امان از احساسات غیر قابل کنترل !

  • سه شنبه ۲۱ آذر ، ۱۹:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۱۸ بازدید

من هیچ وقت با بچه ها سر و کله نزده بودم . مخصوصا بچه های زیر سه ماه که حتی دست هم بهشون نمیزنم با اینکه عاشقشونم . اینقدر ظریف و کوچولوعن که احساس میکنم بغلشون کنم دست و پاشون کنده میشه و میافته ! وقتی میارنشون تو اتاق عمل همش نگاهم به دست و پاهای سفید و کوچیکشونه . بچه ها درصد چربی بدنشون زیاده برای همین اندام هاشون مثل نون باگت لایه لایه روی هم افتاده و کلی نرم و باحاله . امروز یکیشون برای ختنه اومده بد اینقدر چشم های قشنگی داشت که همه بچه ها باهاش عکس میگرفتن . یه رنگ سربی براق که هیچکدوم تا حالا ندیده بودیم ..
همه این ها قشنگی های اتاق عمل بود . همکارا میگفتن این یه روی قضیه اس و خدا نکنه اتفاق بدی بیافته ! همه میریزن بهم و کلا اوضاع فرق میکنه . معنی این جمله نفهمیدم تا دیروز صبح ! طرفای ساعت یازده یه کوچولوی 36 روزه اومده بود برای عمل هرنی ( هرنی چیه ؟ ) طبق معمول اتاق رو آماده کرده بودن تا استاد بیاد و عمل رو شروع کنه . یکی از بیهوشی ها رفت دم در تا بچه رو از مادرش تحویل بگیره . وقتی رسید بالا سرش و چکاپ کرد دید بچه به زحمت نفس میکشه ! سریع از بغل مادر گرفت و آوردش تو ریکاوری که همون لحظه ارست کرد ( ایست قلبی ) سریع کد زد و همه دکترها رفتن بالا سر بچه . منم که تازه عملمون تموم شده بود در اتاق رو باز کردم و از دویدن بچه ها فهمیدم چی شده . آروم آروم رفتم تو ریکاوری و دیدم ده یازده نفر بالا سر بچه ان و دارن احیاش میکنن . جثه اش خیلی کوچیک بود و از همه جای بدنش آنژیوکت گرفته بودن تا بتونن بهش دارو بزنن . جرات نکردم نزدیک برم و از همون دور ، از لا به لای همه دست های کوچیکشو دیدم که مشت کرده بود ، انگار داشت میجنگید برای زنده موندن .. به هم ریختم و دیگه نتونستم اونجا بمونم . رفتم تو اتاق رست و روی تخت دراز کشیدم . ده دقیقه ایی گذشت و دوباره برگتم تو ریکاوری . دیدم بهش پالس وصل کردن و ضربانش برگشته . دوباره دستهاشو دیدم که هنوز مشت بود . خیلی خوشحال شدم از اینکه برگشته و کلی خداروشکر کردم . با خودم گفتم وقتی بزرگ بشه مامان باباش حتما براش تعریف میکنن که وقتی 36 روزش بوده یه بار رفته و برگشته . تو همین خوشحالی بودم که دوباره نبضش رفت . دوباره همه دویدن سمتش و دکتر بیهوشی داد زد هپارینننن بیارین . دوباره هرج و مرج شد و من چند قدم رفتم عقب . مشت هاش گره شد تو هم و دل من پر از آشوب شد . اینبار 45 دقیقه پشت سر هم ماساژ قلبی گرفت . دستگاه مانیتورینگ یه خط صاف بود و تغییری نمیکرد . عرق از سر و صورت دکتر می ریخت پایین . خدا خیرش بده هیچ جوره کم نذاشت برای این یچه و همش میگفت برگرد جون مادرت . برگرد توروخدا برگرد . این جمله هارو که میگفت بغض گلومو میگرفت . عین 45 دقیقه بالا سرش بودم و نگاهم به مشتش بود که هنوز گره خورده میرفت برای مرگ . بدنش کبود شد و تلاش ها هیچ فایده ایی نداشت . دکتر گفت تموم شد دستگاه رو جدا کنید . کلاهشو درآورد و رفت تو اتاق رست . دخترهای بیهوشی اشک تو چشماشون بود و میگفتن دکتر نبض داره ها نمیشه یکم دیگه ماساژو ادامه بدیم ؟ گفتم اینا وی تکه و لرزش های قلبه . پالس نیست .. سریع از ریکاوری خارج شدم و رفتم تو اتاق رست . شاید اگر یه آدم بزرگ با سن بالا جلوم اینطوری میشد ناراحت میشدم ولی خیلی خونسرد میرفتم و حتی کمک هم میکردم اما این بچه عجیب حالمو به هم ریخت ..
ده دقیقه ایی دراز کشیدم و دوباره برگشتم سر کارم . صدای گریه های مادرشو شنیدم که چطوری داد و بیداد میکرد . آوردنش نشوندنش و صندلی و براش توضیح میدادن که نارسایی قلبی داشته و این مشکل مادرزادی بالاخره از بین میبردتش . ولی مادرش فقط اشک میریخت و اسم بچه شو صدا میکرد . آروم از جلوش رد شدم و رفتم توی اتاق عمل . حال عجیبی بود ، همه بچه ها تا ظهر ساکت و آروم بودن .. 36 روز بود و جنگید و رفت . ظهر وقتی داشتم میومدم خونه دیدم پیچیدنش لای پارچه و دارن تحویل سردخونه میدن . یه چسب بزرگ هم خورده بود روش که اسم و مشخصاتشو زده بودن . کلمه متوفی رو که دیدم با خودم گفتم شایدم چیزی رو از دست ندادی ..

