بچه شهرستانی !

  • سه شنبه ۲۱ شهریور ، ۱۶:۲۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۴۰ بازدید

برام خیلی عجیبه این لفظ " بچه شهرستانی " ! اصلا نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم ! یعنی چی ؟ چرا باید به عنوان یه توهین ازش موقع دعواها و تحقیر دیگران استفاده کنیم ؟ نمیفهمم ، واقعا هم نمیفهمم ! موقعی که خدمت بودم یه هم خدمتی داشتیم بچه شهرستان گالیکش استان گلستان بود . چون ترکمن بود به راحتی نمیتونست فارسی صحبت کنه و گاهی فعل های جمع رو برای یک نفر مفرد به کار میبرد . تو همون هفته های اول با هم عیاق شدیم و تمام شیف شب های بیمارستان رو با هم برمیداشتیم . از ترک دیوار هم میگفتیم و میخندیدیم . هفت ماه خدمت رو کنار هم بودیم تا اون یه مشکلی براش پیش اومد و تونست معافیتشو بگیره . چند ماه بعدشم خدمت من تموم شد . الان یک سالی هست مونده تهران و همین جا خونه گرفته و مشغول به کار شده و رفاقت صمیمی ما با چندتا دیگه از بچه های خدمت هنوز ادامه داره . من بچه تهران و اون به قول بعضی ها بچه شهرستانی و دهاتی که بوی علف میده . من از یه فرهنگ شهری و اون از یه فرهنگ ساده تر روستایی که شاید برای خیلی ها افت کلاس باشه رفت و آمد با اینجور افراد ولی برای من بزرگترین افتخاره که یه رفیق غیر تهرانی دارم و کلی ازش چیز یاد میگیرم . رفیقی که نه بوی علف میده و نه رفتار جلفی که بعضی ها از به قول خودشون شهرستانی ها انتظار دارن ازش سر میزنه . همیشه بهترین نوع قهوه رو برامون درست میکنه و با موهای آب و شونه شده باهامون میاد بیرون . نه اهل به رخ کشیدن داشته هاشه و نه باهاش احساس غیر راحتی میکنی . واقعا من افتخار میکنم به داشتن یه همچین رفیق شهرستانیی !
بیاین کلیشه هارو دور بریزیم و بیشتر راجع به حرف زدنامون فکر کنیم ! به خودمون بقبولونیم که بین یه تهرانی و کسی که تو شهر یا شهرستان های دیگه ایران زندگی میکنه هیچ فرقی نیست و همه ایرانی هستیم . هیچ لحجه و هیچ صورت آفتاب سوخته ای زشت نیست و ما حق نداریم از این لفظ " شهرستانی " به عنوان توهین و تحقیر استفاده کنیم ..

چشم هایش ، چشم هایش ، چشم هایش ..

  • پنجشنبه ۱۶ شهریور ، ۱۲:۰۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۸۱ بازدید

