اشتباه پزشک ماشینی !

  • جمعه ۳۰ مرداد ، ۱۶:۴۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۷۳۶

یادمه وقتی ترم دوم دانشگاه بودیم به عنوان دو واحد کارآموزی برای اولین بار رفتیم تو محیط بیمارستان . همه چیز اونجا برام جالب بود و احساس میکردم دارم به آرزوهای بزرگی که تو سرم دارم نزدیک میشم ! وقتی صحبت های اولیه استادمون تموم شد بچه هارو به گروهای چندتایی تقسیم کرد و فرستاد بخش های مختلف و گفت بعد از سه روز جاهاتون عوض میشه . من و چندتا از دوستام افتادیم تو اتاق عمل ! کلی استرس داشتیم و با هم شوخی میکردیم که الان میخوایم دل و روده ببینیم و کلی دست و پا قطع کنیم !
روز اول و دوم تا عصر موندیم و عمل های مختلف رو میدیدم . استاد هم برامون توضیح میداد که الان داره چه اتفاقی میافته و اسم این وسیله ای که الان دست پزشکه چیه . روز سوم یعنی آخرین روزی که قرار بود با گروه های دیگه جا به جا بشیم یه مریضی اومد تو اتاق عمل که ناخن های پاش رفته بود توی گوشتش و میخواستن از ریشه درش بیارن تا صاف رشد کنه . ما هم طبق روال و چیزی که یادمون داده بودن شروع کردیم به آماده کردن وسایل اتاق عمل تا دکتر بیاد و کارشو شروع کنه .
گاز ، بتادین ، سرنگ ، باند کشی ، وازلین ، ست جراحی و ... رو مرتبا کنار هم گذاشتم و با مریض هم صحبت میکردم تا از استرسش کم بشه که دکتر اومد توی اتاق . یه آقای میانسال با قد کوتاه و موهای جو گندمی که گوشیش دستش بود و داشت معامله ماشین هم میکرد ! هی صداش میرفت بالا که فلانی اون ماشین گلگیرش رنگه و نمیصرفه برام اون قیمت و یادش میومد که تو اتاق عمله و باز تن صداش میومد پایین .
بهم گفت پسر جوان شما دانشجویی ؟ گفتم بله دکتر . گفت به سلامتی میخواین جای مارو بگیرین و تیغ و قیچی به دست بشین در آینده ؟ گفتم انشالله . همینطوری که حرف میزد دست کش دستش کرد و رفت سمت بیمار . ازش سوال کرد که مشکلش چیه و قراره ناخنشو چی کار کنه براش تا درست بشه . بهم گفت یه سرنگ 20 بهم بده و از توی کیفم ویال لیدوکایین ( محلولی که برای بی حسی موضعی به کار میره ) رو بشکون تا به پای بیمار تزریق کنم . بعد از اینکه تزریقش تموم شد شروع به برداشتن ناخن کرد . مریض هم خیلی درد میکشید با اینکه انگشتاش بی حس شده بود ! مدام خودشو صفت میکرد و میگفت دکتر خیلی درد دارم ! دکتر هم میگفت خودتو لوس نکن مرد گنده ! پاهاتو بی حس کردم یکم تحمل کن ...
چند دقیقه ای گذشت که من رفتم سمت بیمار گفتم دست منو بگیر و فشار بده تا دردو کمتر حس کنی . بنده خدا با تمام زورش انگشت های منو به هم فشار میداد و اشکش از گوشه چشماش سرازیر شده بود ! آخرای عمل وقتی دکتر رفته بود سراغ ناخن دومش دیگه دیدم مریض از شدت درد داره از هوش میره و اینقدر تقلا کرده بود که صورتش سیاه شده بود ! برام عادی نبود این وضعیت . مگه میشد با حسی اینقدر درد وجود داشته باشه ؟ خلاصه به هر زحمت و فشاری بود عمل تموم شد و بعد از پانسمان رفت ریکاوری تا آماده بشه برای رفتن به بخش .
وقتی داشتیم اتاقو جمع و جور میکردیم برای مریض بعدی چشمم افتاد به ویال لیدوکایینی که برای دکتر باز کرده بودم . یکم بهش دقت کردم دیدم اصلا چیزی روش نوشته نشده . شک کردم ! از توی سطل آشغال درش آوردم و نزدیک بینیم کردم تا ببینم چه بویی میده . باورم نمیشد ! تمام درد کشیدنه مریض بخاطره این بود ! یه حواس پرتیه دکتر باعث شده بود به جای لیدوکایین ، آب مقطر تزریق بشه تو پای مریض و ما دو تا ناخن رو بدون بی حسی کشیدیم ! دقیقا مثل شکنجه های ساواک !
حالا بماند که بیمارستان قضیه رو ماست مالی کرد و نذاشتن خانواده بیمار چیزی بفهمه تا کار به شکایت نرسه و دکتر مربوطه هم هنوز داره به کار طبابتش ادامه میده . واقعا گلگیره رنگ شده و افت قیمت ماشین مهمه یا جون یه انسانه بی گناه ؟ پول یا انسانیت !؟
دل نوشتـــ :
به دور از هر فرهنگ و نژادی ، بیاید کمی انسان بودن را تمرین کنیم ...

