logo

کمپین های مختلف ؛ آره یا نه !

  • شنبه ۱۴ شهریور ، ۱۷:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۳۶۸ بازدید

عاقا این همه که انرژی میذاریم واسه " کمپین نخریدن خودرو " ( انشالله که با همین سه کلمه فیلترمون نکنن :دی ) کاش یه حرکت های دیگه ای هم تو این ضمینه میزدیم ! مثلا کمپین ها و گروه های دیگه ای تشکیل میدادیم و شدیدا ازش حمایت میکردیم ! باور کنید اصلا قدرت اول دنیا میشدیم ! مثال بزنم براتون ؛ مثلا کمپین " حمایت از محیط زیست محل خود " و یا کمپین " نخوردن سوسیس و کالباس ! " و یا حتی کمپین " کاهش مصرف پلاستیک " ؛ کمپین " عدم استفاده از الفاظ رکیک " ؛ کمپین " حمایت از کتاب خوانی " ؛ کمپین خاموش کردن یک لامپ به نفع آینده بشریت " و هزارتا از این گروه ها و تشکیلات که اگر هر کدوم رو فقط و فقط یک هفته به طور جدی حمایت کنیم به قول قدیمی ها دنیا گلستان میشه و کلی از موانع برداشته میشه . به دولتی ها هم پیشنهاد بدیم کمپین " کاهش فشار به ملت ! " رو راه بندازن تا دیگه دنیا جنگل بشه به جای گلستان !
هی ! ما هم دلمون خوشه ! کاش به این آسونی همه چیز حل میشد و میرفت پی کارش . دونه دونه مشکلاتو از سر راه برمیداشتیم و میرفتیم سراغ بعدی ! متاسفانه این مشکلات تو هیچ جای دنیا پایانی نداره . به قول بابام ما هر چی تو سرمون میزنن سر به زیرتر میشیم ! نمیدونم چرا ...
راستی ! یه چیزی هم راجع به این نخریدن خودرو بگم که از نظر من این حرکت چاقوی دو لبه اس ! شاید همه با خودشون بگن که نه نباید خرید تا ماشین ارزون بشه و ما با قیمت پراید بتونیم یه بنز یا بی ام دبلیو ( ! ) آخرین مدل سوار بشیم ! ولی عملا یه همچین چیزی غیر ممکنه ! یخورده که عقلانی و به دور از تعصب فکر کنیم میبینیم که نخریدن خودرو یعنی برشکستگی کارخونه های بزرگ داخلی و بیکار شدن یه تعداد خیلی زیادی کارمند که همیشه جزو ضعیفترین قشر جامعه بودن . همین بیکاری میشه بزهکاری و از همه بدتر راه برای جایگزینی ماشین های چینی با کیفیت خیلی پایینتر از پراید و پژو تو کشور هموار میشه . اون موقع باید بریم یه ماشین چینی رو که شاید ارزون هم باشه بخریم و کلی به به و چه چه کنیم که حرمون به کرسی نشست و کمپین جواب داد !
از طرفه دیگه من اصلا کار خودرو سازهارو تایید نمیکنم و تو دزدی و فروش چند برابر قیمتشون شکی نیست و این نخریدن مردم کاملا به جاست ! ولی کار درستی که اگر من بودم انجام میدادم این بود که به جای ماشین بیکیفیت و قیمت بالا مدل های خیلی امن تر و با امکانات تر ماشین های خارجی مثل ولوو ، فولکس ، میتسوبیشی و ... رو وارد میکردم و اینجا مونتاژ میکردم و دیگه خبری از پراید و پژو نبود . اینطوری مردم ماشین های خوب و به صرفه سوار میشدن و نه کارمندا بیکار ! برمیگشتن سر کارشون ولی اینبار ماشین های خارجی مونتاژ میکردن .
اینم راهکار اینجانب در حد عقل ناقصمون ! باشد که رستگار شوید ! :دی
پی نوشتـــ :
لطفا چند ثانیه وقت بذارین و " اینــجا " رو بخونین ...
هوا داشت خنک میشدا ! دوباره گرم شد انگار .

نعمت بزرگ فراموشی !

  • پنجشنبه ۱۲ شهریور ، ۱۷:۳۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۷۰۵ بازدید

