logo

آشپزی میکنیم !

  • سه شنبه ۲۱ مهر ، ۲۱:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۴۴۷ بازدید

فکر کنم تو هر کاری استعداد داشته باشم تو آشپزی باید برم جلو بوق بزنم ! یعنی اینقدر یه آدم بی استعداد ؟! باورتون نمیشه من اگر تنها بمونم و به رستوران یا فست فودی هم دسترسی نداشته باشم از گشنگی خواهم مرد !
تو یخچال هم اگر پر باشه از غذا گرم نمیکنم بخورم چه برسه غذا درست کنم ! مامانم میگه عرضه نداری چندتا چیزو بریزی تو ماهیتابه با یکم روغن مخلوط و سرخ کنی یه غذایی درست کنی ؟ میگم نه والا ! نمیدونم چرا ! خوب دست خودم نیست اینطوری نگام نکنین ! حالا میگم براتون تا بدونین دلیلشو ...
تو دفتر همیشه یکی از بچه ها ناهار درست میکنه و چون دسپختش خوبه مسئول غذا درست کردن شده . وقتایی هم که نباشه اون یکی همکارمون دست به کار میشه ؛ دستپختش مثل نفر قبلی نیست ولی از گشنه موندن بهتره !
چند روز پیش اتفاقی وقت ناهار شد و هیچ کدومشون نبودن و تنها کسی که مونده بود من بودم ! منم چون آشپزیم بی نظیره و چندتا کتاب قطور هم راجع به دنیای ادویه های هندی و آشپزی ایتالیایی نوشتم تصمیم گرفتم جمع رو غافلگیر کنم و مسئولیت خطیر ناهار اون روز رو به عهده بگیرم ! سریع رفتم مواد لازم رو تهیه کردم و دست به کار شدم . حالا نکردم با املت شروع کنم یه راست رفتم سراغ سبزی پلو با تن ماهی !
برنج رو خیس کردم و هنوز ده دقیقه نگذشته و خیس نخورده ریختم تو قابلمه و یه وجب روغن هم ریختم روش ! زیر گاز رو هم زیاد زیاد کردم که مثلا سریع درست بشه . سبزی هم چون نمیدونستم چی میکنن توش تا اسم و شکل سبزی پلو به خودش بگیره هر چی سبزی مونده و خشک داشتیم ریختم تو برنج و زیرشو زیادتر کردم تا باز هم سریعتر دم بکشه ! یه یک ربعی گذشت که دیدم بو میاد ! سریع رفتم سراغ گاز و دیدم چندبار سر رفته و ابش تموم شده ؛ برنجه هم شده مثل سیمان ! سریع یه پارچ آب پر کردم و ریختم رو برنج ها و درشو گذاشتم ! بعد از ده دقیقه دیگه یهو یادم اومد مامانم یه آبکش هم میکرد ! دلیلشو نمیدونستم ولی گفتم حتما لازمه دیگه ! سریع خاموشش کردم و بردمش سر سینک ظرفشویی . آبکشو گذاشتم و برنجو برعکس کردم توش ! ای کاش میریخت تو ابکش حداقل ! قابلمه داغ بود و چسبید به دستم منم دستمو کشیدم عقب و قابلمه رفت رو هوا ! چندتا چرخ زد و وسط آشپزخونه ترکید ! خونسردیه خودمو حفظ کردم و چون کسی اون دور و بر نبود سریع برگردوندمش تو قابلمه ! ( انشالله که زمین تمیز بود ! ) هیچی دیگه مرحله آبکش هم انجام دادم و برنج هارو چون رو زمین افتاده بود یه دور شستم و برگردوندم تو قابلمه ! قابلمه رو هم گذاشتم روی گاز . یه نگاهی به توش کردم دیدم سبزی هاش همه شسته شده رفته و رنگ برنج سبز کم رنگ شده :)) یکم دیگه سبزی ریختم توش و یه پارچ آب دیگه هم بستم روش !
نیم ساعتی گذشت و رفتم سراغ تن ماهی ! خداروشکر این مرحله رو با موفقیت رد کردم فقط موقع باز کردن روغنش پاشید رو لباسم و هنوزم لباسم بود ماهی مرده میده ! همه رو صدا کردم و گفتم ناهار آماده شده ! چشم ها همه چهارتا شده بود ! مسعود و آشپزی ! اونم سبزی پلو ؟! مگه داریم ؟ مگه میشه ؟
واسه همه کشیدم تو ظرفاشون و ماهی هم ریختم کنارش و گفتم بسم الله مشغول شین ! قاشقو که میزدن تو برنج آب میچکید ازش و واسه اینکه من ناراحت نشم همدیگرو نگاه میکردن و به هم لیخند میزدن ! تا حالا برنج به این شفته ای و بی مزه ای نخورده بودن ! نمک و فلفل و ادویه هم که فراموشم شده بود !
خلاصه خودم که فهمیدم چه گندی زدم گفتم میخوایم املت درست کنم واستون ؟ گفتن نهههههه مرسی ! خودمون درست میکنیم ! تو فقط این قابلمه برنجو بردار برو خونتون !
این شد که بی استعدادیه من تو آشپزی بار دیگه بر همگان ثابت شد !
راستی ! سبزی پلو نمیخورین ؟ مونده از ظهرها :دی
پی نوشتـــ :
کانال آقای سر به هوا تو تلگرام افتتاح شد ! برای عضویت اینجا کلیک کنید ...

