امروز را باید زندگی کرد ...

  • يكشنبه ۳۱ مرداد ، ۲۲:۰۷ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۶۲۸ بازدید

پری ترشیده بود . 45 سال داشت و سالها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می کرد . کارش این بود که نامه های رسیده را دسته بندی و بایگانی می کرد . ظاهرش خیلی بد نبود. صورتش پف داشت و چشم هایش کمی ریز بود . قد و پاهای کوتاهی داشت . گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشید و این کفش ها اثر زنانگی اش را کمتر می کرد .
یکی دو بار از پچ پچ و خنده منشی شرکت برادرم فهمیدم عاشق شده و با یکی سر و سری پیدا کرده اما یک هفته نگذشته بود که با چشمهای گریان دیدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذیی پاک می کرد .
این اتفاق بی اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما این آخری ها اتفاق عجیب غریبی افتاد . صبح ها آقایی  ، پری را می رساند سر کار که زیباترین دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود . فکر کنم اصلاً پری او را به عمد آورد و به همه معرفی کرد تا سال ها ناکامی و خواستگار های درب و داغونش را جبران کند . آن روزها احساس می کردم پری روی زمین راه نمی رود .
با اینکه بایگانی کار زیادی نداشت اما پری دائم از پشت میزش این طرف و آن طرف می رفت، سر میز دوستانش می ایستاد و اغلب این جمله را می شنیدم ؛ « وا قربونت برم ، قابل نداشت » یا « نه نگو تو رو خدا ، اصلاً » چنان شاد و شنگول بود که یا همه را به حسادت وامی داشت یا اثر نیروبخشی روی دیگران می گذاشت .
این روزها اندک دستی هم به صورتش می برد و سایه ملایمی روی پلک هایش می زد . ساعت ها برای ما زود می گذشت و برای پری دیر چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه می کرد و انتظار می کشید . سر ساعت دو که می شد آقا بهروز می آمد توی شرکت و با حجب و حیا سراغ پری را می گرفت . همه انگار در این شادی رابطه با آنها شریکند . منشی شرکت می گفت  « بفرمایین . بنشینین . پری الان میاد ، اتاق آقای رئیسه » و آقابهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشیده و موهایی بین بور و خرمایی روی صندلی می نشست و به کسی نگاه نمی کرد . چشم می دوخت به زمین تا پری بیاید . وقتی پری از اتاق رئیس می آمد بیرون انگار که شوهرش منتظرش است با صمیمیتی وصف ناپذیر می گفت « خوبی الان میام » می رفت و کیفش را برمی داشت و با آقا بهروز از در می زدند بیرون .
این حال و هوای عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا اینکه بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به میان می آمد . قرار شد در یک شب دل انگیز تابستانی عروسی در باغی بزرگ گرفته شود . همه بچه های شرکت دعوت شدند ، حتی رئیس که مطمئن بودیم به دلایل مذهبی در این گونه مراسم هرگز شرکت نمی کند. بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه پری جایش را به اضطراب قبل از ازدواج داد . پری دائم با دخترهای شرکت حرف می زد و نگران بود عروسی خوب برگزار نشود ، غذا خوب نباشد ، میهمان ها از قلم بیفتند و هزار تا چیز دیگر که دخترهای دم بخت تجربه کرده اند . حالا شرکت مهندسی آب و خاک برادرم شده بود یک خانواده شاد ولی مضطرب . همه منتظر بودند تا پری را به خانه بخت بفرستند .
آقا بهروز هم طبق روال سابق صبح ها پری را می آورد می رساند و عصرها او را می برد ولی دیالوگ ها کمی عوض شده بود و هر کس آقا بهروز را می دید بالاخره تکه یی بهش می انداخت ؛ درباره داماد بودنش و از این حرف های بی نمک که به تازه دامادها می زنند . بالاخره مراسم ازدواج نزدیک شد و قرار شد در آخرین جمعه مرداد 78 آنها در باغی اطراف کرج عروسی کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غیبش زد و تمام پس انداز سال ها کار او را با خودش برد ! قرار بود پول هایشان را روی هم بگذارند و یک خانه نقلی بخرند که نشد و بهروز با ایران ایر به ترکیه و از آنجا به استرالیا رفت و همه ما را بهت زده کرد . روز شنبه نمی دانستیم چطور سر کار برویم و چه جوری توی چشم های پری نگاه کنیم . حتی می ترسیدیم بهش زنگ بزنیم. آقای رئیس به منشی گفت « قطعاً پری مدتی نمیاد ، کسی رو جاش بذارین تا حالش بهتر بشه » اما پری صبح از همه زودتر آمد ؛ با جعبه یی شیرینی ! ته چشم هایش پر از اشک بود . شیرینی را به همه حتی به آقای رئیس تعارف کرد .
منشی که از همه کم حوصله تر و فضول تر بود در میان بهت و ناباوری همه ما گفت « مگه برگشته ؟ » پری گفت « نه از من کلاهبرداری کرد ، ولی مهم نیست . این چند ماه بهترین روزهای زندگیم بود » قطره اشک کوچکی از گوشه چشم هایش پایین ریخت ...
ما فهمیدیم راست می گوید . مهم نیست که سر همه ما کلاه رفته بود ، مهم این بود که ما ماه ها روی ابرها بودیم و با حال و هوای پری حال می کردیم ...
پی نوشتـــ :
این روزها به شدت درگیره روزمره گی شدم و انگیزه ای برای نوشتن نیست ...

