ادل ؛ سلام ؛ خوب یا عالی !

مگه خواننده زن با احساس تر و خوش صداتر از Adele داریم ما ؟ مگه داریم اینقدر با استعداد و ماهر ! آلبوم 21 رو حدود 4 سال پیش منتشر کرد که حدود 30 میلیون نسخه تو کل جهان فروش کرد و رکورد طولانی‌ترین مدت صدرنشینی تو جدول پرفروش ترین آلبوم‌های موسیقی تو بریتانیا رو تو کتاب رکوردهای جهانی گینس ثبت کرد ! ترک سلام ( Hello ) که جدیدا پخش شده مربوط به آلبوم جدید Adele به اسم 25 که قراره ماه های جاری وارد بازار بشه . من که بی صبرانه منتظرشم !
حتما پیشنهاد میکنم این موزیک + موزیک ویدیو جدید ادل رو دانلود کنید و به معنی شعرش توجه کنید ؛ مطمئنا پشیمون نمیشین . متن انگلیسی به همراه ترجمه فارسی رو براتون تو ادامه مطلب گذاشتم ...

پی نوشتـــ :
بیوگرافی Adele رو از اینجـــا و عکسهای جدیدش رو از اینجـــا دنبال کنید ...
موزیک جدیدش رو میتونین از سایت رسمیش یا یه سرچ ساده تو گوگل دریافت کنید .

نگران منی که نگیره دلم ...

هیچکس نمیداند کجایى و چه میکنى ! براى که میخوانى و تحسین میشوى ...
شاید نیمه هاى شب در کوچه هاى شهر قدم میزنى و آواز میخوانى ...
دستانت سیب هوا میچیند و در دهان آدم میگذارد !
و شاید هر غروب به تک تکمان سر میزنى و عشق را زمزمه میکنى ...
خدایا !
ما که هیچ ؛
اشک هاى مادرش را به کجا بند کنیم ؟
کاش مانده بودى ...
دنیا یک مرتضى کم دارد ...
#مسعود_کوثری

اولین سالگرد نبودنت تسلیت ؛ مهربانترین مهربان ...

پی نوشتـــ :
برای شادی روحش فاتحه بفرستین .
عکس بالا رو خودم توی بهشت زهرا گرفتم ، سایز بزرگش توی ادامه هست ...

تجربه های ناب یک بهدار صفر !

  • پنجشنبه ۲۱ آبان ، ۱۷:۴۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۸۷۰ بازدید