به بهانه درگذشت استیو جابز ...

  • شنبه ۱۸ مهر ، ۲۲:۳۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۳۱ بازدید

تا حالا شده اونقدر شیفته و مجذوب کسی بشین که احساس کنین اون آدم الگوی تمام عیار زندگیتون میتونه باشه ؟ تا حالا نشستین و ساعت ها وقت بذارین برای خوندن زندگی نامه یه آدم که دنیای تکنولوژی رو با عقاید و سرسختیش نکون داد ؟ یکی که احساس میکرد به دنیا اومده برای انجام یه هدف خاص ! برای به فعلیت رسوندن یه تغییر تو زندگی بشریت ! تغییری که تا آخرین نسل آدم ادامه داره ...
من امروز حس میکنم یه الگو دارم ! یه الگوی کاملا موفق که هر چی میگذره بیشتر به انتخابم ایمان پیدا میکنم . من عاشق خاص بودنم ! عاشق فکرهای بزرگ ! عاشق موندگاری حتی سال ها بعد از مرگ ! عاشق مهربونی ، عاشق ساده گی در عین قدرت ! عاشق سیب ! سیبی که گاز زده رها شد و امروز میلیون ها دلار ارزش داره !
زندگینامه استیو جابز بزرگ ، مردی با موهای جو گندمی و کم پشت ، با ریش های سفید و نامرتب که همیشه یه پلیور مشکی و شلوار لی به تن داشت الهام بخش ترین شخص زندگی من رو شامل میشه .
یه جای کتابش نوشته بود : « وقتی 17 سالم بود ، جمله ای خواندم که تقریباً بدین مضمون بود : اگر هر روز را طوری زندگی کنی که گویی آخرین روز توست ، بالاخره یک روز حق با تو خواهد بود ! این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن به بعد و در 33 سال گذشته هر روز صبح در آینه نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم : آیا امروز آخرین روز زندگی من است ، آیا امروز می خواهم همان کاری را که قرار است انجام دهم ، انجام دهم ؟ »
بخشی از افتخارات استیو جابز :
1 . انتخاب عنوان قدرتمندترین فرد و بالاتر از افرادی چون بیل گیتس ، روپرت مرداک و اریک اشمیت در تجارت .
2 . انتخاب به‌ عنوان مورد تحسین‌ترین کارآفرین در میان نوجوانان .
3 . انتخاب به عنوان مرد سال 2010
4 . انتخاب به عنوان بزرگترین شخصیت‌ها عصر مدرن و اهدای مجسمه برنزی توسط شرکت گرافی‌ سافت .
5 . انتخاب به عنوان نو آورترین فرد دنیا بعد از توماس ادیسون در سال 2012 !
6 . انتخاب به عنوان مشهورترین استاد میکروالکترونیک توسط روزنامه تایم .
7 . انتخاب به عنوان الهام بخش ترین فرد دنیا توسط روزنامه نیویورک تایمز !
8 . و ...
هنوز وقتی به سیب گاز خورده پشت گوشیم نگاه میکنم تمام حرف ها و الهامات این مرد بزرگ تو ذهنم نقش میبنده و منو بیشتر شیفته عقایدش میکنه ، امسال چهارمین سالگرد فقدان پدر تکنولوزیه ، روحت شاد استیو ...

پی نوشتـــ :
برای آشنایی بیشتر حتما یه نگاهی به صفحه ویکی پدیا استیو جابز یا اپل بندازید ...

