کارمند بانک ...

  • چهارشنبه ۲۴ تیر ، ۱۶:۴۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۳۲۶ بازدید
امروز صبح رفته بودم بانک تا چندتا چک رو بخوابونم به حساب که بعد از نیم ساعت نشستن نوبتم شد و رفتم پشت باجه .
چک هارو به همراه فیش واریز و کارت ملیم گذاشتم رو به روی کارمند بانک تا کارمو انجام بده . دیدم توجهی نمیکنه و داره با موبایلش حرف میزنه . یه خورده منتظر موندم و چیزی نگفتم بهش چون بالاخره پیش میاد برای هر کسی ...
بعد از ده دقیقه چک هارو برداشت و گذاشت جلوش و هنوز گوشیش دستش بود و داشت صحبت میکرد ! یه خورده با برگه ها بازی کرد و بالاخره مشغول وارد کردن اطلاعات تو سیستمش شد . یه جمله به آقای پشت تلفن میگفت و یه عدد و رقم رو وارد میکرد ! منم دیگه صبرم تموم شد و گفتم آقای محترم چک هارو بده به من میرم یه باجه دیگه انجام بده شما هم تا صبح صحبت کن ! حرفشو قطع کرد و با یه قیافه طلبکارانه نگام کرد ! انگار من داشتم با تلفن صحبت میکردم و معطلش کردم ! یه پوزخند زشت زد و گفت دارم انجام میدم نمیبینی ؟! گفتم زودتر لطفا مردم کار دارن اگه شما نداری ...
با کمال پر رویی تلفنش رو قطع نکرد و باز مشغول به کار شد ! چک ها رو به حساب واریز کرد و رسیدشو به من داد و گفت به سلامت ! منم گرفتم و برگشتم دفتر . یه خورده رفتم جلوی کولر تا خنک بشم که یه شماره ناشناس بهم زنگ زد ! جواب دادم و دیدم مسئوله بانکه ! گفت آقای فلانی مبلغ چکتون رو اشتباه وارد کردم اگه زحمتی نیست تشریف بیارین بانک ! اینو که گفت خونم به جوش اومد ! گفتم دارم میام .
کلی تو آفتاب رفتم تا رسیدم به بانک و پرسیدم مشکل چیه که کارمنده به ظاهر محترم گفت به جای 300،000،000 ریال من 300،000 به حساب واریز کردم ! شما یه فیش دیگه بنویس بقیه اش رو بریزم !
تو چشماش نگاه کردم گفتم شما مدرک تحصیلیت چیه ؟ به نظر خودت کسی برای 300 هزار ریال یا همون 30 هزار تومن چک میکشه ؟ کی شمارو اینجا استخدام کرده ؟ با کمال پر رویی جواب داد اشتباه واسه آدمیزاده دیگه ! گفتم آره ولی نه واسه کارمند بانکی که مردم اعتماد کامل دارن بهش !
عذرخواهی کرد و ما بقی مبلغو به حساب واریز کرد ...
واقعا آدم میمونه از کار بعضی ها ! کاش یکم به جای ادعاها پوچ و توخالی وجدانه کاری داشتیم ...
پی نوشتـــ :
احتمالا تا یکشنبه نیستم و چند روزی میرم سفر ...

پایان 12 سال تحریم !

  • سه شنبه ۲۳ تیر ، ۲۰:۳۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۳۷۸ بازدید

نمی دونم باید حرف از خوشحالی زد و یا غصه و ماتم گرفت از اتفاق بزرگی که امروز برای همه ایرانی ها رقم خورد و بعد از 12 سال به یه سرانجامی رسید .
به شایعاتی که بعضی از سایت های جهت دار منتشر میکنن توجهی نکنن و مثل همه مردم از این اتفاق خوشحال و مسرور باشین ؛ مردم ما کم فشار و سختی رو تحمل نکردن و به قول اوباما امروز شروع فصلی جدید برای دنیا و روابط کشورهاست ...
امروز از سر کار از صبح پای اخبار بودیم و تمام بحث و صحبتمون راجع به مذاکرات بود ! خدا قوت میگم به تیم مذاکره کننده هسته ای ایران و همه اونایی که تو این راه زحمت های شبانه روزی کشیدن . قطعا تاریخ به احترام شما خواهد ایستاد ...

پی نوشتـــ :
چند روز از ماه رمضون مونده ؟ بدنمون دیگه کشش نداره !

آروزی بزرگ من ...

  • پنجشنبه ۱۸ تیر ، ۱۶:۳۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۷۴۸ بازدید
همیشه وقتی برنامه ماه عسل یکی از هزاران افراد نیکوکاری رو که تو کشور داریم میاره تو برنامه اش با شوق و ذوق میشینم پای صحبتهاشون و کلی لذت میبرم از اینکه میبینم هنوز انسان خوب و واقعی هم پیدا میشه !
یادمه پارسال احسان علیخانی یه آقایی رو به اسم مرتضی ( اگر اشتباه نکنم ! ) آورده بود توی برنامه اش که یه موسسه حمایت و سرپرستی از کودکان یتیم داشت . مرتضی یه چهره دلنشین با اعتقادات خاص خودش بود که از همون اول برنامه مجذوب آرامش و معصومیت چهره اش شدم و با دقت به سرگذشت زندگیش گوش کردم و یه ارتباط قویی باهاش برقرار کردم !
آره ! درست بود ! مرتضی ماه عسل دقیقا همونی بود که همیشه آرزو داشتم باشم ! همونی که کل بچه های یتیم که تعدادشون از 2000 تا بیشتر بود بابا مرتضی صداش میکردن و تک تکشون اون رو مثل پدر واقعیشون میدونستن . و بابا مرتضی هم کل زندگی و وقتشو صرف این بچه ها کرده بود ...
اون شب بعد از دیدنه این برنامه یادمه تا صبح بیدار بودم ! پلک نمیزدم و مدام تو تصوراتم یه چیزایی رو نقاشی میکردم ! واقعا جایگاه من تو دنیا قراره این باشه ؟ یعنی من هم میتونم به آرزوم برسم و یه روزی بشم بابا مرتضی و کلی بچه یتیم دور خودم جمع کنم و برای دونه دونشون پدری کنم و بهشون برسم ؟
واسشون لباس بخرم ، جای خواب مرتب و تمیز بهشون بدم و هر روز با همشون بازی کنم ؟
این خواسته از اون روز برام یه آرزو شد و کلی فکرهای بزرگ تو سرم ساختم که با گذر زمان دونه دونه شون قراره به واقعیت بدل بشن و من رو برسونن به جایگاهی که همیشه آرزوشو داشتم و میدونم که اون روز دیر نیست . مگه انسان غیر از خواستن و توانستنه ؟
التماس دعا ...
دل نوشتـــ :
فقط بزرگ شدیم ، از بین آن همه آروزهای دوران کودکی ...