امان از احساسات غیر قابل کنترل !

  • سه شنبه ۲۱ آذر ، ۱۹:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۰۵ بازدید

من هیچ وقت با بچه ها سر و کله نزده بودم . مخصوصا بچه های زیر سه ماه که حتی دست هم بهشون نمیزنم با اینکه عاشقشونم . اینقدر ظریف و کوچولوعن که احساس میکنم بغلشون کنم دست و پاشون کنده میشه و میافته ! وقتی میارنشون تو اتاق عمل همش نگاهم به دست و پاهای سفید و کوچیکشونه . بچه ها درصد چربی بدنشون زیاده برای همین اندام هاشون مثل نون باگت لایه لایه روی هم افتاده و کلی نرم و باحاله . امروز یکیشون برای ختنه اومده بد اینقدر چشم های قشنگی داشت که همه بچه ها باهاش عکس میگرفتن . یه رنگ سربی براق که هیچکدوم تا حالا ندیده بودیم ..
همه این ها قشنگی های اتاق عمل بود . همکارا میگفتن این یه روی قضیه اس و خدا نکنه اتفاق بدی بیافته ! همه میریزن بهم و کلا اوضاع فرق میکنه . معنی این جمله نفهمیدم تا دیروز صبح ! طرفای ساعت یازده یه کوچولوی 36 روزه اومده بود برای عمل هرنی ( هرنی چیه ؟ ) طبق معمول اتاق رو آماده کرده بودن تا استاد بیاد و عمل رو شروع کنه . یکی از بیهوشی ها رفت دم در تا بچه رو از مادرش تحویل بگیره . وقتی رسید بالا سرش و چکاپ کرد دید بچه به زحمت نفس میکشه ! سریع از بغل مادر گرفت و آوردش تو ریکاوری که همون لحظه ارست کرد ( ایست قلبی ) سریع کد زد و همه دکترها رفتن بالا سر بچه . منم که تازه عملمون تموم شده بود در اتاق رو باز کردم و از دویدن بچه ها فهمیدم چی شده . آروم آروم رفتم تو ریکاوری و دیدم ده یازده نفر بالا سر بچه ان و دارن احیاش میکنن . جثه اش خیلی کوچیک بود و از همه جای بدنش آنژیوکت گرفته بودن تا بتونن بهش دارو بزنن . جرات نکردم نزدیک برم و از همون دور ، از لا به لای همه دست های کوچیکشو دیدم که مشت کرده بود ، انگار داشت میجنگید برای زنده موندن .. به هم ریختم و دیگه نتونستم اونجا بمونم . رفتم تو اتاق رست و روی تخت دراز کشیدم . ده دقیقه ایی گذشت و دوباره برگتم تو ریکاوری . دیدم بهش پالس وصل کردن و ضربانش برگشته . دوباره دستهاشو دیدم که هنوز مشت بود . خیلی خوشحال شدم از اینکه برگشته و کلی خداروشکر کردم . با خودم گفتم وقتی بزرگ بشه مامان باباش حتما براش تعریف میکنن که وقتی 36 روزش بوده یه بار رفته و برگشته . تو همین خوشحالی بودم که دوباره نبضش رفت . دوباره همه دویدن سمتش و دکتر بیهوشی داد زد هپارینننن بیارین . دوباره هرج و مرج شد و من چند قدم رفتم عقب . مشت هاش گره شد تو هم و دل من پر از آشوب شد . اینبار 45 دقیقه پشت سر هم ماساژ قلبی گرفت . دستگاه مانیتورینگ یه خط صاف بود و تغییری نمیکرد . عرق از سر و صورت دکتر می ریخت پایین . خدا خیرش بده هیچ جوره کم نذاشت برای این یچه و همش میگفت برگرد جون مادرت . برگرد توروخدا برگرد . این جمله هارو که میگفت بغض گلومو میگرفت . عین 45 دقیقه بالا سرش بودم و نگاهم به مشتش بود که هنوز گره خورده میرفت برای مرگ . بدنش کبود شد و تلاش ها هیچ فایده ایی نداشت . دکتر گفت تموم شد دستگاه رو جدا کنید . کلاهشو درآورد و رفت تو اتاق رست . دخترهای بیهوشی اشک تو چشماشون بود و میگفتن دکتر نبض داره ها نمیشه یکم دیگه ماساژو ادامه بدیم ؟ گفتم اینا وی تکه و لرزش های قلبه . پالس نیست .. سریع از ریکاوری خارج شدم و رفتم تو اتاق رست . شاید اگر یه آدم بزرگ با سن بالا جلوم اینطوری میشد ناراحت میشدم ولی خیلی خونسرد میرفتم و حتی کمک هم میکردم اما این بچه عجیب حالمو به هم ریخت ..
ده دقیقه ایی دراز کشیدم و دوباره برگشتم سر کارم . صدای گریه های مادرشو شنیدم که چطوری داد و بیداد میکرد . آوردنش نشوندنش و صندلی و براش توضیح میدادن که نارسایی قلبی داشته و این مشکل مادرزادی بالاخره از بین میبردتش . ولی مادرش فقط اشک میریخت و اسم بچه شو صدا میکرد . آروم از جلوش رد شدم و رفتم توی اتاق عمل . حال عجیبی بود ، همه بچه ها تا ظهر ساکت و آروم بودن .. 36 روز بود و جنگید و رفت . ظهر وقتی داشتم میومدم خونه دیدم پیچیدنش لای پارچه و دارن تحویل سردخونه میدن . یه چسب بزرگ هم خورده بود روش که اسم و مشخصاتشو زده بودن . کلمه متوفی رو که دیدم با خودم گفتم شایدم چیزی رو از دست ندادی ..

تعداد نظرات این پست [ ۰ ] است ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">