هاشم کجایی ؟!

  • چهارشنبه ۷ مرداد ، ۱۸:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۳۱ بازدید

یعنی نشد من یه روز تلگرام رو باز کنم یه سوژه رو اعصاب به تورم نخوره ! به خدا به من نیومده این چیزا باید برم یه نوکیا 1100 بخرم با چرغ قوه اش بازی کنم شب ها !

چند روزه یه شماره که نمیدونم ماله کجاست و عکس هم نداره منتظره من آنلاین بشم و بپرسه هاشم کجاست ! هاشمو ندیدی ؟!

هاشم جان داداش ! اگر این پست رو میخونی زود مسیج بده خانواده نگرانتن ! :))

روزی که عکاس شدم ...

  • سه شنبه ۶ مرداد ، ۱۹:۵۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۴۱ بازدید

سال اول دانشگاه بود که احساس کردم دیگه وقتشه در کنار سرنگ و تیغ جراحی ، دوربین و لنز هم به دست بگیرم و تمام رویای کودکیمو به تصویر بکشم !
اون زمان هنوز سر کار نمیرفتم و از بابام ماهانه میگرفتم که مبلغش زیادنبود و اگر میخواستم خوب خرج کنم حتی به سر ماه هم نمیرسید چه برسه بخواد جمع بشه و پس اندازم برای خرید دوربین باشه !
همینطوری روزها رد میشد و جلو میرفت و من هر شب با رویای دوربین سرمو روی بالشت میذاشتم و تمام امیدم به وقتی بود که بتونم روی پای خودم وایسم و به آرزوم برسم !
قشنگ یادمه فردای تولدم تمام پول هایی که کادو گرفته بودم رو بردم بانک و ریختم به حسابم که ازم نزنن یا گم نکنم و راه افتادم رفتم به سمت جمهوری و پاساژ حافظ برای رسیدن به آرزوم یعنی داشتنه یه دوربینه حرفه ای ! کلی هم تحقیق کرده بودم و یه راست رفتم سراغ مدل مورد نظرم و خریدمش !
اون شب تا صبح از روی دفترچه راهنما میخوندم و با دکمه ها و تنظیماتش ور میرفتم . تند و تند از در و دیوار عکس می گرفتم و ذوق میکردم . البته بگم که رو حالت دستی تنظیماتش برام سخت بود و کاملا گیج شده بودم که ایزو ، دیافراگم یا سرعت شاتر چیه و رو مد اتوماتیک عکس میگرفتم .
اینقدر عاشقانه دنباله این کار بودم که تو کل مسافرت یا گردش های که میرفتم سرم تو دوربینم بود و صدای همرو در آورده بودم ! همش بهم اعتراض میکردن که چند ثانیه دوربینتو بذار کنار لطفا !
روز به روز چیزای جدید یاد میگرفتم و همینطور که سنم بالا میرفت و برای خودم درآمد داشتم بخش زیادی از پولم رو صرف کامل کردن تجهیزات عکاسی ( مثل رفلکتور ، سه پایه و ... ) میکردم و اطلاعاتم هی بیشتر میشد . شب ها تو سایت های عکاسی اطلاعات و نکته هارو با دقت میخوندم و سر فرصت اجرا میکردم و از نتیجه اش لذت میبردم .
و امروز عکاسی بخش مهمی از زندگیه منه و بزرگترین تفریحم ساعت ها وقت گذاشتن برای ثبت تصویرهای جالبه .
من عاشق عکاسیم نه عکاس ! و هیچوقت خودم رو در حد یه عکاس ندونستم ...
پی نوشتـــ :
تو قسمت " عکس های من " و یا صفحه " اینستاگرامم " میتونین نمونه کارهامو رو مشاهده کنین .

مستند رضا شاه !

  • شنبه ۳ مرداد ، ۱۹:۵۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۹۰ بازدید