تعداد نظرات این پست [ ۳۱ ] است ...

۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۵۱
وای تنم ریش ریش شد
مسعود
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۲
چی بگم والا :(
۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۵۲
وای وای وای، میدونم نباید بخندم ولی ...
شده بوده "در حاشیه" D:
+ ایشالا شما اونجوری نمیشی (((:
مسعود
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۳
آره دقیقا :)) خوب شد حلقه جا نذاشتن تو معده اش :)) نه من راهم فرق میکنه با اینا ...
۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۵۲
دل نوشت عالی بود :)))
واقعا باید انسان بودن رو تمرین کرد...
ولی انسان بود عجب کار سختیست...
ولی هیچ کاری غیر ممکن نیست ..
مسعود
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۳
عجیب شخته ولی شدنیه به قول خودت ! فقط غیر ممکن غیره ممکنه !
۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۵۶
واااای O_O
مسعود
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۱
هی روزگار ...
۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۱۶
من که ناخونام درد گرفت
قلبم هم درد گرفت
آب قند بیارید
بیچاره مریض منم دقیقا همین مشکلو دارم
ولی عمل نمیکنم


مسعود
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۱
شما ریلکس باش حالا :دی خیلی زیاد هنوز اعصابم خورد میشه بهش فکر میکنم ...
۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۱۶
من که ناخونام درد گرفت
قلبم هم درد گرفت
آب قند بیارید
بیچاره مریض منم دقیقا همین مشکلو دارم
ولی عمل نمیکنم


مسعود
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۱
شما ریلکس باش حالا :دی خیلی زیاد هنوز اعصابم خورد میشه بهش فکر میکنم ...
۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۱۸
واااااااااااااای خدای من... :'(

ای داد از بی مسؤلیتی... >:(
مسعود
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۰
واقعا ! امان از بی مسئولیتی ...
۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۲۷
:|
یعنیا!!
مگه اونجاها قانون نداره؟؟؟
احیانا قانونی وجود نداره ک پزشک با موبایل نره اتاق عمل؟؟؟؟

مسعود
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۰
والا قانون داره همه جا ولی واسه بقیه اس ! هر کی فکر میکنه واسه بقیه نوشته شده !
۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۱۲
تو این مملکت احساسِ مسئولیت، وجدان، شایسته‏سالاری و ...، یعنی کشک!
مسعود
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۵۹
کشک و پشم :))
۳۰ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۲
طفلک بیمار. ...
خیلی درد کشیده. ..
مسعود
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۵۷
یه چیز بیشتر از خیلی :(
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۷
روز پزشک پیشاپیش مبارک🌸🌹🍀🌻🌷
وجدان چیز خوبیه ولی بعضی ها ندارن متاسفانه
دوران دانشجویی خودم،خانم 17 ساله سزارین شده که نمیدونم رزیدنت چطوری لایه ها دوخته بود که تمام بخیه ها باز شده بود،احشا شکم مشخص بود،اونوقت اتند ، بجای اینکه اشتباه قبول کنه،به مریض میگه وقتی 17 سالگی شوهر میکنین بچه دار میشین همینه دیگه!! 
وقتی دانشگاه قبول شدم قبل اینکه ثبت نام کنم مادرم بهم گفت : محبوب با مریض خوب برخورد کن،هیچوقت یادم نمیره این حرفشو
مسعود
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۵۷
مگه قبول میکنن ؟ نه ! مشکل همیشه از مریضه !
حرف مامانت رو خیلی قبول دارم . مریض بی پناه ترین موجود تو اتاق عمله ...
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۷
روز پزشک پیشاپیش مبارک🌸🌹🍀🌻🌷
وجدان چیز خوبیه ولی بعضی ها ندارن متاسفانه
دوران دانشجویی خودم،خانم 17 ساله سزارین شده که نمیدونم رزیدنت چطوری لایه ها دوخته بود که تمام بخیه ها باز شده بود،احشا شکم مشخص بود،اونوقت اتند ، بجای اینکه اشتباه قبول کنه،به مریض میگه وقتی 17 سالگی شوهر میکنین بچه دار میشین همینه دیگه!! 
وقتی دانشگاه قبول شدم قبل اینکه ثبت نام کنم مادرم بهم گفت : محبوب با مریض خوب برخورد کن،هیچوقت یادم نمیره این حرفشو
مسعود
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۵۷
مگه قبول میکنن ؟ نه ! مشکل همیشه از مریضه !
حرف مامانت رو خیلی قبول دارم . مریض بی پناه ترین موجود تو اتاق عمله ...
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۰۷
من یک شماره تو گوشیم میخوام بگیرم ده بار شماره هارو چک میکنم ببینم درست زدم یا نه !
یارو یه بار چک نکرده ببینه چی داره به مریضه بدبخت تزریق میکنه ! :/
مسعود
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۵۵
حواسش کلا به گوشی و معامله ماشین و گلگیر رنگ شده بود :)
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۵۵
باید واسه ی ساواک استخدامش میکردن :)
الان دستت سالمه له نشد خخخخ
فول لایک داشت دل نوشتت
مسعود
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۵۲
آره شکر خدا سالمم :)) ممنون ...
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۲۴
لایک

