مامان ، تلگرام ، من !

  • دوشنبه ۲۶ مرداد ، ۱۸:۰۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۱۶۶ بازدید

مامانم همیشه به اینکه منو و بابام همش سرمون تو گوشیه اعتراض داشت و کلی سرمون غر میزد که مگه کار و زندگی ندارین که یه بند دارین با این کوفتی ور میرین ! البته من خیلی بیشتر مشغوله موبایل یا همون کوفتیه مامانم و بابام فقط شب ها که میاد خونه یه نیم ساعتی اخبارو از تو موبایل دنبال میکنه و یه چرخی تو اینترنت هم میزنه وگرنه بیشتر وقتشو پای تلویزیون یا کنار مامانمه ...
این قضیه و حرفای مامان همیشه تکرار میشد ! مثل همه مامان ها که ماشالله استاد غر زدن و بزرگ کردن مسائلن ! مثلا وقتی آخر شب از بیرون میای خونه بابات میگه کجا بودی و با یه جمله کوتاه " بیرون بودم " بیخیالت میشه ولی امان از مااماان ! تا خود صبح سوال پیچت میکنه و پیش خودش فکر میکنه الان رفتی پیش رفیق ناباب و با هم نشستین کراک و شیشه و ... کشیدین و چندتا بسته مخدر هم بردین فروختین به مشتری هاتون و سر راه چندتا بانک هم زدین و بعد اومدین خونه و تا نبندتتون به تخت و ترکتون نده کوتاه نمیاد ! خدا نگهشون داره ، یه روز نباشن با این کارآگاه بازیاشون دق میکنیم ...
خلاصه که این گیر دادن ها ادامه داشت تا ما یه روز به قول بابام از روی شکم سیری و به بهانه اینکه آیفون 16 گیگ زود پر میشه و قدیمی شده رفتیم یه 128 گیگ خریدیم و با کلی ذوق آوردیم خونه ! همینکه مامانه اینو دست ما دید گفت دیگه تموم شد ! شب و روز مشغول بود حالا رفته یه 128 گیگ خریده که کلا نباشه پیش ما :))
فرداش گوشیه قبلیمو دادم به مامانم و گفتم بیا یکم با تکنولوژی آشناتر شو و تو هم به جمع معتادای مجازی اضافه شو ! اولش کلی مخالفت کرد و گفت قربونت ؛ من به همین نوکیای خودم راضیم و وقتمو پای این چیزا هدر نمیدم ولی بعدش که اصرار کردم قبول کرد . اولاش نهایت استفادش از گوشی اس ام اس و زنگ بود ولی به اصرار بابام تلگرام و وایبر و ... نصب کرد !

چشمتون روز بد نبینه ! رصدها و سوال پیچ های مادرانه دوبرابر شد ! تا عکس عوض میکردم مسیج میداد که سرکاری یا داری عکاسی میکنی ! اینجوری مریض میخواد بیاد زیر دست تو ؟ حالا مشکل ما به همینجا ختم نشد و بابام اینستاگرام هم درست کرد واسه مامانم و یادش داد چطوری باهاش کار کنه ! از اون روز هر وقت میومدم خونه یه چیز جدید میدیدم ! تو فلان پیج نوشته بود سیرابی واسه پوست صورت خوبه ! تو یه پیج دیگه نوشته بود با پای راست برین حموم !
یه مدتی گذشت و دیدم مامانم هم کم کم معتاد شده و تا یه فرصتی گیر میاره میره سر گوشیش و آشپزخونه هم هر روز کمتر از روز قبل ازش استفاده میشد ! حتی شب ها موقع خواب نور گوشیش از تو اتاق من معلوم بود و میدیدم داره نوتیفیکیشن هاشو ( ! ) چک میکنه :))
همینطوری گذشت که خودش خسته شد و اومد گفت تو و بابان واقعا آدمو تو چه کارایی وارد میکنین ! بیا این گوشیو بگیر و همه برنامه هارو پاک کن ، این چیزا به ما نیومده ! منم که خدا خواسته همرو پاک کردم و زندگی به روال خودش برگشت !
دیشب که سرم تو گوشی بود در اتاقمو باز کرد و گفت من نمیدونم تو این کوفتی چی گم کردی که هیچوقت پیدا نمیشه :|
زیاد جدی نگیرین ! غر زدن جزوی از طبیعت مادرهاست :|

پی نوشتـــ :
لطفا وقتی کامنت میذارین آدرس بلاگتونم ارسال کنین تا بتونم پیداتون کنم .