مسواک !

  • يكشنبه ۱۲ مهر ، ۲۰:۲۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۶۹ بازدید

خوشحال و خندون بعد از یه روز پر کار میرم سمت دستشویی و مسواکمو برمیدارم ؛ همین طوری که تو فکر و خیالم و برنامه های فردا رو تو ذهنم مرور میکنم خمیر دندون رو میزنم رو مسواک و شروع میکنم به مسواک زدن . یکم خودمو تو آینه برانداز میکنم و پشت موهامو که سیخ شده میخوابونم ! تو همین حال و هوام که یهو مسواکمو تو جا مسواکی میبینم !
یه صلوات ختم کنید !
پی نوشتـــ :
نداره !

به خدمت مقدس سربازی میرویم ...!

  • شنبه ۱۱ مهر ، ۱۹:۴۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۵۸۳ بازدید

از قدیم میگفتن سربازی یه بخش مهمی از زندگیه هر پسریه که بخواد یا نخواد باید تجربه اش کنه ! یا به قولی شتریه که روی همه ببخشید دم در خونه همه میخوابه و چند روزیه که دم خونه ما هم دراز کشیده و قصد بلند شدن نداره !
وقتی ابتدایی بودم ، پسر خاله مامانم سرباز بود و بعضی وقتا با همون لباس سربازی میومد خونه ما . تا میدیدمش از ترس سکته میکردم و همش تو فکرم این بود که یه روزی با تیر منو میزنه ! حتی الان هم که منو میبینه اذیتم میکنه و میگه یادته فکر میکردی پلیسم و ازم فرار میکردی ؟ یادش بخیر ...
هیچوقت فکر نمیکردم به این زودی به این مرحله از زندگیم برسم ! اسم سرباز بیاد روم و مجبور بشم وارد محیطی بشم که از قدیم میگن شاخ خیلی هارو شکونده و مردشون کرده ( البته بابام میگه دیگه خدمت سربازی هتل شده و خبری از قانونمندی های زمان قدیم نیست ! ) . امروز صبح تمام مدارکم رو که یه هفته درگیر تکمیل کردنش بودم گذاشتم تو یه پوشه و رفتم پلیس + 10 که ارسال کنن نظام وظیفه و تاریخ اعظامم رو مشخص کنن . همه برگه هارو تحویل دادم که مسئولش پرسد واکسن زدی ؟ گفتم مگه الان باید زد ؟ گفت خسته نباشی ! فرمشو بهت دادم که ! باید میزدی و مهر شده میاوردی ! منم که همیشه با این سر به هوایی مشکل داشتم و دارم دست از پا درازتر برگشتم خونه تا فردا صبح برم واکسنو بزنم و بعد پست کنم مدارکو .
سه شنبه بعد از ظهر برای معاینه اولیه پزشکی که همه باید قبل از اعزام به خدمت برن رفتم مطب دکتری که معتمد نظام وظیفه اس و خودشون مشخص میکنن . نزدیک خونمون بود و حدود ساعت چهار رسیدم اونجا . دکتر هنوز نیومده بود و منشیش گفت مدارکتو بده و منتظر بشین تا بیاد . چند نفر هم جلوی من بودن که سنشون پایین بود و داشتن با دیپلم میرفتن سربازی . یکم گرم صحبت شدیم تا دکتر اومد . دونه دونه میفرستاد تو و 20 ثانیه هم نمیشد که میومدن بیرون ! نمیدونم چه معاینه ای بود که باید 20 تومن ویزیت میدادی و تو 20 ثانیه هم تموم میشد ! انگار ثانیه ای 1000 تومن حساب کرده بودن ! دستشون درد نکنه !