محکم به پای باباش چسبیده بود و با صدای بلند سوال میکرد . بابا کجاییم الان ؟ تو مترو عزیزم . جا نیست بشینیم ؟ نه پسرم شلوغه دوتا ایستگاه دیگه پیاده میشیم . دیگه سوال نکرد و همونطوری به پای باباش چسبیده بود . چند ثانیه ایی نگاش کردم و خواستم بلند شم تا جامو بهشون بدم که نفر رو به روییم پیش قدم شد و این کارو کرد . آروم رفتن به سمت صندلی ، دستش هنوز به پای باباش بود و وقتی نشست روی صندلی خیره شد به جلوش . چشم از چشماش برنمیداشتم و محو تماشاش بودم . ولی چرا ؟ چرا خیره شده بودم بهش ؟ هیچ صدایی رو نمیشنیدم جز صدای حرف زدن اون کوچولو با باباش . سوال پرسیدنش دوباره شروع شد و بابا با حوصله همه چیز رو براش توضیح میداد . دست فروش ها میومدن و خط نگاهمو قطع میکردن و وقتی دور میشدن باز خیره میشدم بهش . یکیشون از دور صداش میومد ؛ چراغ های رقص نور مخصوص چشن ها و مهمونی های شما ، با کیفیت و زیبا ، حتی قابل استفاده برای اتاق خواب بچه ها .. نزدیک شد و صداش واضح تر شد ، رقص نورهای ... گوش های پسر تیز شد ، بازوی بابارو فشار داد و گفت بابا اینا چیه ؟ لامپ عزیزم ، نور میده . قشنگه ؟ آره پسرم نورهای رنگی میده . دستفروش نزدیک شد و یکیشو داد بهش ، پسر لمسش کرد و لبخند زد ، گفت بابا چطوری کار میکنه این ، بابا دستشو گرفت و گذاشت روی دکمه اش ، اینجاست ، اینو بزنی روشن میشه . دکمه رو فشار داد و نورهای رنگی کل صورتشو روشن کردن ، فضای مترو و صورت همه مسافرا که سکوت کرده بودن و محو تماشای ذوق های پسر بودن هم مثل دونه های الماس میدرخشید ..
چشم هاش شاید نابینا بود ، ولی انعکاس رنگ ها توی سیاهی قرنیه اش قشنگترین رقص دنیا بود .. نیم ساعت تمام نگام روی صورت مثل ماهش بود و اشک هام از گونه هام سر میخورد و پایین می افتاد . شاید نه فقط من ، تمام مسافرای قطار توی دلشون اشک میریختن و با چشم های بارونی ذوق های روشن پسرک رو نگاه میکردن ..
خدایا ! میشه چشم هاشو بهش برگردونی ؟ اون بیشتر از ما آدم ها لایق این چشم هاس ..
پی نوشتـــ :
تحریم شدیم ؟ نقدی ؟ نظری ؟ فکر کنم نوشته هام دیگه خریدار نداره که کامنت پست هام اومده زیر 4 ، 5 تا ..

دلشوره های گاه و بی گاه ..

  • چهارشنبه ۸ شهریور ، ۱۵:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۲۱ بازدید

همه چیز خوب و آروم داره به بهترین حالت ممکن پیش میره . زندگی هم مارو روی دوشش گذاشته و داره لب ساحل خوشبختی میگردونه . بوی نم و شن های ساحلی به صورتم میخوره و دارم نهایت لذت رو میبرم . فقط نمیدونم این دلشوره های گاه و بی گاه چیه که گاهی اوقات سراغ دلم رو میگیره و باعث میشه برم تو فکر . این روزها به شدت خدارو تو زندگیم کم دارم که بیاد و بزنه روی شونه هام ، حواسمو جمع خودش کنه و بگه نترس مرد ، تنها نیستی ، ما دو نفریم ..
#به_امید_روزهای_روشن_تر

خوشه های خشک خشم !

  • پنجشنبه ۲ شهریور ، ۱۳:۲۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۰۲ بازدید

داشتم تو لاین خودم میرفتم و خیابون خیلی شلوغ بود . هوا سرد بود و شیشه ماشین ها بخار کرده بود . یه دفعه از لاین رو به رو با سرعت اومد و پیچید جلوی من ، زدم رو ترمز تا بهش نخورم . همینطوری به بخار روی شیشه ماشینش نگاه میکردم تا چهرشو تشخیص بدم . عین خیالش نبود و پیاده شد تا بره سمت مغازه خرید کنه . ماشینشم همون وسط ول کرده بود . اینقدر عصبی شدم که شیشه رو دادم پایین و یه صفت حیوونی بهش نسبت دادم . بعدم وایسادم تا ببینم چی جواب میده و به قول خودمون ببینم چه غلطی میخواد بکنه ! اومد سمت ماشینم و رفیقشم شیشه رو داد پایین ببینه چه خبره . زد به شیشه و شروع کرد پر رو بازی درآوردن . منم که از کوره در رفته بودم و عصبانیتم به بالاترین حد خودش رسیده بود قفل فرمون رو برداشتم و حمله کردم سمتش . هم ترسیده بود و هم خودشو آماده کرده بود برای دفاع . رفیقشم از ماشین پیاده شد و داشت میدویید سمت ما . رسیدم به 10 سانتیش یهو خشکم زد ! به خودم اومدم ! گفتم داری چی کار میکنی احمق ؟ قفل فرمون برداشتی باهاش چی کار کنی ؟ هم بزنی جوون مردمو ناقص کنی هم خودتو بندازی گوشه زندان ؟ تمام این فکرها تو یه ثانیه از سرم گذشت . قفل فرمونو آوردم پایین و چشمامو بستم . چند ثانیه بعد تو چشماش نگاه کردم و گفتم چه از کوره در رفتم . قفل فرمون چرا برداشتم ؟ اومدم من بزنم تو بزنی که چی بشه . چندتا نفس عمیق کشیدم و رفتم نشستم لب جوب آب . اونم که هنوز مات و مبهوت بود اومد وایساد کنارم و گفت داداش گفتم زدی ناقصمون کردی . بهش گفتم شرمنده الکی عصبی شدم . نشست کنارم و گفت من عذرخواهی میکنم هم بد پیچیدم جلوت و هم بهت توهین کردم . یه ده دقیقه ایی به همین منوال و با همین حرفها گذشت تا آروم شدیم . دست کرد توی جیبش و سیگار بهم تعارف کرد گفتم اهل دود نیستم . یه نخ کشید و با هم روبوسی کردیم . سوار ماشین شدیم و هر کی رفت سمت خودش ..
این اتفاق یکی از بزرگترین درس های زندگیه من تو کنترل خشم بود . بهم یاد داد چقدر عصبانیت شدید میتونه خطرناک باشه . ممکن بود الان اون گوشه بیمارستان بود یا دور از جون فوت شده بود و منم تو گیرو دار دادگاه یا حتی درگیر با حکم اعدام بودم . تازه بدترش اینه که وقتی کشتی کسی رو مهم نیست کی باشی چی باشی قانون باید برات اجرا بشه . چون گرفتن جون کسی به هر عنوان و بهانه ایی قابل قبول نیست ..
از این ماجرا یک سالی میگذره و من یاد گرفتم کمی بیشتر رو خودم کنترل داشته باشم . کمتر به حرکات بقیه عکس العمل های آنی نشون بدم و منطقی تر برخورد کنم . اینطورری بیشتر سودشم به خودم میرسه ..
تو همین رابطه بخونید :
+ ناگفته های جدید مادر « حمید صفت » درباره قتل همسرش
+ جزئیات ماجرای قتل ناپدری حمید صفت از زبان خانواده‌اش