تو این مدت 2 هفته ای که مسئول بهداری بودم لحظه به لحظه اش برام تجربه های ناب و جدیدی بوده که احساس میکنم میتونه به حل خیلی از مشکلات درونیم کمک کنه و توی مسیر تاریک سربازی که به قول خیلی ها عمر تلف کردنه خورده نکته های مثبتی باشه برام !
امروز 22 آبانه ! چشم روی هم گذاشتم و 22 روز از دوره آموزشی خدمت سربازیم گذشت ! شاید اوایل خیلی برام سخت بود و به محیط عادت نداشتم اما الان کاملا از فشارها کم شده و همه چیز به روال خودش در حال طی شدنه . توی پست قبل خیلی واضح و مفصل راجع به تمام مسایل توی پادگان صحبت کردم که یه سری ها بهم خرده گرفتن و گفتن همه چیز رو نباید بازگو کنم چون ممکنه برام بد بشه در آینده . با اینکه اعتقادی به این موضوع ندارم ولی سعی میکنم سر بسته تر همه چیز رو بنویسم ...
تو این روزهایی که گذشت خیلی از سربازهای مریض اومدن بهداری که یا مشکلشون حل شد و یا اعزام شدن بیمارستان برای بررسی بیشتر و من یاد گرفتم چه کسی میخواد واقعا سرباز باشه و چه کسی دوست داره از زیر اسمش فرار کنه . داشتیم بچه هایی رو که تو آسایشگاه خودمون بودن ، رفیق شده بودیم با هم ولی دنبال استفاده بودن ! خودشون رو به هزار حالت مریضی و مشکل میزدن تا یه روز هم که شده از استراحت یگانی استفاده کنن و از زیر خدمت و رژه در برن ! یه دکتر ارشد داریم تو بهداری که روز اول بهمون گفت اینجا هر کسی که میاد مریض نیست مگر خلافش ثابت بشه ! اینجا سربازهای سالمی میان که از منو شما به علایم بیماری ها آشناترن و از یه فرد مریض به اون بیماری قشنگتر به خودشون میپیچن و نقش بازی میکنن ! اینارو که میشنیدم شاخم در میومد و میگفتم مگه میشه ؟ بعید میدونم کسی اینقدر خودشو بیاره پایین و کلک سوار کنه برای یک روز مرخصی ! مدام این حرفای دکتر تو ذهنم بود ؛ حواسمو جمع کردم و رفتم سراغ بچه های مریض یگانمون . مشکلاتشون رو نوشتم و بردمشون بهداری و همشون قرص و دوا گرفتن . هر روز کارم این شده بود که راس ساعت 7 صبح اسم مینوشتم و میبردم بهداری و بعد از اون برمیگشتم و به ادامه خدمت ( تمرین رژه ، کلاس های نظام جمع و ... ) میرسیدم .
شاید براتون بگم باورتون نشه ! ولی داشتیم کسایی رو که صبح از سر درد داد و بیداد میکردن و وقتی میرسیدن بهداری و میدیدن خبری از مرخصی نیست حالشون کاملا خوب میشد ! داشتیم کسایی رو که یادشون میرفت صبح مریضیشون رو چی نوشتن و وقتی سوال میکردیم یه چیز دیگه تحویلمون میدادن ! و حتی داشتیم کسایی رو که خودشون رو به تشنج میزن تا شاید راهی پیدا کنن به سمت معافی یا حداقل یک هفته مرخصی ! و داشتیم معتادهایی رو که از خماری جنون و روانی بودن رو بهونه میکردن تا خودشون رو به بیرون پادگان برسونن و از خماری در بیان ! و داشتیم هزارتا از این موردهای بی مورد !
خنده داره نه ؟ جوابم به همشون این بود که سرباز اینقدر ارزشتو میاری پایین تا 2 روز بری مرخصی ؟ من خودم قلبم مشکل خفیف داره ولی حتی دنبالش هم نرفتم که معاف از رزم بگیرم ! اومدم سربازی و پی همه چیز رو به تنم مالیدم . از روز اول سرما خوردم تا همین الان که دارم تایپ میکنم ولی یک روز هم از مرخصی استفاده نکردم .
بارها تشویقی گرفتم ولی خودمو مجاب کردم که ازش استفاده نکنم و نرم خونه تا هوایی نشم و از پادگان دلزده بشم .
به نظر من آدم باید گاهی اوقات محکم وایسه و خودشو محک بزنه ! سختی رو بکشه ببینه کجا کم میاره ! برای همین میریم سربازی مگه نه ؟
کمتر از یک ماه از آموزشی مونده و میخوام خیلی چیزا رو تو خودم بسنجم ! واقعا مردم یا فقط مذکر ؟! هستم اونقدری که در آینده یه زن بهم تکیه کنه ؟!
پی نوشتـــ :
خیلی دوست دارم بنویسم ! اتفاقات خیلی زیاده ولی فرصت من کم ...
آخر من این درجه های نظامی رو یاد نمیگیریم ببین کی گفتم !

اولین هفته آموزشی ...

  • جمعه ۱۵ آبان ، ۱۶:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۷۹۴ بازدید