روزگار پیری ...

  • شنبه ۲۴ مرداد ، ۱۸:۲۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۶۶۳ بازدید
چند روز پیش رامبد جوان تو برنامه خندوانه یه حرفه قشنگی زد که تا چند روز مدام بهش فکر میکردم و برام جالب بود ! صحبت راجع به کودکی و پیری بود که مهمونه برنامه باید نظرشو میگفت . بعد از تموم شدنه صحبت هاش رامبد جوان یه سکوت چند ثانیه ای کرد و گفت : زندگی یعنی رفت و آمد میان دوران کودکی و دوران حال ! ما باید مدام کودک درونمون رو زنده نگه داریم و در عین حال مثل آدم های هم سن و سالمون رفتار کنیم ...
من خودم خیلی قسمتی از شخصیتم برمیگرده به بچگیم . هنوز تو همون حال و هوا زندگی میکنه و کاملا هم باهاش موافقم و دوسش دارم . همین کودک درونه زنده و فعالم باعث میشه بعضی وقتا برای خودم بستنی یا پفک بخرم و برم تو یه پارکی بشینم و با لذت تمام بخورم و کیف کنم ؛ یا حتی وقتی میرم حموم با صدای بلند آواز بخونم با اینکه میدونم صدام اصلا قشنگ نیست ! همه اینها یعنی زندگی ! یعنی دلت همیشه جوون بمونه و همیشه طراوت جوونی رو داشته باشه . من و افرادی که کودک دورنشون همیشه زنده اس و بهش بها میدن حتی تو سنین پیری هم جاشون تو جمع دوستان و فامیله و همه از کنارشون بودن لذت میبرن ...
مادر بزرگ من یکی از همین آدم هاست که با سن زیادش مثل یه فرد میانسال فکر و برخورد میکنه . با وجود مشکلات و محدودیت هایی که به خاطر سن بالاش داره همیشه سر زدن به فامیلو تو برنامه اش داره و تقریبا تمام مسیرهای تهران رو بلده و تنهایی از پس خودش بر میاد ! بعضی وقتا که از سر کار میام تو مسیرم میرم بهش سر میزنم . وقتی میرسم دم خونش در نمیزنم و با کلید درو باز میکنم و میرم تو و همیشه با اینکه یکم گوشش سنگینه متوجه اومدنم میشه و میاد به استقبالم . هیچوقت از درد پا و مشکلات دیگه اش شکایت نمیکنه و همیشه خنده رو لباشه ...
هر وقت بری پیشش چاییش دم کشیده آماده اس و خودش میره برات میریزه تو استکان و با یه شکلات کنار نعلبکیش بهت تعارف می کنه و چون همیشه خوش برخورد و مهربونه اون چایی تمام خستگیتو از بین میبره ...
وقتایی که تو آشپزخونه اس و یا داره نماز میخونه و هنوز متوجه اومدن من نشده چند دقیقه ای تو چهارچوب در وایمیسم و نگاش میکنم . به حرکات و رفتارش دقت میکنم و خودمو میذارم جاش که یه روزی قراره پیر بشم . روزهای پیری که هیچ تصوری ازش نمیتونم داشته باشم ! نمیدونم کمرم خمیده میشه و یا همینطوری راست و کشیده میمونم . نمیدونم موهای سرم که هر روز بهش میرسم و براش وقت میذارم تا کی همینقدر پر حجم که راحت شونه توش نمیره و تا چه سنی مثل تیرگی چشمهام رنگش سیاه ...
نمیدونم ! واقعا هیچی نمیدونم ! با این همه پیری برام یه تصویره مبهمه . فقط آرزو دارم تقدیرم رفتن به خاک با تنهایی تمام نباشه ...
دل نوشتـــ :
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید ...

منی که من نیست !