آهای ! جایتان همیشه خالیست !

  • دوشنبه ۲۳ مرداد ، ۱۵:۵۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۰۸ بازدید

بعضی از آدم ها هستن که هیچوقت نباید بمیرن ، هیچوقت ! همیشه بودنشون به آدم حس خوب میده و وقتی از پیشمون میرن تا آخر عمر نبودنشون رو باور نمیکنیم . یکی از این آدم ها مرحوم خسرو شکیبایی هستن که شاید باورتون نشه ولی من گاهی اوقات یادم میره چندین سال دیگه کنارمون نیست و ازش چندتا سکانس پشت دوربین و چندتا دکلمه با صدای بی نظیرش مونده . هیچوقت یادم نمیره وقتی توی اکباتان دیدمش و ازش پرسیدم شما آقای شکیبایی هستین و اون با لبخند جواب داد نه من دوستشم . اینقدر سنم کم بود که همه جا میگفتم من دوست آقای شکیبایی رو دیدم که خیلی شبیهش بود . حیفش ، حیفش که دیگه کنارمون نیست و باید به خاطراتش اکتفا کنیم . همیشه هرجا بازیگری ازش صحبت میکنه صداقت و خوش قلبیشو مثال میزنه و همیشه سر مزارش توی بهشت زهرا گلهای تازه و خوشبو هست . روحت شاد عمو خسرو ..

یکی دیگه از رفتگانی که من هیچوقت نبودنش رو باور نمیکنم احمد شاملوی عزیزمه . هنوز هم که هنوز با عشق دکلمه هاشو گوش میکنم و شعرهاشو با اینو و اون به اشتراک میذارم . به قدری نوشته های عاشقانه اش رو دوست دارم که گاهی با وجود مرد بودنم به داشتن همچین مردی توی زندگیم به آیدا حسودی میکنم . همیشه به خودم میگم ای کاش هنوز زنده بود و ما حداقل توی شبکه های مجازی میتونستیم از وجودش بهره ببریم . توی کلاس های شعرش شرکت کنیم یا حتی توی صفحه اینستاگرامش با عشق حرفامونو کامنت کنیم . حیف و واقعا حیف که کنارمون نداریمشون ، این آدم ها هیچوقت تموم شدنی توی اسم و رسمشون نیست و وجودشون برای همیشه لازم و ضروریه ..

خسرو شکیبایی ، احمد شاملو ، حسین پناهی ، فریدون مشیری ، بانو سیمین دانشور و باقی افرادی که توی زندگیم ازشون تاثیر گرفتم رو هیچوقت فراموش نخواهم کرد ، روحتون شاد اسیران خاک ..

