با نام خدا به دوره طرح میرویم !

  • دوشنبه ۶ آذر ، ۱۷:۴۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۹۴ بازدید

همونطور که میگن مرگ شتریه که در خونه هر کس میخوابه ، طرح هم شتریه که دم خونه هر پزشک و پیراپزشک و پرستار و بیهوشی و ... میخوابه . البته اینبار به جای در خونه روی خودمون خوابیده و قصد بیدار شدن هم نداره ! از تاریخ یک آذرماه بالاخره بعد از 6 ماه تو نوبت بودن طرح ما هم شروع شد و باید 24 ماه تو یه بیمارستان کار کنیم . البته طرح من به خاطر خدمتی که رفتم 11 ماه شده ولی همینم کلی به آدم فشار میاره ! مخصوصا منی که تقریبا دارم وقتم رو برای عکاسی و نوشتن میذارم و از بیمارستان و محیطش فاصله میگیرم . چاره چیه ؟ به قول بچه های خدمت باید آسون گرفت تا آسون هم بگذره ، هر چی روزشماری کنم برای تموم شدنش بیشتر اذیت میشم ..
خداروشکر محیط بیمارستان و اتاق عملی که قراره طرحم رو بگذرونم خوبه ، پرسنل باشخصیت و منظمی داره و اکثر بچه هاش طرحی هستن . دکترای خوب و با اخلاقی داره و از همه مهمتر دوتا از دوستای من اونجا هستن و این محیط رو برام صمیمی تر میکنه . تنها بدی و مشکلی که داره اینه که بیمارستان کاملا تخصصی برای کودکان و سر و کله زدن با بچه ها کار رو خیلی سخت میکنه . تازه دیدن بچه های مریض با انواع و اقسام آنورمالی ها و مشکلات جسمی حقیقتا اعصاب قوی میخواد . مخصوصا برای من که عاشق بچه هام و خیلی دل دیدن اشک و گریه شون رو ندارم ..
نمیدونم ، شاید سخت گذشت ولی به تجربه اش میارزه . همیشه که نباید زندگی یه جور باشه ، آدمیزاد به تنوع زنده اس . امیدورام زودتر یکم آذر سال 1397 بیاد و همینجا بنویسم " آذرماه 1397 ، پایان طرح ! " . همینطور سعی میکنم تو این مدت از اتفاقات این دوره براتون بنویسم ..

کمی تامل قبل از انجام کار ..

  • سه شنبه ۲۳ آبان ، ۱۲:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۶۵ بازدید

یه دوستی میگفت اگر قبل از انجام یه کاری از خودت دوتا سوال " تا کی قراره انجامش بدم ؟ " و " خوب آخرش که چی ؟ " رو بپرسیم از نصف اشتباهاتمون جلوگیری کردیم ! چقدر مختصر و مفید بود ! حالا من میگم اگر به کارما هم اعتقاد داشته باشیم و این جمله " هر عمل من ، عکس العملی داره " رو هم به سوالات بالا اضافه کنیم میتونیم اشتباهات رو به صفر برسونیم ! خیلی سخت نیست کافیه یکم تمرین کنیم و این تمرین نیاز به روز شنبه برای شروع نداره ، همین الان وقتشه !

همه چیز داشت و هیچی نداشت !

  • دوشنبه ۱۵ آبان ، ۱۰:۵۹ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۵۶ بازدید

شماره 122 بودم و کلی کلافه از شلوغی بانکی که از 6 تا باجه اش یکیش فقط کار میکرد و جواب اعتراض مردم به رییس بانک بالا انداختن ابروش بود . میگفت همه شون رفتن مرخصی و پیاده روی اربعین . همه التماس دعا داشتن از اینکه باید به جای نیم ساعت 3 ساعت و نیم منتظر انجام شدن کارشون میموندن . شماره 119 رو که خوندن خودشو لنگون لنگون رسوند به صندلی و یه نفس عمیق کشید . متصدی بانک سرشو از تو مانیتور آورد بیرون و گفت حاجیییی ؟! این چه سر و وضعیه ؟ خدا بد ندههه ! یه نفس عمیق دیگه کشید و گفت دیروز زدن بهم . با 80 ، 90 تا سرعت یه خانومی زد به موتورم و پرتم کرد روی زمین . بنده خدا مقصرم نبود حواسش نبود . منم خودمو جمع و جور کردم و بلند شدم ..

پیشونیش زخم شده بود ، دستش زخم شده بود و انگشتاش کشیده شده بود روی زمین . پای راستش هم باند پیچی شده بود و لبه کفشش رو خوابونده بود تا تو کفش جا بشه . دو سه متر باهاش فاصله داشتم و همه صحبت هاشو میشنیدم . میگفت هفتاد سالمه ولی خیلی کمتر بهش میخورد . متصدی بانک گفت حاجی خدا رحم کرده بهت . آخه با هفتاد سال سن میشینن پشت موتور ؟ تو الان وقت بازنشستگیته نه چک بردن و آوردن بانک . یه دستی روی زخم پیشونیش کشید و با قیافه درهم تر گفت ما هفتاد ساله کارگریم . کار دیگه ایی هم بلند نیستیم که انجام بدیم و همیشه برای اینو و اون کار کردیم . تنها تو یه اتاق اجاره ای زندگی میکنم و ماهی 400 تومن اجاره شو میدم . خانوم و بچه هام هم قم ساکنن . از تهران بدشون میاد . خانومم میگه شهری که همه خانوم هاش ساپورت میپوشن جای من نیست . متصدی گفت قم خونه چطوریه اوضاش ؟ گفت اونجا هم ماهی 600 اجاره میدم . مجبورم از همه چیزم بزنم تا بتونم اجاره بدم . میگفت به بچه هام هم نگفتم . چرا نگفتی حاجی ؟ میگفتم هم فرقی نمیکرد اوضاع .. دسته صندلی رو فشار داد و آروم آروم رفت سمت در بانک ؛ نرده هارو گرفت و رفت سمت موتورش . با چشم دنبالش کردم تا دور شد . شماره من رو خوندن . رفتم پشت باجه نشستم . متصدی بانک گفت چی میخوان اینا از زندگی ، هفتاد سالته ول کن برو یه شهرستانی جایی آروم زندگی کن . تو چشم هاش نگاه کردم و سکوت کردم .. گفت از این دلم میسوزه که همه چیز داره و هیچی نداره . خانواده ، همسر ، ... ولی هیچکدوم کنارش نیستن .. باز نگاهش کردم و باز حرفی نداشتم جز سکوت ..