نوبت به من رسید . رفتم تو و سلام کردم . سرشو آورد بالا و یه براندازم کرد ! گفت بشین . یخورده پروندمو نگاه کرد و گفت اول کار بهت بگم اگر مشکلی نداری نه وقت منو بگیر نه خودتو ! گفتم والا مشکل که دست من نبوده ! علامت زدم هر چی بوده میتونین مطالعه کنین . سرش رفت تو برگم و بعد از چند دقیقه گفت پاشو برو وایسا کنار در ! رفتم وایسادم و شروع کرد به سوال پرسیدن .
قدت چنده ؟ من 189 ام . گفت نه کمتری ! گفتم شما میدونی یا من ؟ گفت من اینقدر دیدم که میدونم ! گفتم بیا اندازه بگیر ؛ گفت نمیخواد !
وزنت چنده ؟ گفتم 85 ام . گفت ورزش میکنی ؟ گفتم میکردم الان دیگه نمیتونم . گفت چرا ؟ گفتم بخاطره قلبم ...
گفت سرتو بچرخون به راست ، به چپ ، بشین ، پاشو ، راه برو ، ... همه اینارو که انجام دادم گفت لباستو در بیار ! گفتم لازمه گفت باید همه جات معاینه بشه ! با کلی خجالت لخت شدم و تمام قسمت های بدنمو معاینه . وقتی داشتم لباسمو میپوشیدم دوباره گفت قلبت چشه ؟ گفتم MVP ( نرمی دریچه میترال ) دارم . گفت اسمشو از کجا بلدی ؟ گفتم این سوالها واسه چیه ؟ درسشو خوندم ! بهش برخورد و باز پرسید اذیتت میکنه ؟ گفتم علایم عمومی داره دیگه ! یه خورده اذیت میکنه . گفت مشکل دیگه داری ؟ گفتم آره ؛ تاکی کاردی سینوسی و آریتمی ( ضربان نامنظم قلب که بخاطره نرمی دریچه میترال قلب به وجود میاد و کاملا بی خطره ) هم دارم ! گفت قرص هم میخوری ؟ گفتم آره پرانول و بتابلاکر .
خلاصه یه 10 دقیقه ای مارو سوال پیچ کرد و مدارک پزشکیمو بررسی کرد ! میخواست ببینه دروغ میگم یا نه ! چون خیلی ها برای معافی خودشونو به مریضی میزنن اینا هم زرنگ شدن . آخر کار هم مدارکمو داد و گفت برو کمیسیون پزشکی تا راجع بهت تصمیم بگیرن ! گفتم یعنی چی گفت یعنی شاید معاف بشی شاید هم نشی ! خیلی خوشحال شدم و بعد از تکمیل فرمم برگشتم سمت خونه .
حالا توکل به خدا ! همیشه از خدا خواستم اون چیزی برام اتفاق بیافته که به خیر و صلاحمه نه اون چیزی که من میخوام و خبر ندارم که توش ضرری برام هست . اگر صلاح اینه که معاف بشم چه بهتر و اگرم قراره برم آش خوری یا علی ! آماده ام واسه کچل شدن :دی
راستی ! واسه اونایی که نمیدونن MVP چیه اینجا رو یه نگاهی بندازن ...
پی نوشتـــ :
شما زیاد توجه نکنید به حرفام دعا کنید معاف شم :دی
تاریخ اعزام به خدمتم احتمال زیاد میافته واسه اردیبهشت سال 95 !