  • يكشنبه ۱۸ مرداد ، ۰۰:۴۱ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۲۹۸ بازدید

نمیدونم چرا بی اختیار اومدم پای کامپیوتر و مستقیم رفتم سراغ " ارسال مطلب جدید " و بی مقدمه دلم خواست که بنویسم ! شاید این نوشته ها برای شماهایی که به عنوان یه سوم شخص بهش نگاه میکنین خیلی معنی و مفهوم نداشته باشه ولی برای من پر از نگرانی ها و تشویش های درونیه که باید تخلیه بشه ...

این ضربه ها باید رو سر دکمه های کیبورد کوبیده بشه تا دیوار اتاق جورشو نکشه و گاهی وقتا باید اینقدر نوشت تا دستهات خسته بشه و ناخن هات از شدت کلمه ها درد بگیره و تیر بکشه !

ما آدم ها بعضی وقتا تو یه مسیرهایی قرار میگیریم که ناخودآگاه رفتارهایی ازمون سر میزنه که اصلا جزوی از خلق و خوی ما نیست ! یعنی وقتی یه برخوردی رو میکنیم بعد از چند ساعت که برمیگردیم و خودمونو نگاه میکنیم میگیم وایی ! یعنی من این کارهارو کردم ؟! من این حرفارو زدم ! این عصبانیت از طرفه من بوده ؟ اونوقته که چشمهامون درشتتر از حد معمول میشه و انگشت به دهن میریم تو فکر ! چرا ؟! چرایی که هر چی فکر میکنیم به جوابش نمیرسیم !

این رفتارها که من اسمشو میذارم " تنش های بعید از من ! " بیشتر در مقابله کسی که دوسش داریم و برامون مهم اتفاق میافته ! حالا از روی نگرانی یا خودخواهی خودمون یا عشق و علاقه بیش از حدمون که همیشه هم نتیجه برعکس میده و باعث دلخوریه طرف مقابل میشه ؛ در صورتی که هدف شما فقط و فقط حفاظت از حریم عشق و نگه داشتن با چنگ و دندون بوده ...

و در آخر هم میشه آب ریخته که هرگز نمیشه جمعش کرد و شما دیگه نمیتونین کاری کنین . هر فکر و توجیهی که تو ذهنتون برای انجام اون کار داشتین به کمکتون نمیاد و آروم آروم از جایگاه دوست داشتن میاین پایین ...

نمیدونم تا چقدر منظورمو متوجه شدین ! من وقتی شروع به نوشتن میکنم دیگه برنمیگردم و نوشتمو بخونم چون اعتقاد دارم وقتی ویرایش بشه دیگه بداهه نیست .به بیانه ساده تر میگم که مراقب دوست داشتن ها باشین ، نذارین اتفاقات و اشتباهات کوچیک باعث از بین رفتن علاقه ای بشه که برای به دست آوردنش از خیلی چیزای بزرگ گذر کردین . گاهی وقتا با یه بی اعتمادی کوچیک میشه یه خرمن بزرگ گندم رو که یک سال برای حاصل شدنش زحمت کشیده شده به آتیش کشید ...!

پی نوشتـــ :
گاهی چقدر سرسخت و سنگدل میشیم ...

من امروز ، ده سال قبل !

  • پنجشنبه ۱۵ مرداد ، ۲۱:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۳۷۹ بازدید

واسه اولین بار میخوام شانسمو امتحان کنم و تو یه مسابقه اینترنتی شرکت کنم ! چند روز پیش یکی از دوستام یه لینکی بهم داد و گفت یه نگاهی بهش بنداز . گفتم چی هست ؟ گفت میهن بلاگ یه مسابقه گذاشته که اگر به ده سال قبل یعنی سال 84 برمیگشتین چی کار میکردین ؟! چون تو خوب مینویسی بیا شرکت کن و شانستو امتحان کن . داورهای مسابقه هم آقای سروش صحت ، اقای اسدالله امرایی و خانوم لیلی رشیدی هستن .
ما هم گفتیم یا بخت یا اقبال ! یه متنی نوشتم و ارسال کردم که امروز دیدم ثبت شده توی مسابقه ...