هستم اگر نیستم باشم اگر نباشم !

  • شنبه ۲۱ مرداد ، ۱۲:۲۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۷۶ بازدید

خیلی درگیر عنوان نشین چون معنیشو خودم هم نمیفهمم حقیقتا ! مرسی ! همین الان که بلاگمو باز کردم چشمم خورد به تاریخ پست قبلی دیدم یا علی ، هفده روزه ننوشتم ! البته بگم عذرم موجه بود و مسافرت بودم . یه مسافرت 11 روزه با کلی تجربه متفاوت . دارم کم کم تو قسمت سفرهای مارکوپولو سفرنامشو مینویسم و تا چند روزه آینده که آماده شد ارسالش میکنم . خلاصه مرسی که هستین رفقا :دی

گریزی به نوستالژی های کودکی ..

  • چهارشنبه ۴ مرداد ، ۱۳:۱۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۳۱ بازدید

امروز با چندتا از همکارا داشتیم گپ میزدیم که بحثمون رسید به خاطرات بچگیو نوستالژی های قدیم . اینقدر با ذوق تعریف میکردیم و عکس اسباب بازی های بچگیمون رو تو اینترنت به هم نشون میدادیم که اصن نفهمیدیم چطوری ساعت شد یک ظهر و ما هنوز داریم میگیم و ذوق میکنیم . هیچوقت فکر نمیکردم دیدن دوباره پاکن های دو رنگ که یه طرفش برای پاک کردن خودکار بود و همیشه برگه رو پاره میکرد و یا دیدن بازی بوکس آتاری و دسته خلبانیش اینقدر خاطره رو برامون زنده کنه . تازه یه سرچ که زدیم از این اتوبوس دو طبقه ها هم دیدیم که من یادمه با بابام سوار شدیم یه بار . البته زمان ما هم دیگه از این اتوبوس ها تک و توک بود و مربوط به نسل قبل از ما میشد .. خلاصه که روز جالبی بود ، رفتیم تو فکر بچگی ها ؛ بستنی یخی ، نوشمک ، آدامس خروس و ... شما هم کلمه "نوستالژی" رو تو گوگل سرچ کنید ، عکس های جالبی میاره براتون ..

تولدت مبارک آقای سر به هوا !

  • شنبه ۳۱ تیر ، ۱۲:۵۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۳۷ بازدید

بزرگ شدم ، کمى بیشتر از سال قبل ، قد کشیدم و انگشتانم کمى بلندتر شده است .. اکنون که این نوشته را ثبت میکنم در نخستین ساعات بیست و چند سالگى قدم میزنم . نیمى از راه زندگى را رفته ام و هنوز چند شعر و قهوه براى ادامه حیات مانده است ...
از درخت مادر جدا شده ام و حالا ریشه ایى نازک در خاک دارم ، گرما نوازشم میکند و سوز زمستان به چین هاى پیشانى ام اضافه میکند ! من امروز را خوشحالم ، خوشحال از اینکه زادروزم را جشن میگیرم ؛ از اینکه کامل تر میشوم و هر روز ریشه هایم بیشتر به زیر خاک میرود ..
و امید دارم روزى این دانه تابستانى ، به درختى قطور و همیشه سبز تبدیل شود تا کمترین سودش براى اطرافیان سایه خنک و عطر گس کاجش باشد ..
استشمامم کن ،
عطرم را احساس میکنى ؟
یادگارى ات را روى شاخه هایم بنویس و مرا در شعرهایم جستجو کن ،
شاید روزى اسمم را ،
لا به لاى قافیه اى ،
و یا در ایهام و آرایه اى ،
پیدا کردى .
تولدت مبارک بیست و چند ساله ترین کاج زمینى ...

حرفی نیست ، نمیدونم باید شاد باشم یا ناراحت ! بخندم یا غصه دار سال های از دست رفته زندگیم باشم . به نظر من زادروزی رو میتونیم جشن بگیریم که از نتیجه عملکردمون راضی باشیم و احساس کنیم نسبت به سال قبل بیشتر به سود اطرافیانمون نفس کشیدیم . قوی تر شدیم و کمتر توی عمق زندگی فرو رفتیم . خدارو بیشتر وارد سفره زندگیمون کردیم و بیشتر به اضافه شدن زیبایی های زندگی کمک کردیم . من امروز تقریبا به نیمه راه رسیدم ، نیمه راهی که شاید خیلی کوتاه تموم بشه و میدونم بیشتر از این هم کاری تو این دنیا ندارم . چندتا شعر که شاید فکری رو عوض کنه و دل هارو بیشتر به سمت عشق و دوست داشتن سوق بده ، چندتا عکس که بتونه درد و رنج بشر رو به تصویر بکشه و در آخر شاید اسمی که بعد از مرگم یادی رو همراهم کنه ..
سی و یکم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش ، تولدم مبارک ..