چه روزی بودا !

  • سه شنبه ۷ مهر ، ۱۹:۱۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۴۹۸ بازدید

دقت کردین بعضی روزا از همون صبحش که از خواب بیدار میشین میافتین رو بد شانسی و بد بیاری تا خود شب که سرتونو میذارین بالشت ؟ من دقیقا امروزم اینطوری بود ! تا همین الان که لم دادم و دارم مینویسم تو بد بیاری بودم !
صبح ساعت هفت بیدار شدم برم دانشگاه . از جلوی آینه پذیرایی رد شدم تا برم تو آشپزخونه صبحونه بخورم که یهو یه چشم به موهام افتاد ! برگشتم خودمو تو آینه نگاه کردم ! واییییی چرا شبیه آناناس شدم ! شبش رفته بودم هموم و همونطوری خوابیده بودم و کل موهام سیخ شده بود ! منم چون موهام خیلی حجمش زیاده حتما باید یه چیزی بهش بزنم تا افشون نشه . هیچی دیگه به هر بدبختی بود مرتبش کردم و رفتم سر صبحونه . کلی میز چیدم واسه خودم و دیدم تو جا نونی نون نیست ( پوکر فیس ! ) یه چایی تلخ خوردم ؛ سفره قشنگو جمع کردم با شکم خالی آماده رفتن شدم . سویچ ماشینو برداشتم و راه افتادم . اولای اتوبان صدر به طرز مشکوکی خلوت بود ! اصن ذوق زده شدم که امروز کارم زود انجام میشه . همین که این جمله از دهن ما در اومد ترافیک شد ( باز هم پوکر فیس ) ترافیکا ! قفله قفل ! مسیره یه ربعه تا شریعتی رو یک ساعت و نیم تو راه بودم ! با کلی اعصاب خوردی خودمو رسوندم دم خیابون دانشگاه ! یه آهنگ چارتار هم گوش میدادم تا یکم اعصابم آروم بشه که یهو یه 206 پیچید جلوم ! سرمو از شیشه ماشین کردم بیرون تا دوتا حرف قلمبه تحویل یارو بدم که تا چشمم به راننده افتاد خشکم زد !
بگین کی پشت فرمون بود ! آرمان گرشاسبى خواننده گروه چارتار ! یه تیشرت مشکی پوشیده بود با همون عینک خنگیه همیشگیش و ماشینشم که داغون ! خیلی جالب بود برام این اتفاق ! یهو گفتم اِ اِ اِ آرمان گرشاسب ! آقا ما مخلصیم ، ببخشید حواسم نبود ندیدمت . اونم نامردی نکرد و یه جوری بد نگم کرد که انگار من مقصرم ! بعدم راهشو گرفت و رفت . ( کلا این آرمان گرشاسب بخاطر آهنگهایی که میخونه اعصاب درست و حسابی نداره ! :دی )
تو فکر این اتفاق بودم که رسیدم دم در دانشگاه . رفتم قسمت اداری تا نامه ام رو بگیرم که گفتن رییس نیومده و برو فردا بیا ! گفتم من علافم ؟ هی امروز فردا میکنین ؟ همسایه طبقه بالا نیستم که هی راحت برم و بیام ! خلاصه کلی غر زدم که نتیجه نداد و افتاد برای فردا و بد بیاری های من همچنان ادامه داشت ...
سریع خودمو رسوندم سر کار چون مرخصی ساعتی داشتم . وقتی رسیدم موقع ناهار بود و بچه ها داشتن ناهار میخوردن . غذامو گذاشتم تو ماکروفر گرم شد و اومدم پیش بچه ها بشینم که یهو یه صدای وحشتناکی اومد ! صدایی مثل پاره شدن پارچه ! تو همون حالت که بشقاب تو یه دستم بود ، اون یکی دستم رفت سمت شلوارم ! چشمتون روزه بد نبینه از جیب پشت تا زیپ جلو منفجر شده بود !
 حالا عصرشم کلی کار داشتم و میخواستم برم برای واکسن سربازی و معاینات قبل خدمت ! هیچی دیگه گند زده شد تو همه برنامه هام و مجبور شدم بیام خونه شلوارمو عوض کنم ! اینم بد بیاری بعدی ...!
بعد از عوض کردن شلوار بدو بدو رفتم پلیس +10 که دیدم نوشته به علت تعمیرات تا دهم مهر تعطیل است و دست از پا درازتر برگشتم خونه !
تازه از خون دماغ شدن و گیر کردن لباسم لای در ماشین و جریمه شدنم توسط پلیس نگم دیگه بهتره ...
خدا بقیه روزو بخیر کنه ! آمین :دی
پی نوشتـــ :
پرونده سربازیم رفته کمیسیون پزشکی ! برام دعا کنید بتونم معافیمو بگیرم ...

تمام ترس های من !

  • يكشنبه ۵ مهر ، ۱۷:۳۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۶۳۱ بازدید