یه خواهشی دارم ازتون ، روی عکس زیر کلیک کنید و  نوشته ای که ارسال کردم رو بخونین و اگر خوشتون اومد یه امتیاز + بدین . یعنی من این متن رو پسندیدم . اگر هم مورد پسندتون نبود بی زحمت امتیاز منفی ندین ...
قسمت امتیاز دهی به شکله زیره که عکسشوم میذارم واسه اونایی که متوجه نشدن باید چی کار کنن . روز قسمت سبز رنگ کلیک کنید تا امتیازتون ثبت بشه ...

برای رای دادن به نوشته من لطفا " اینجـــا " کلیک کنید ...
پی نوشتـــ :
هر چی بردم تو مسابقه نصف نصف ! با هم یه جوری کنار میایم !
یه دنیا ممنونم از همتون . چه اونایی که حمایت کردین و شرمنده ام کردین و چه اونایی که دست نوشته ام رو نپسندیدین ...

تاکسی هم تاکسی های قدیم !

  • چهارشنبه ۱۴ مرداد ، ۱۹:۰۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۳۷ بازدید

یعنی همیشه خدا ما یه هزار تومنی هم که شده یه گوشه از کیفمون قایم میکنیم تا در شرایط اورژانسی به کارمون بیاد ! ولی این دفعه تو بگو 100 تا تک تومنی ! خالیه خالیه !
امروز صبح که میخواستم برم سر کار اینقدر دیرم شده بود که اصلا توی کیفمو نگاه نکردم و سریع زدم بیرون از خونه و خودمو رسوندم به سر کوچه و منتظر تاکسی شدم . چندتا ماشین رد شدن رفتن و بالاخره یه پراید که راننده اش یه آقای میانسالی بود وایساد و مارو سوار کرد . منم به زور خودمو عقب کنار دو تا مسافر چاق و تپلی که فک کنم خواهر هم بودن جا کردم و با یه بدبختی در ماشینو بستم و راه افتادیم .
چند دقیقه ای از مسیرو رفتیم که نفر جلویی دست کرد توی کیفش و یه ده تومنی داد برای کرایه و راننده هم تا دید پول درشته شروع کرد به غر زدن که خانوم من سر صبحی پول خرد از کجا بیارم ! منم که عقب داشتم بحث کردنشونو نگاه میکردم بی اختیار دستم رفت سمت کیفم و بازش کردم که پول خوردایی که از دیروز داشتمو بدم به راننده و غائله رو ختم کنم که چیزی جز چندتا شپش و تار عنکبوت ندیدم ! یهو صورتم شد رنگ گچ ! گفتم وای چرا یادم رفت از عابر بانک پول بگیرم ! دست کردم اون قسمت مخفیه کیف پولم دیدم اون هزار تومنه هم که همیشه میذاشتم نیست ! دیروز داده بودم به داروخونه !
خلاصه یه استرس زشتی کل وجودمو گرفت و همش با خودم میگفتم چی بگم به راننده ؟! بگم آقا من فراموش کردم پول بذارم تو کیفم ؟ یا بگم دم عابر وایسا من پول بگیرم بدم به شما ؛ یا اصن فرار کنم ! درو باز کنم و بدووم ! سرم پر از این فکرا بود که رسیدیم به آخر خط و همه پیاده شدن . راننده منتظر کرایه بود که سرمو از شیشه جلو بردم تو و گفتم ببخشید جناب من پول خورد ندارم همرام اگر میشه دربست منو ببرین تا مقصد من از خجالتتون درمیام . حواسم نبود الان کیف پولمو دیدم که وضعیت اینطوریه !
راننده یکم بهم نگاه کرد و بعد از چند ثانیه با صدای بلند گفت برو گمشو بابا آشغال ! بهدشم گازشو گرفت و منتظر جوابه من نشد و رفت ! خشکم زده بود اصن از برخوردش ! درسته من کم توجهی کردم ولی این اتفاق ممکنه برای هر کسی حتی همون راننده هم پیش بیاد ! خلاصه رفتم از عابر پول گرفتم و مسیر بعدیمو سوار تاکسی شدم و رفتم . ولی اون احساسه بد هنوز توی وجودم هست و مدام از خودم میپرسم چرا بعضی ها باید اینقدر سطحی نگر باشن !
البته برام درس هم شد که یکم کمتر سر به هوا باشم ! :دی
پی نوشتـــ :
تک آهنگ جدید " چارتار - آسمان هم زمین میخورد " شدیدا پیشنهاد میشود ! ( + دانلود )

عزت الله انتظامی در خواب !