مسعود
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۵۱
ممنون ...
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۲۷
حالا بازم ورژن های قدیمی دکترها الآن کمی بدتر شده شرافت و انسانیت را دود میکنیم به راحتی :|
پی نوشتت رو دوست میدارم :)
مسعود
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۴۹
والا چی بگم :( بعضی هاشون ( نه همه ! ) کم لطفی میکنن ...
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۵۲
دکتررررر
باز خوبه هوا تزریق نکرده
مسعود
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۴۶
والا :|
م
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۵۲
واااییی اعصابم خورد شد
قبول دارید بخشی از این اتفاقا به خاطر کمرویی بیمارا هم هست پزشک تو کشور ما یه مقام کاذبی داره که همه ازش حساب میبرن من اگه بودم هیچ وقت اون دردو تحمل نمیکردم و دکتره رو میزدم یعنی قشنگ لگد میزدم بهش :-) یه جور که خودش شک کنه بره گندکاریش رو کشف کنه
 حالا عین این اتفاق برای دوست خواهرم توی یکی از شهرای مرزی افتاده بود توی درمانگاه با یه ذره بی حسی دندونش رو کشیده بودن دختره بیهوش شده بود از درد !!!!
چقد بده اینجور آدما دید ما رو نسبت به بقیه پزشکا هم بد میکنن 
آفرین که شما دکتر خوب و با وجدانی میشی 
مسعود
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۰۲
وای جدی ؟ آخه مریض میگه دکتره حتما بلده دیگه و حتما هم فکر من هست که درد نکشم ولی نمیدونه ....
واقعا ! من خودم فقط میرم پیش دکتر آشنا ...
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۳۸
یا جد ساادات
باید به دکتر یکی میگفت حواست کجاس مرده گنده نه به اون مریض بدبختى!!!!!
ممنون از حضورتون

مسعود
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۴۲
چی بگم والا :(
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۰۳:۴۸
خدایش دمت گرم  خوشم میاد خودت از جامعه پزشکی انتقاد میکنی 
مطمنم در ایند خیلی موفق تر از الان میشی 
فکر نمیکم هر دکتری بیاد کنار بیمار وبهش بگه دستم رو بگیر تا درد کمتری رو حس کنی واین نشان دهنده انسانیت درونی  تو هستش رفیق
 امیدوارم تعداد دکتر های مثل تو روز زیاد تر بشه چون واقعا انسانیت داره ازبین میره 

اینکه یه نفر اصلا حواسش به درد کشیدن مریضش نباشه خیلی دردناکه 

همیشه منتفربودم از محیط بیمارستان هیچ وقت هم روحیه تحمل  اون رنگ  ابی ویا سبز  رو ندادم 
اعتراف میکنم همیشه از بیمارستان و دکتر کلا هر چیزی که به بیماری ربط داشته باشه ترسیدم  

شدیدا با این جمله اخر موافقم 
قول میدم از همین الان بدون هیچ قضاوتی یا تعصبی دقیقا خود خود انسانیت رو تمرین کنم 

امیدوارم بهترین ها تو مسیر زندگیت باشند 
مسعود
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۴۲
ممنون رضوان جان ، خیلی خیلی لطف داری به من . از نظر من ما به دور از هر لباس و منسبی تو یه چیز مشترکیم و هیچ برتری نسب به اون یکی نداریم و اون چیز انسانیته !
ممنون ، لطف داری ...
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۳۲

خیلی ناراحت شدم

ینی اون بیمار چقدر درد کشیده ...

