همیشه دوست داشتم از تجربه های مسافرتهای که رفتم بنویسم ولی هیچوقت فرصتش پیش نمیومد ، این قسمت رو خیلی دوست دارم چون احساس میکنم به اشتراک گذاشتن تجربه سفر میتونه جالب و جذاب باشه . مثل یه فیلمی که شمارو از پشت صفحه مانیتور برمیداره و میبره تو حس و حال خودش ! اولین باره که دارم از تجربیاتم توی سفر میگم پس کمی و کاستیهاشو به بزرگی خودتون ببخشید ، انشالله با چندبار نوشتن سعی میکنم پخته تر بنویسم ...
اول بگم که نه ترافیک نبود ! اسم شمال که میاد سریع ملت همین یه سوال به ذهنشون میاد :دی ( قول میدم جواب نصف کامنتهارو تو همین یه خط دادم :دی ) هوا هم که خیلی خیلی عالی و مطبوع بود ! رطوبته ملایم ، شب های خنک که رو به سردی بود و روزهای نیمه گرم با یه آفتاب ملایم . البته این دسته مبارک اجازه دریا رفتن و جت اسکی سوار شدن رو بهم نداد که به شدت دپرسم کرد . من همیشه عادت به سفر کردن تو شب دارم . دوشنبه ساعت 12 شب بود که زدیم به جاده . همون اول راه باک ماشینو پر کردم که تو راه نمونیم و مشکلی پیش نیاد . جاده خیلی خلوت بود و هوا خنک . تو ماشین من پسرعمو و دخترعمه و عمه جان بودن . گفتن ما با ماشین تو میایم که باهات حرف بزنیم تا خوابت نبره و تا ده دقیقه از مسیر رو طی نکرده بودیم دونه دونه مثل کیسه برنج افتادن یه گوشه ماشین و چرتشون برد و تا خود محمود آباد یه کلمه هم باهام حرف نزدن !
روز اول رفتیم دریا ، ساحل و شن ها نرم حس خوبی بهم میداد . همه رفتن قایق سواری و جت اسکی سوار شدن و من رو گذاشتن مسئول وسایلشون باشم ! یکم غر هم زدم پیش خودم ولی گفتم چاره ای نیست ! بعد از ظهرش هم که به خرید و گشتن توی مغازه های بزرگ شمال گذشت که از نظر خانوم ها بخش مهمی از مسافرته و اگر نباشه اون احساس رضایت قلبیه حاصل نمیشه . من هم که هر چی سعی کردم لباس نخرم نشد و کلی خرج گذاشتم رو دست خودم .
روز دوم رو رفتیم بازار ( عکس هاش توی کانال تلگرامم هست ) بازار ماهی فروش ها ! چقدر جالب و جذاب بود برام . کلی ماهی با مدل ها و اسم ها مختلف که اصلا ندیده بودم ! تازه تازه از تو آب درمیاوردن و تحویلت میدادن و تنها کاری که باید میکردی رو آتیش گرفتن و خوردنش بود . عصرش هم رفتیم ادامه خرید تو فروشگاه ایران کتان که خدا صاحبشو بگم چی کار کنه ، مرد حسابی کوچیکتر میساختی خوب این لامصبو که بشه همشو یه روزه دید ! روز دوم هم به همین روال گذشت و روز سوم روز خوردن ماهی هایی بود که از بازار خریده بودیم ، چقدر خوشمزه بود این ماهیه سالامون ! اینقدر باهاش سیر و پیاز خوردیم که از دلدرد و سوزش سر معده نمیتونستیم راه بریم . همه هم خوردیم که کسی اعتراضی نکنه :دی چون شمال بخاطره رطوبت بوی این جور چیزا نمیمونه و یه روزه از بین میره . البته اگر میدونستین که سیر چقدر خاصیت داره قید بوی بدشو میزدین و روزی یه حبه درشتشو ناشتا میخوردین !
بگذریم . میرسیم به روز سوم یعنی روز اخر که قرار بود فرداش که میشه امروز برگردیم ، روز آخری خبر خاصی نبود و صبحش از فرصت استفاده کردم و رفتم تو جنگل چند سری عکس گرفتم ، واقعا جای قشنگ و بی نظیری بود . درختها پیچیده بودن توی هم و صداهای وحشتناکی میومد ! اینقدر صداها زیاد بود که سریع کارمو انجام دادم و برگشتم خونه . عصر همون روز هم با پسرعمو و دختر عمه رفتیم لب ساحل ؛ یه قهوه خوردیم و کلی گپ زدیم ، یه سرویس بهداشتی هم اونجا بود که چراغ نداشت ! این همه هزینه کرده بودن ولی نور براش تعبیه نکرده بودن و مجبور بودی با سلام صلوات کارتو انجام بدی !
بعد از مصیبت سرویس بهداشتی برگشتیم خونه و عموی عزیز خانواده شام برامون ماهی اوزون بورون ( اگر درست نوشته باشم :دی ) درست کرده بود ، اولین بار بود که میخوردم ، طعمش برام خیلی خاص و خوشایند بود . با خودم گفتم چرا من زودتر کشفش نکردم :دی فردا صبحش هم راه افتادیم به سمت تهران و به لطف خلوتیه جاده 3 ساعته رسیدیم .
توی این سفر چندتا اتفاق جالب برام افتاد :
توی ایران کتان وقتی لابه لای رگال لباس ها داشتم چرخ میزدم چشمم به یه دختر خانومی افتاد که چشم هاش دقیقا رو به روی چشم های من بود ، نگاه به کفشش انداختم دیده پاشنه نداره ! یهو تو صورتش گفتم بسم الله چه بلنده ! بنده خدا زد زیره خنده ! گفتم قدتون چنده ؟ گفتن 188 گفتم یه سانت از من کوتاه ترین که ! ماشاالله :دی
رفته بودیم توی ساحل یه آقایی اومد بهمون بامیه بفروشه ، گفت من سربازم ازم بخرین لطف ، منم تا اینو گفت دلم سوخت و ازش خرید کردم . درشو باز کردم و نفری یه دونه خوردیم و تا شبش چندتا مجروح و مسمومی دادیم ! سرباز هم اینقدر بی وجدان ؟
لب ساحل یه بنده خدایی بدون مایو رفته بود تو آب ؛ هر چی هم اصرار میکردن نمیومد بیرون و شیرین بازی درمیاورد . به شخصه دوست داشتم بزنمش مرتیکه بی حیا رو . نمیدونم با این هیکل و شکم بیرون زده اش اعتماد به نفسشو از کجا آورده بود ؟!
از جلوی یه ویلا رد شدیم سگشون آنچنان پارسی کرد که تا لب جاده دوییدم ! اصلا میونم با سگا خوب نیست !
با یه باک بنزین رفتم شمالو برگشتم ! مسعود خیلی خفنه ، مثل مسعود باشید :دی
پی نوشتـــ :
همین الان که مشغول خودنه این پست هستین در حال جمع آوریه دوباره لباس برای سفر به شیراز هستم ؛ مسافرتهارو بریم که تا عید فکر کنم خبری از سفر نباشه :دی

  • مسعود
  • جمعه ۲ مهر ، ۲۱:۱۶ ب.ظ
  • سفر نوشت
  • بازدید : ۳۳۵
نظرات شما ( ۲۸ )