تعداد نظرات این پست [ ۲۰ ] است ...

۲۱ آذر ۹۶ ، ۲۰:۲۸
منم امروز از جلو بیمارستان اطفال رد میشدم
صدای گریه ی مادر یه بچه به گوشم رسید
بچه ش تموم کرده بود
خوشحالم
خیلی خوشحالم که سراغ رشته های بیمارستانی نرفتم
من آدم دووم آوردن نبودم

مسعود
۰۷ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۶
موفقیت یعنی همین دقیقا ..
۲۱ آذر ۹۶ ، ۲۰:۵۸
چند روز پیش بچه های سر کلاس جراحی مبحث سوختگی پرسیدن استاد واقعا کسی که خودکشی کرده و با سوختگی بالا میاد رو باید نجات بدیم؟ استاد خیلی تعجب کرد.گفت معلومه که باید نجات بدیم.بعد یکی از بچه ها خیلی جدی پرسید چرا؟ میخواسته بمیره و حالا با این درصد سوختگی بدون صورت شاید با امپوتینگ اندام ها و هزارتا مشکل داخلی چرا باید نجاتش بدیم که زنده بمونه؟
استاد گفت اولا که شما وظیفتونه نجات دادنه.
دوما که خیلی از کیس های خودکشی پشیمون میشن از کارشون.
و حالا با جمله آخرتون بازم به فکر فرو رفتم.چرا باید نجاتشون بدیم؟ اگر نجات ندیم چی رو از دست میدن؟ و یا اگه زنده بمونن چی رو به دست میارن؟
ما مثل یه روبوت فقط وظیفه داریم با علممون نجاتشون بدیم؟
مسعود
۰۷ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۸
دقیقا همینه .
به نظر من کسی که خودکشی میکنه به تمام عواقبش فکرکرده و به قولی جهنم اونور رو به اینور ترجیح داده .
نجات دادنش میشه تحمل یه عمر سوختگی روی صورت و بدنش ..
۲۱ آذر ۹۶ ، ۲۲:۱۵
ما هم اینجا ناراحت شدیم
ناراحتی که نمیدونم چطوری میشه بیانش کرد و با بقیه ناراحتی ها فرق داره
مسعود
۰۷ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۵
کاملا :(
۲۱ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۵
سلام
کاش این پست رو ننوشته بودید....
مسعود
۰۷ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۵
کاش میشد حذفش کرد ..
۲۲ آذر ۹۶ ، ۰۰:۰۸
منم تا حالا به بچه کوچولو ها دست نزدم، میترسم طوریشون شه:|
با جمله آخر موافقم، زندگی کردن حقیه که خیلی مایل به گرفتنش نبودم...
مسعود
۰۷ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۵
اصلا اینقدر ظریفن حس میکنی الان کنده میشه یه جاش :|
۲۲ آذر ۹۶ ، ۰۹:۰۹
چقدر غم داشت این پستتون ..
چقدر پشتش بدنم لرزید ..
چقدر بغضم گرفت ..