تــرس ! نمیدونم خوبه یا بد ! دست و پا گیره یا واقعا لازمه ! ولی اینو میدونم که تو وجود همه ما هست و همه تجربه اش کردیم و بارها تو روز تکرارش میکنیم . مثلا یکی از سرعت میترسه ، یکی از تنهایی ، یکی هم از ...
چند روز پیش رفته بودیم باغ عموم تو رودهن و موقع برگشت به من گفتن حتما موتور خونه رو خاموش کن و برق و گازشو قطع کن چون ممکنه پمپ استخر بسوزه ( قبلا یه بار یادمون رفته بود و سوخته بود ) . عموم خودش نبود و تلفنی به من گفته بود چی کار کنم و منم برای اولین بار رفتم سمت موتور خونه . صدای اون تو خیلی زیاد بود و حرارت دیگه آب داغ که جکوزی و سونا رو گرم میکرد میزد تو صورتت . پمپ هم هر چند ثانیه قطع و وصل میشد و اینقدر با قدرت کار میکرد که زمینو میلرزوند ! سریع رفتم سمت در و برقو روشن کردم . یه نگاه به توی اتاقک انداختم و جای فیوزها و کلیدهارو پیدا کردم . اومدم برم سمت دکمه ها که یه لحظه پمپ وصل شد و صدای بلندی اومد و منم خشکم زد از ترس ! فکر کردم چیزی ترکید ! بعد از چند ثانیه دور و برو نگاه کردن نزدیک شدم به فیوزها ولی اون صدا هنوز تو گوشم بود ! با خودم گفتم اگر این دیگ بترکه چی میشه ؟! حتما جزغاله میشم این تو و بی برو برگرد تیکه تیکه شدم . پاهام شل شد ! دیگه نتونستم یه قدم دیگه برم جلو ! سریع برگشتم بیرون و نفس نفس میزدم ! یه دقیقه ای وایسادم و با خودم گفتم این فکرا چیه ؟ برو و موتور خونه رو خاموش کن همه منتظرن تا بریم ؛ ولی تا میرسیدم دم در کل بدنم خشک میشد و پاهام فقل میکرد ! خودم باورم نمیشد که چرا یهو اینطوری شدم ! اینقدر این ترس ادامه داشت تا مجبورم کرد برگردم و با یه بهونه الکی بگم که نمیتونم . خودمو رسوندم پیش بابام و یه چیزی سر هم کردم و ازش خواستم خودش این کارو بکنه . اونم اصلا بهم شک نکرد چون حتی فکرشم نمیکرد پسرش با این سن و سال از همچین چیز مزخرفی بترسه . خودش رفت و همه چیزو خاموش کرد و دو دقیقه ای اومد .
سوار ماشین شدیم و برگشتیم تهران ولی تو تمام مسیر به خودم و اتفاق چند ساعت پیشش فکر میکردم ! پیش خودم میگفتم این ترس یعنی چی ؟! برای چی از اون محیط ترسیدم و تو ذهنم یه اتفاق نیافته ساختم ؟ واقعا چرا ما آدمها بهضی وقت ها از چیزهای به ظاهر مسخره ای میترسیم که واسه بقیه عادیه ؟
این موضوع رو تو یه سایت روانشناسی مطرح کردم و جواب های جالبی گرفتم . یکی از متخصص های علم اعصاب نوشته بود که این یه چیزه عادیه ! هر کسی از یه چیزی ترس داره و این ترس ذاتیه ؛ هیچوقت از بین نمیره و فقط میشه کمرنگش کرد . میگفت من مراجعه کننده ای داشتم که از پاک کن میترسید ! وقتی میدید فرار میکرد و همیشه از مسخره شدن میترسید که من بهش یاد دادم این چیزی نیست که باعث سرافکندگیش بشه و باید باهاش مقابله کنه تا کمرنگ شدنش .
بعد از خوندن این نوشته ها یاد گرفتمن چطور با ترس های زندگیم مقابله کنم . ترس هایی که شاید خیلی مسخره به نظر بیاد . مثلا ترس از پرواز که یکی از بزرگترین درگیریهای ذهنیه منه ! همیشه تا اسم هواپیما میاد پشتم میلرزه و استرس میگیرم . شاید عنوان کردنش مسخره به نظر بیاد ولی تو وجود من هست و میدونم خیلی های دیگه مثل من از پرواز فرار میکنن و ترجیح میدن سفرهای زمینی داشته باشن .
امثال این ترس ها ( که روانشناس ها اسمشو میذارن فوبیا ؛ مثل فوبیای پرواز ) تو وجود همه ما هست . پس بیاین وقتی یکی از این هارو تو دور و وریامون میبینیم به جای تمسخر تو از بین بردنشون کمک کنیم .
راستی ؛ ترس شما چیه ؟
پی نوشتـــ :
پست بعدیم فکر کنم پر از گلایه و شکایت باشه !

بوی ماه مهر !

  • سه شنبه ۳۱ شهریور ، ۲۰:۰۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۴۰۳ بازدید