دو کلمه حرف حساب با کنکوری ها !

  • شنبه ۲۴ تیر ، ۱۵:۰۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۱۳ بازدید

احساس میکنم نوشتن این پست لازمه چون توی بلاگستان دوستای کنکوریه زیادی دارم که وقتی به بلاگشون سر میزنم کم و بیش از دغدغه ها و استرس های بعد کنکورشون با خبر میشم . کنکوری که حالا چند هفته از برگذاریش گذشته و همه منتظر جوابش هستن . چندتا نکته رو بهتون یادآوری میکنم که میتونه هم کاهنده استرستون و هم کمک کننده راه آیندتون باشه ..
اولین نکته ایی که باید بهش توجه کنید اینه که به خودتون بقبولونید کنکور خوب یا بد تموم شده و رفته . الان دیگه وقت فکر و خیال و غصه خوردن نیست . وقت لذت بردن از تابستون و تعطیلات باقی مونده هست . شب ها فیلم ببینید ، اگر اهل بازی هستین دست به گیم بشین و اگر اهل کلاس های مختلف و کتاب خوندن هستین هم فرصت رو از دست ندین ..
نکته دوم اینه که خوب یا بد دادن کنکور ، جواب کنکور ، قبول شدن یا نشدن ، رتبه و سهمیه بندی و خلاصه همه اطلاعات کمی و کیفی کنکور یه چیز کاملا کاملا کاملا شخصیه و هیچ اجباری نیست که ریز اطلاعات رو به عمه و خاله و دایی و دوست و اطراف بگین و یا حتی براشون توضیح بدین که کنکورم رو خوب دادم یا بد . جواب هر سوالی میشه توکل بخدا ، خدا هر چی بخواد و اینطوری بار استرسیه زیادی رو از روی دوشتون بردارین ..
نکته سوم مربوط به وقتی میشه که جواب کنکورتون اومد ، باز هم باید همون نکته دو رو در نظر بگیرین که این اطلاعات کاملا شخصیه و میتونید به انتخاب خودتون به دیگران بگین یا نگین و هیچکس حق نداره از شما بخواد کارنامه کنکورتون رو نشونش بدین یا حتی اطلاعات سایت سنجشتون رو بگیره ..
و نکته آخر مربوط به بعد از زمان جوابدهی کنکور میشه ، بشینید با خودتون فکر کنین و ببینین این نتیجه قابل قبول و رضایت بخش براتون بوده یا نه ؟ اگر رضایت بخش بوده که برین برای انتخاب رشته و برای این کار حتما از مشاور کمک بگیرین و اگر رضایت بخش نبوده که خودتونو آماده کنید برای کنکور سال آینده . سعی کنید تمام نواقص و کم و کاستی ها رو برای امسال برطرف کنید و با عزم و اراده بیشتر برنامه ریزی کنید . یه نکته مهم هم بگم اونم اینکه خودتونو درگیر کلاس های کنکور و مشاورهای پولکی نکنید ! هر شخصی خودش میدونه چقدر توانایی داره و با پول مفت ریختن تو جیب مشاورهایی که اکثرا خودشون هم تو کنکور زمان خودشون موفق نبودن راه به جایی نخواهین برد . دقیقا مثل اینه که بگیم درمان سرماخوردگی قرص استامینوفن ؛ برای همه تجویز کنیم و بعد ببینیم یکی نتیجه گرفت ، دوتا هنوز خوب نشدن ! نتیجه اینکه یه برنامه رو برای همه پیاده کردیم و اصلا نرفتیم بررسی کنیم که سرما خوردگی فلانی ویروسی بوده و مال اون یکی ضعف سیستم ایمنی بدن ..
با اعتماد به نفس درس بخونید ، تست بزنید و ترفندهای موفقیت رو یاد بگیرین ، اینهایی که رتبه های عالی میارن با زیاد خوندن به اینجا نرسیدن ، با درست خوندن و یاد گرفتن اصول کنکور به موفقیت رسیدن . برای همتون آرزوی همین موفقیت رو میکنم و انشالله همه نتیجه مطلوبتون رو بگیرین ..
اگر سوای هم راجه به کنکور و مسایل اینطوری داشتین تو کامنت ها بنویسید اگر دانش و تجربه ام میرسید حتما جواب میدم ..
پی نوشتـــ :
این پست رو دیرو نصفه نوشتم و اشتباه به جای اینکه پیش نویس ذخیره ش کنم منتشرش کردم . امروز صبح که اومدم ادامشو بنویسم دیدم 19 تا کامنت جدید ارسال شده ! گفتم ای وای که سوتی دادم ! به بزرگواری خودتون ببخشید و لطفا دوباره از نو بخونیدش ..