مسعود
۰۷ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۵
خیلی دردناک بود برای منی که دیدمش با چشم ..
۲۲ آذر ۹۶ ، ۱۰:۱۰
خیلی سخته، واقعا سخته... خدا به مادرش صبر بده
خدایا هیچ بچه ای رو از مامان باباش نگیر
مسعود
۰۷ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۴
خیلی زیاد .. :(
۲۲ آذر ۹۶ ، ۱۵:۰۷
امان از پستی که اشک به چشم خواننده میاره :-(
مسعود
۰۷ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۵
امان امان :(
۲۲ آذر ۹۶ ، ۲۱:۴۲
آدم تو بیمارستان چیزای عجیبی میبینه که هزار چرا؟ تو ذهنش حک می کنن.
چرا میایم؟چرا میریم؟چرا بیماری؟چرا درد؟ . . .
+ جسارتا یه سوال علمی پیش اومده، بیماری که وی تک کرده، نباید بهش شوک داد؟
مسعود
۰۷ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۴
دقیقا همینطوره :(
وقتی وارد فاز وی تک میشه دیگه شوک دادن خیلی فایده نداره ..
۲۲ آذر ۹۶ ، ۲۳:۵۹
شاید...
چقدر دردناک 
خدا به مادرش صبر بده 
مسعود
۰۱ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۵۹
انشالله :(
۲۳ آذر ۹۶ ، ۱۳:۰۲
شایدچیزی رو از دست ندادی.
خداقوت طبیب !
روز سختی بود.
به مرگ دیگران فکر که میکنم، دونستن اینکه روح وجود داره و از بین نمیره تا حدی آرومم میکنه.
اتفاق دردناکیه اما خب...
مسعود
۰۱ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۰۰
خیلی سخت ..
من ندیدن آدم ها خیلی اذیتم میکنه ..
۲۳ آذر ۹۶ ، ۱۵:۵۶
یک پیچیدگی هایی هست توی آفرینش که هیچوقت نمی فهمم! امیدوارم خدا به پدر و مادرش صبر بده. 
مسعود
۰۱ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۵۸
هیچوقت هیچکس نمیفهمه !
۲۴ آذر ۹۶ ، ۰۹:۴۹
با خوندن پست بغض کردم :(
هیچ وقت محیط بیمارستان رو دوست نداشتم :(
مسعود
۰۱ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۵۸
خیلی دردناک بود ..
۲۴ آذر ۹۶ ، ۲۱:۱۸
منو یاد برادرم انداختی!
خوش بحالش ک رفت، واقعا چیزی رو از دست نداده
مسعود
۰۱ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۵۸
واقعا !
۰۱ دی ۹۶ ، ۲۱:۲۶
خوش بحالش به تعبیری به بهشت رفت و توی دنیا هم سختی نکشید
مسعود
۰۱ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۵۴
بخدا :(
۰۳ دی ۹۶ ، ۱۲:۴۰
خیلی دردناکه! ولی خدا فرشته هارو می بره که بالشون به سیاهی بعضی آدما که از شبطان بدترن آلوده نشه!
خدا به شما و همکاراتون قوت و سلامتی و خیر بده
مسعود
۰۱ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۴۹
ممنون از شما ..
۰۳ دی ۹۶ ، ۱۷:۲۷
شاید سکوت ، حجم عظیمی از حرفا که نمیشه به زبون آورد رو‌ بتونه نشون بده
شاید باید جنگیدن رو از همین الآن بهتر یادبگیریم
شاید بهتر باشه قضاوت نکنیم شاید اون مادر با وجود صرف کردن ۹برای بزرگ کردن اون بچه نمیتونست مادر خوبی براش باشه و یا هر چیز دیگری ...
بعضی وقتا باید به انتخاب خدا احترام بزاریم و‌بگیم هر چی که خیره...
مسعود
۰۱ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۴۹
کاملا درسته ، ما در جایگاه قضاوت کسی نیستیم ..
۱۱ دی ۹۶ ، ۱۱:۴۲
چه شغل خاصی دارید!
خدا به ذهن و قلبتون آرامش بده
مسعود
۰۱ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۴۸
ممنون از شما ..
۱۵ دی ۹۶ ، ۲۱:۱۸
رفت بهشت و راحت شد اگه نارحتی قلبی مادرزادی داشت باید تا آخر عمر عذاب می کشید شاید این رفتن به نفع اش باشه
من نمیدونم چرا از بیمارستان متنفر ام و توش استرس میگیرم چه برسه به اتاق عمل
مسعود
۰۱ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۴۸
من هم همین نظر رو نسبت بهش داشتم ..
۱۹ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۴۴
هرازگاهی نیاز داریم دقیقا همینقدر احساساتمون قلیان کنه و زیر و رو بشیم بلکه انسانیت یادمون بیاد.
چیزی رو از دست نداد به حق !
 + لطفا این نوشته رو هیچوقت پاک نکنید
مسعود
۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۳
برای همیشه میمونه ..

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">