به هر زور و زحمتی بود یه هفته اول گذشت و از فردا وارد هفته دوم میشیم و من همچنان زنده ام ! شاید الان که حساب میکنم میبینم چقدر سخت بود ! فکرشو نمیکردم اینقدر فشار دلتنگی و احساس تنهایی اذیتم کنه ! با اینکه پادگانمون تو قلب تهران بود همه حس میکردیم تو یه بیابون بی آب و علفیم که هزار کیلومتر از خونه دوره !
به قدری برام اتفاق های جالب افتاد و با آدم های مختلفی آشنا شدم که اگر بخوام بنویسم خوندنش یک ساعت وقت میخواد برای همین تا جایی که میشه خلاصه اش میکنم .
روز اول خیلی سخت گذشت ! از صبح تحت فشار بودیم و از یه محیط صمیمی وارد یه محیط خشک و نظامی شده بودیم که حتی برای در آوردن جوراب هم یه نظم و ساعت و قانون خاصی داشت . بچه ها هنوز با هم آشنا نشده بودن و فرمانده ها هم مدام مارو به صف میکردن و میکشیدن اینور اونور . ساعت 6 صبح دم در پادگان جمع شدیم و گروه گروه رفتیم به سمت مسجد و بعد از خوندن نماز تو میدون صبحگاه جمع شدیم تا هر کس بره تو گروهان خودش . پادگان خضرایی چهارتا گروهان داره ( شهید لشکری ، شهید قوامی ، شهید دوران و شهید یاسینی ) که هر کس به نسبت مدرک تحصیلیش میرفت تو گروهان خودش . دکترها و فوق لیسانس تو گروهان لشکری ، لیسانس و یه سری از فوق دیپلم ها تو گروه هان دوران و بقیه مدرک ها تحصیلی هم تو دوتا گروهان بقیه یعنی یاسینی و قوامی . من اول لشکری افتادم و بعد به خاطر زیاد بودن مدرک فوق لیسانس ها یه سری هامون رو تقسیم کردن بین گروهان های دیگه که من افتادم شهید دوران . اول هاش ناراحت بودم ولی بعد که با محیط آشنا شدم دیدم چه شانسی آوردم !
روز اول به هر سختی بود گذشت ! شبش تو آسایشگاه خیلی ها دلشون گرفته بود و میگفتن ای کاش نیومده بودیم خدمت . منم مثل بقیه دراز کشیده بودم و داشتم به یادگاری های بالای سرم که زیر تخت نفر بالای نوشته شده بود نگاه میکردم و بیشتر دلگیر میشدم ...
صبح فرداش ساعت 4.30 صوت صبحگاه رو زدن و همه رو بلند کردن ! همه فکر میکردن برن نماز و بیان دوباره میتونن بخوابن ولی از این خبرها نبود ! باید در ارض 10 دقیقه بلند میشدیم ، میرفتیم مسواک میزدیم ، وضو میگرفتیم و با لباس و وضعیت کامل به صف میشدیم برای نماز ! هر کس دیر میومد اسمش یادداشت میشد و میرفت برای نگهبانی روز جمعه ! بعد از نماز هم برمیگشتیم و باز ده دقیقه وقت داشتیم برای برداشتن قاشق و چنگال و لیوان و به صف شدن برای خوردن صبحونه ! اینقدر تحت شار قرارمون میدادن که صدامون در میومد و عصبی میشدیم و بعضا یه صداهایی از بین بچه ها در میومد که اعتراض میکرد و چون جوابی نمیشنید ساکت میشد . وقتی همه میرفتن تو سلف غذاخوری چندتا اراشد میومدن بالا سرمون و داد میزدن حرف نباشه ! فقط صدای قاشق و چنگال شنیده بشه نه صدای دیگه ای ! فکر کنین از 210 نفر تو یه محیط نباید صدایی شنیده میشد جز قاشق و چنگال ! سر 3 دقیقه خبردار دادن و خورده و نخورده باید بلند میشدیم میرفتیم بیرون و باز سر صف وایمیسادیم .
یه چند ساعتی رو مشغول یاد گرفتن احترامات نظامی بودیم و ساعت 11 رفتیم برای ناهار ! اینقدر گشنه مون کرده بودن که ساعت 11 صبح اشتها داشتیم یه گاو رو زنده بخوریم ! باز 3 دقیقه وقت دادن برای ناهار ! غذا انداره یه کف دست برنج بود ! فوق العاده بد مزه و بی کیفیت ! بدون روغن و خشک ! تازه چهارشنبه ای بچه ها سوسک پیدا کرن تو بشقاب غذا !
( بقیه مطلب در " ادامه مطلب " ... )

سربازی و سربازی و سربازی !

  • جمعه ۸ آبان ، ۲۳:۴۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۶۰۹ بازدید