سکانس اول : تمام شب رو با فکر فردایی که قراره دوباره ببینیش صبح میکنی ! مدام فکر و خیال داری و وقتی اسمش میاد یه گرمای عجیبی رو تو قلبت احساس میکنی . روزهای آینده ات رو کنار اون ساختی و حتی اسم بچه هاتونم انتخاب کردی . هیچ چیز برات قشنگتر از لحظه های کنار اون بودن نیست و برات از عشق میگه مات و مبهوت صداش میشی و گذر زمان رو احساس نمیکنی . روزهات سپری میشه و میره تا یه اتفاق شمارو از هم جدا میکنه ! اونقدر از هم دور میشین که از هم یه مشت خاطره دارین . اوضاع روحیتون بهم میریزه و اصلا نمیدونین زندگی بدون هم یعنی چی ! اونجاس که افسرده میشین و حتی در بدترین حالت فقط آرزوی مرگ میکنین !
چند سال گذشت ! حتی اسمشم یادتون نمیاد ! خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
سکانس دوم : وقتی میای خونه سراغ اولین کسی رو که میگیری مادره ! اولین پناه و گرمای خونه دستای مهربونشه . کسی که تمام حرفهای دلت رو از چهره ات میفهمه ؛ وقتی که اخم کردی و تو همی میاد دورتو میگیره و اینقدر بهت توجه میکنه که حرفات سرازیر بشه به سمتش و وقتی که خوشحالی و ذوق داری باز هم مهربون ترینت مادره و شادیتو با اون قسمت میکنی . وای به روزی که دیگه نبینیش ! روزی که زیر خروارها خاک باشه و خونه سوت و کور بشه . اون روز یعنی بی تابی ! یعنی به هر در زدن برای دیدنه یک لحظه اش . برای آغوشش و دستای مهربونش ولی افسوس که دیر شده .
چند سال گذشت ! داغ مادر فراموش نمیشه ولی به کمک خدا یکم سرد میشه و تاب و توانتو به دست میاری . خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
سکانس سوم : کت شلوار ، کفش و ساعت همه باید ست باشه و از بهترین برند ! بوی عطر باید دیوونه کننده باشه و تا چند دقیقه بعد همه بدونن که تو قبلا اونجا بودی ! ماشین هم که باید بالاترین و گرون ترین باشه تا یه جورایی شان و مقامتو نشون بده . غذا همیشه تو گرونترین رستوران و قهوه تو دنج ترین جای کافه های بالا شهر . مسافرت ها همه اروپا و تفریحات لوکس ترین جا . روی عرش بودی و از یک روز صبح به بعد میای روی فرش ! همه دارایی هات توی بورس به باد فنا میره و مجبور میشی دار و ندارتو بفروشی و بدی به طلبکارهات . تفریحات خوب و لباس های گرون قیمت میشه یه خونه کوچیک تو جنوب شهر . میشه یه ماشین 10 میلیونی و دورترین سفر میشه یه شمال ساده تو چادر ! امیدی برات نمونده و از هیچی لذت نمیبری . احساس خفگی میکنی و تمام زندگی رو خفت بار میبینی .
چند سال گذشت ! دیدی که میشه با همین ماشین ده میلیونی هم خوش گذروند وقتی دستت تو دستای همسرت باشه و دختر کوچولوت از سر و کولت بالا بره . میشه مسافرت رفت تو پارک محل و با عشق یه نون پنیر ساده خورد و لذت برد . میشه دوباره مثل قبل شد ولی با کارهای کوچیکتر . خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
حتما برای شما هم پیش اومده ! زندگی ما پره از این سکانس های تکراری ...
پی نوشتـــ :
پست قبلی بنا به دلایلی حذف شد . ببخشید بابت بی جواب موندن کامنتهاتون .
اینقدر گفتین قسمت نظرات زشت شده عوضش کردم .

اندر حکایت سیگار ...

  • يكشنبه ۸ شهریور ، ۲۳:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۹۴۶ بازدید

یه دستش به فرمون بود و یه دست دیگه اش روسریشو که افتاده بود روی شونه اش میکشید جلو ! روژ لبش که تا چند میلی متر بالاتر از لب های چربی تزریق شده اش کشیده شده بود رو با زبون میخورد . مدام اینور و اونور رو نگاه میکرد و به سیگارش که لای انگشتاش بود پک میزد . یه جوری برخورد میکرد انگار خیلی داغونه و فقط سیگار بهش آرامش میده و همه کمبودهاشو جبران میکنه . ماشین پشت سری بوق میزد ، تاکسی جلویی کلی ناسزا بارش میکرد و تمام چهارراه رو یه نفری بسته بود ! نمیدونم ! شاید خیلی خوشحال بود که همه دارن بهش توجه میکنن و سیگارو دستش میبینن . شاید هم خیلی کلاس داره که توی ماشین یه پاکت بزرگ از سیگارهای درشت و خارجی باشه ! همه این صحنه هارو امروز از صندلی عقب یه تاکسی دیدم . راننده هم مثل بقیه بوق میزد و فوحش میداد ولی من هیچ صدایی نمیشنیدم و تمام توجهم به اون دختر بود ! به دختری که راهشو گم کرده . نمیدونست به کدوم سمت باید بره و بین نگاه های خشن مردم محکوم میشد ...