واقعا اون پزشک حس عذاب وجدان نمیکنه ؟

پولی که از این عمل در اورده از گلوش پایین میره ؟

خیلی دردناکه :((((

مسعود
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۴۰
وقتی به یه چیزی عادت کنی کم کم وجدانتم با خودت همراه میکنی :)
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۳۵
سلام اقای پزشکِ سر به هواِ عکاس باشیِ
پووووف چه اسم سختی 
روزت مبارک اقای پزشک😊
دوتا آپ کردم با اسم "من و آذین و رستوران یهویی" و " سالها گذشت تا فهمیدم ! "
یه سری بزن نظر هم بذار خخخخخ
مسعود
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۳۹
ممنون نارین جان ، سختش کردی که :))
حتما سر میزنم ، چشم ...
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۵۷
بنده یک اعتقادی دارم
و اون هم این هست که تو ایران دیگه فقر مالی نیست
و این فقر فرهنگی هست که بیداد میکنه!
مسعود
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۳۸
واقعا لایک داشت !
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۵۹
سلام
روزتون مبارک آقای دکتر :)
مسعود
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۳۸
ممنون عارفه جان ...
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۵۰
دلم به حالش سوخت......بیچاره.....ولی یکمم خندیدم( شکلک خباثت ).......

روزتون مبارک.
مسعود
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۳۸
آره بنده خدا منم خیلی دلم سوخت ...
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۲۱
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای............




آپم اقای سر ب هوا
مسعود
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۳۷
چشم ، سر میزنم ...
۰۲ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۰۲

منم یبار قرار بود به خاطر اردتنسی دو تا از دندونامو بکشم .

رفتیم دندون پزشکی ، در پرانتز عرض کنم من از آمپول های دندون پزشکی 

وحشت و نفرت دارم :| . آقا این آمپول زد گفت برو بشین . مگه بی حس 

میشد؟ یکم سِر شده بود فقط ولی کاملا حس میکردم که به اون اندازه مورد

نظر کرخت نشده . خانم دندون پزشک یورش بردن سمت دهن ما قشنگ

:| حتی صدای جرجر ریشه دندونم که تلاش میکرد در نیاد رو هم میشنیدم

ینی تو مغزم بود همه صداش . دردش هم که وحشتناک . اونیکی دندونم

هم نصف راه شکست :||| خانم دندون پزشک وحشت کرده بود :/ 

میگفت وااای حالا چیکار کنم :/ تا یه یکی دو هفته ژلوفن400 به عنوان 

ئعده عذایی مصرف میکردم :| الانم یاد صداش میفتم مور مور میشم 
مسعود
۰۲ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۰۰
همین نوشته رو میتونی یه پست کنی بذاری تو وبلاگت :دی
۱۰ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۲۹
متاسفم برای اون آدم...
مسعود
۱۰ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۲۱
منم همینطور :)
۱۴ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۳۹
این پستُ که خوندم دیگه از دکتر رفتن میترسم :|
چقدر دردناک :| )):
شما هم به عنوان شاهِد مسئولی الان D: :-" :|
مسعود
۱۴ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۱۸
واقعا هنوز هم احساس گناه میکنم ! من هم مقصر بودم تو این قضیه مطمئنا ! :(
۱۵ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۳۴
خیلی پ.ن قشنگ بود (فقط پ.ن نه ها همش خوب بود به خصوص پ.ن)
این اتفاق برای یکی از فامیلای ماهم پیش اومد که پرستار یه چیزه دیگه به فامیل دور ما تزریق میکنه و بعد از چند روز تو کما بودن فوت میکنن

(البته من ایشنو اصلا نمیشناختم فقط پدرم تو جمع میگفت منم شنیدم D:)
مسعود
۱۵ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۳۲
جدی ؟ بنده خدا دیگه خیلی بد شانسی آورده که !
۱۹ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۴۸
منم یه بار سر یه قضیه ای (بچگی کردم تو خونه) یکی از انگشتای پام نصفش قطع شد :دی
بعدش باباعه اومد نخ آتییش زد و گذاشت روش تا خونش بند بیاد و ...
یعنی مردم تا رسیدم دکتر
مسعود
۲۰ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۵۰
نخ ؟ آتش زد ؟! چرا اونوقت ؟!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">