اولین صبح زمستونی ...

  • سه شنبه ۱ دی ، ۱۳:۵۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۲۰ بازدید

با صدای پای بابام وقتی که داشت میرفت شرکت بیدار شدم و سرمو از زیر دو تا پتو آوردم بیرون و با چشم های پف کرده یه نگاهی به گوشیم انداختم دیدم ساعت 7 و خورده ایه صبحه ! اینقدر ساعت 4 بیدار شدیم تو این 2 ماه که عادت کردم از خواب بپرم . وقتی بابام صبحونه خورد و رفت خونه دوباره آروم شد و سرمو بردم زیر پتو برای ادامه خواب شیرینم ...
چند ساعتی خوابیدم و وقتی سیرخواب شدم دوباره سرمو از زیر پتو کشیدم بیرون و گوشیمو نگاه کردم ! دیدم چند دقیقه ای مونده به یازده و دیگه وقته بلند شدنه . یه راست رفتم سراغ پنجره تا مثل کارتن های زمان بچگی یه متر برف تو خیابون ها ببینم ولی جز چندتا کارگر که مشغول کندن زمین بودن و یه پیرمرد نون به دست چیزی ندیدم . آها یکم آسمون هم دیدم ! پشت او همه دود یه خورده رنگ و رو داشت و مثل ما پایتخت نشین ها به زور نفس میکشید ...
کشون کشون با صورت تو هم رفته و لباس نامرتب و یه لیوانه تا نصفه پر از چایی لم دادم جلوی تلویزیون و کانال هارو دونه دونه عوض کردم ؛ ولی نه ! هیچکدوم حس خوبی بهم نمیده ! دلم 13 سالگی یا شاید قدیم ترو میخواد ! وقتی که با اولین برف میزدیم بیرون و آخر شب با لباس های خیس و دست و پاهای سر شده از سرما برمیگشتیم خونه و خودمونو میچسبوندیم به شوفاژ تا گرم بشیم ! یادمه اون موقع ها هم مدرسه مون تعطیل میشد ولی نه برای آلودگی هوا به خاطر افت فشار گاز ! یادمه چند ساعت زل میزدم به زیر نویس شبکه 6 تا ببینیم فردا هم تعطیل میشیم یا نه و به محض شنیدن خبر تعطیلی میدوییدیم بیرون و باز قصه سرما و گل انداختن صورت و لپ رو تکرار میکردیم .
میدونی لذت بخش ترش چی بود ؟ اینکه بیدار میشدیم و میدیدیم ساعت 9 صبحه ! بدو بدو میرفتیم تو آشپزخونه و مامان میگفت برف اومده بیرون و مدرسه هارو تعطیل کردن ، برین بخوابین و این خواب لذت بخش ترین قسمت کودکی بود ...
امان ! امان از ماشینی شدن ! دیگه دستای کسی برف رو لمس نمیکنه ، دختر همسایه پایینی صدای بازی و شیطنتش نمیاد چون امروز یه تبلت داره ...
بگذریم ! اولین روز زمستونیتون وانیلی !

پی نوشتـــ :
راستی ! کی میاد بریم بستنی بخوریم ؟

تعداد نظرات این پست [ ۴۵ ] است ...

۰۱ دی ۹۴ ، ۱۴:۰۰
من میام بریم 
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۷
بفرمایید شما هم مهمونه ما :دی
۰۱ دی ۹۴ ، ۱۴:۱۸
زمستونتون مبارک :)
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۷
زمستون شما هم مبارک ...
۰۱ دی ۹۴ ، ۱۴:۲۰
من پایه بستنی هستم شدید :دی
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۷
خیلی هم خوب :دی
۰۱ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۸
من میام
عاشق بستنی در هر موقع از سال.
پایه ام!
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۷
بریم :دی
۰۱ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۹
تجربـ ه اش کردم ، وقتی از خواب پامیشی میبینی مدرسه تعطیلـ ه .
یآدمه یه روز تا دَمِ درِ مدرسـ ه رفتم و برگشتم :||

ولی ماشینی بودَن هم بد نیس. خوبـی هآیی هم داره.
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۷
اینش خیلی زور داره دیگه :))
خوبی داره درسته ولی بدی هاش بیشتره !
۰۱ دی ۹۴ ، ۱۴:۵۱
بشتنی خوردن تو هوای سرد عجیب حال میده:)
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۶
بشتنی چی میگه :))
۰۱ دی ۹۴ ، ۱۴:۵۲
فک کنم منظورم بستنی بود ^_^
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۶
همون :))
۰۱ دی ۹۴ ، ۱۵:۴۲
سلام ،
چند روز پیش یاد نوشته های شما افتادم از دوران آموزشی ... 
وقتی آش پُشت پای یکی از همکاران رو خوردیم که از اول دی می رفت سربازی ...
نیروی دریایی ارتش ...
خودش زودتر آش آورده بود این سرباز با معرفت ... :))