برای آتناهای سرزمینم ...

  • پنجشنبه ۲۲ تیر ، ۱۳:۱۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۳۹ بازدید

قلبم فشرده شد وقتى داستان رو شنیدم . وقتى براى اولین بار چهره معصوم آتناى هفت ساله رو دیدم .. دخترى که قربانى افکار بیمار و شوم مردى چهل و هفت ساله شد . بخونید مقاله " برای آتناهای سرزمینم " رو به قلم #مسعودکوثرى و به نقل از کانال تلگرامم :

از کنار مسئله تجاوز نباید مثل جرم هاى دیگه رد شد و فقط به زندان انداختن متجاوز اکتفا کرد . شخصى که توى فکرش تجاوز رو پروش میده ، به بلوغ میرسونه و اینقدر مسئله رو جدى دنبال میکنه که دست به عملى کردن نیت شومش میزنه نمیتونه یه فرد عادى و سلامت از لحاظ روحى و فکرى باشه ..
برخورد قانون با شخص متجاوز باید در کنار زندان و جنبه عمومى جرم روانشناسانه و اصلاحگر باشه . یعنى جلساتى گذاشته بشه و این علاقه توى فرد ریشه یابى و کندوکاو بشه . اینقدر این بررسى ها ادامه پیدا کنه تا مشخص بشه آیا این شخص صلاحیت لازم براى حضور مجدد توى جامعه رو دارا هست یا نه ؟ آیا بعد از اتمام دوران محکومیت هنوز به دنبال عملى کردن نیت هاى شومش روى قربانى هاى دیگه هم هست ؟ یا همین فشار زندان و پذیرش اشتباه باعث قرار گرفتنش توى مسیر درست شده و میتونه به عنوان به فرد عادى به آغوش جامعه برگرده ..
پس نتیجه اینکه از جرم تجاوز نباید ساده گذشت ، نباید سطح زشتى و پلشتى این عمل رو با سایر جرایمى که به انگیزه هاى مالى صورت میگیرن برابر دونست ..
مسئله مهم دیگه دلجویى و درک صحیح شخص مورد تجاوز قرار گرفته هست ، شخصى که توى این نیت شوم هیچگونه اختیار عملى نداشته و قربانى یک ذهن بیمار شده . از اونجایى که 99% قربانیان تجاوز رو خانوم ها تشکیل میدن، ترس از آینده و آبرو باعث و بدتر از اون نگاه هاى سرزنشگر اطرافیان باعث سکوت و عدم ارجاع این مسئله به مراجعه قانونى و پیگرى هاى آتى و در نتیجه قربانى شدن هاى زن هاى دیگه و تکرار عمل شوم متجاوز میشه ..
به امید روزى که تابوى اعتراض به این عمل شکسته بشه و خدایى ناکرده اگر هر کدام از زنان و دختران سرزمین من قربانى این اتفاق شدن بتونن اعتراضشون رو با صداى بلند به گوش افرادى که مسئول برقرارى امنیت و نظم هستن برسونن و جامعه به این حد از رشد و تعالى رسیده باشه که بتونه این افراد رو با آغوش باز و گرم پذیرا باشه ..

و همینطور ویدیوی کمل ( Komal ) رو ببینید و براى کودکانتون به نمایش بذارین ، با اونها صحبت کنید و بهشون یاد بدین چطور از اندام هاى جنسیشون محافظت کنن :

+ فیلمی کوتاه درباره ی آموزش به کودکان برای جلوگیری از آزار جنسی ( دانلــود ) ( مشاهده آنلاین در آپارات )