پابلو امیلیو اسکوبار گاویریا !

  • دوشنبه ۸ آبان ، ۱۲:۳۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۱۶ بازدید

تا حالا اسم پابلو اسکوبار به گوشتون خورده ؟ چقدر از این آدم میدونین ؟ تا حالا کتابی ، مقاله ایی چیزی ازش خوندین ؟ فیلم چی ؟ اگر هیچکدوم از این هارو نه دیدین و نه خوندین به جرات میتونم بگم با یکی از جالبترین و عجیب ترین آدم های تاریخ بشریت آشنایی ندارین ! پس یکم حوصله کنید و کل این پست رو با دقت بخونید .
اسمشو اتفاقی توی یکی از فیلم های هالیوودی شنیدم . وقتی پلیس با مواد گرفتشون ، مجرم گفت صد گرم کوکایین همراهم دارم ، پابلو اسکوبار نیستم که میخواین اعدامم کنین ! همین کلمه موند توی ذهنم و باعث شد برم سراغ گوگل :

"پابلو اسکوبار" با القابی چون پدرخوانده ، رئیس ، جادوگر ، رابین هود ، بزرگترین گانگستر جهان، قاچاقچی افسانه‌ای، سلطان کوکائین یکی از مشهورترین چهره های تاریخ معاصر کلمبیاست که در دهه های 80 و 90 میلادی به کابوس این کشور تبدیل شده بود.
اسکوبار علیرغم پیشینه‌اش که پسر یک کشاورز فقیر کلمبیایی بود . رهبر کارتل "مدلین" بود که 80 درصد بازار کوکائین جهان را در دست داشت. او هفته‌ای حدود 420 میلیون دلار درامد داشت که وی را به یکی از ثروتمندترین مافیای مواد مخدر در طول دوران تبدیل کرد. این قاچاقچی مواد مخدر در زمان خود به قدری قدرتمند بود که آمریکا از او به‌عنوان یکی از مهم‌ترین دشمنانش یاد می‌کرد.
سال 1989 نشریه فوربس وی را به‌عنوان هفتمین مرد ثروتمند دنیا معرفی کرد. ثروت او بر اساس اخبار این نشریه چیزی نزدیک به 35 میلیارد دلار برآورد شد. کارتل او بخش بزرگی از قاچاق مواد به آمریکا، مکزیک، پورتوریکو، جمهوری دومینیکن و سایر نقاط قاره را زیر سیطره خود داشت و کنترل بیش از 80 درصد قاچاق کوکائین در جهان نیز برعهده اسکوبار بود. با این حال این قاچاقچی شاید به خاطر تجربه گذشته از زندگی در فقر و تنگدشتی دوستدار فقرا بود و به مردم تنگدشت کمک می کرد ؛ برای همین در کلمبیا گروهی به او لقب رابین هود داده بودند .
اسکوبار در ادامه راهش برای پیشتازی در قاچاق مواد، کلمبیا را به پایتخت قتل در جهان تبدیل کرد و بیش از 7 هزار قتل سازماندهی شده سال 1991 توسط مافیای او انجام گرفت. وی حتی در این راه به بیش از 600 جوان فقیر پاداش‌های زیادی برای کشتن و کنار زدن افسران پلیس پرداخت کرد .
ماجرای اسکوبار بعد از ترور "لوئیز کارلوس گالان" که نامزد ریاست جمهوری کلمبیا بود برای دولت این کشور جدی شد و آنها سعی کردند به نوعی او و کارتلش را تحت کنترل قرار دهند. در اولین مرحله دولت شروع به مذاکره با اسکوبار کرد و به او پیشنهاد داد دست از اعمال مجرمانه بکشد و  تسلیم شود در عوض در محکومیت و دوران زندان هم دولت برای او امتیازاتی قائل خواهد شد.
قاچاقچی بزرگ بعد از تصویب قانونی که به دولت اجازه می داد برای ایجاد آرامش با مجرمانی مثل او صلح کند تصمیم گرفت خود را تسلیم کند. بعد از تسلیم او بحث زیادی درباره این قانون به راه افتاد و عده ای معتقد بودند که اسکوبار با نفوذش باعث تصویب این قانون شده است. این گمانه چندان هم دور از واقع نبود چرا که زندان اسکوبار یک خانه مجلل با کلیه امکانات بود که تنها تحت نظر دولت و نیروهای امنیتی قرار داشت. عجیب آنکه اسکوبار از همین خانه اعمال مجرمانه اش را مدیریت می کرد و کارتلش را اداره می کرد. دولت که متوجه موضوع شده بود تصمیم گرفت او را به زندانی دیگر منتقل کند و در ادامه به امریکا تحویل دهد. سلطان کوکائین با فهمیدن توطئه دولت برنامه ای برای فرار از زندان طرح ریزی کرد و از دست نیروهای امنیتی فرار کرد.
در حالیکه دولت در دستگیری مجدد اسکوبار به در بسته خورده بود و او نیز خیابان های شهر را به صحنه انتقام گیری تبدیل کرده بود در سال 1992 نیروهای ویژه ارتش کلمبیا مامور شدند برای به دام انداختن و یا ترور او آموزش ویژه ببینند و عملیات یافتن او را با جستجوی خانه به خانه آغاز کنند.
سرانجام بعد از درگیری و کشمکش های فراوان در دوم دسامبر سال 1993 جنگ علیه اسکوبار به پایان رسید؛ او محلی پرجمعیت و شلوغ در ساختمان های حومه مدلین را که خودش ساخته بود برای زندگی انتخاب کرد تا جست وجوی او مشکل شود. اما نیروهای ارتش با تقسیم منطقه به مثلث های کوچک و با استفاده از تکنولوژی رادیویی به جست وجوی وی پرداختند.
در روز دوم دسامبر محل دقیق او شناسایی شد و نیروهای ارتش منطقه را به محاصره در آوردند. محل اختفای او یک کافه بسیار معمولی در حومه شهر بود. نیروهای ویژه اقدام به تیراندازی به سمت او و محافظش کردند. آن دو به سمت پشت بام گریختند و با دویدن روی آن سعی کردند خودشان را به خیابان پشتی برسانند. اما هر دو آنها با شلیک ماموران پلیس کلمبیا از پا درآمدند. گلوله ها پا، نیم تنه بالایی و گوش چپ او را زخمی کرد اما قاچاقچی فراری زنده بود. ناگهان و در بین درگیری او با شلیک تیری به سرش از پا درآمد. ماجرای قاچاقچی مخوف کلمبیا در همان لحظه به پایان رسید اما این سوال که چه کس یا کسانی دستور شلیک نهایی و قتل او را دادند همچنان برای مردم این کشور بی پاسخ مانده است .