نمیدونم تا چه حد اهل دیدن مستند و برنامه های تاریخی هستین فقط میدونم اگر برنامه " رضا شاه " روز جمعه شبکه Manoto1 رو ندیدین نصف هویت و اصالت تاریخیتون بر فناست !
یه مستند حدودا یک ساعته از زمان سرباز شدن رضا خان تا به قدرت رسیدنش در ایران و سیر تحولاتیه کشور تا مرگش در تبعیدگاه و تخریب مقبره اش در شاه عبدالعظیم !
درسته خیلی جاهاش اغراق بود ( سیاست همیشگی شبکه منوتو در تغییر صورت مسایل ! ) و فقط به نقطه های روشن و نکته های مثبت رضاخان اشاره کرده بود و از ضعف ها و سیاست های ضد دینیش حرفی نزده بود ولی در کل نمیشه از خدماتی که برای کشور انجام داد چشم پوشی کرد !
فیلم ها و تصویرهای جالبی از زندگی مردم اون زمان رو توی برنامه پخش شد و منو واقعا مجذوب خودش کرده بود ! تا قبل از این فکر میکردم رضاشاه یه شخصیت مستبد ، نظامی و خود رای بوده که مثل بقیه شاه های پهلوی و قاجار خون مردم رو توی شیشه میکرده و تمام دادرایی مملکت رو صرف سفرهای فرنگ و عیش و نوش و حرمسرا میکرده که بعد از توضیحات برنامه نظرم کاملا عوض شد !
آخرای برنامه فیلم هایی از زمانی که ایران به اشغال انگلیس دراومد ( جنگ جهانی اول ) رو نشون میداد که رضاخان به جزیره موریس در هندوستان و بعد آرژانتین تبعید شد و در همون جا بعد از دو سال زندگی بر اثر سکته قلبی ( سال 1320 ) درگذشت و جسدش بعد از 9 سال ( سال 1329 ) به ایران اومد و با تشریفات خاصی توسط حکومت و مردم تشییع شد و تو محوطه حرم شاه عبدالعظیم به خاک سپرده شد .
برای من جالبترین قسمت ها اول جایی بود که برداشتن حجاب رو به عنوان یه نکته مثبت و حرکت درست رضا خان معرفی کردن که جای تامل داره و دوم جایی که گوینده برنامه میگفت ارتفاع مقبره رضا خان رو به احترام حرم عبدالعظیم 7 متر کوتاه تر درست کردن ( که بعد از انقلاب با دستور آیت الله خلخالی با خاک یکسان شد ! )
قسمت های از این مستند رو توی ادامه مطلب گذاشتم که میتونید دانلود و یا آنلاین مشاهده کنید ...

پی نوشتـــ :
توی گوگل سرچ کنید راحت لینک دانلودشو پیدا می کنید .
تمام نوشته های بالا برداشته شخصیه من از مستند بود .

قضاوت های بی سر و ته !

  • پنجشنبه ۱ مرداد ، ۱۴:۰۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۱۰ بازدید

وقتی تو خیابون یکیو میدیدم که از اضافه وزن نمیتونه درست راه بره و صورتش پر از قطره های عرقه و نفس نفس میزنه با یه قیافه در هم رفته نگاش میکردم و تو ذهنم میگفتم نگاش کن ! خوب کمتر بخور تا بتونی راه بری !

و یا حتی یه آدم لاغر میدیدم باز تو ذهنم میرفتم سراغ قضاوت کردنه و میگفتم پیش خودش فکر میکنه خیلی قشنگه لاغره ! مثل ملخ میمونه ! باز ابروهامو تو هم میکردم و از کنارش میگذشتم ...

امروز که داشتم از کنار یه مغازه رد میشدم یه لحظه اتفاقی خودمو تو شیشه ویترینش دیدم و ناخودآگاه برگشتم . از بالا تا پایین قد و هیکلمو برانداز کردم و پیش خودم گفتم واقعا من چقدر به ایده آلی که تو ذهنمه نزدیکم ؟ چاقم یا زیادی لاغر ؟ قدم چی ؟ درسته بلنده ولی چقدر ؟

این اولین بار بود که قاضی خودم شده بودم و داشتم راجع به وضعیتم قضاوت میکردم ! اگر من سالم نبودم و باشگاه نمیرفتم و خودمو کم کم به حدی که میخوام نمیرسوندم و یا حتی قد کوتاهی داشتم اون موقع چی ؟ اگر اضافه وزنه مادر زادی داشتم و میزان سوخت و ساز بدنم خیلی کم و یا حتی خیلی زیاد بود چی ؟

دوست داشتم بقیه منو قضاوت کنن و با چهره پر از نفرت از کنارم رد بشن ؟ بهم بی محلی کنن و یا حتی مسخره ام کنن ؟!

به خودم اومدم دیدم 10 دقیقه اس زل زدم به خودم ! راهمو گرفتمو رفتم و تا خونه تو فکر بودم فقط ...

امروز یاد گرفتم اون آقا یا خانومی که یکم وزنش زیاده با تنفر نگاه نکنم ! چون شاید از من کمتر غذا میخوره ولی بدنش مشکل داره ! اون آقا یا خانومی رو که خیلی لاغره ملخ نخونم و پیش خودم بگم شاید تیرویید یا مشکلاته اینطوری داره و یا حتی اصلا دوست داره اینطوری باشه !