واقعا چرا ؟ چطور یه استوانه کوچک سفید که وسطش پر از برگ های گیاهه میتونه به ما بزرگی و کمالات بده ؟ چرا همیشه سیگار برای نسل جدید نمادی از بلوغ فکری و جسمیه ؟ و چرا صفحه های مجازی پر شده از عکسهایی سیاه که مضمون همش دود شدنه ؟ این ها همه علامت سوالهای بزرگی بوده که همیشه دور سرم میچرخیده و هیچ جوابی براش پیدا نمیکردم ...
شاید سیگار کشیدنه یه پسر تو هر سن و سالی اونقدر تو نظرم بد و زشت نباشه ولی واقعا از مصرف دخانیات دخترها بیزارم ! چه سیگار و چه قلیون که این روزها تفریحه همه شده . نمیدونم چرا ولی اصلا احساس خوبی نسبت به اون دختر پیدا نمیکنم وقتی میبینم به دود وابسته اس . نمیدونم مقصر کیه ! مشکل از خانواده ها شروع میشه یا دوست و رفیق ! شاید هم ...
یاد بگیریم هیچکس با وابستگی به اینجور تفریحات تو نظر بقیه با فهم و کمالات به نظر نمیاد و سیگار دوای دردهای اعصاب و آروم کننده روح و و روان نیست ...
دل نوشتـــ :
سیگار نمیتواند بوی شیر دهان را به بوی مردانگی بدل کند ...

پس کو مریخ ؟!

  • جمعه ۶ شهریور ، ۱۵:۰۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۴۷۸ بازدید

امان از این شبکه های مجازی ! از دو ماه قبل اینور و اونور میگفتن 5 شهریور ساعت 00:30 مریخ به نزدیکترین سطح خودش به زمین میرسه . میاد کنار ماه و میشه با چشم غیر مسلح دیدش و شق القمر تکرار میشه ! ما هم هی تاریخو نگاه میکردیم تا برسیم به اون روز و مریخو ببینیم .
دیشب حدود ساعت 12 بود که گوشیم زنگ خورد . یکی از دوستام گفت یادت نره امشبو . حتما آسمون رو نگاه کن و اگر تونستی عکس بگیر . گفتم چه خبره مگه ؟ گفت یادت رفته مگه ؟! امشب 5 شهریوره دیگه ! مریخ میاد کنار ماه ! تا اینو گفت نگاه به ساعتم کردم دیدم چند دقیقه بیشتر نمونده . جلدی رفتم تو اتاقم سراغ دوربینم ؛ روشنش کردم که ببینم شارژ داره یا نه . مثل همیشه فول بود و برش داشتم رفتم تو بالکن . خیره شدم به ماه و چندتا عکس گرفتم که چون شب بود و نور خیلی کم بود عکسها خوب نمیشد و سه پایه لازم بود . برگشتم سه پایه رو هم آوردم تو بالکن و دوربینو روش نصب کردم و منتظر ساعت 12.30 شدم . به همه مسیج میدادم که نخوابید و حتما نگاه کنید که این اتفاق هر 1400 سال یه بار میافته . اونا هم میگفتن حواسمون هست و میریم بالا پشت بوم .
خلاصه که همینطوری منتظر موندیم و منتظر موندیم ولی هیچ خبری نشد ! نه مریخی اومد ، نه شق القمری شد و نه اتفاق خارق العاده ای افتاد ! فقط کلی علف زیر پای ما سبز شد و شارژ دوربینمون تموم شد . تا صبح هم جواب مسیج های اینو اونو میدادم که چرا نذاشتی بخوابیم و مارو مسخره کردی !! این موضوع دقیقا منو یاد چند سال پیش انداخت که میگفتن ساعت 8 شب پپسی میخواد عکس لوگوشو بندازه روی ماه و چند میلیون نفر از جمله بنده رو سر کار گذاشت !
تازه بابام میگه زمان انقلاب بعد از فوت امام خمینی مردم میگفتن عکسش شب ها میافته رو ماه ! ما هم نگاه میکردیم و چیزی جز چندتا لکه نمیدیدم ولی چون فکر میکردیم اگه بگیم چیزی نیست کفر حساب میشه با ذوق میگفتیم الله اکبر قدرت خدارو ببین !
من دیگه حرفی ندارم . شایع خر است !

یکم شهریور !

  • يكشنبه ۱ شهریور ، ۱۸:۰۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۴۰۰ بازدید