پدرخوانده و القاب دیگر
پابلو اسکوبار القاب و عناوین متعددی داشت که در طول زندگی و فرآیند اعمال مجرمانه اش به او داده بودند. إل دُکتر (دکتر)، إل پادرینو (پدر خوانده)، إل پادرُن (رئیس)، إل سینیور (لُرد)، و تزار کوکائین از جمله آنها بود .

2500 دلار کِش پلاستیکی برای بستن اسکناس ها
طبق گفته های حسابدار مخصوص او و رابرت برادرش، بزرگترین قاچاقچی تاریخ هر ماه ۲۵۰۰ دلار برای خرید کش پلاستیکی و بستن اسکناس ها صرف میکرد .

پابلو اسکوبار برای مردم زادگاهش رابین هود به حساب می آمد
پابلو إسکوبار برای مردم زادگاهش مِدلین به عنوان رابین هود شناخته میشد. پابلو در یک خانواده فقیر در مدلین کلمبیا به دنیا آمد و فرزند یک کشاورز تهیدست بود. او پس از آنکه به ثروت هنگفتی از راه های نامشروع دست پیدا کرد، مقداری از اموال خود را برای آبادانی و گسترش محل تولدش هزینه کرد. او زمین های فوتبال و پارک های بازی، بیمارستان و کلیسا در شهر کوچک خود ساخت. به همین دلیل همشهری هایش به او لقب «رابین هود» داده بودند. زیرا آنها ادعا می کردند او اموال را از ثروتمندان میدزدد و به نفع همشهری های فقیرش خرج می کند.

پابلو یک آدم کش بود
پابلو إسکوبار برای رسیدن به بالاترین پله های ثروت و تجارت مواد مخدر، هزاران نفر از رقبا، مأموران دولتی کلمبیا و نیروهای پلیس را کشت. تعداد افرادی که او کشته است نزدیک به ۴۰۰۰ نفر برآورد میشوند. این قاچاقچی مخوف ۲۰۰ قاضی و ۱۰۰۰پلیس را به قتل رساند.

حمله موش ها به اسکناس های پابلو
او پول هایش را در انبارها و خرابه ها و در مکان های مختلفی جاسازی و أنبار میکرد. پول ها و إسکناس هایش آنقدر زیاد بودند و روی هم تلنبار میشدند که موش ها آنها را میجویدند و از بین می بردند. به طور کلی موش ها ۱۰ درصد از ثروت او را جویدند.

پنهان کردن پول ها مثل دزدهای دریایی
با توجه به مقدار هنگفت أموالی که روزانه به دست میآورد، باید پول هایش را در جایی مخفی میکرد که کسی نتواند به آنها دست پیدا کند. به همین خاطر او بشکه های پلاستیکی را برای نگهداری اسکناس های بیشمارش انتخاب کرد و آنها را درون بشکه های پلاستیکی قرار داده و در زمین های کشاورزی و باغ ها دفن میکرد. گزارش ها نشان میدهد که در سال ۲۰۱۲ میلادی یک کشاورز کلمبیایی از زمین زراعی خود بیش از ۶۰۰ میلیون دلار مخفی شده درون خاک را پیدا کرد که به اسکوبار تعلق داشت.

آتش زدن دو میلیون دلار برای گرم شدن دخترش
پابلو و خانواده اش همیشه در حال تعقیب و گریز و فرار بودند. در یکی از این تعقیب و گریزها آنها مجبور میشوند تا در یک مخفیگاه پنهان شوند، دختر پابلو که به سرماخوردگی و التهاب ریه مبتلا شده بود باید هر چه سریعتر گرم میشد. پابلو إسکوبار دو میلیون دلار را برای گرم شدن دخترش به آتش کشید.