تعداد نظرات این پست [ ۲۳ ] است ...

۳۱ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۳
وای :((

+روزتون مبارک آقای دکتر :))
مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۹
ممنون لطف دارین ...
۳۱ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۳۷
داستان آشناست...
کجا خوندمش؟
مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۹
داستان از من نبود . از جایی کپی کردم ...
۳۱ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۷
Bebakhshid chera age ye  aghayi 45 saleshe va mojarad  mojarad vali age ye khanomi bod torshide in dor az adabe
مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۷
این لفظه ترشیده برای رند کردن داستان بود و قصدم توهین به کسی نبوده ...
۳۱ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۹
فوق العاده بود محشرهههه
مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۶
ممنون ...
۳۱ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۳
نه نه این خیلی تلخه خیلی ... :((

مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۶
خیلی زیاد ...
۳۱ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۴
روزتون مبارک :))
مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۶
ممنون :/
۳۱ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۵
موافقم.
معرکه نوشته بودین.
پری حق داشته. همین که یه مدت طعم شیرینشو بچشی کافیه.

مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۵
نوشته از من نبود .
آره ولی خیلی باید قوی بود تا همچین تفکری داشت ...
۰۱ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۲
عالی بود :(((
مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۹
ممنون ...
۰۱ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۲
عالی بود :(((
مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۴
ممنون ...
۰۱ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۰۰
از این ها که بگذریم روزتون مبارک :)))

مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۴
مرسی مشتی :))
۰۱ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۰۵
آخ آخ آخ... چه پست فطرتی بوده... یعنی مال دنیا این قدر ارزش داره که دل دختر مردم رو بشکنه؟ خاااک :/
مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۴
برای خیلی ها این دنیا آخرین نقطه برای زندگیه ...
۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۴۳
عجب روحیه‌ای داشته!
مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۴
خیلی باید مرد باشی ها !
۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۴۶
روزت مبارک دکتر :)
مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۳
ممنون رفیق ...
۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۷
هِعی ..
خُب چِ فایده شاید اون روزا تنها روزایِ خوب زندگیمون بمونن و
دیگه روزایِ خوب برنگردن .. !

+ مرسی کِ هنوزم میخونین منُ  .. (:
مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۳
متاسفانه همینه :(
وظیفه اس ...
۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۰۰
روزتون مبارک
مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۲
ممنون لطف دارین ...
۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۱۵
ای توف به غیرتت پسر !!! (مخاطب : بهروز)!
مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۲
ترسیدم یه لحظه :دی
۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۲۳
سلام چرا دیگه به من سرنمی زنید؟
مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۱
سلام .
کم سر میزنم به وب ها کلا ...
۰۱ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۷
روز پزشک مبارک اقای دکتر :)
مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۱
ممنون ...
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۰۱
منم به شدت درگیرم...
مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۴۶
درگیره ؟
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۴۴
این عالیه ولی قبلا خوندمش. همینجا گذاشته بودین؟!!
مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۴۶
نه از جایی برداشتم خودم هم ...
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۴۳
ba ma tamas begirin Part
مسعود
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۴۵
چشم :/
۰۴ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۰۲
از لفظ ترشیده اول داستان خوشم نیومد...
با وجود اینکه پری رو تحسین میکنم ولی میدونم بعد از مدتی از این خاطرات خوبی که داشته هم بیزار میشه!
مسعود
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۱
باید به کار میرفت تا عمق داستان رو بشه چشید :)
کاملا درسته !
۱۷ آذر ۹۵ ، ۰۹:۰۸
آره امروز که چه عرض کنم .. هر لحظه باید زندگی کرد
خاطرات باقی مونده از یک عشق خیلی خطرناک تر از نچشیدن طعم عشقه 
مسعود
۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۵۰
جمله جالبی بود ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">