  • يكشنبه ۱۱ مرداد ، ۲۰:۴۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۷۰۸ بازدید

واقعا به این ایمان آوردم که من متخصص دیدن خواب های عجیب و غریب و کاملا بی ربط و بی معنی هستم ! یه دفعه تو خواب یه چیزایی میبینم که وقتی بیدار شدم خودم خندم میگیره ! آدمی هم نیستم که زیاد فکر کنم و خیالاتی باشما ! ولی نمیدونم چرا اینطوری میشه !
چند ساعت پیش که از سر کار اومدم ناهارو که خوردم صاف رفتم تو جام و مثل کسی که گلوله میخوره افتادم زمین و خوابیدم تا همین چند دقیقه پیش ! چشمم که گرم خواب شد خوابم شروع شد !
خواب دیدم با کل خانواده رفتیم تو یه روستا اطراف شیراز و همینطور که تو جنگل میرفتیم رسیدیم به یه خونه که در خیلی بزرگی داشت . در رو که زدیم یه پیرمرد قد بلند با یه پلیور گشاد که به تنش زار میزد و قیافه اش هم مثل معتادها بود اومد درو باز کرد که من دیدم اِ اینکه عزت الله انتظامیه !!! چقدر پیر شده ! که خودش دراومد گفت آره سرطان گرفتم و مریضی داغونم کرده و کلی لاغر شدم و آخرای عمرمو اومدم اینجا با خانواده و یازده تا پسرم ! یهو بابام گفت یازده تا پسر دارین شما ؟! گفت آره همشون اینجان دوره همیم و دعوتمون کرد بریم تو و ما هم که از خدا خواسته !
توی حیاط خونه اش گفتم ماشالله چند وقت پیش تولده 90 سالگیش بوده ها ! ببینین چقدر شکسته شده تو این چند وقت که تو تلویزیون نیست دیگه ! همه خانواده هم به نشانه تاسف سرشونو تکون میدادن !
خلاصه رفتیم و همه نشستیم تو پذیرایی ! یازده تا پسرش هم که قیافه هاشون مثل هم بود اومدن و نشستن و مشغول خوردن آجیل شدیم ! از اون جایی که من مثل نخورده ها میشم وقتی بادوم هندی میبینم یه دونه میذاشتم دهنم ، چهارتا میذاشتم تو جیبم تا بعدا داشته باشم ! بادوم هاشم انصافا اندازه گردو بود ! اینقدر تو جیبم بود که حتی سر میز شام با خودم گفتم غذا که همیشه هست بادوم بخور که همیشه نیست !
همینطور که مشغوله خوردن بودم با صدای مامانم از خواب بیدار شدم و یه راست از خونه استاد اومدم پای کامپیوتر و هنوزم دارم به مزه بادوم ها فکر می کنم !
به قول مامانم از رو خواب های تو باید فیلم و سریال بسازن تا مردم چند ساعت بخندن !
پی نوشتـــ :
فکر کنم هاشم پیدا شد چون داداشمون دست از سر ما برداشت !

پنج شنبه های کودکی !

  • پنجشنبه ۸ مرداد ، ۱۵:۱۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۳۶۶ بازدید