او برای زندانی شدن معامله کرد و مجلل ترین زندان را ساخت
در سال ۱۹۹۱ میلادی پابلو إسکوبار تصمیم گرفت تا خودش را به پلیس کلمبیا تسلیم کند تا به این شکل گیر نیروهای پلیس آمریکا نیفتد. او برای زندانی شدن با کلمبیا معامله کرد و پیشنهاد ساخت یک زندان اختصاصی را داد. کلمبیا این پیشنهاد را قبول کرد. زندان او یکی از مجلل ترین زندان ها بود تا جایی که به آن کاتدرال می گفتند. این زندان یک زمین فوتبال، و یک تلسکوپ و یک خط تلفن داشت. اسکوبار تلسکوپ را برای این میخواست که خانواده و خانه اش را ببیند و خیالش بابت آنها راحت باشد. خط تلفن را هم برای گفتگوی روزانه با دخترش و جویا شدن احوال او میخواست. او از همین خانه اعمال مجرمانه اش را مدیریت می کرد و بعد از گذشت یکسال از در مخفی زندان فرار کرد.

قانون مذاکره سلطان کوکائین، نقره یا سرب
می گویند پابلو إسکوبار قانون خاصی در گفتگوها و مذاکراتش داشته است؛ قانون نقره یا سرب. به معنای دیگر اگر کسی رشوه ی او (نقره) را قبول نمیکرد مجبور بود طعم سرب (گلوله) را بچشد و کشته شود .

مرگ پابلو، خودکشی یا شلیک پلیس ؟!
 تنها پسر او سال 2009 در مصاحبه‌ای با دیلی تلگراف گفت که یک بار پدرش هنگام فرار به همراه اعضای خانواده حدود دو میلیون دلار اسکناس را آتش زد تا با آن گرم شویم و غذا بپزیم.
در سال 1992 نیروهای ویژه ارتش آمریکا به جست و جوی جنایتکارانی مثل اسکوبار پیوستند. آنها نیروهای ویژه ارتش کلمبیا را برای مبارزه با اسکوبار آموزش دادند. بنابراین طرح جست وجوی او آغاز شد و عملیات، جست وجوی بلوک ها نام گرفت. سرانجام بعد از کلی درگیری و کشمکش در دوم دسامبر سال 1993 جنگ علیه اسکوبار به پایان رسید. او محلی پرجمعیت و شلوغ در ساختمان های حومه مدلین را که خودش ساخته بود برای زندگی انتخاب کرد تا جست وجوی او مشکل شود. اما نیروهای ارتش با تقسیم منطقه به مثلث های کوچک و با استفاده از تکنولوژی رادیویی به جست وجوی وی پرداختند.در روز دوم دسامبر محل دقیق او ردزنی شد، نیروهای ارتش منطقه را به محاصره در آوردند. محل اختفای او یک کافه بسیار معمولی در حومه شهر بود. نیروهای ویژه اقدام به تیراندازی به سمت او و محافظش آلوارو کردند. آن دو به سمت پشت بام گریختند و با دویدن روی آن سعی کردند خودشان را به خیابان پشتی برسانند. اما هر دو آنها با شلیک ماموران پلیس کلمبیا از پا درآمدند. گلوله ها پا، نیم تنه بالایی و گوش چپ او را زخمی کرد اما قاچاقچی فراری زنده بود. ناگهان و در بین درگیری او با شلیک تیری به سرش از پا درآمد. هیچ وقت مشخص نشد چه کسی آن گلوله آخر را شلیک کرد. براساس شایعات هوگو ایگویلار به دستور مقامات قضایی و دولتی با هفت تیر نه میلیمتری به سر او شلیک کرد.آنها اسکوبار را کشتند چون در صورت اعتراف او در دادگاه پای افراد زیادی به ماجرای او باز می شد. اما بیشتر اعضای فامیلش از جمله دو برادرش این نظر را رد می کنند. روبرتو می گوید: «من او را می شناختم. امکان نداشت خودش را تسلیم کند. وقتی از فرار کردن ناامید شده دست به خودکشی زده و با هفت تیر به سر خودش شلیک کرده». این فرضیه منطقی تر به نظر می رسد چون گلوله از فاصله نزدیک شلیک شده است. بعد از مرگ او کارتل مواد مخدرش از هم پاشید و تکه تکه شد. به این ترتیب مشکلی از قاچاق مواد مخدر حل نشد چون کارتل رقیب او یعنی کالی به زودی جای اسکوبار را در بازار مواد مخدر گرفت. البته رئیس این کارتل هم در سال های پایانی دهه نود توسط پلیس کلمبیا به قتل رسید. با مرگ اسکوبار بسیاری از مردم شادمان شدند اما تصویری که از او یک رابین هود برای مردم شهر فقیر زادگاهش ساخته بود باعث شد بسیاری برای او سوگواری کنند. جنازه او در سال 2006 تحویل خواهرزاده او نیکولاس اسکوبار شد. او در سال 1976 با ماری ویکتوریا ازدواج کرده بود که فقط 15 سال سن داشت. آنها دو فرزند به نام های خوان و مانوئلا داشتند. اسکوبار برای راحتی خوانواده اش اقدام به ایجاد مزرعه یا قصر شخصی ناپولس کرد. او تصمیم داشت یک ارگ به شیوه یونانی برای همسرش بسازد. کارهای ساختمانی آن ارگ شروع شد اما هرگز به پایان نرسید. مزرعه، باغ وحش و ارگ در سال 1990توسط دولت مصادره شد و به خانواده های کم درآمد سپرده شد. فضای کلی مزرعه هم به صورت یک پارک عمومی درآمد. بعد از مرگش همسر او ویکتوریا و دو فرزندش از کلمبیا رفتند و حالابه نام فامیلی سانتوس کابالرو شناخته می شوند.