با سر نمره چهار شده تو نور کمی که از مانیتور روی کیبورد میافته این مطلب ثبت میشه . بهش میگن کچلی ! تا حالا نمره چهاری نبودم و برای اولین باره که دارم حسشو درک میکنم . یه جورایی مثل بی تفاوتیه ! تازه حس کیوی رو با پرزهای کوتاهش حس میکنم که مجبور نیست صبح ها که از خواب بلند میشه دو ساعت به موهاش چسب و ژل بزنه تا خوشگل و خوش حالت به نظر بیاد ...
اختیاری یا اجباری دارم وارد دورانی از زندگی میشم که همه چیزش برام جدیده ! از بیدار شدن های ساعت 4 صبح و صبحونه های بد مزه و بوی گند آسایشگاهش تا خوابیدن های ساعت 9 شب و ریخته شدن خاک اره تخت نفر بالایی تو صورتم و دلتنگی های نیمه شب پادگانش . حس عجیبی میتونه باشه ! نمیدونم ! شاید خیلی سخت تر از اونی باشه که میگن و شاید هم زود بگذره این دو ماه ! ولی هر چی هست میدونم دوران دوست داشتنییه ! برام یه دوره دو ماه اس که همه چیزش جدیده ! قراره خیلی چیزها یاد بگیرم و یه خورده از دنیای اطرافم دور باشم . قراره سرباز بشم ! سربازی که نه موهاش ژل داره نه لباسش مارک و نه عاشق کفش های کالج رنگ و وارنگشه . نه بوی عطر میده نه دل و دماغ صاف راه رفتن . از صبح تا شب پوتین پاش میکنه و یه دست لباس داره که میشوره و میپوشه ...
به نظر من قراره دو ماه تمرین کنیم ! تمرین کنیم که زندگی همش زرق و برق نیست ! همش خانواده نیست ! همش لایک های اینستاگرام و قرارهای شام تو رستوران های بالا شهر نیست ! قراره خودت باشی و خودت ! با یه کله ماشین تراشیده و صورت سوخته تو آفتاب های بعد از ظهر که باید چند ساعت زیرش رژه بری و جیک نزنی ! اعتراضی نکنی ! چون ارتش چرا نداره ! بابام میگه سربازی ها دیگه مثل قبل نیست یه جورایی هتل شده ! همه میپیچن و سر و تهشو هم میارن ! ولی من میگم هنوزم یه چیزایی لا به لاش میشه گیر آورد ...
شاید خنده دار باشه ولی من دوسش دارم . همین ساده پوشیدن و مظلوم به نظر رسیدنشو دوست دارم . همین پست دادن های نیمه شب و از سرما لرزیدنشو دوست دارم چون احساس میکنم یه ابعادی از وحودمو تقویت میکنه ! قسمت سختی و تحملم رو انگولک میکنه و صفتش میکنه ! یادم میده زندگی زیاد قشنگ نیست باید با مشت بزنی تو دهنش !
طولانیش نکنم ! قسمت بود بریم خدمت و از این بابت اصلا ناراحت نیستم . شاید تو آموزشی فقط آخر هفته ها بتونم بیام خونه و به اینجا سر بزنم پس عذرمو بپذیرین .

نوشتم نامه ای با برگ انگور         جدا گشتم دو سال از خانه ام دور

پی نوشتـــ :
فکر کنم منم باید بیام هی بنویسم نبود ، فلان روز :دی

و همچنان سر به هوا !

  • دوشنبه ۴ آبان ، ۲۱:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۱۹۴ بازدید