همیشه عاشق پنج شنبه ها بودم ! چون فرداش جمعه بود و میشد شبش یکم بیشتر بیدار موند و قایمکی وقتی بابام خوابید تلویزیون رو روشن کرد و فیلم دید ! اینقدر چشم هامو به زور باز نگه میداشتم که یک ثانیه ش رو هم از دست ندم چون واقعا هفته ای یه بار بود این ماجرا برامون ! همیشه یه کف دست نون هم با از تو جا نونی کش میرفتم و میذاشتم زیر تشکم با موقعه عملیات بخورم ! وای که چقدر بهم مزه میداد ...
شاید اگر اجازه داشتیم بیدار بمونیم و با صدای بلند تلویزیون نگاه کنیم اینقدر بهمون مزه نمیداد . یادمه در اتاق پذیرایمون وسطش شیشه داشت و برای اینکه نور ازش رد نشه و معلوم نشه که ما بیداریم یه پتو مینداختیم روی در . اون موقع ها کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بودم ( سال 79 - 80 بود فکر کنم ) و برنامه های تلویزیون هم محدود بود ! یعنی ساعت از 2 که رد میشد برفک پخش میکرد و میفهمیدیم که دیگه باید بخوابیم . سریع تلویزیون رو خاموش میکردم و پتو رو هم از روی در بر میداشتم و میرفتم تو رختخوابم .
بعضی شب ها هم بود که با کلی ذوق از کانال یک میزدم میرفت جلو تا میرسیدم به پنج که اون سال ها آخرین کانال بود و میدیدم هیچی نداره ! نه فیلمی نه سریالی ! یا یه مستند از جنگیدنه حیوون های تو آفریقا پخش میکرد یا سخنرانی راجع به مسایل سیاسی که همین الان هم بهش علاقه ندارم چه برسه تو سن نه ده سالگی ! خلاصه تیرم به سنگ میخورد و دست از پا درازتر میخوابیدم .
یادش بخیر ! چقدر همه چیز رنگی بود ! الان کیفیت تلویزیون ها شده HD و 4K و فلان ولی دل ها اون خوشی و کیفیت قدیم رو نداره ! همه چیز خلاصه شده تو موبایل و تبلت و وسایل ارتباطی که هر شب باید چند ساعت سرمون توش باشه تا خوابمون بگیره .
به قول بابام ! قدیما شاید خیلی تفریحات نبود و زندگی ها سخت بود ، ولی عوضش دل ها خوش بود ...
دل نوشتـــ :
فقط بزرگ شدیم ، از میان آن همه آرزوهای دوران کودکی ...

هاشم کجایی ؟!

  • چهارشنبه ۷ مرداد ، ۱۸:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۶۴۰ بازدید

یعنی نشد من یه روز تلگرام رو باز کنم یه سوژه رو اعصاب به تورم نخوره ! به خدا به من نیومده این چیزا باید برم یه نوکیا 1100 بخرم با چرغ قوه اش بازی کنم شب ها !

چند روزه یه شماره که نمیدونم ماله کجاست و عکس هم نداره منتظره من آنلاین بشم و بپرسه هاشم کجاست ! هاشمو ندیدی ؟!

هاشم جان داداش ! اگر این پست رو میخونی زود مسیج بده خانواده نگرانتن ! :))

روزی که عکاس شدم ...

  • سه شنبه ۶ مرداد ، ۱۹:۵۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۰۱ بازدید

سال اول دانشگاه بود که احساس کردم دیگه وقتشه در کنار سرنگ و تیغ جراحی ، دوربین و لنز هم به دست بگیرم و تمام رویای کودکیمو به تصویر بکشم !
اون زمان هنوز سر کار نمیرفتم و از بابام ماهانه میگرفتم که مبلغش زیادنبود و اگر میخواستم خوب خرج کنم حتی به سر ماه هم نمیرسید چه برسه بخواد جمع بشه و پس اندازم برای خرید دوربین باشه !
همینطوری روزها رد میشد و جلو میرفت و من هر شب با رویای دوربین سرمو روی بالشت میذاشتم و تمام امیدم به وقتی بود که بتونم روی پای خودم وایسم و به آرزوم برسم !
قشنگ یادمه فردای تولدم تمام پول هایی که کادو گرفته بودم رو بردم بانک و ریختم به حسابم که ازم نزنن یا گم نکنم و راه افتادم رفتم به سمت جمهوری و پاساژ حافظ برای رسیدن به آرزوم یعنی داشتنه یه دوربینه حرفه ای ! کلی هم تحقیق کرده بودم و یه راست رفتم سراغ مدل مورد نظرم و خریدمش !
اون شب تا صبح از روی دفترچه راهنما میخوندم و با دکمه ها و تنظیماتش ور میرفتم . تند و تند از در و دیوار عکس می گرفتم و ذوق میکردم . البته بگم که رو حالت دستی تنظیماتش برام سخت بود و کاملا گیج شده بودم که ایزو ، دیافراگم یا سرعت شاتر چیه و رو مد اتوماتیک عکس میگرفتم .
اینقدر عاشقانه دنباله این کار بودم که تو کل مسافرت یا گردش های که میرفتم سرم تو دوربینم بود و صدای همرو در آورده بودم ! همش بهم اعتراض میکردن که چند ثانیه دوربینتو بذار کنار لطفا !
روز به روز چیزای جدید یاد میگرفتم و همینطور که سنم بالا میرفت و برای خودم درآمد داشتم بخش زیادی از پولم رو صرف کامل کردن تجهیزات عکاسی ( مثل رفلکتور ، سه پایه و ... ) میکردم و اطلاعاتم هی بیشتر میشد . شب ها تو سایت های عکاسی اطلاعات و نکته هارو با دقت میخوندم و سر فرصت اجرا میکردم و از نتیجه اش لذت میبردم .
و امروز عکاسی بخش مهمی از زندگیه منه و بزرگترین تفریحم ساعت ها وقت گذاشتن برای ثبت تصویرهای جالبه .
من عاشق عکاسیم نه عکاس ! و هیچوقت خودم رو در حد یه عکاس ندونستم ...
پی نوشتـــ :
تو قسمت " عکس های من " و یا صفحه " اینستاگرامم " میتونین نمونه کارهامو رو مشاهده کنین .