تدفین پابلو اسکوبار در میان اندوه مدلین
بیش از ۲۵ هزار نفر برای تدفین إسکوبار جمع شده بودند. بسیاری از مردم او را قهرمانی میدانستند که به فقرای هم وطنش کمک میکرد. برخی از افرادی که در تدفین شرکت کرده بودند به سمت روزنامه نگاران آمریکایی حمله کردند و آنها را در کشته شدن پابلو رابین هود مدلین، و بزرگترین قاچاقچی تاریخ مقصر میدانستند ..
مثل من متعجب شدین نه ؟ وقتی اینارو برای رفقام تعریف میکردم میگفتن داستانش شبیه فیلم های هالیوودی میمونه و باورشون نمیشد همچین آدمی وجود داشته و سال 1993 کشته شده . بهتون پیشنهاد میکنم یه نگاهی به لینک های زیر هم که در رابطه با زندگی و مرگ اسکوبار ساخته شده بندازید :
+ فیلم سینمایی Escobar : Paradise Lost محصول سال 2014
+ سریال Narcos محصول سال 2015
+ بزرگترین قاچاقچی‌ تاریخ چطور به دام‌ افتاد ؟ + تصاویر

مسواک برقی !

  • دوشنبه ۱ آبان ، ۱۲:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۹۲ بازدید

توی قسمت پیشنهاد ویژه دیجی کالا چشمم اتفاقی به مسواک برقی افتاد و از اونجایی که تو فکر خریدش بودم وسوسه شدم و سفارشش دادم . فردا صبح هم با پیک اومد دم خونه که هیچکس اون ساعت خونه نبود تا تحویل بگیره و یکی از همسایه ها زحمتشو کشید . راننده پیک هم زنگ زد گفت نبودین دادم به آقای فلانی عصر برین ازشون بگیرین ؛ تشکر کردم و تلفن رو قطع کردم .
بعدازظهر از اونجایی که به صورت جنازه میام خونه حوصله ام نشد برم بگیرش و مستقیم رفتم توی تخت خوابم و خوابیدم تا 11 شب ! مسلما این ساعت هم وقت دم خونه کسی رفتن نیست و قضیه افتاد برای فردا . فردا بعدازظهرش هم وقتی برگشتم خونه باز هم جنازه بودم ولی باید میرفتم و بسته رو تحویل میگرفتم . رفتم خونه تا وسایلمو بذارم متوجه شدم خودشون زحمت کشیدن آوردنش بالا . با کلی شرمندگی و تف و لعنت به اصالت شیرازیم رفتم درشو باز کردم و زدمش به شارژ . رفتم باشگاه وقتی برگشتم دیدم صداش داره میاد ! رفتم سراغش دیدم پدر محترم داره دهنشو میشوره باهاش ! وقتی منو دید یه لبخند ملیح تحویلم داد و گفت دستت درد نکنه بابا خیلی وقت بود میخواستم بخرم ولی فرصتش پیش نمیومد ، اگر میخوای خودتم میتونی یه سریشو از داروخونه بخری و با من استفاده کنی ! مرسی بابا :|

از عقل فقط دندونشو داریم !

  • سه شنبه ۱۸ مهر ، ۱۹:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۲۸ بازدید

به نظر بنده بعد از کار تو معدن و تحمل غم شکست عشقی و سوختن ته دیگ های سیب زمینی ماکارونی ، تحمل درد دندون دشوارترین کار دنیاست ! لامصب یه جوری میگیره و میزنه به گوش و مغزت که نفست بالا نمیاد ! حس میکنی با چماق زدن تو سرت ! هر دارویی هم میخوری موقتا خوبش میکنه و چند ساعت بعد همون آش و همون کاسه ! تازه بدترش اینه که جنس دندوناتم مثل من تعطیل باشه ! یعنی تو بچگی رنگ شیرو مادرو هم ندیده باشی و تنها همدم شکم گرسنه ات شیر خشک باشه ! همه اینا باعث میشه دونه دونه دندون خوشگلاتو از دست بدی و کاری هم از دستت جز افسوس خوردن برنیاد ..

دو هفته پیش رفتم پیش دندون پزشک برای ترمیم یکی از دوندونای فک پایینم . بعد از عکس گرفتن دکتر گفت قرینه همین دندونتم پوسیده و مرخصه باید عصب کشی و روکش بشه . من هم که از اوضای دندونام خبر داشتم گفتم این ریش و این قیچی در اختیار شما هر کاری صلاح میدونی انجام بده . تا اینو شنید چشماش از خوشحالی برق زد و شلنگ مسخره یونیت دندون پزشکی رو کرد تو معده ما و دو دستی افتاد رو دندون ناخوش احوالم . یه نیم ساعتی باهاش ور رفت و گفت تموم شد . فقط توشو موقتا پر میکنم تا هفته دیگه ورمش بخوابه و بیای برات دایمی پرش کنم . منم که از خدا خواسته گفتم آره برم بهتره هفته آینده میام چون واقعا از محیط دندونپزشکی برعکس بیمارستان و اتاق عمل که خودم توش کار میکنم بیزارم . هیچی خلاصه رفتیم پیش منشی و گفتیم هزینه ما چقدر میشه ؟ با دندونای لمینت شده اش یه لبخند عمیق تحویل ما داد و گفت ناقابله ، 500 هزار تومن ! گفتم ریال منظورتونه ؟ گفت نه آقای دکتر تومن ! اصن قلبم گرفت ! پیش خودم گفتم میرفتم یه دست دندون نو میخریدم مینداختم تو دهنم که ارزونتر میشد ! برای نیم ساعت کار 500 تومن ! بعد از پرداخت هزینه و اومدن اس ام اس بانک درد دندونم دوباره برگشت کلا :)) راه افتادم اومدم سمت خونه . رسیدم خونه و با اولین لقمه غذا کل کلسیم موقتی توی دندونم در اومد و الان اندازه یه عدس توی دندونم خالیه ! شب ها تا صبح باید با زبون و نخ دندون بیافتم به جونش تا چیزی توش نمونه و دردش شهیدم کنه ! هفته بعدش هم که زنگ زدن دکتر با خانومش رفتن اروپا ددر و نوبت ما افتاد این هفته . الان هم که دارم این ماجرا رو تعریف میکنم یه دندون بالا درد میکنه ، یکی پایین تیر میکشه اون دندون مریضه هم اندازه یه هندونه توش خالی شد . اینم از شانس ماس ! یه دست دندون سفید و خوشگل داشتیم اونم چینی از آب دراومد ! بعد میگن پزشکا پولدارن ! دندونپزشکا بنده خداها ندارن ! دلفینام پرواز میکنن ! جان اف کندی هم من ترور کردم !

