بدید .. قرق هم کاملا املاش صحیح بود :)

وضعیت ناقص و کامل فقط توی آموزشی هست .. یگان یه کم وضعیتش بهتره اما خشک تره .. اینجا اشتباه کنید نگهبان می شوید اما در یگان خدمتی اشتباه کنید اضافه خدمت .. شما هم که افسر هستید کارتون سخت تره .. من بدبخت به خاطر سرباز ناقابل 15 روز رو کشیدم .. باید کمی سنگدل باشید .. و اینکه همه این کارها به دردتون می خوره در یگان .. فقط مواظب باشید وسایلاتون رو ندزدن توی یگان خدمتی :)

واقعا یادش بخیر ... مرسی که خاطراتمو زنده کردید .. من هم اعزامی برج 8 سال 1391 هستم ..

موفق باشید و انشاالله زود تموم بشه ..

مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۶
ممنون رفیق از توصیه های خوبت ؛ واقعا بهش نیاز داشتم .
دونه دونه اش رو آویزه گوشم میکنم ...
موفق باشی رفیق ...
۱۵ آبان ۹۴ ، ۲۰:۲۱
عجب
مثل این که باید روی آشپزیم کار کنم :)
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۳
:)))
۱۵ آبان ۹۴ ، ۲۰:۲۸
قشنگ بود.امیدوارم بهت خوش بگذره
;-)
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۳
حتما میگذره :دی
۱۵ آبان ۹۴ ، ۲۲:۲۸
چِ مزخرفـ و عذاب آور سربازی پس .. :/
چطور میتونین تحمل کنین بهتون زور بگن یا دستور بدن :))
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۳
خیلی چرت و عمر تلف کردنیه ...
خود به خود مجبور به انجام میشی ...
۱۵ آبان ۹۴ ، ۲۳:۴۰
خدا پشت و پناهت سرباز وطن...
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۱
ممنون رفیق ...
۱۵ آبان ۹۴ ، ۲۳:۴۹
امیدوارم باقیشم سریع بگذره :-)
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۱
انشالله :(
۱۶ آبان ۹۴ ، ۰۰:۱۵
چه خوب میشد برای یه سری دخترای داوطلب همچین جایی با همین ویژگی ها باشه.خیلی لازمه 
مثل همیشه.خداروشکر.😊 
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۱
واقعا لازمه :)) :|
۱۶ آبان ۹۴ ، ۰۰:۵۲
پس از فرمانده گروهان شانس آوردید
این نیز بگذرد
قدر لحظاتو بیشتر بدونیم...
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۱
آره انصافا دوست داشتنیه ...
ممنون ، چشم ...
۱۶ آبان ۹۴ ، ۰۰:۵۴
پس حسابی داره بهتون خوش میگذره با این اوصاف :D
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۱
خیلی زیاد اصن داریم هلاک میشیم از خوشی :دی :|
۱۶ آبان ۹۴ ، ۱۵:۱۹
عموی منم سربازیه ولی روز درمیون همینجا پیش خودمونه...
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۰
آموزشی فقط آخر هفته ها میدن ولی تو یگان هر روز تا ظهره و بعدش خونه ایم ...
۱۶ آبان ۹۴ ، ۱۹:۰۳
خوفی اقای سره هوااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دلم برات تنگیده بود 
عذر خواهیم رو بابت دیر سرزدنم بپذیر
دوجت  دالم هوارتاااااااااااااااااااااااااااااااااا
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۳۹
ممنون O.o
۱۶ آبان ۹۴ ، ۱۹:۳۲
واقعا شونزده روز گذشت؟!؟!؟چه زوووود:-D
الان مجازی بعد از خوندن چه زود منو بزنی :-D

