اردوگاه کوشک نصرت ...

  • يكشنبه ۲۹ آذر ، ۱۰:۵۵ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۳۷۵ بازدید

یعنی بدترین هفته عمرم همین هفته گذشته بود که برای اردو رفتیم کوشک نصرت قم ! یکی نیست بگه آخه عاقل آدم ها تو این سرمای منفی صفر 1500 نفر آدمو بردن تو یه بیابون و تو چادر خوابوندن چه سودی به حالشون داره جز هزارتا مریضی و عواقب بدتر بعدی !
روز یکشنبه ساعت 7 صبح بعد از بارگیری وسایل تو تریلی ها راه افتادیم سمت کوشک نصرت و حدود ساعت 10 صبح رسیدیم اونجا . روز اول هوا خیلی خوب بود و کلی خوشحال شدیم که به سرمای شدید نخوردیم . هر هشت نفری که از قبل تعیین شده بود میرفت چادر و کیسه خواب و پتوشو تحویل میگرفت و مشغول برپا کردن چادر میشد . حالا بماند که میله های چادر ما کج بود و آخرین چادر بودیم که کارمون تموم شد !
بعد از ظهر شد و بهمون ناهار دادن . به هر نفر یه دلستر و موز با زرشک پلو با مرغ دادن . همه کف کرده بودیم از این همه پذیرایی و نمیدونستیم که این فقط مال روز اول و خوش آمدگوییه و بقیه روزها باید هوا بخوریم تا سیر بشیم ! بعد از ناهار هم بهمون چراغ آترا ( مثل چراغ های نفتی قدیم ) دادن و ما باز هم شگفت زده شدیم از این همه امکانات ! اینقدر تو چراغ ها گرم میشد که همه با زیر پوش میگشتیم و دور هم میگفتیم میخندیدیم .
ساعت 10 شب که خاموشی بود اومدن گفتن چراغ هارو تحویل بدین ! همه خشکمون زد ! گفتیم مگه تا صبخ نباید دستمون باشه ؟ گفتن نه خونه خاله اس مگه ؟! اینجا شرایط سخته باید تو کیسه خواب و سرما بخوابین و از اونجایی که چادر ما کج و کوله بود و از همه جاش باد میومد تو عذا گرفتیم که چطوری بخوابیم . خلاصه ساعت 10.30 شد و همه رفتیم تو کیسه خواب ها ؛ اینقدر جا تنگ بود که پاهامونو میکردیم لای پای همدیگه تا فشرده بشیم و بتونیم بخوابیم و با این وجود باز هم 2 نفرمون دم در بودن و جا براشون نبود درست و حسابی .
هیچوقت یادم نمیره که نفری چهارتا لباس بافتنی تنمون بود با کاپشن ؛ دوتا دستکش دستمون بود با دوتا کلاه که فقط جای چشماش باز بود و علاوه بو کیسه خواب دوتا پتو هم رومون بود ولی تا صبح میلرزیدیم و هیچکس خوابش نبرد .
فردای اون روز بردنمون میدون تیر و باید نفری 35 تا تیر با اسلحه ژ3 شلیک میکردیم . هر 100 نفر رو کنار هم میخوابوندن و با فرمان فرمانده میدون تیر شلیک رو شروع میکردیم . به همه گفته بودن موقع شلیک تیر دهنتون رو باز کنید تا به گوشهاتون آسیبی نرسه و من چون اون موقع مرخصی بودم از این موضوع بی اطلاع بودم و همین باعث شد گوشم مرخص بشه ! الان هم که دارم تایپ میکنم با اینکه یک هفته گذشته هنوز گوشم سوت میکشه و بعد از ظهر باید برم دکتر گوش !
روزهای بعدی هم به هر سختی بود گذشت تا رسیدیم به روز آخر ؛ اینقدر به بچه ها فشار اومده بود که سر هر چیز کوچیکی به هم میپریدن و با هم دعواشون میشد ؛ چند نفری کتک کاری کردن و حتی یکی از بچه ها چشمش مشت خورد و کبود شد . روز آخر که میشد پنجشنبه مراسم سر دوشی بود و ما رسما درجه دار میشدیم . یعنی آموزشی تموم و از حالت صفری در میومدیم . برامون مراسم گرفتن و کلی از درجه دارا و خلبان های نیرو هوایی رو دعوت کردن و بعد از سخنرانی و سوگندنامه هر گروهان رژه میرفت و بر اساس نظم و ترتیبی که داشت نمره میگرفت که گروهان ما گروهان نمونه شد و از امیر خیلی خوب گرفت .
آخرین شبی که تو اردوگاه بودیم اینقدر هوا سرد بود که بچه تصمیم گرفتن به جای خوابیدن و از سرما شهید شدن تا صبح بیدار بمونن ولی اینقدر خسته بودیم که ساعت 11 همه خوابیدیم و صبح با سر درد و کمر درد و تب و لرز بیدار شدیم و مشغول جمع کردن چادر و بار زدن تو کامیون ها و برگشتن به تهران شدیم . طرف ساعت های 12 بود که رسیدیم پادگان و بعد از کلی الافی و چرخوندمون اینور اونور ساعت 6 بعدازظهر برای همیشه از در پادگان خارج شدیم و حرکت کردیم به سمت خونه هامون .
اینقدر بدن هامون کثیف بود و سر و صورتمون خاک گرفته بود که تو تاکسی سوارمون نمیکردن :دی چون اونجا نه حموم بود و نه چیزی و باید دستشویی هم صحرایی میکردی . یادم میاد از خودم بدم میاد ...
خلاصه گذشت ولی دوتا خاطره برام موند . یکی آخرین لحظه هایی که کنار هم بودیم و خاطرات این 2 ماه رو مرور میکردیم که با هم خوردیم ، خوابیدیم ، خندیدیم و حتی تنبیه شدیم و یکی هم شبی که تو اردوگاه نگهبان بودم و تا صبح آسمون کویر رو نگاه میکردم و لذت میبردم ...
چقدر زود گذشت ؛ آخرین روز همه اشکمون در اومد .
دلم برای همتون تنگ میشه رفقا ...
پی نوشتـــ :
تخت شماره 117 ...
بهترین رفیقارو پیدا کردم تو خدمت .