با هم سنت شوخی کن بچه !

  • شنبه ۱۵ مهر ، ۱۶:۰۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۳۸ بازدید

کلا خانواده خاله بابام عجیب غریبن ! هم خود خاله بابام ، هم شوهرش و هم بچه هاش .. فکر کنم 60 سالی میشه مسافرت نرفتن و قیافه هاشونم همونطوری مونده ! یعنی الان که نزدیک به 90 سال دارن همون صورت 20 سال پیش رو دارن . 4 تا پسر داره با یه دختر . یکیشون وضعیت دین و ایمانشو کلا بی دین اعلام کرده و یکی دیگه شون کار و زندگیشو ول کرده و رفته خادم امامزاده شده ! در این حد عجیبن یعنی ! چند روز پیش با خبر شدیم که برادر مش غلام ( همون شوهر خاله ) به رحمت خدا رفته برای همین جمعه تصمیم گرفتیم برای عرض تسلیت بریم خونشون . محیط داخلی خونه همونی بود که عید دو سال پیش بود . حتی یه انگور خشک شده چسبیده بود به پشتی که دیروز چک کردم دیدم سر جاشه ! ده دقیقه ایی از نشستن ما گذشته بود که مش غلام گرم تعریف کردن از برادرش و خاطراتشون شد . میگفت 10 سالی میشد ندیده بودمش و موقع ختمش رفتم فقط ، اونم به اصرار بچه ها ! کلا خیلی استرسی ان خانوادگی ! یعنی میگن از خونه نریم بیرون همه جا پر از خطر و حادثه اس ! شهرستانم واسه ختم زوری رفته بودن و دو روزه برگشتن خونه ..
مش غلام تعریف میکرد آره هفته پیش صبح ساعت 7 رفتم بانک حقوقمو بگیرم هنوز بانک باز نکرده بود . یکم نشستم تا باز کردن و مسئول باجه گفت هنوز واریز نشده حقوقها ، منتظر موندم تو بانک تا ساعت 11 ظهر هی چک میکردم میگفت واریز نشده ! اومدم خونه صبح فرداش رفتم ساعت 6 و نیم وایسادم تا اومدن باز گفتن حقوق ها واریز نشده . نشستم تا 10 که بانکدار گفت حقوق ها واریز شد ! از بانک اومدم بیرون و میوه خریدم و تو راه برگشت زنگ زدن از شهرستان که داداشت فوت شده و باقی ماجرا !
من خنده ام گرفته بود ! گفت مش غلام چرا 6 صبح رفتی واسه حقوق ؟ میخوابیدی 10 هم میرفتی پول تو حساب بود دیگه کسی برش نمیداره که . چرا خودتو اذیت میکنی ؟ تا این جمله منو شنید ذوق تو صورتش خشک شد و ماسید ! به بیرون پنجره خیره شد و رفت تو فکر ! یه جوری ساکت شد که گفتم موتورش شاتون زد و تسمه تایمش پاره شد ! تا شب که اونجا بودیم کم حرف میزد و همش تو فکر بود ! فکر کنم فهمیده بود 80 سال الکی صبح ها ساعت 6 بیدار میشده ! :))

غول ترسناک بچگی !

  • پنجشنبه ۱۳ مهر ، ۱۰:۴۴ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۹۷ بازدید