نیست ! بخدا گیج تر و سر به هواتر از من نیست ! دیدم که میگم ها ! باز شما بگین نه ! عاقا ما دیروز رفتیم پادگان برای پذیرش و گرفتن لباس و یه سری کاغذ بازی تا معلوم بشه سرباز شدیم و مرخصمون کردن و گفتن برین یه سری وسیله شخصی تهیه کنین و آرم و نوارهای ارتش هم بدوزین روی لباسهاتون و اگر سایزتون نیست بدین کوچیک کنن و روز شنبه 9 آبان ساعت 5:30 پادگان باشین برای شروع دوره آموزشی !
دیروز از ساعت 9 صبح که رفتیم تو پادگان تا ساعت 4 بعد ازظهر زیر آفتاب بودیم و یه بند برامون حرف میزدن و ازمون زهر چشم میگرفتن ! هر کی هم میومد فکر میکرد ارشده و دستور میداد ! فکر کنین همون روز اول که نه لباس نظامی داریم و نه جزو خدمت حساب میشه دست یه سری ها جارو دادن و گفتن برگهارو جمع کنین کسی هم اعتراض میکرد سرش داد میزدن که ارتش چرا نداره !
خلاصه روزه مزخرفی بود و حسابی رسمون رو کشیدن . اینقدر اینور اونورمون کردن که صدای همه در اومده بود و آخر سر هم با یه ساک گنده پر از وسایل و بدون ناهار و حتی یه لیوان آب ولمون کردن بریم خونه . همینجوریش کلافه بودم ! سر درد داشتم بخاطره آفتاب ! اون ساگ گنده رو هم باید دنبال خودم میکشیدم تا خونه . تازه ماشین هم نمیشد ببری چون پادگان خضرایی تو محدوده زوج و فرده و ماشین من زوج بود و باید با مترو و BRT برمیگشتم .
یه دستم پوشه مدارکم بود که از شناسنامه بگیر تا برگ سبز و آبی اعزام رو توش چپونده بودم و داشت میترکید و دست دیگم گوشیم بود و داشتم با رفیقم حرف میزدم . دم یه دکه وایسادم و یه آب معدنی خریدم و بعد کشون کشون خودمو به اتوبوس رسوندم و طرفای ساعت 6 رسیدم خونه . ناهار که چه عرض کنم عصرونه خوردم و از شدت خستگی بیهوش شدم .
بیدار که شدم یه ربع طول کشید تا ویندوزم بیاد بالا و بدونم کجام ! یه راست رفتم سراغ ساکم و لباسامو در آوردم . مگه رنگ زشت تر از اینم داریم ؟! یعنی چی آخه ؟! چرا نیرو هوایی لباسش باید سبز خیارشوری باشه ؟ از شانس ما این دوره اینطوری شده بود وگرنه سال های قبل آبی پلنگی بود که خیلی باکلاس بود نه مثل الان که میکنی تنت مثل عقب مونده ها میشی ! همه رو کردم تنم و خداروشکر اندازه بود . چون من شکم و پهلو ندارم راحت تو لباس جا میشدم و لازم نبود برم عوضش کنم فقط یکم بازوهام تنگ بود که میشد 2 ماه تحمل کرد . پوتین هم که 10 کیلو میشد وزنش ! اینقدر خشک بود که 2 روز میکردی پات قطع سیاتیک میشدی !
خلاصه لباسارو برگردوندم تو ساکش و گذاشتم گوشه کمدم تا شنبه و پوتین رو هم جدا گذاشتم تا فرداش برم میدون امام حسین (ع) و با یه طبی و سبکش عوضش کنم .
گذشت و آخر شب شد و نشسته بودم پای اینترنت که بابام اومد تو اتاقم و گفت پوشه مدارکت کو ؟ بده من فردا میخوام فیزیوتراپی عکسهامو بذارم توش . پا شدم برم بیارمش که یهو خشکم زد ! پوشه ! مدارک ! یا علی ! من اومدم خونه فقط ساکم دستم بود ! پس پوشه کجاس ! سریع رفتم رو کابینت آشپزخونه و روی دراور اتاقمو گشتم و دیدم نیست . مطمئن بودم یه جایی جا گذاشتم ! دلشوره و اضطرابی گرفتم که هنوز هم اثراتش هست و قلبم تیر میکشه ! همه چیزم اون تو بود و اگر پیدا نمیشد بیچاره میشدم ! باید دوباره میرفتم دنبال همه چیز و یه 6 ماهی درگیرش بودم . به بابام گفتم لازمش دارم میارم واست حالا تا آخر شب و بهش چیزی نگفتم تا بیشتر به گیجی و سر به هوایی من پی نبره ...
تا صبح خوابم نبرد و همش تو فکر بودم . اصلا یادم نمیومد که کجا جا گذاشتمش ! صبح زود پا شدم و تمام مسیر خونه تا پادگان رو رفتم و از همه مغازه ها و حتی راننده BRT سوال کردم تا رسیدم دم پادگان . یادم اومد دیروز از دکه اونور خیابون آب معدنی خریدم . سریع رفتم به یارو گفتم آقا یه پوشه نارنجی پیدا نکردی ؟ گفت مشخصات بده. آدرس دادم و گفتم چیا توشه که دست کرد بالای پخچالش و پوشه رو بهم داد . گفت پسر اصلا حواست نیستا ! اومدی پول آب معدنی رو حساب کنی گذاشتیش رو روزنامه ها و رفتی !
گفتم چی بگم والا ! کیلی تشکر کردم و با خوشحالی تمام راه افتادم سمت خونه . اینقدر ذوق داشتم که ده متر جلوتر پام رفت تو یه چاله پر آب لجن که از یه تعمیرگاه سرازیر شده و اونجا جمع شده بود و آبش از صورت بگیر تا کفش و شلوار و پیراهنم رو به گند کشید .
به قول بابام مراقب باش پرستار رو تو شکم مریض جا نذاری :| کی درست میشه این خنگیه ما خدا عالمه !

سینه بزن سگ حسین !