+ واقعا لذت بخش بود تعطیلی مدرسه به خاطر بارش برف ... :)
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۶
چه باحال :))
خیلی زیاد ...
۰۱ دی ۹۴ ، ۱۵:۴۵
بستنی توی این هوا دیوونه بازیه , ولی آدم باید پایه برای دوری از ماشینی شدن باشه :)
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۸
دیوونگی همیشه هم بد نیست !
دقیقا !
۰۱ دی ۹۴ ، ۱۵:۵۰
من تاحالا هیچ صبحی رو با برف بیدار نشدم. نه تنها بیدار نشدم بلکه هیچوقت انتظارش روهم نکشیدم. مدرسه های ما هم واسه گرد و خاک زیاد بسته میشد. چقدر کیف میداد :))
پی نوشت: من!
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۸
فکر کنم شما جنوب زندگی میکنید درسته ؟
۰۱ دی ۹۴ ، ۱۵:۵۹
خوش به حالتون که تاساعت11خواب بودید هیییییییی اوضاع منم باسربازی که 4صبح بلندمیشه هیچ فرقی نداره....
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۶
الان که تو مرخصیم اینطوریه وگرنه صبح زود باید بلند شم ...
۰۱ دی ۹۴ ، ۱۶:۲۰
خیلی خوب نوشتی این پست رو
امیدوارم هوای تهران بهتر بشه :/ البته فکر نکنم امید من به جایی برسه :/

بستنی در هوای سرد هرگز :)) چای گرم ..
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۵
چای گرم هم گزینه خوبیه ولی بستنی یه چیزیه دیگس :دی
۰۱ دی ۹۴ ، ۱۶:۲۱
"اینکه بیدار میشدیم و میدیدیم ساعت 9 صبحه ! بدو بدو میرفتیم تو آشپزخونه و مامان میگفت برف اومده بیرون و مدرسه هارو تعطیل کردن ، برین بخوابین و این خواب لذت بخش ترین قسمت کودکی بود ..."
واقعا ... :)
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۵
خیلی لذت بخش بود ...
۰۱ دی ۹۴ ، ۱۶:۲۳
:)))
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۵
به چی میخندی ؟
۰۱ دی ۹۴ ، ۱۷:۱۴
این برف بازی هم مثل همون حکایت توی کوچه بازی کردن نسل ما داره کم کم به خاطرات می‌پیونده، هعی...
من پایه بستنی‌ام، بریم دادا :D
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۴
واقعانا ! دیگه بچه ای تو کوچه نمیبینی ...
بریم داداش .
۰۱ دی ۹۴ ، ۱۸:۳۶
اولین روز زمستان با صدای بیدار با ش مزخرف گوشی ام بیدارم شدم  صبحونه نخوره  همرا ه با غر غر های مامانم که چرا صبحوته نمیخوری راهی مدرسه شدم 
تو سرویس  صدایی تکراری  خانوم  مجری  رادیو وبرنامه کرمانشاه سلام   تو مدرسه امتحان وپرسش کلاس
برنامه روزانه من تکراری شده 
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۴
خیلی هم دید مثبتی داری به زندگی :دی
۰۱ دی ۹۴ ، ۱۹:۱۹
چقد زندگی ِ این روزا بی مزه شده
و به بی مزه تر بودن ادامه میده ... :(
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۳
هیییی ...
۰۱ دی ۹۴ ، ۱۹:۵۲
سلام!

پس زمستون شما هم خوش اومد؟! :)

+ طعم لذت بخش خواب اون تعطیلی ها! دوباره احساس شد!
و جالبه برادر 12 ساله ی من تعجب کرد!ازاین دست تعطیلی ها!:|
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۳
برای ما که دیگه احساس نشد و حوشحال نشدیم :(
۰۱ دی ۹۴ ، ۲۰:۱۴
یخی یا دبل چاکلت؟؟؟؟
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۳
کاکائو تلخ !
۰۱ دی ۹۴ ، ۲۱:۰۱
برای چس تو کتتون نمیرود ؟ :))
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۱
چی تو کتم نمیره ؟ :| :))
۰۱ دی ۹۴ ، ۲۱:۳۳
آخ جون بستنی D: به شرطی کِ یِ جایِ گرم باشه :|
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۱
:))
۰۱ دی ۹۴ ، ۲۲:۲۱
اصولا شبکه ی 6. نقش تاثیر گذاری داره :دی
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۰
خیلی :دی خدا پدرشونو بیامرزه :))
۰۱ دی ۹۴ ، ۲۲:۳۹
این روز ها رو تجربه کردم .. ولی خب اینجا هنوز برف نیامده :)
زندگی خیلی  زیباست .. به شرطی که دیدمون زیبا باشه ..
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۰
اینجا هم خبری نیست :دی
اون که 100% ؛ هر کسی به اندازه دیدش دنیا رو زیبا میبینه ...
۰۲ دی ۹۴ ، ۰۸:۵۶