من : مامان ؟ امروز چندمه ؟
مامان : جانم ؟ صداتو نشنیدم !
من : خوب صدای تلویزیون رو کم کن تا بفهمی چی میگم ! میگم امروز چندمه ؟
مامان : امروز ؟ یکم شهریوره !
من : ماماننننننننن ! یکم ؟ مسخره بازی در نیار میگم چندمه !
مامان : یکم شهریور دیگه برو تقویم رو ببین !
بدو بدو از اتاقم میام بیرون و میرم تو آشپزخونه و به تقویم روی دیوار خیره میشم ! با انگشت روزهارو رد میکنم تا میرسم به یکشنبه ! واییی ! انگار واقعا یکم شهریور شد ! ولی چرا اینقدر زود ! من هنوز کلی کار نکرده و جای نرفته دارم . نباید اینقدر زود این تابستون لعنتی تموم میشد . همه اش رو یا سر کار بودم یا تو خونه . نه یه مسافرته درست و حسابی رفتم و نه به برنامه هام رسیدم ...
چرا همیشه قانون زندگی جوریه که نمیشه همه چیز رو با هم داشت ؟ برای داشتن یه سری چیزها باید تاوان داد و از یه چیز کوچیکتر گذشت ؟ هر چند تابستون ها دیگه رنگ و طعم گذشته یعنی زمانی که مدرسه میرفتیم رو نداره ولی کیف و ذوقش برامون مونده ...
یادمه وقتی خرداد تموم میشد همه کتابامو میکردم تو یه کیف بزرگ و میذاشتم بالای کمد . سریع دوچرخه ام رو از تو انباری در میاوردم و میبردم موتور سازی لاستیکاشو باد میزدم و تا خونه رکاب میزنم . وقتی گرمم میشد صورتم رو خیس میکردم و باد که بهم میخورد احساس خنکی میکردم . اینقدر دور میزدم و میچرخیدم تا غروب بشه و بابامو از دور ببینم . سریع برم کیفشو بذارم پشت دوچرخه و زودتر ازش برسم خونه و بگم مامان ، بابا اومد !
یادش بخیر ! کاش هنوز پنجم ابتدایی بودم و ای کاش شهریورها هنوز رنگ کودکی داشت ...
پی نوشتـــ :
روز پزشک رو به همه دستهای شفا بخش تبریک میگم .
ممنون بابت حمایتتون از کمپین " یک قطره آب " .

اشتباه پزشک ماشینی !

  • جمعه ۳۰ مرداد ، ۱۶:۴۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۶۵ بازدید

یادمه وقتی ترم دوم دانشگاه بودیم به عنوان دو واحد کارآموزی برای اولین بار رفتیم تو محیط بیمارستان . همه چیز اونجا برام جالب بود و احساس میکردم دارم به آرزوهای بزرگی که تو سرم دارم نزدیک میشم ! وقتی صحبت های اولیه استادمون تموم شد بچه هارو به گروهای چندتایی تقسیم کرد و فرستاد بخش های مختلف و گفت بعد از سه روز جاهاتون عوض میشه . من و چندتا از دوستام افتادیم تو اتاق عمل ! کلی استرس داشتیم و با هم شوخی میکردیم که الان میخوایم دل و روده ببینیم و کلی دست و پا قطع کنیم !
روز اول و دوم تا عصر موندیم و عمل های مختلف رو میدیدم . استاد هم برامون توضیح میداد که الان داره چه اتفاقی میافته و اسم این وسیله ای که الان دست پزشکه چیه . روز سوم یعنی آخرین روزی که قرار بود با گروه های دیگه جا به جا بشیم یه مریضی اومد تو اتاق عمل که ناخن های پاش رفته بود توی گوشتش و میخواستن از ریشه درش بیارن تا صاف رشد کنه . ما هم طبق روال و چیزی که یادمون داده بودن شروع کردیم به آماده کردن وسایل اتاق عمل تا دکتر بیاد و کارشو شروع کنه .
گاز ، بتادین ، سرنگ ، باند کشی ، وازلین ، ست جراحی و ... رو مرتبا کنار هم گذاشتم و با مریض هم صحبت میکردم تا از استرسش کم بشه که دکتر اومد توی اتاق . یه آقای میانسال با قد کوتاه و موهای جو گندمی که گوشیش دستش بود و داشت معامله ماشین هم میکرد ! هی صداش میرفت بالا که فلانی اون ماشین گلگیرش رنگه و نمیصرفه برام اون قیمت و یادش میومد که تو اتاق عمله و باز تن صداش میومد پایین .
بهم گفت پسر جوان شما دانشجویی ؟ گفتم بله دکتر . گفت به سلامتی میخواین جای مارو بگیرین و تیغ و قیچی به دست بشین در آینده ؟ گفتم انشالله . همینطوری که حرف میزد دست کش دستش کرد و رفت سمت بیمار . ازش سوال کرد که مشکلش چیه و قراره ناخنشو چی کار کنه براش تا درست بشه . بهم گفت یه سرنگ 20 بهم بده و از توی کیفم ویال لیدوکایین ( محلولی که برای بی حسی موضعی به کار میره ) رو بشکون تا به پای بیمار تزریق کنم . بعد از اینکه تزریقش تموم شد شروع به برداشتن ناخن کرد . مریض هم خیلی درد میکشید با اینکه انگشتاش بی حس شده بود ! مدام خودشو صفت میکرد و میگفت دکتر خیلی درد دارم ! دکتر هم میگفت خودتو لوس نکن مرد گنده ! پاهاتو بی حس کردم یکم تحمل کن ...
چند دقیقه ای گذشت که من رفتم سمت بیمار گفتم دست منو بگیر و فشار بده تا دردو کمتر حس کنی . بنده خدا با تمام زورش انگشت های منو به هم فشار میداد و اشکش از گوشه چشماش سرازیر شده بود ! آخرای عمل وقتی دکتر رفته بود سراغ ناخن دومش دیگه دیدم مریض از شدت درد داره از هوش میره و اینقدر تقلا کرده بود که صورتش سیاه شده بود ! برام عادی نبود این وضعیت . مگه میشد با حسی اینقدر درد وجود داشته باشه ؟ خلاصه به هر زحمت و فشاری بود عمل تموم شد و بعد از پانسمان رفت ریکاوری تا آماده بشه برای رفتن به بخش .
وقتی داشتیم اتاقو جمع و جور میکردیم برای مریض بعدی چشمم افتاد به ویال لیدوکایینی که برای دکتر باز کرده بودم . یکم بهش دقت کردم دیدم اصلا چیزی روش نوشته نشده . شک کردم ! از توی سطل آشغال درش آوردم و نزدیک بینیم کردم تا ببینم چه بویی میده . باورم نمیشد ! تمام درد کشیدنه مریض بخاطره این بود ! یه حواس پرتیه دکتر باعث شده بود به جای لیدوکایین ، آب مقطر تزریق بشه تو پای مریض و ما دو تا ناخن رو بدون بی حسی کشیدیم ! دقیقا مثل شکنجه های ساواک !
حالا بماند که بیمارستان قضیه رو ماست مالی کرد و نذاشتن خانواده بیمار چیزی بفهمه تا کار به شکایت نرسه و دکتر مربوطه هم هنوز داره به کار طبابتش ادامه میده . واقعا گلگیره رنگ شده و افت قیمت ماشین مهمه یا جون یه انسانه بی گناه ؟ پول یا انسانیت !؟
دل نوشتـــ :
به دور از هر فرهنگ و نژادی ، بیاید کمی انسان بودن را تمرین کنیم ...