ظاهر هیچکس نمیتونه شخصیت درونی رو به نمایش بذاره . همونطور که لباس های گرون به کسی مقام و مرتبه نمیده .

تولدم مبارک رفیق !

  • چهارشنبه ۳۱ تیر ، ۰۰:۰۱ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۳۶ بازدید

و امروز که در آستانه بیست و چند سالگی قرار دارم احساس میکنم به اندازه چهل و شش سال پیرتر شده ام !

پیری که همیشه به معنای چین های عمیق روی پیشانی و یا خرمن های سفید روی سر و صورت نیست ! همین که عصرهای تابستانت پر از صدای کودکان و بستنی های یخی نباشد و از هیچ عشق و نگاهی نه دلت بلرزد و نه گرم شود یعنی دلت پیر شده است !

کودک سر به هوای دیروز که برای خودش مردی شده و بندهای کفشش را بدون دستای مادرش با دقت تمام میبندد و به جای اسباب بازی هایش امروز قلم و دوربین به دست میگیرد یک سال دیگر هم رشد کرد و قد کشید تا قامتش به آرزوهایش برسد ولی افسوس که همیشه یک روز از تقویم زندگانی عقب میمانیم و در نهایت با مشتی از کارهای نکرده چهره در نقاب خاک میکشیم ...

خدایا ! نه هدیه های بزرگ و نه گل های رنگارنگ میخواهم ! فقط مرا کنار خودت نگه دار ! بگذار کمی انسان باشم ! چیزی که این روزهای طلای گران قیمت شده و همه آنرا میجویند !

خدایا ! خانواده را برایم نگه دار که اگر تمام دنیا زیر دستانم باشد ولی سرم زیر دستان مادر نباشد به هیچ نمیارزد ...

و در آخر ! تولدت مبارک من ! همیشه مهربان بمان !

پی نوشتـــ :
راس ساعت 00.01 این مطلب رو گذاشتم ! میخواستم اولین نفری باشم که به خودم تبریک میگم !

مسافرت خوب بود جای همتون خالی ...

کارمند بانک ...

  • چهارشنبه ۲۴ تیر ، ۱۶:۴۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۱۰۹ بازدید
امروز صبح رفته بودم بانک تا چندتا چک رو بخوابونم به حساب که بعد از نیم ساعت نشستن نوبتم شد و رفتم پشت باجه .
چک هارو به همراه فیش واریز و کارت ملیم گذاشتم رو به روی کارمند بانک تا کارمو انجام بده . دیدم توجهی نمیکنه و داره با موبایلش حرف میزنه . یه خورده منتظر موندم و چیزی نگفتم بهش چون بالاخره پیش میاد برای هر کسی ...
بعد از ده دقیقه چک هارو برداشت و گذاشت جلوش و هنوز گوشیش دستش بود و داشت صحبت میکرد ! یه خورده با برگه ها بازی کرد و بالاخره مشغول وارد کردن اطلاعات تو سیستمش شد . یه جمله به آقای پشت تلفن میگفت و یه عدد و رقم رو وارد میکرد ! منم دیگه صبرم تموم شد و گفتم آقای محترم چک هارو بده به من میرم یه باجه دیگه انجام بده شما هم تا صبح صحبت کن ! حرفشو قطع کرد و با یه قیافه طلبکارانه نگام کرد ! انگار من داشتم با تلفن صحبت میکردم و معطلش کردم ! یه پوزخند زشت زد و گفت دارم انجام میدم نمیبینی ؟! گفتم زودتر لطفا مردم کار دارن اگه شما نداری ...
با کمال پر رویی تلفنش رو قطع نکرد و باز مشغول به کار شد ! چک ها رو به حساب واریز کرد و رسیدشو به من داد و گفت به سلامت ! منم گرفتم و برگشتم دفتر . یه خورده رفتم جلوی کولر تا خنک بشم که یه شماره ناشناس بهم زنگ زد ! جواب دادم و دیدم مسئوله بانکه ! گفت آقای فلانی مبلغ چکتون رو اشتباه وارد کردم اگه زحمتی نیست تشریف بیارین بانک ! اینو که گفت خونم به جوش اومد ! گفتم دارم میام .
کلی تو آفتاب رفتم تا رسیدم به بانک و پرسیدم مشکل چیه که کارمنده به ظاهر محترم گفت به جای 300،000،000 ریال من 300،000 به حساب واریز کردم ! شما یه فیش دیگه بنویس بقیه اش رو بریزم !
تو چشماش نگاه کردم گفتم شما مدرک تحصیلیت چیه ؟ به نظر خودت کسی برای 300 هزار ریال یا همون 30 هزار تومن چک میکشه ؟ کی شمارو اینجا استخدام کرده ؟ با کمال پر رویی جواب داد اشتباه واسه آدمیزاده دیگه ! گفتم آره ولی نه واسه کارمند بانکی که مردم اعتماد کامل دارن بهش !
عذرخواهی کرد و ما بقی مبلغو به حساب واریز کرد ...
واقعا آدم میمونه از کار بعضی ها ! کاش یکم به جای ادعاها پوچ و توخالی وجدانه کاری داشتیم ...
پی نوشتـــ :
احتمالا تا یکشنبه نیستم و چند روزی میرم سفر ...