یادمه وقتی راهنمایی بودم ، برای اولین بار سوار هواپیما شدم . البته بابا میگفت بچه بودی زیاد سوار میشدیم و میرفتیم شیراز ولی من خاطره ای ازش تو ذهنم‌ نمونده . شب بود و دی ماه سرد بود . استرس داشتم و این استرس تا زمان بستن کمربند و آماده شدن برای بلند شدن هواپیما یا به اصطلاح خلبان ها تیک آف همراهم بود ..
وقتی هواپیما روی باند سرعت گرفت و از زمین بلند شد دسته های صندلی رو محکم چسبیده بودم و از شدت ترس دستهام خیس عرق شده بود .. حس میکردم اگر از جام تکون بخورم از اون بالا پرت میشم پایین . چند دقیقه ایی گذشت تا تکون های اولیه تموم شد و به حالت پایدار رسیدیم . تقریبا رنگ گچ شده بودم و مدام به خودم لعنت میفرستادم که چرا سوار همچین وسیله ایی شدم !
پدرم کنارم نشسته بود ، آروم و بدون هیچ ترسی ، داشت روزنامه ایی که دستش بود رو میخوند . به چهره من که نگاه کرد لبخند زد و شروع کرد برام توضیح دادن که هواپیما چطوری پرواز میکنه و چقدر وسیله امنیه برای مسافرت .. حرفاش یکم آرومم کرد ولی هنوز اون ترس هنوز توی وجودم بود .. وقتی رسیدیم به آسمون مشهد و هواپیما ارتفاعشو برای نشستن کم کرد تکون ها شروع شد من دوباره همون آدم ترسوی قبل شدم و ناخودآگاه دسته های صندلی رو تو مشتم فشار میدادم .. ده دقیقه ایی گذشت و صدای برخورد چرخ ها با باند هواپیما اومد ، بیرون رو نگاه کردم و وقتی زمین رو دیدم یه نفس عمیق کشیدم .. تموم شد .. همه چیز امن و امان بود ..
این اتفاق توی سفرهای بعد هم تکرار شد ، سوار شدن هواپیما برام بزرگترین ترس شده بود .. وقتی به چهره مسافرهای دیگه نگاه میکردم و اثری از ترس توی چهرشون نمیدیدم از رفتار خودم خجالت زده میشدم .. از اینکه چرا میترسم ؟ مدام خودم رو سرزنش میکردم و این ترس رو از همه پنهان میکردم ..
چند سالی گذشت و من بیشتر سفرهامو‌ ترجیح میدادم زمینی انجام بدم و تا جایی که مجبور نمیشدم و مسافرتم داخلی بود از هواپیما ؛ همون غول آهنی ترسناک با تکون های وحشتناکش استفاده نمیکردم ..
وقتی بزرگتر شدم و چند سالی عقلم به بلوغ نزدیکتر شد رفتم دنبال این ترس ، دنبال ریشه و درمانش . من فوبیا داشتم ، فوبیای پرواز و با مطالعه فهمیدم خیلی های دیگه تو دنیا مثل من هستن .. بعد از فهمیدن این اطلاعات دیگه احساس تنهایی نمیکردم ، ترسم رو پنهان نمیکردم و دلیل سوار هواپیما نشدنم رو به همه میگفتم ..
به سایت های مختلف ، کتاب های مختلف و حتی دوستای روانپزشکم مراجعه کردم و در نهایت به این جمله حضرت علی (ع) رسیدم ؛ هرگاه از کاری ترسیدی ، خود را به کام آن بیانداز ! رفتم و تو مرکز فوبیای ذهنم قرار گرفتم ، مسافرت های هوایی طولانی کردم و با آگاهی کامل از شرایط سوار غول ترسناک بچگی شدم . هنوز یکم ترس داشتم ولی پا پس نکشیدم . توی یازده روز مسافرت به اروپا بین سه تا کشور رو پرواز کردم ، توی هوای بارونی و خراب و ترس رو توی دلم کشتم ، به جای فشار دادن دسته های صندلی چشم هامو روی هم گذاشتم و اژ پروازم لذت بردم . حتی کنار پنجره نشستم و لا به لای ابرهایی که مثل پنبه های تشک حلاجی شده بودن شناور شدم ..
امروز یاد گرفتم از بیان ترس هام نترسم ، ازشون فرار نکنم و از اون ها برای خودم یه بت سنگی نسازم ..
یاد گرفتم بزرگترین قدرت ، ایمان به بزرگی و عظمت خداست .. خدایی که همیشه همراه و همگام بنده هاش ، تو سخت ترین لحظات زندگی قدم برمیداره ..
خدایا شکرت ..

خبرهای شیرین لا به لای لجنزار زندگی !

  • يكشنبه ۲ مهر ، ۱۶:۲۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۸۴ بازدید

گاهی وقتا لا به لای خبرهای دردناک و ناراحت کننده روزنامه ها ، کانال های تلگرامی و اخبار یه خبرهای خوبی به آدم میرسه که ته دلش امیدوار میشه و میگه نه انگار هنوز عشق و علاقه نمرده .. واقعا خیلی مردن اونایی که تو هر شرایطی پای عشق و کسی که عاشقشن میمونن ، حتی با وجود یه چشم از دست رفته و صورت اسیدپاشی شده . خبر ازدواج مهرداد و مرضیه ابراهیمی ، قربانی اسیدپاشی های سریالی اصفهان دقیقا همون خبر خوشحال کننده ایی بود که شنیدنش لبخند رو روی لب های خیلی ها آورد . براتون آرزوی خوشبختی میکنم زیباترین زوج های دنیا ..
همچنین بخونید :
+ لانتوری ؛ دردی که باید دیده شود !
+ ازدواج مرضیه ابراهیمی ، قربانی اسید پاشی اصفهان ..
+ حادثه اسیدپاشی‌های زنجیره‌ای در اصفهان ..

کتونی های بالدار بابا !

  • سه شنبه ۲۸ شهریور ، ۱۴:۲۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۹۵ بازدید