  • يكشنبه ۲۶ مهر ، ۰۰:۲۰ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۲۹۵ بازدید

امشب به اصرار یکی از دوستام رفتم هیئتشون . میگفت تعدادمون کمه هر کسی رو هم که میشناسی با خودت بیار تا هم ثواب ببرن هم شور بگیریم ! هیئتشون تو خونه خودشون بود . یه واحد کوچیک 90 متری که هم وسایل رو جمع کرده بودن تو یه اتاق و تمام پذیرایی رو پارچه سیاه زده بودن ...
خیلی با سلیقه پرچم های امام حسین رو نصب کرده بودن و یه نور سبز و قرمز قشنگی هم میافتاد وسط سینه زن ها . دم در که رسیدم خیلی شلوغ نبود و کفش هامو در آوردم و رفتم تو و چون زیاد کسی رو نمیشناختم یه گوشه نشستم . چندتا جوون گرد وایساده بودن و سینه میزدن مداح هم یه پسر جوونی بود و دو نفر هم کنارش میکروفون به دست حسین حسین میگفتن و یه حالت ریتمیک بهش میدادن که اگر محرم نبود حتی میشد پاشد و رقصید باهاش ! تو 90 متر خونه سه تا باند بزرگ گذاشته بودن و به قدری صداش زیاد بود که بعد از چند دقیقه سر درد میگرفتی !
یه ربعی از سینه زدن گذشت که یهو مداح خوندنش رو قطع کرد ! بدون هیچ حرفی میکروفون رو انداخت زمین زمین و با حالت قهر رفت به سمت در ! چند نفر رفتن دستشو گرفتن و گفتن حاج حسین ببخشید تورو خدا برگرد چیزی نشده که ! ما هم هاج و واج مونده بودیم که یهو چی شد ! مداحه با هزار اصرار برگشت و میکروفون رو دوباره دادن دستش . یه چند دقیقه ساکت بود و شروع کرد : " من دارم اینجا گلومو پاره میکنم واسه تو ! واسه تو که سینه بزنی ! بزنی به سر و صورت واسه ارباب ! تو مگه سگ حسین نیستی ؟ تو مگه خاک پای حسین نیستی ؟ این چه سینه زدنیه ؟ بخدا به ارباب بر میخوره وقتی میبینه تو بچه هیئتیشی ! وقتی میبینه به خودت فشار نمیاری ! به خودت لطمه نمیزنی ! من وقتی میخونم باید از خودت بی خود شی ! باید بزنی تو سر و صورتت تا خون از پیشونیت بیاد ! تا آقا ببینه چقدر دوسش داری ! تا ببینه سگ های حرمشو یه نظری بهت کنه ! از فردا شب اینجا اینطوری باشه من نمیخونم . این همه شعر آماده میکنم تو میای یه سینه سبک میزنی میری ؟ شب بعدی که اومدی یه انرژی زایی کوفتی زهره ماری میخوری بعد میای اینجا ! میای مجلس امام حسین ... "
اومدم بلند شم دوتا چیز بهش بگم ولی ترجیح دادم سکوت کنم و فقط زدم بیرون . به رفیقم گفتم چند ساله هیئت داری هنوز نفهمیدی واسه چی سینه میزنی ...
والا نمیدونم هدفشون چیه ؟ دوست داری آدم مذهبی هستی برو یه گوشه بشین یخورده با خودت خلوت کن . به خدا امام حسین نه به سگ نیاز داره نه حیوونه دیگه ای که میری قلاده میبندی گردنت ! چیو میخوای نشون بدی ؟ برو به جای زخم کردن سر و صورتت و بریدن سرت با قمه دوتا کتاب بخون ببین هدف امام حسین از قیامش چی بوده ؟ برو علمی همه چیزو مطالعه کن و به عمق پیام عاشورا و محرم برس .
واقعا متاسفم واسه یه سری ها که اینقدر کوته فکر و سطحی نگرن . من اگر با سینه و قمه نزدن فرق سرم و قلاده نبستن کافرم افتخار میکنم به این کافر بودنم !
امان از جهل این مردم ...
پی نوشتـــ :
نماز و روزه هاتون قبول ... ( گیر دادین همگی به اینکه مگه ماه رمضونه ؟ نماز و روزه ؟ اینو اشتباه ننوشتم ! یه ارتباطی با متن بالا داره ! )

23 مهر ، روز جهانی عصای سفید ...

" روزی مرد نابینایی روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود . روی تابلو نوشته بود : من کور هستم لطفا کمک کنید ! روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت ؛ نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد ...
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او ، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟ روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد ...
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود : امروز بهار است ولی من نمیتوانم آنرا ببینم ... "
یکی از بزرگترین نعمت های خدا به انسان بینایی یا چشم . تو ساختار بدن ما دوتا چشم وجود داره و یه دهن ! یعنی بیشتر ببینم و کمتر حرف بزنیم ! برای تشکر از خالق این بینایی باید چشم رو به روی همه ناپاکی ها و زشتی ها بست .
ممنونیم بابت چشم های بینایی که به ما اهدا کردی تا جهان اطرافمون رو به زیبایی ببینیم .
23 مهر ، روز جهانی عصای سفید ...