سلام . منو بردی به سالهای دور بچگی. سال 57 که زمستونمون بهار بود به کوری چشم بعضی ها! برفی نبارید دو سال بعدش هم همینطور نمی دونم به کوری چشم کی؟ ولی  سال بعدش برف خوبی بارید که مدرسه تعطیل شد. البته اون موقع تلویزین  صبح برنامه نداشت و اغلب هم بخاطر جنگ برق قطع بودو ما خبر تعطیلی را از رادیو ترانزیستوری دو موج که به دیوار آویزون بود می شنیدیم.

مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۰
چه جالب !
فک کنم خیلی هوا سردتر از الان میشد نه ؟
۰۲ دی ۹۴ ، ۰۸:۵۸
چقدر خوب بود اون برفا که دیگه این روزا حسشون نمی کنیم !!
واقعا چرا برف ها دیگه نمی آن برسر تنهایی شهر ما !!!
شهر ما از درد فراق برف - سیگاری شده :(
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۲۹
نمیدونم :( خدا هم قهر کرده با ما آدمها :(
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۲:۰۹
راس میگی خیلی بی مزه شده زندگیا
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۲۹
خیلی زیاد !
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۵:۰۷
اووووووه  خیلی اصلا هیچ کس اندازه من دید مثبت نداره به زندگی 

البته البته  از شنبه امتحان ها شروع بشه دیدم خیلی مثبت تر میشه 

اندک اندک خیال  بروز است 


تغیرات قالب  مبارک باشه  
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۵:۱۶
سعی کن اصلاح کنی خواهر من :| :دی
ممنون و الان سر میزنم خدمتتون :دی
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۵:۳۳

 رنگ قسمت های سبز رو عوض کردم

نه من جدی گفتم  به دید مثبت رسیدم

طی یک سری بحث گفت وگو  با خودم به این نتجیه رسیدم که دیدگاهم رو نسبت به زندگی باید رو باید عوض کنم

تازه خیلی ام زندگی زبیاست


مسعود
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۵:۲۹
آفرین :دی
همین درسته :دی
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۵:۳۹
دلیل خاصی نداره راستی((<3 خـــدا <3))ینی چی؟
مسعود
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۵:۲۸
یعنی تو قلب ماست :دی
م
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۸:۴۲
تعطیلی مدرسه یادش بخیر  .  اسکیت کردن  با کف کفش رو برفای جلوی در ورودی مدرسه که حسابی شیشه ای بشه معلممامون با مغز بخورن زمین ما هم از پنجره طبقه ۲ ببینیم :-) بعد زمین خوردن های گاه و بیگاه خودمون تو همون مسیر ماتحت برامون نمیذاشت لامصب،  چشم باز میکردی میدیدی رو هوایی چند صدم ثانیه بعد هم  فقط یه لانگ شات از آسمون بود و صدایی که انگار ترکیدی:)
وای چکمه پلاستیکی ها ابتدایی ها یادته؟ 
مسعود
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۵:۲۸
آخ آخ همیشه دوست داشتم ولی کسی برام نمیخرید :(( :دی
یادش بخیر شیرینی طعمش هنوز زیر زبونمه ...
۰۲ دی ۹۴ ، ۲۰:۳۶
بله. اهواز :دی
مسعود
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۵:۲۷
خیلی هم خوب :دی
ما یه اهوازی داشتیم تو دانشگاه میگفت اولین بار تهران برف دیدم !
۰۲ دی ۹۴ ، ۲۲:۴۴
مازندران بودیم، تا کمر برف اومده بود...برق نبود...اب هم قطع بود...خیلی هم سرد بود...با برف ظرف می شستیم..به ای اب برف می خوردیم...نمی تونستیم شب ها بریم بیرون..عین شهر اشباح شده بود....
دیگه از برف بدم اومد!