سوم ابتدایی بودم یا چهارم دقیق یادم نیست . تو کل مدرسه زمزمه های یه مسابقه دوی سراسری بود که بین همه پایه ها برگذار میشد و باید یه مسیر طولانی اطراف مدرسه رو میرفتیم و برمیگشتیم ؛ جایزه هم داشت حتی و اگر نفر اول تا سوم میشدی معرفیت میکردن منطقه برای سطح بالاتر . وقتی اعلامیه اش رو روی برد مدرسه دیدم سریع رفتم ثبت نام کردم و شماره شرکت کننده گرفتم . ظهرش وقتی اومدم خونه با ذوق به مامانم گفتم دارم تو مسابقه دو شرکت میکنم ! یه مسابقه واقعی که جایزه هم داره ! از اون روز دیگه خواب و خوراک نداشتم و هر روز تو خونه تمرین های استقامتی میکردم . تو همون حال و هوای بچهگی سر تا ته پذیرایی رو میدویدم و تایم میگرفتم . گرمکن و شلوار هم تنم میکردم تا شرایط مسابقه کاملا برام شبیه سازی بشه ! دو روز مونده بود به مسابقه ، چون حس میکردم دیگه خیلی حرفه ایی شدم و محیط خونه برام کوچیکه تصمیم گرفتم ادامه تمرینات رو تو فضای باز انجام بدم . باز گرم کن و شلوارمو پوشیدم و رفتم سراغ کتونی های ورزشیم . یه سالی بود نپوشیده بودمشون ، به هزار زحمت و به زور مچاله کردن انگشت ها پامو توش جا دادم و بندشو سفت کردم . بلند شدم و هنوز دو قدمی از دویدنم نگذشته بود که دیدم نه ! کفش خیلی اذیتم میکنه ! انگشت هام داشت میترکید از درد ! از تمرین منصرف شذم و چهار دستو پا برگشتم خونه و کفشو انداختم گوشه انباری . با قیافه درهم نشستم یه گوشه و منتظر شدم تا بابام بیاد چون همیشه حلال مشکلاتم بود . شب وقتی جریانو بهش گفتم کلی خندید و بهم گفت احتمالا به مسابقات نرسی قهرمان ! قیافه ام رو بیشتر توی هم کردم و گفتم باید برام کفش بخری ! من نمیدونم دیگه ! باز هم بهم خندید و گفت فردا شب زودتر میام باهم بریم کتونی بگیریم برات . سریع لپ هام گل انداخت و دلخوش به قول بابا منتظر فردا شدم . ساعت شد 7 ، 8 ، 9 ، .. و خبری از بابا نبود . فردا صبح مسابقه بود و من هنوز کفش نداشتم ! ساعت 11 در خونه باز شد و بابا دست خالی اومد تو ! تا منو دید لبشو گاز گرفت و گفت ای وای ! یادم رفت بابا ! معذرت ! دوباره رفتم تو قیافه و ناامید از مسابقه فردا سرمو گذاشتم رو بالش تا خوابم برد . صبح که بیدار شدم دیدم کنار کیفم یه کتونی سفید با بندهای مرتب و شیک توی یه پلاستیک آماده برای مسابقه اس ! از شدت خوشحالی داشتم بال درمیاوردم . سریع از پلاستیک درشون آوردم و بندهاشو با دقت تمام بستم . چند سایز برام بزرگ بود و به زور همون بندها از پام درنمیومد ، خیلی هم ظاهرش قدیمی بود و معلوم بود یه 10 ، 15 سالی از عمرش میگذره . تو مسیر مدام نگاش میکردم و چشمام از شدت خوشحالی پر از اشک میشد . رسیدم دم مدرسه و رفتم پیش همکلاسی هام . هر کسی از بچه ها که چشمش به کفشم میافتاد میزد زیر خنده و به لحن مسخره ای میگفت کفشای باباته ؟ چرا اینقدر بزرگه از پات ! راست هم میگفتن یکم تو پام زار میزد ! ( یکم که نه خیلی ! )

ولی من حرف های هیچکدومشون رو نمیشنیدم و تمام فکر و ذهنم فقط مسابقه بود . پاهام توی کفش های بابا به شدت احساس سبکی و نرمی میکرد . قدیمی بود ولی بهترین کفش های دنیا بود .. ساعت 11 شد و گفتن اونایی که ثبت نام کردن بیان تو حیاط مدرسه تا بریم خط شروع مسابقه . سریع گرمکن هامو پوشیدم و بندهای کفشمو سفت کردم و خودمو رسوندم به بچه ها تو خط شروع . به محض رسیدن یه شماره کاغذی چسبوندن روی سینه هامون و آماده شدیم برای سوت شروع مسابقه . سه .. دو .. یک .. حرکت ! مثل گلوله ایی که شلیک میشه همه با قدرت استارت زدیم و دسته جمعی شروع کردیم به دویدن ! فاصله بین بچه ها خیلی کم بود و همه با بیشترین توانشون میدویدن . وقتی مسیر نصف شد من نفر سوم بودم . چون هم قدم به نسبت بقیه بلندتر بود و هم گام های بلندتری برمیداشتم . اینقدر با سرعت میدویدم که احساس میکردم پاهام و این قدرتم مال خودم نیست و کفش ها معجزه کردن و دارم روی هوا پرواز میکنم ! مسیر به یک چهارم آخرش رسید و من نفر دوم بودم .. هنوز با همون سرعت میدویدم و فاصله ام با نفر اول 1 متر بود ! نزدیک خط پایان بود که نفر اول کم آورد و همونجا دراز کشید روی زمین و من شدم نفر اول مسابقات ! بچه های کلاس دورم حلقه زدن و با خوشحالی تشویقم کردن و من هم حس مدال طلای المپیک رو داشتم ! به همه میگفتم بخاطر این کفش ها بود که اول شدم وگرنه من سرعتم توی دو اونقدرا هم زیاد نیست ! فردای اون روز سر صف اسممو گفتن و یه مدال حلبی هم انداختن گردنم . یه پاکت کوچیک هم به عنوان جایزه بهم دادن که توش جا نماز و تسبیح بود ! بهم گفتن اسمتو برای مسابقات منطقه هم رد کردیم و باید خودتو آماده کنی برای مراحل بالاتر . بماند که هنوز خبر ندادن و بیست و چند ساله داریم خودمونو گرم میکنیم !
مدت ها بعد از بابا راجع به کفش ها پرسیدم گفت مال دوران جوونیشه ، وقتی که بعدازظهرها از سر کار میومده با رفیقاش گل کوچیک بازی میکرده . از لحن حرف زدنش معلوم بود کلی خاطره داره باهاشون ، بهم گفت دوست دارم ازشون خوب مراقبت کنی . وقتی اینو ازش شنیدم واقعا باورم شد که این کفش ها ، کفش های عادی نیسن ! به آدم قدرت و بال میدن ..
پی نوشتـــ :
نمیدونم چی شد یاد این خاطره از دوران ابتدایی افتادم . شاید بخاطره نزدیک شدن به مهرماه و شروع سال تحصیلی بود . اگر مدرسه میرین و محصلین برای تموم شدن درسهاتون عجله نکنین چون بهترین دوران زندگیتون همین کنار همکلاسی ها بودن و لمس کتاب های کاغذیتونه ..