تعداد نظرات این پست [ ۲۴ ] است ...

۲۹ آذر ۹۴ ، ۱۱:۲۴
نکته ی آموزشی که از این پست گرفتم اینه که موقع تیراندازی دهنم رو باز نگه دارم که برای گوشم مشکلی پیش نیاد! 

مسعود
۰۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۵۱
دقیقا !
هدف هم آموزش بود :دی
۲۹ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۵
سلام
به سلامتی تموم شد
درجه تون مبارک
خداروشکر دخترا نمیرن سربازی

مسعود
۰۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۵۱
ممنون کلی لطف دارین ...
۲۹ آذر ۹۴ ، ۱۲:۵۱
الان سلامتین ؟ خوبین شما ؟ این دیگه چی بود !!! مگه دیوون جوونه مردم رو میبرن همچین جاهایی !
مسعود
۰۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۵۰
الان خداروشکر زنده ایم :دی
۲۹ آذر ۹۴ ، ۱۲:۵۱
اردو دیگه برا چتون بوده!؟
خداروشکر که به خیر و خوشی تموم شد :-)
مسعود
۰۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۵۰
برای آزار :|
آره والا !
۲۹ آذر ۹۴ ، ۱۳:۱۱
جالب انگیزناک بود.
یک اردویی رفته بودیم همین شکلی.
یک هفته بارون رو سرمون هوا منفی پنج شش درجه.
و اینا مارو میدووندنا.
میدون تیر وسط گل و شل :/
اصلا یه وضعی بود.
واقعا درکشون نمی کنم.
مسعود
۰۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۵۰
وشصیت شما بدتره بوده انگار :دی
صد رحمت به ما :))
۲۹ آذر ۹۴ ، ۱۴:۰۶
خدآ رو شکر ، حآلآ نگفتن کِی تقسیم میشین به هر شهر و یه کآری بهتون میدَن ؟؟

وآآآی اگه من یه روز نَرَم هموم دِغ میکنَم :||| چه برسه به 1 هفته :|
مسعود
۰۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۴۹
بری اونجا به بوی گند خودت عادت میکنی و لذت میبری :دی
نه انشالله 5 دی میگن .
۲۹ آذر ۹۴ ، ۱۴:۵۷
دسشویی صحرایی 😂😂😂
مسعود
۰۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۴۹
:دی
۲۹ آذر ۹۴ ، ۱۷:۲۱
خسته نباشید و اینـآ :)
به نظرم اینا دیگه ظلم ِ :| یکی مریض بشه باس دیه بدَن :-"

مسعود
۰۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۵۴
همین که نمردیم خداروشکر میکنیم دیه نمیخوایم :دی :|
۲۹ آذر ۹۴ ، ۲۰:۴۲
اخی... این مال جمله اخر بود!:|