دقیق یادم نیست اما فکر کنم سال 74 ، 75 بود که رفتم کلاس اول ! همیشه نسبت به همکلاسیهام قدم بلندتر بود و با دقت بیشتری به اطراف نگاه میکردم . زود دوست پیدا میکردم و اکثر همکلاسیهامو دور خودم جمع میکردم و یه گروه کوچیک درست میکردیم . اون موقع ها حس میکردم مثل این گانگسترهای مافیایی شدم که کت و شلوار گشاد میپوشن و همیشه یه سیگار برگ بزرگ گوشه لبشونه و تا کسی چپ نگاشون میکنه یه تیر تو سرش خالی میکردن !
البته بگم همش حس بود و من خیلی مامانی تر از این حرفا بودم ! هنوز یادمه روز اول مهر خودمو زده بودم به مردن که بیدار نشم و نرم مدرسه ! برعکس اکثر همسن و سالهام هیچ علاقه ای به محیط آموزشی نداشتم و خواب و تفریح رو ترجیح میدادم ولی مامانهارو که میشناسید تو همون حالت خواب و بیداری لباسامو تنم کرده بود و صبحونم رو هم بخوردم داده بود و وقتی از گوشه چشم نگاه کردم دیدم تو راه مدرسه ام !
بعد از ده دقیقه پیاده روی رسیدیم دم در مدرسه ؛ خیلی از مادرها اومده بودن و بچه هاشونو بدرقه میکردن تا برن مدرسه . یکی خوشحال بود و با یه کیف بزرگ روی کولش از مادرش خداحافظی میکرد تا بره و سر صف وایسه و یکی هم با گریه چسبیده بود به لباس مادرش و دوست داشت برگرده خونه . برخلاف تصورتون من نه کیف بزرگ روی کولم بود و نه علاقه ای به دویدن و رسوندن خودم به سر صف ! محکم چسبیده بودم به مامانمو دوست داشتم برگردم خونه . نمیدونم چرا اصلا ارتباط برقرار نمیکردم با محیط مدرسه ! یادمه آخرش هم اینقدر مامان خودم و مامانای دیگه تهدیدم کردن که اگه نری درس یاد نمیگیری و بزرگ نمیشی و ... که رضایت دادم برم تو مدرسه . ( دقیقا حرفاشون مثل جمله نوستالژیک " دیدی اصلا درد نداشت " مادرها بعد از آمپول زدن به فرزنداشون ! ) تاز کلی هم سر کلاس گریه کردم تا ساعت 12 که زنگ خورد و مثل فشنگی که از لوله تفنگ پرتاب میشه تو کمتر از یک دقیقه خودمو رسوندم خونه تا آروم شدم ...
تازه از همون روز تا شنبه هفته بعدش نرفتم مدرسه و روز یکشنه با کتک روانه کلاس و درس شدم !

هی یادش بخیر ؛ چقدر زود گذشت ! کاش فردا هم میخواستم ساعت 7 صبح بیدار شم و با مادرم برم به سمت مدرسه . کاش مثل قدیم برام سیب و پرتغال میذاشت و کتاب هامو با دقت جلد میکرد . کفش های نومو میپوشیدم و تمام مسیر برگشت به خونه رو تو سر و کله همکلاسی هام میزدم ...
قدر روزهای کودکی رو باید بدونیم ؛ تا یه چشم به هم میزنیم وارد نوجوونی و جوونی میشیم و فقط حسرتش برامون میمونه ...
کلاس اولی ها ؛ روزتون مبارک ...
پی نوشتـــ :
میدونم یه سری ها میخواین کلمو بکنین که اول مهرو تبریک گفتم !
دل نوشتـــ :
بوی نفس های پاییز می آید ...

پسرم ازدواج کن !

  • يكشنبه ۲۹ شهریور ، ۲۱:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۳۶۵ بازدید