روز جهانی عکاسی !

  • چهارشنبه ۲۸ مرداد ، ۲۲:۱۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۰۹ بازدید

امروز برابر با 19 آگوست ( 28 مرداد ) در تقویم بسیاری از کشورهای جهان بعنوان روز جهانی عکاسی نامگذاری شده است . چرا این روز چنین عنوانی بر خود گرفته است و تاریخچه‌ی این نامگذاری چیست و به چه رویدادی بازمی‌گردد ؟
قدیمی‌ترین عکس ثبت شده در تاریخ عکاسی تصویری است که نیسفور نیپس ، اشراف‌زاده‌ی فرانسوی در سال 1826 با فرایندی که خود آن را هلیوگرافی نامید از چشم‌انداز پنجره‌ی اتاقش گرفت . چند سال بعد یک فرانسوی دیگر به نام لوئی داگر به سال 1837 به فناوری‌ای دست یافت که تصویری مثبت ، مستقیم و پایدار بر صفحه‌ی نقره‌ اندود ثبت می‌کرد . او فناوری خود را داگروتیپ نامید که در تاریخ عکاسی بعنوان نخستین شیوه‌ی عملی ثبت تصویر شناخته می‌شود . این فرایند اصلاحات و تغییراتی کرد تا اینکه در ژانویه 1839 آکادمی علوم فرانسه داگروتیپ را بعنوان یک اختراع فنی به ثبت رساند . ولی چند ماه بعد دولت فرانسه که به اهمیت این اختراع پی برده بود با تخصیص مقرری ماهانه برای داگر و شریکش ، که فرزند نیپس بود ، از آنان خواست که در یک گردهمایی در پاریس در 19 آگوست 1839 جزئیات فنی داگروتیپ و چگونگی کارکرد این فرایند را برای عموم شرح دهند . دولت وقت فرانسه ، در آن روز ، اختراع جدید یعنی « عکاسی » را بعنوان هدیه‌ ای رایگان به تمام جهان اعلام نمود و این نخستین رونمایی عکاسی برای عموم مردم بود ؛ یعنی نقطه‌ی آغاز رشد این فن و هنر در جهان .