خب خداروشکر ک تموم شد
ان شاالله بهتر باشید!
مسعود
۰۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۵۴
خداروشکر واقعا !
۲۹ آذر ۹۴ ، ۲۲:۴۸

سلااااااام  نخسته برادر 

اموزشی گذشت بقیه اش هم میگذره واخرش کلی خاطره میمونه برات

این رفقات های که تو سربازی به وجود میاد شاید قشنگ ترین خاطره پسر ها میشه

درسته سربازی نرفتم ولی (به هرحال چهارتا پسر تو خونه مون رفتن سربازی و دوتا نظامی تو خونه داریم که باعث شده من عادت کنم به  بحث سربازی تو خونه و باعث شده قوانین سپا و ارتش و نیرو انتظامی رو حفظ باشم )

روز های خوبی رو برات ارزو میکنم دکتر

یلدا مبارک

اندک اندک خیال بروز میشود


مسعود
۰۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۴۹
دقیقا همینطور شده ! هنوز هیچی نشده دلمون تنگ شده برای هم !
جدی ؟ ماشالله خانواده همه اسلحه به دست :دی
چشم سر میزنم ...
۳۰ آذر ۹۴ ، ۰۱:۵۱
اردوگاه خر است .. خر به تمام معنا به همراه امیر و اینا
اصلا مسخره بازی بود یاد خودم افتادم
ولی الان که اینجا در یک کشور خارجی تو ارامشم مدیون خودمم و اینکه این روزها رو تحل کردم چون اگ خدمت نرفته بودم الان اینجا نبودم ..
مطمئنا یک روزی هم شما به جایی میرسید که مدیون کشیدن این سختی ها خواهید بود
پس زیاد ناراحت نباشید :)
در توییتر در پروفایل دومم فالو شدید ...
پروفایل قدیمیمو دیگه بروز نمی کنم :)
مسعود
۰۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۵۴
خیلی هم خره :/
خوش به حال شما .
آره برای همین زود رفتم سربازی ...
نگاه میکنم ممنون ...
۳۰ آذر ۹۴ ، ۰۹:۳۸
سلام علکم!!رفتین بالاخره؟؟ووای کیسه خواب!!!متنفرم از جای تنگ واسه خواسه خوابیدن!!از کیسه خوابم بدم میاد چون حسه جسد بودن بهم دست میده.
حالا درجت چی شد؟
سرما که نخوردین؟!!
مسعود
۰۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۴۶
آخ نگو که پشتم میلرزه !
درجه که والا فعلا سر دوشی دادن ولی احتمالا ستوان 3 میشیم ...
۳۰ آذر ۹۴ ، ۱۱:۱۶

درود.

اتفاقن اردوی ما هم تو همین موقع ها بود. ولی چون ما نسل خوبی بودیم و لایه ازن هنوز پاره نشده بود و هوای زمین گرم نشده بود چنان برفی آمد که تمام چادر ها رفتند زیر برف و تا بهار سال آینده پیدا نشدن و ما اردو نرفتیم. وفقط تیر اندازی کردیم 51گلوله که هیچکدومش را به سیبل نزدم :))) کلن من از اسلحه بدم میومد و الآن هم بدم میاد.در واقع دشمن رو زنده دستگیر کردم:))

مسعود
۰۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۴۵
خیلی جالب بود :دی
مخصوصا قسمت پاره نشدن لایه اوزون :دی
۳۰ آذر ۹۴ ، ۱۹:۵۸
داداش من خودم اونجا بودم گروهان بغلیتون … شما دورانیا هم خیلی سوسول تشریف دارینا خب اسم این جایی که شما توش بودی اردوگاه بود یعنی یه اموزش برا زندگی در شرایط سخت من قبول دارم اوضاع یکم سخت بود ولی باید همین باشه ما که راحت گرفتیم اتفاقا خیلیم بهمون خوش گذشت چون راحت گرفتیم ارثوگاه یکی از دوران خوش زندگیم بود با بچه های خوب چادرمون 
مسعود
۰۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۴۰
چه جالب داداش که خوندی و برام نظر گذاشتی و خیلی خوشحالم که یه هم خدمتی پیدا کردم اینجا .
حق با شماست کاملا :دی
۰۱ دی ۹۴ ، ۱۷:۱۶
0___0
  |_|

پس اگه خدای نکرده جنگ بشه همچین شرایطی به وجود میاد!!!

ممنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون....
مسعود
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۴
خدایی نکرده دقیقا ! :(
a
۰۴ دی ۹۴ ، ۱۷:۵۰
1 سوال مهم :

با مدرک لیسانس....خدمت کجا بهتره ؟ س پاه یا ارتش ؟

(با این فرض که اگه س پاه پذیرش بگیرم اموزشی نمیخواد برم)
مسعود
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۱
کلا ارتش به مدرک تحصیلی بیشتر اهمیت میده و سپاه به عقیدتی سیاسی و اعتقادات .
انتخاب با خودتونه :)
۰۸ دی ۹۴ ، ۱۹:۱۰
سلام مرررررررررد!

مبارکه!
مسعود
۰۹ دی ۹۴ ، ۱۴:۲۱
ممنون عزیز ...
۱۸ دی ۹۴ ، ۰۰:۲۵
من سربازی نمیرم
ولی جوری توصیفش کردی که دلم خواست با وجود معافیت باز هم برم

مسعود
۱۸ دی ۹۴ ، ۲۳:۲۱
اصلا سمتش نرو از دور چراغ سبزه !
۲۴ دی ۹۴ ، ۰۹:۲۵
باز وضع شما خوب ما اردو رو توی کوه گذروندیم و کلی اموزش سخت غذا فقط ماکارونی بود با سس خاک
مثلا لیسانس داشتیم
مسعود
۲۴ دی ۹۴ ، ۱۴:۵۵
ما هم همین بودیم که :/ تازه همه پزشک بودیم !
۲۲ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۲۲
عزیزم دلم این تمرین‌ها از لوازم سربازیه. اگر جنگی بشه باید بتونی روزها و شب‌ها در برابر سرما یا گرما دوام بیاری. همین کیسه خوابی که شما تو چادر نمی‌توانستید با آن بخوابید. چند شب در زمان جنگ در کردستان ما با همین کیسه خوب‌ها روی برف خوبیدیم و تحمل کردیم. درسته که اینطور اردوها سخته ولی در بار آوردن انسان بسیار مؤثره. موفق باشید.
مسعود
۲۶ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۴۵
کاملا باهاتون موافقم ...
۱۱ فروردين ۹۶ ، ۰۷:۳۳
ما قراره بعد از عید بریم همین جهنم دره :-|
میگفتن خیلی خوبه و راحته که
شنیده بودم از خود پادگان راحت تره

تازه ماها لیسانسیم اکثرا فک کنم بیشترم اذیت کنن

فقط یه سوال
این کامنت علی آقا که نوشته اینا لازمه و خوبه و از این حرفهای بی مطنق رو شما تایید کردید!! جدا قبول دارید این توجیهات نظام رو؟
مسعود
۱۴ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۱۶
بعد از عید هوا خوبه بنده خدا غصه نداره که .
اونجا لیسانس و غیر لیسانس نداره همه یه جور هستن .
کجای این حرف ها بی منطقه ؟ بنده باهاشون کاملا موافقم و میگم باید همه چیز رو برای یکبار هم که شده تجربه کرد ...
۱۸ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۴۳
اره درست میگید هوا الان خیلی بهتره
ولی کثافت کاریهاش سرجای خودشه بلاخره

اقا بی منطقه دیگه
خوب سرطان رو هم باید یه بار امتحان کرد پس؟
بابا چه وضشه ادمو تو بهترین سالهای عمرش میبرن یه سری تمرین بی فایده و مسخره که به هیچ دردی هم نمیخوره
حالا جنگ بشه کی اینا رو یادشه؟

مسعود
۱۹ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۱۶
دیدتون اینطوری نباشه چون به دهنتون زهر میشه .
من سربازی رو دوست داشتم و برام چشم به هم زدنی گذشت ...
۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۳۸
رفیق تو یه هفته اونجا بودی این جوری اذیت شدی من 12ماه اونجام و پاسدار پایگاه قیام کوشک نصرت هستم پچه های پاسدار اونجا هموشون اونجا یه پا رنجر تکاور هستن
کوشک نصرت شما یه هفته فقط تو چادر و کیسه خواب فقط خوابیدین من اونجا یک سال فقط شب ها تو اون سرماش پاسداری دادم
مسعود
۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۲۶
خیلی حس بدیه میدونم :( کاملا میتونم درکت کنم و آرزو میکنم این روزهات زودتر بگذره و تموم بشه ...
۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۹:۴۷
سلام ب همه منم سال پیش اعزام شدم به خدمت و اموزشی هم خضرایی بودم گروهان یاسینی مارو هم بردن کوشک نصرت دقیقا همه ی اینایی ک تعریف کردی واسه منم اتفاق افتاد خیلی سخت گذشت بدترین روزای زندگیم بود
مسعود
۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۱:۲۳
یه همدرد پیدا شد :دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">