دل نوشتـــ :
چشم هایت ارتش هیتلر است و دل من لهستان بی دفاع ...

آشپزی میکنیم !

  • سه شنبه ۲۱ مهر ، ۲۱:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۹۷۰ بازدید

فکر کنم تو هر کاری استعداد داشته باشم تو آشپزی باید برم جلو بوق بزنم ! یعنی اینقدر یه آدم بی استعداد ؟! باورتون نمیشه من اگر تنها بمونم و به رستوران یا فست فودی هم دسترسی نداشته باشم از گشنگی خواهم مرد !
تو یخچال هم اگر پر باشه از غذا گرم نمیکنم بخورم چه برسه غذا درست کنم ! مامانم میگه عرضه نداری چندتا چیزو بریزی تو ماهیتابه با یکم روغن مخلوط و سرخ کنی یه غذایی درست کنی ؟ میگم نه والا ! نمیدونم چرا ! خوب دست خودم نیست اینطوری نگام نکنین ! حالا میگم براتون تا بدونین دلیلشو ...
تو دفتر همیشه یکی از بچه ها ناهار درست میکنه و چون دسپختش خوبه مسئول غذا درست کردن شده . وقتایی هم که نباشه اون یکی همکارمون دست به کار میشه ؛ دستپختش مثل نفر قبلی نیست ولی از گشنه موندن بهتره !
چند روز پیش اتفاقی وقت ناهار شد و هیچ کدومشون نبودن و تنها کسی که مونده بود من بودم ! منم چون آشپزیم بی نظیره و چندتا کتاب قطور هم راجع به دنیای ادویه های هندی و آشپزی ایتالیایی نوشتم تصمیم گرفتم جمع رو غافلگیر کنم و مسئولیت خطیر ناهار اون روز رو به عهده بگیرم ! سریع رفتم مواد لازم رو تهیه کردم و دست به کار شدم . حالا نکردم با املت شروع کنم یه راست رفتم سراغ سبزی پلو با تن ماهی !
برنج رو خیس کردم و هنوز ده دقیقه نگذشته و خیس نخورده ریختم تو قابلمه و یه وجب روغن هم ریختم روش ! زیر گاز رو هم زیاد زیاد کردم که مثلا سریع درست بشه . سبزی هم چون نمیدونستم چی میکنن توش تا اسم و شکل سبزی پلو به خودش بگیره هر چی سبزی مونده و خشک داشتیم ریختم تو برنج و زیرشو زیادتر کردم تا باز هم سریعتر دم بکشه ! یه یک ربعی گذشت که دیدم بو میاد ! سریع رفتم سراغ گاز و دیدم چندبار سر رفته و ابش تموم شده ؛ برنجه هم شده مثل سیمان ! سریع یه پارچ آب پر کردم و ریختم رو برنج ها و درشو گذاشتم ! بعد از ده دقیقه دیگه یهو یادم اومد مامانم یه آبکش هم میکرد ! دلیلشو نمیدونستم ولی گفتم حتما لازمه دیگه ! سریع خاموشش کردم و بردمش سر سینک ظرفشویی . آبکشو گذاشتم و برنجو برعکس کردم توش ! ای کاش میریخت تو ابکش حداقل ! قابلمه داغ بود و چسبید به دستم منم دستمو کشیدم عقب و قابلمه رفت رو هوا ! چندتا چرخ زد و وسط آشپزخونه ترکید ! خونسردیه خودمو حفظ کردم و چون کسی اون دور و بر نبود سریع برگردوندمش تو قابلمه ! ( انشالله که زمین تمیز بود ! ) هیچی دیگه مرحله آبکش هم انجام دادم و برنج هارو چون رو زمین افتاده بود یه دور شستم و برگردوندم تو قابلمه ! قابلمه رو هم گذاشتم روی گاز . یه نگاهی به توش کردم دیدم سبزی هاش همه شسته شده رفته و رنگ برنج سبز کم رنگ شده :)) یکم دیگه سبزی ریختم توش و یه پارچ آب دیگه هم بستم روش !
نیم ساعتی گذشت و رفتم سراغ تن ماهی ! خداروشکر این مرحله رو با موفقیت رد کردم فقط موقع باز کردن روغنش پاشید رو لباسم و هنوزم لباسم بود ماهی مرده میده ! همه رو صدا کردم و گفتم ناهار آماده شده ! چشم ها همه چهارتا شده بود ! مسعود و آشپزی ! اونم سبزی پلو ؟! مگه داریم ؟ مگه میشه ؟
واسه همه کشیدم تو ظرفاشون و ماهی هم ریختم کنارش و گفتم بسم الله مشغول شین ! قاشقو که میزدن تو برنج آب میچکید ازش و واسه اینکه من ناراحت نشم همدیگرو نگاه میکردن و به هم لیخند میزدن ! تا حالا برنج به این شفته ای و بی مزه ای نخورده بودن ! نمک و فلفل و ادویه هم که فراموشم شده بود !
خلاصه خودم که فهمیدم چه گندی زدم گفتم میخوایم املت درست کنم واستون ؟ گفتن نهههههه مرسی ! خودمون درست میکنیم ! تو فقط این قابلمه برنجو بردار برو خونتون !
این شد که بی استعدادیه من تو آشپزی بار دیگه بر همگان ثابت شد !
راستی ! سبزی پلو نمیخورین ؟ مونده از ظهرها :دی
پی نوشتـــ :
کانال آقای سر به هوا تو تلگرام افتتاح شد ! برای عضویت اینجا کلیک کنید ...