ظاهرا پیشنهاد نامگذاری 19 آگوست زمان نخستین رونمایی عکاسی برای عموم ، بعنوان روز جهانی عکاسی نخستین بار توسط انجمن‌های عکاسی در آمریکا اعلام شد ولی شورای عکاسی بین‌المللی هند در سال 1991 نخستین نهادی بود که این روز را رسما بعنوان روز جهانی عکاسی جشن گرفت و از آن هنگام تا امروز هر سال کشورهای بیشتری این تاریخ را بعنوان « روز جهانی عکاسی » در تقویم‌های خود ‌گنجانده‌اند . بطوری که هر سال این رویداد نسبت به سال گذشته در گستره‌ی بزرگتری برگزار شده است . مدتی‌ست که به همت عکاسانی از آمریکا و استرالیا وبسایت ویژه برای « روز جهانی عکاسی » راه‌اندازی شده که امکان عضویت رایگان در آن برای همه‌ی عکاسان میسر است. در صورت عضویت در سایت، افراد می‌توانند از خدمات آن استفاده کنند . همچنین در این روز برنامه‌هایی مانند سخنرانی ، گردهمایی ، جلسات نقد و بررسی آثار عکاسی و رویدادهای رقابتی و غیر رقابتی زیادی در سراسر جهان از سوی انجمن‌ها ، گالری‌ها ، شوراها ، نهادها و وب‌ سایت‌های مرتبط با عکاسی برگزار می‌شود .
اما متاسفانه بدلیل نبود یک نهاد واحد بین‌المللی همه‌ گیر برای هماهنگ نمودن امور ، قوانین و رویدادهای مرتبط با عکاسی در جهان ، نامگذاری 19 آگوست بعنوان « روز جهانی عکاسی » برای بسیاری از عکاسان در کشورهای مختلف ناشناخته مانده است . با جستجویی در اینترنت دریافتم که این یادداشت نخستین اشاره‌‌ و توضیح درباره‌ی « روز جهانی عکاسی » حداقل در بین رسانه‌های مجازی فارسی زبان می‌باشد . اما بهانه‌ی این نامگذاری هر چه که باشد مهم وجود روزی‌ست به نام « عکاسی » . روزی که همه‌ی فعالین این حوزه در سراسر جهان بطور همزمان به عرصه‌ای که در آن فعالیت می‌کنند بیشتر بیندیشند . بهانه‌ای‌ست برای باهم بودن و تمرکز بیشترشان رو‌ی شباهت‌ها . فرصتی برای معرفی بیشتر این پدیده‌ی شگفت‌انگیز به همگان . روزی که در آن همه‌ی عکاسان جهان حرفه و هنر خود را گرامی بدارند و به ارزش‌های آن افتخار کنند .
عکاسی یکی از مهمترین اختراعات بشر در قرن نوزدهم بوده است . از آن هنگام که لوئی داگر در پاریس تابستانی فرایند خود را علنی نمود تا امروز ، عکاسی راه درازی آمده است ؛ تغییرات زیادی به خود دیده و روز به روز بر ضریب نفوذش در میان مردم و جوامع افزوده شده است . عکاسی در طی تمام این سال‌ها پرتوی درخشان بر بسیاری از گوشه‌های تاریک یا ناشناخته‌ی زندگی بشر انداخته است و از پس این سال‌ها به یکی از موثرترین ، نیرومندترین ، سریعترین و پرطرفدارترین ابزار و رسانه‌های بشر برای ارائه‌ی اندیشه‌ها و احساساتش تبدیل شده است . مارسل پروست ، نویسنده‌ی شهیر فرانسوی ، جایی در شاهکار همیشه ماندگارش « در جستجوی زمان از دست رفته » می‌نویسد : " به گمان من تنها عکاسی است که ، همانند بوسه ، می‌تواند با تازه‌ترین کاربردهایش از درون آنچه به نظر ما چیزی با ظاهری قطعی و همیشگی می‌رسد صد چیز دیگر را بیرون بکشد که همه باز همان‌اند ."
روز جهانی عکاسی رو به همه موبایلگرافرها ، اینستاگرافرها و کمراگرافرها تبریک میگم !
منبع : عکاسی دات کام

مامان ، تلگرام ، من !

  • دوشنبه ۲۶ مرداد ، ۱۸:۰۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۰۷۲ بازدید

مامانم همیشه به اینکه منو و بابام همش سرمون تو گوشیه اعتراض داشت و کلی سرمون غر میزد که مگه کار و زندگی ندارین که یه بند دارین با این کوفتی ور میرین ! البته من خیلی بیشتر مشغوله موبایل یا همون کوفتیه مامانم و بابام فقط شب ها که میاد خونه یه نیم ساعتی اخبارو از تو موبایل دنبال میکنه و یه چرخی تو اینترنت هم میزنه وگرنه بیشتر وقتشو پای تلویزیون یا کنار مامانمه ...
این قضیه و حرفای مامان همیشه تکرار میشد ! مثل همه مامان ها که ماشالله استاد غر زدن و بزرگ کردن مسائلن ! مثلا وقتی آخر شب از بیرون میای خونه بابات میگه کجا بودی و با یه جمله کوتاه " بیرون بودم " بیخیالت میشه ولی امان از مااماان ! تا خود صبح سوال پیچت میکنه و پیش خودش فکر میکنه الان رفتی پیش رفیق ناباب و با هم نشستین کراک و شیشه و ... کشیدین و چندتا بسته مخدر هم بردین فروختین به مشتری هاتون و سر راه چندتا بانک هم زدین و بعد اومدین خونه و تا نبندتتون به تخت و ترکتون نده کوتاه نمیاد ! خدا نگهشون داره ، یه روز نباشن با این کارآگاه بازیاشون دق میکنیم ...
خلاصه که این گیر دادن ها ادامه داشت تا ما یه روز به قول بابام از روی شکم سیری و به بهانه اینکه آیفون 16 گیگ زود پر میشه و قدیمی شده رفتیم یه 128 گیگ خریدیم و با کلی ذوق آوردیم خونه ! همینکه مامانه اینو دست ما دید گفت دیگه تموم شد ! شب و روز مشغول بود حالا رفته یه 128 گیگ خریده که کلا نباشه پیش ما :))
فرداش گوشیه قبلیمو دادم به مامانم و گفتم بیا یکم با تکنولوژی آشناتر شو و تو هم به جمع معتادای مجازی اضافه شو ! اولش کلی مخالفت کرد و گفت قربونت ؛ من به همین نوکیای خودم راضیم و وقتمو پای این چیزا هدر نمیدم ولی بعدش که اصرار کردم قبول کرد . اولاش نهایت استفادش از گوشی اس ام اس و زنگ بود ولی به اصرار بابام تلگرام و وایبر و ... نصب کرد !