سربازی شیرینه تلخه 

بهداریش خیلی خوبه
شاد باشی دکتر همین!
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۳۹
واسه ما 16 سال گذشت :(
روزهای مزخرفی بود !
۱۷ آبان ۹۴ ، ۱۴:۱۲
مگه میخواسید بمیرید اخرشب قران خودید
ارشد بهداری
افرین
ببینم روسفیدمون میکنی یا نه

مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۳۹
جو اینجوری ایجاب میکرد دیگه :دی
میکنم انشالله :دی
۱۷ آبان ۹۴ ، ۱۷:۳۱
آقا جان یه دفعه تعداد نفرات و اسلحه ها رو هم میدادی دیگه!!!!!!!
اولین کار یه سرباز راز نگه داری و ندادن اطلاعاته نه اینکه بشینی گرای اسلحه خونه رو هم بدی!!!!!!!!
وقتی اسیر هم بشی همینطوری اطلاعات میدی؟ فقط اسم ودرجه همین!
خاطراتت رو تعریف کن اما اطلاعات نده برادرمن.ناسلامتی سرباز این مملکتی . امید چند میلیون آدم به شماست!
شوخی کردم جدی نگیر.

مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۲۱
صمد آقا حواسم اصلا به این چیزا نبود !
اتفاقا حفاظت اطلاعات یه همچین چیزیو بهمون گفته بود ولی چون من خیلی حرف گوش کنم عمل کردم بهش :| :))
عزیزی ...
۱۸ آبان ۹۴ ، ۰۹:۴۷
با اینکه طولانیو ریز بود ولی همشو خوندم.
خوب حال میکنیا!!جناب پزشک!!اگه من بودم منشی فرمانده میشدم:)
چقد خوبه که همه چیو توضیح میدی.و از اول سربازیت باهاتیم.اینطوری همه چیه سربازیو متوجه میشم.ممنون که مینویسی.اقای دکتره کچله گل انداخته:)
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۳۷
خیلی ریزه ؟ اگر هست فونت رو عوض کنمیا یکم سایزشو بزرگ کنم ؟
خواهش ، وطیفه اس ...
۱۸ آبان ۹۴ ، ۱۰:۳۸
چه جالب بووود
مرسیییی
تا حالا هی همه میگفتن سخته و اینا هی هم فیلم میساختن ولی نمیدونم چه سری بود تو این نوشته که واقعا حس کردم چه سخته!
از این به بعد دلم برای تماااام سربازان سرزمینم میسوزه :(
ولی همچنان شدییید اعتقاد دارم پسرا بااااید برن سربازی تا مرد شن!
اخ که چه خوبه جیره کمه :)))) اون موقع که داداش منم بعد از گذروندن اموزشی و یه هفته از سربازی معاف شد جیره شدییید کم اومده بود به هر بهونه ای معاف میکردن
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۳۷
اییول ! چه شانس داشته داداشت از طرف من بزن رو شونش بگو کوفتت شه :دی
نه شوخی کردم ...
ما سربازا خیلی مظلومیم :( :دی
۱۸ آبان ۹۴ ، ۱۹:۳۹
ghashang bOod ^__^
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۳۶
ممنون ...
۱۹ آبان ۹۴ ، ۱۳:۲۷
خخخخ وای اصلا فرض کردن قیافه دکتر سر به هوا با سر کچل و نمیتونم تصور کنم وای خدا خخخخخخخخخخخخخ
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۳۶
چمونه مگه ؟ :دی
۱۹ آبان ۹۴ ، ۲۱:۲۴
سلام .. امیدوارم الان حالتون خوب باشه .. احتمالا خوابید:-D ... امروز چندتا سرباز دیدم یاد شما افتادم ی آن چشمم ب پوتیناشون خورد .. گفتم آقای  سرب هوا هم از این پوتینا میپوشن ک ی کیلو وزنشونن.. اون سربازا ک دیدم برگه مرخصی داشتن و میخندیدن ‌ . امیدوارم شمام لباتوون پر از خنده باشه تو همه روزا . مراقب خودتون باشین . ی آقای سرب هوا ک بیشتر نداریم .
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۳۶
الان تو پادگان می نیم ساعت بود که خواب بودیم :دی
پوتین رو عوض کردم همون موقع چون خیلی سنگین بود و یه طبی و سبک گرفتم :دی
ممنون ، چشم ...
۲۰ آبان ۹۴ ، ۱۸:۳۵
یک هفته دیگه گذشت،بهمین راحتی☺☺☺☺21/8/1394،طرح امیدوارسازی آقای سر به هوا😊😊😊😊😊
ممنون از اینکه اینستا،فالو قبول کردین🌻🌻🌷🌷🌷🌷🌹
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۱۶
گذشت ولی به سختی :(
آیدیت چی بود ؟
۲۱ آبان ۹۴ ، ۰۷:۴۰
:)
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۱۶
:/
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۳:۴۲
داشتم می خوندم و فک می کردم کاش ما هم می تونستیم بریم سربازی... تا اونجایی که رسید به "پیدا کردن سوسک تو غذا!"
من اعدامم کنن حاضر نیستم همچین صحنه ای ببینم :-/
مسعود
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۵:۱۵
پس زیاد دنبال سربازی دخترا نباش چون از این صحنه ها زیاد میبینی :دی
۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۲:۰۹
ممنونم از اینکه به بنده سر زدید ..
و کمی هم اغراق در رابطه با نوشته های من نموده اید ..
از وقت گذاشتنتان تشکر می کنم ..
وبتون رو دورادور به معرفی یکی از دوستانم می خوانم ..
من لینکتون کردم :)
مسعود
۲۸ آبان ۹۴ ، ۱۷:۲۳
این چه حرفیه .
لطف دارین .
شما هم لینک + دنبال شدید ...
۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۳:۰۸