پایان 12 سال تحریم !

  • سه شنبه ۲۳ تیر ، ۲۰:۳۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۹۶ بازدید

نمی دونم باید حرف از خوشحالی زد و یا غصه و ماتم گرفت از اتفاق بزرگی که امروز برای همه ایرانی ها رقم خورد و بعد از 12 سال به یه سرانجامی رسید .
به شایعاتی که بعضی از سایت های جهت دار منتشر میکنن توجهی نکنن و مثل همه مردم از این اتفاق خوشحال و مسرور باشین ؛ مردم ما کم فشار و سختی رو تحمل نکردن و به قول اوباما امروز شروع فصلی جدید برای دنیا و روابط کشورهاست ...
امروز از سر کار از صبح پای اخبار بودیم و تمام بحث و صحبتمون راجع به مذاکرات بود ! خدا قوت میگم به تیم مذاکره کننده هسته ای ایران و همه اونایی که تو این راه زحمت های شبانه روزی کشیدن . قطعا تاریخ به احترام شما خواهد ایستاد ...

پی نوشتـــ :
چند روز از ماه رمضون مونده ؟ بدنمون دیگه کشش نداره !

آروزی بزرگ من ...

  • پنجشنبه ۱۸ تیر ، ۱۶:۳۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۴۲ بازدید
همیشه وقتی برنامه ماه عسل یکی از هزاران افراد نیکوکاری رو که تو کشور داریم میاره تو برنامه اش با شوق و ذوق میشینم پای صحبتهاشون و کلی لذت میبرم از اینکه میبینم هنوز انسان خوب و واقعی هم پیدا میشه !
یادمه پارسال احسان علیخانی یه آقایی رو به اسم مرتضی ( اگر اشتباه نکنم ! ) آورده بود توی برنامه اش که یه موسسه حمایت و سرپرستی از کودکان یتیم داشت . مرتضی یه چهره دلنشین با اعتقادات خاص خودش بود که از همون اول برنامه مجذوب آرامش و معصومیت چهره اش شدم و با دقت به سرگذشت زندگیش گوش کردم و یه ارتباط قویی باهاش برقرار کردم !
آره ! درست بود ! مرتضی ماه عسل دقیقا همونی بود که همیشه آرزو داشتم باشم ! همونی که کل بچه های یتیم که تعدادشون از 2000 تا بیشتر بود بابا مرتضی صداش میکردن و تک تکشون اون رو مثل پدر واقعیشون میدونستن . و بابا مرتضی هم کل زندگی و وقتشو صرف این بچه ها کرده بود ...
اون شب بعد از دیدنه این برنامه یادمه تا صبح بیدار بودم ! پلک نمیزدم و مدام تو تصوراتم یه چیزایی رو نقاشی میکردم ! واقعا جایگاه من تو دنیا قراره این باشه ؟ یعنی من هم میتونم به آرزوم برسم و یه روزی بشم بابا مرتضی و کلی بچه یتیم دور خودم جمع کنم و برای دونه دونشون پدری کنم و بهشون برسم ؟
واسشون لباس بخرم ، جای خواب مرتب و تمیز بهشون بدم و هر روز با همشون بازی کنم ؟
این خواسته از اون روز برام یه آرزو شد و کلی فکرهای بزرگ تو سرم ساختم که با گذر زمان دونه دونه شون قراره به واقعیت بدل بشن و من رو برسونن به جایگاهی که همیشه آرزوشو داشتم و میدونم که اون روز دیر نیست . مگه انسان غیر از خواستن و توانستنه ؟
التماس دعا ...
دل نوشتـــ :
فقط بزرگ شدیم ، از بین آن همه آروزهای دوران کودکی ...