چشمتون روز بد نبینه ! رصدها و سوال پیچ های مادرانه دوبرابر شد ! تا عکس عوض میکردم مسیج میداد که سرکاری یا داری عکاسی میکنی ! اینجوری مریض میخواد بیاد زیر دست تو ؟ حالا مشکل ما به همینجا ختم نشد و بابام اینستاگرام هم درست کرد واسه مامانم و یادش داد چطوری باهاش کار کنه ! از اون روز هر وقت میومدم خونه یه چیز جدید میدیدم ! تو فلان پیج نوشته بود سیرابی واسه پوست صورت خوبه ! تو یه پیج دیگه نوشته بود با پای راست برین حموم !
یه مدتی گذشت و دیدم مامانم هم کم کم معتاد شده و تا یه فرصتی گیر میاره میره سر گوشیش و آشپزخونه هم هر روز کمتر از روز قبل ازش استفاده میشد ! حتی شب ها موقع خواب نور گوشیش از تو اتاق من معلوم بود و میدیدم داره نوتیفیکیشن هاشو ( ! ) چک میکنه :))
همینطوری گذشت که خودش خسته شد و اومد گفت تو و بابان واقعا آدمو تو چه کارایی وارد میکنین ! بیا این گوشیو بگیر و همه برنامه هارو پاک کن ، این چیزا به ما نیومده ! منم که خدا خواسته همرو پاک کردم و زندگی به روال خودش برگشت !
دیشب که سرم تو گوشی بود در اتاقمو باز کرد و گفت من نمیدونم تو این کوفتی چی گم کردی که هیچوقت پیدا نمیشه :|
زیاد جدی نگیرین ! غر زدن جزوی از طبیعت مادرهاست :|

پی نوشتـــ :
لطفا وقتی کامنت میذارین آدرس بلاگتونم ارسال کنین تا بتونم پیداتون کنم .

روزگار پیری ...

  • شنبه ۲۴ مرداد ، ۱۸:۲۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۹۲ بازدید
چند روز پیش رامبد جوان تو برنامه خندوانه یه حرفه قشنگی زد که تا چند روز مدام بهش فکر میکردم و برام جالب بود ! صحبت راجع به کودکی و پیری بود که مهمونه برنامه باید نظرشو میگفت . بعد از تموم شدنه صحبت هاش رامبد جوان یه سکوت چند ثانیه ای کرد و گفت : زندگی یعنی رفت و آمد میان دوران کودکی و دوران حال ! ما باید مدام کودک درونمون رو زنده نگه داریم و در عین حال مثل آدم های هم سن و سالمون رفتار کنیم ...
من خودم خیلی قسمتی از شخصیتم برمیگرده به بچگیم . هنوز تو همون حال و هوا زندگی میکنه و کاملا هم باهاش موافقم و دوسش دارم . همین کودک درونه زنده و فعالم باعث میشه بعضی وقتا برای خودم بستنی یا پفک بخرم و برم تو یه پارکی بشینم و با لذت تمام بخورم و کیف کنم ؛ یا حتی وقتی میرم حموم با صدای بلند آواز بخونم با اینکه میدونم صدام اصلا قشنگ نیست ! همه اینها یعنی زندگی ! یعنی دلت همیشه جوون بمونه و همیشه طراوت جوونی رو داشته باشه . من و افرادی که کودک دورنشون همیشه زنده اس و بهش بها میدن حتی تو سنین پیری هم جاشون تو جمع دوستان و فامیله و همه از کنارشون بودن لذت میبرن ...
مادر بزرگ من یکی از همین آدم هاست که با سن زیادش مثل یه فرد میانسال فکر و برخورد میکنه . با وجود مشکلات و محدودیت هایی که به خاطر سن بالاش داره همیشه سر زدن به فامیلو تو برنامه اش داره و تقریبا تمام مسیرهای تهران رو بلده و تنهایی از پس خودش بر میاد ! بعضی وقتا که از سر کار میام تو مسیرم میرم بهش سر میزنم . وقتی میرسم دم خونش در نمیزنم و با کلید درو باز میکنم و میرم تو و همیشه با اینکه یکم گوشش سنگینه متوجه اومدنم میشه و میاد به استقبالم . هیچوقت از درد پا و مشکلات دیگه اش شکایت نمیکنه و همیشه خنده رو لباشه ...
هر وقت بری پیشش چاییش دم کشیده آماده اس و خودش میره برات میریزه تو استکان و با یه شکلات کنار نعلبکیش بهت تعارف می کنه و چون همیشه خوش برخورد و مهربونه اون چایی تمام خستگیتو از بین میبره ...
وقتایی که تو آشپزخونه اس و یا داره نماز میخونه و هنوز متوجه اومدن من نشده چند دقیقه ای تو چهارچوب در وایمیسم و نگاش میکنم . به حرکات و رفتارش دقت میکنم و خودمو میذارم جاش که یه روزی قراره پیر بشم . روزهای پیری که هیچ تصوری ازش نمیتونم داشته باشم ! نمیدونم کمرم خمیده میشه و یا همینطوری راست و کشیده میمونم . نمیدونم موهای سرم که هر روز بهش میرسم و براش وقت میذارم تا کی همینقدر پر حجم که راحت شونه توش نمیره و تا چه سنی مثل تیرگی چشمهام رنگش سیاه ...
نمیدونم ! واقعا هیچی نمیدونم ! با این همه پیری برام یه تصویره مبهمه . فقط آرزو دارم تقدیرم رفتن به خاک با تنهایی تمام نباشه ...
دل نوشتـــ :
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید ...