مستند رضا شاه !

  • شنبه ۳ مرداد ، ۱۹:۵۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۳۷۳ بازدید

نمیدونم تا چه حد اهل دیدن مستند و برنامه های تاریخی هستین فقط میدونم اگر برنامه " رضا شاه " روز جمعه شبکه Manoto1 رو ندیدین نصف هویت و اصالت تاریخیتون بر فناست !
یه مستند حدودا یک ساعته از زمان سرباز شدن رضا خان تا به قدرت رسیدنش در ایران و سیر تحولاتیه کشور تا مرگش در تبعیدگاه و تخریب مقبره اش در شاه عبدالعظیم !
درسته خیلی جاهاش اغراق بود ( سیاست همیشگی شبکه منوتو در تغییر صورت مسایل ! ) و فقط به نقطه های روشن و نکته های مثبت رضاخان اشاره کرده بود و از ضعف ها و سیاست های ضد دینیش حرفی نزده بود ولی در کل نمیشه از خدماتی که برای کشور انجام داد چشم پوشی کرد !
فیلم ها و تصویرهای جالبی از زندگی مردم اون زمان رو توی برنامه پخش شد و منو واقعا مجذوب خودش کرده بود ! تا قبل از این فکر میکردم رضاشاه یه شخصیت مستبد ، نظامی و خود رای بوده که مثل بقیه شاه های پهلوی و قاجار خون مردم رو توی شیشه میکرده و تمام دادرایی مملکت رو صرف سفرهای فرنگ و عیش و نوش و حرمسرا میکرده که بعد از توضیحات برنامه نظرم کاملا عوض شد !
آخرای برنامه فیلم هایی از زمانی که ایران به اشغال انگلیس دراومد ( جنگ جهانی اول ) رو نشون میداد که رضاخان به جزیره موریس در هندوستان و بعد آرژانتین تبعید شد و در همون جا بعد از دو سال زندگی بر اثر سکته قلبی ( سال 1320 ) درگذشت و جسدش بعد از 9 سال ( سال 1329 ) به ایران اومد و با تشریفات خاصی توسط حکومت و مردم تشییع شد و تو محوطه حرم شاه عبدالعظیم به خاک سپرده شد .
برای من جالبترین قسمت ها اول جایی بود که برداشتن حجاب رو به عنوان یه نکته مثبت و حرکت درست رضا خان معرفی کردن که جای تامل داره و دوم جایی که گوینده برنامه میگفت ارتفاع مقبره رضا خان رو به احترام حرم عبدالعظیم 7 متر کوتاه تر درست کردن ( که بعد از انقلاب با دستور آیت الله خلخالی با خاک یکسان شد ! )
قسمت های از این مستند رو توی ادامه مطلب گذاشتم که میتونید دانلود و یا آنلاین مشاهده کنید ...

پی نوشتـــ :
توی گوگل سرچ کنید راحت لینک دانلودشو پیدا می کنید .
تمام نوشته های بالا برداشته شخصیه من از مستند بود .