به بهانه درگذشت استیو جابز ...

  • شنبه ۱۸ مهر ، ۲۲:۳۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۰۲۷ بازدید

تا حالا شده اونقدر شیفته و مجذوب کسی بشین که احساس کنین اون آدم الگوی تمام عیار زندگیتون میتونه باشه ؟ تا حالا نشستین و ساعت ها وقت بذارین برای خوندن زندگی نامه یه آدم که دنیای تکنولوژی رو با عقاید و سرسختیش نکون داد ؟ یکی که احساس میکرد به دنیا اومده برای انجام یه هدف خاص ! برای به فعلیت رسوندن یه تغییر تو زندگی بشریت ! تغییری که تا آخرین نسل آدم ادامه داره ...
من امروز حس میکنم یه الگو دارم ! یه الگوی کاملا موفق که هر چی میگذره بیشتر به انتخابم ایمان پیدا میکنم . من عاشق خاص بودنم ! عاشق فکرهای بزرگ ! عاشق موندگاری حتی سال ها بعد از مرگ ! عاشق مهربونی ، عاشق ساده گی در عین قدرت ! عاشق سیب ! سیبی که گاز زده رها شد و امروز میلیون ها دلار ارزش داره !
زندگینامه استیو جابز بزرگ ، مردی با موهای جو گندمی و کم پشت ، با ریش های سفید و نامرتب که همیشه یه پلیور مشکی و شلوار لی به تن داشت الهام بخش ترین شخص زندگی من رو شامل میشه .
یه جای کتابش نوشته بود : « وقتی 17 سالم بود ، جمله ای خواندم که تقریباً بدین مضمون بود : اگر هر روز را طوری زندگی کنی که گویی آخرین روز توست ، بالاخره یک روز حق با تو خواهد بود ! این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن به بعد و در 33 سال گذشته هر روز صبح در آینه نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم : آیا امروز آخرین روز زندگی من است ، آیا امروز می خواهم همان کاری را که قرار است انجام دهم ، انجام دهم ؟ »
بخشی از افتخارات استیو جابز :
1 . انتخاب عنوان قدرتمندترین فرد و بالاتر از افرادی چون بیل گیتس ، روپرت مرداک و اریک اشمیت در تجارت .
2 . انتخاب به‌ عنوان مورد تحسین‌ترین کارآفرین در میان نوجوانان .
3 . انتخاب به عنوان مرد سال 2010
4 . انتخاب به عنوان بزرگترین شخصیت‌ها عصر مدرن و اهدای مجسمه برنزی توسط شرکت گرافی‌ سافت .
5 . انتخاب به عنوان نو آورترین فرد دنیا بعد از توماس ادیسون در سال 2012 !
6 . انتخاب به عنوان مشهورترین استاد میکروالکترونیک توسط روزنامه تایم .
7 . انتخاب به عنوان الهام بخش ترین فرد دنیا توسط روزنامه نیویورک تایمز !
8 . و ...
هنوز وقتی به سیب گاز خورده پشت گوشیم نگاه میکنم تمام حرف ها و الهامات این مرد بزرگ تو ذهنم نقش میبنده و منو بیشتر شیفته عقایدش میکنه ، امسال چهارمین سالگرد فقدان پدر تکنولوزیه ، روحت شاد استیو ...

پی نوشتـــ :
برای آشنایی بیشتر حتما یه نگاهی به صفحه ویکی پدیا استیو جابز یا اپل بندازید ...