میگمااا مگه  تو سربازی نت دارین؟!!!!! 

کجا وبلاگتو آپ میکنی؟!!!! 

مسعود
۲۸ آبان ۹۴ ، ۱۷:۲۲
هفته ای دوبار میام خونه ...
۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۳:۳۸
خســـــــــــــــــــــــته نباشی کچل خان
میگذرهههههه قیافتم کچ نکن خخخ
مسعود
۲۸ آبان ۹۴ ، ۱۷:۲۲
ممنون :|
۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۴:۲۳
داداشم طفلک همون نصف سربازی رو که رفت هم خعلی بد بود!
جدای از قضیه تاهلش تو آشوبای سی،ا،سی شده بود نیرو انتظامی!
مثلا میگفت ما در پاسگاه بودیم یه سری موتوری ریختن دور پاسگاه بیان تسخیر کنن ارشد گفته بود باتوم دارین ولی حق ندارین بزنین. تازه موتوریا همه کلی زنجیر و قمه دستشون! هیکلیییی! داداش منم فسقلی لاغر!  میگفت دیدم چاره ای نیس دارن میان سمتم منم باتوم رو تند تند شروع کردم گردوندن دور سرم
اونام ترسیدن رفتن از دور من فکر کردن حق دارم بزنم
مسعود
۲۸ آبان ۹۴ ، ۱۷:۲۲
اییوووووووول :))) باحال بود :دی
۲۳ آبان ۹۴ ، ۰۲:۴۱
و‌به این فکر کن که چقدر خاطره برای تعریف کردن نوه هات داری:)
مسعود
۲۸ آبان ۹۴ ، ۱۷:۱۵
از همین الان میدونم کلافه شون میکنم :))
۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۳۵
سلام خیارشور
خوبی
غصه نخور منم تو همون گروهان بودم
واقعا آقای علی مرادی دوست داشتنی هست ولی وقتی عصبانی میشه امیرم نمیتونه جلوش وایسته اما خیلی طرفدار سرباز هست.
این روز هم بگذرد....
مسعود
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۳۵
من که چیز دیگه ای دیدم ازش !

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">