مسعود
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۵:۲۷
واقعا ؟ کاش اینجا هم اینطوری بود :(
۰۳ دی ۹۴ ، ۰۱:۲۵
آخ آخ
زیرنویس شبکه خبر
مسعود
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۵:۲۶
یک حالی میداد :دی
۰۳ دی ۹۴ ، ۰۹:۳۵
بله سرد تر می شد.یه جورایی همه چیز سرجاش بود انگار .
مسعود
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۵:۲۶
بود و دیگه نیست :(
۰۳ دی ۹۴ ، ۱۱:۱۹
گذشته گذشت و فقط حسرتش موند واسمون
مسعود
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۵:۲۶
هییی ...
۰۳ دی ۹۴ ، ۱۹:۱۸
زمستون شما هم مبارک ، بستنی تو زمستون خیلی خوبه :)))
مسعود
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۵:۲۶
ممنونم :))
۰۳ دی ۹۴ ، ۱۹:۵۵
نمیدونم قراره تو اینده حسرت چیا رو بخوریم
انگاری باید مثل یه ادمی که قراره یه ساعت دیگه بمیره زندگی کنیم نه فقط برای بودن پیش ادما برای تموم چیزایی که دوستشون داشتیم..حتی خاطره ها
مسعود
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۵:۲۶
کاملا موافقم باهات :(
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۳:۴۹
بستنی؟
یاد فالوده های برفی افتادم!
شیره و برف تازهه و تمیز!!
البته برف
نه این برفی که الان وجود داره!!
برفی که از آب لوله کشی تمیزتر بود!!
البته الان هم هنوزبرف از آب لوله کشی برخی مناطق تمیزتر است!!:دی
بماند
اما یاد آن فالوده های برفی به خیر

مسعود
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۵:۲۳
من تا حالا نخوردم ولی فک کنم با برف خیلی خوشمزه باشه !
الان اگه بخوری که جدول تناوبی مندلیف رو غورت دادی بس که کثیفه :|
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۷:۰۸
وبتون عالیه داداش
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۲
ممنون عزیز ...
۰۵ دی ۹۴ ، ۰۹:۵۴
اقاا من میام فقط بستنی از آون پیچ پیچی هام می خوام که رنگی رنگی هست :)
اقای نویسنده حیف که من دیر این پست ات رو خوندم برف ها آب شده دیگه بهمون بستنی نمیدی :)))))
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۵:۵۵
اونا که لامصب خوردنش یه دنیا لذت داره و یه شکم گنده میخواد :دی
۰۵ دی ۹۴ ، ۱۷:۰۷
یعنی راه نداره به بلاگت سر نزنم...اینقده گیرایی داره
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۵:۵۵
ممنون رفیق لطف داری ...
۰۵ دی ۹۴ ، ۲۰:۴۴
بازهم زمان تکرار میشه ...
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۵:۵۵
و سالیان سال ادامه دارد ...
۰۸ دی ۹۴ ، ۱۹:۰۶
برف منو یاد بازی هام با داداش 12 سال از خودم بزرگترم میندازه
همیییشه تو خونه با هم جنگ و دعوا داشتیم ولی همون دعواها لذت بخش بودن
برف که میومد میبردم منو تو خیابون من دو زانو مینشستم و اون دستامو میگرفت و میکشیییید دنبال خودش. منم غش غش خنده ام میرفت به اسمون. بعد خودش مینشست میگفت حالا تو منو بکش. منم زورم نمیرسید! دو سانت به کمک خودش تکونش میدادم.
تو باغچه امون با برف سرسره درست میکرد و بعدم مینشستیم رو سینی سررر میخوردیم

الان دیگه حتی اونقدر برف نمیاد که بشه ادم برفی ساخت :(((((
مسعود
۰۹ دی ۹۴ ، ۱۴:۲۲
هیی ...
نگو که دلم گرفت :(
۰۹ دی ۹۴ ، ۲۳:۱۸
زمستون مبارک ولی برا ماها شروع نشه هنو
مسعود
۱۰ دی ۹۴ ، ۲۱:۱۶
ممنون ...
۱۷ دی ۹۴ ، ۲۳:۵۱

اول بگم ..این قسمت متنو که ابر هم به زور نفس میکشید واقعا دوست داشتم  به همین خاطر باید حتما بهت بگم: (..دست مریزاد داره قلمت داداش ..)
دوم اینکه از آلودگی گفتی و سرفه های بی امان من ..که هنوز که هنوزه مونده توی وجودم انگار که قصد نداره دست آلودشو از حنجره و ریه های من برداره ....
چقد دلم میخاد فرار کنم فرار کنم از این تهران و برم یه گوشه دور یه روستای دور ..
یه جا که تا چشم کار میکنه درخت باشه و گل و پروانه و شعر ..
چقدر ناراحتم از اینکه نمیتونم اونجور که میخام زندگی کنم ..چقدر زیاد این روز نوشتت منو یاد نا توانی هام انداخت ...چقدر ناتوانم


مسعود
۱۹ دی ۹۴ ، ۱۸:۳۸
ممنون رفیق لطف داری به من .
منم خیلی دوست دارم برای یه مدت طولانی دور شم از این زندگی ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">