منی که من نیست !

  • يكشنبه ۱۸ مرداد ، ۰۰:۴۱ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۲۵۳ بازدید

نمیدونم چرا بی اختیار اومدم پای کامپیوتر و مستقیم رفتم سراغ " ارسال مطلب جدید " و بی مقدمه دلم خواست که بنویسم ! شاید این نوشته ها برای شماهایی که به عنوان یه سوم شخص بهش نگاه میکنین خیلی معنی و مفهوم نداشته باشه ولی برای من پر از نگرانی ها و تشویش های درونیه که باید تخلیه بشه ...

این ضربه ها باید رو سر دکمه های کیبورد کوبیده بشه تا دیوار اتاق جورشو نکشه و گاهی وقتا باید اینقدر نوشت تا دستهات خسته بشه و ناخن هات از شدت کلمه ها درد بگیره و تیر بکشه !

ما آدم ها بعضی وقتا تو یه مسیرهایی قرار میگیریم که ناخودآگاه رفتارهایی ازمون سر میزنه که اصلا جزوی از خلق و خوی ما نیست ! یعنی وقتی یه برخوردی رو میکنیم بعد از چند ساعت که برمیگردیم و خودمونو نگاه میکنیم میگیم وایی ! یعنی من این کارهارو کردم ؟! من این حرفارو زدم ! این عصبانیت از طرفه من بوده ؟ اونوقته که چشمهامون درشتتر از حد معمول میشه و انگشت به دهن میریم تو فکر ! چرا ؟! چرایی که هر چی فکر میکنیم به جوابش نمیرسیم !

این رفتارها که من اسمشو میذارم " تنش های بعید از من ! " بیشتر در مقابله کسی که دوسش داریم و برامون مهم اتفاق میافته ! حالا از روی نگرانی یا خودخواهی خودمون یا عشق و علاقه بیش از حدمون که همیشه هم نتیجه برعکس میده و باعث دلخوریه طرف مقابل میشه ؛ در صورتی که هدف شما فقط و فقط حفاظت از حریم عشق و نگه داشتن با چنگ و دندون بوده ...

و در آخر هم میشه آب ریخته که هرگز نمیشه جمعش کرد و شما دیگه نمیتونین کاری کنین . هر فکر و توجیهی که تو ذهنتون برای انجام اون کار داشتین به کمکتون نمیاد و آروم آروم از جایگاه دوست داشتن میاین پایین ...

نمیدونم تا چقدر منظورمو متوجه شدین ! من وقتی شروع به نوشتن میکنم دیگه برنمیگردم و نوشتمو بخونم چون اعتقاد دارم وقتی ویرایش بشه دیگه بداهه نیست .به بیانه ساده تر میگم که مراقب دوست داشتن ها باشین ، نذارین اتفاقات و اشتباهات کوچیک باعث از بین رفتن علاقه ای بشه که برای به دست آوردنش از خیلی چیزای بزرگ گذر کردین . گاهی وقتا با یه بی اعتمادی کوچیک میشه یه خرمن بزرگ گندم رو که یک سال برای حاصل شدنش زحمت کشیده شده به آتیش کشید ...!

پی نوشتـــ :
گاهی چقدر سرسخت و سنگدل میشیم ...