چند وقته مامانبزرگه ( که ذکر خیرش تو این پست بود ! ) تا چشمش به ما میافته از بالا تا پایینمون رو بر انداز میکنه و زیر لب با خودش حرف میزنه ! هی میره تو فکر و میاد مارو ماچ میکنه ! تازه به جای مسعود ، پسرم صدام میکنه و تند تند قربون صدقم میره !
همیشه مهربون بودا ولی غلنبه شدن احساساتش نسب به من چند وقتیه شدیدا مشکوکه ! حس میکردم یه خبرهایی هست و زیر زیرکی داره یه کارهایی میکنه ولی توجهی نمیکردم تا اینکه همه چیز معلوم شد . همسایه رو به رویه مادربزرگه ما یه دخترداره که از قضا دم بخته و سپردن اگر کسی رو میشناسین معرفی کنین و بگین آماده ازدواجه ! ما هم که تا حالا بچه بودیم و باید درس میخوندیم و هنوز بوی شیر میدادیم یه شبه شدیم مرد مردا و رستم دستا ! دهنمون بوی مردونگی میده و درسمون هم که دیگه تموم شده و شدیدا دم بخت شدیم و اگر الان ازدواج نکنیم میشیم پیر پسر !
مامانبزرگم فکر کنم قول منو داده به همسایه و گفته ما یه کیس داریم که آماده اس واسه ازدواج ! راست میره از آینده و بچه و زن و زندگی صحبت میکنه و چپ میره از دخترهای این دوره زمونه و دوستی های خیابونی و ... صحبت میکنه و معتقده که هیچی مثل ازدواج سنتی نیست و دختر باید آفتاب مهتاب ندیده و با حجب و حیا باشه ! البته بگم با نظرش موافقم و از نظر منم دختر باید اصیل و با نجابت باشه ولی من که میدونم منظورش از این حرفا کیه و میخواد منو بکشونه سمت کی !
امان از دستش ! مارو جلو جلو قول داده بود و اگر یکم شل میگرفتم رفته بودم پای سفره عقد ! مقاومت من چند روزی ادامه داشت تا اینکه خواستگار پیدا شد و دختر مورد نظر متاهل شد و همه گیرها از روم برداشته شد ! البته میدونم مامانبزرگم تا چند سالی میگه حیف از دختر خورده خانوم ( اسم زن همسایه اس :دی ) که از کفمون رفت !
خلاصه اینکه حواستون به مهربونیه مادر پدرها و مادربزرگ پدربزرگها باشه چون همش بوی کار خیر میده و میخوان دستتون رو یه جا بند کنن :دی البته ازدواج از نظر من اگر به موقع اش انجام بشه زندگی رو سر و سامان میده ! باز هم میگم اگر به وقتش انجام بشه و خانواده ها راضی باشن ...
پی نوشتـــ :
آهنگ حسرت از سیاوش قمیشی پیشنهاد میشود ! ( + دانلود )

روزی که دختر دار شدم ...

  • سه شنبه ۲۴ شهریور ، ۱۳:۲۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۷۶۱ بازدید

برعکس اکثر مردایی که دوست دارن پسر دار بشن تا در غیابشون مرد خونه باشه من همیشه در آرزوی داشتن دخترم ! دوست دارم 2 تا دختر داشته باشم که همیشه و همه جا کنارم باشن ! از قدیم میگن دخترها باباین و اولین عشق زندگیشون باباشونه ! البته مامان و بابارو یه اندازه دوست دارن اما پدر براشون یه معنای دیگه ای داره .
دوست دارم بچه هام گرد و تپلی باشن و درشتیه چشماشون مثل مامانشون باشه ! هر شب وقتی که میخوان بخوابن بیان و باباشونو بغل کنن و با شب بخیر من به خواب برن . شاید خیلی آرزوی دوری باشه و کسی از سرنوشت اطلاع نداشته باشه ولی از نظر من به هر چیزی که فکر کنی و تو ذهنت بزرگش کنی بهش میرسی ! چون این قانونه زندگیه !
دوست دارم وقتی به سن بلوغ رسیدن و فکرشون کامل شد و تونستن زشتی رو از زیبایی تشخیص بدن دست جفتشون رو بگیرم و ببرمشون پیش مامانشون ! تو چشماشون نگاه کنم و بگم دخترای من ؛ اولین عشق زندگیم مادرتونه که با همه وجود از جوونی و عمرش گذاشت تا ما به اینجا برسیم . تمام شب های کودکی رو بیدار موند تا شماها راحت بخوابین و با عشق تمام این زندگی رو به ثمر رسوند . دستای مهربونش رو بگیرم توی دستام و بوس کنم ! محکم بغلش کنم و بگم ما 3 نفر زندگیمون رو مدیونه توییم عزیزم ...
دوست دارم وقتی باز هم بزرگتر شدن بهشون یاد بدم که کدوم نگاه از روی دوست داشتن و عشقه و کدوم نگاه به هرزگی ختم میشه . بهشون یاد بدم که چقدر این روح و جسمی که خدا بهشون داده با ارزشه و بناید زیر دست چشم های ناپاک بیافته . نباید برای تامین نیازهای جسمی و از سر تنهایی به هر بی و سرو پایی ابراز علاقه و دوستی کنه ! بهشون یاد بدم که چقدر عشق و دوست داشتن مقدسه و ساده به دست نمیاد ...
دوست دارم وقتی باز هم بزرگ و بزرگتر شدن بهشون یاد بدم که اولین و مهمترین شخص زندگیشون باید خدا باشه ! اگر اونو داشته باشن همه چیز دارن ! یادشون بدم وقتی نعمتی رو میده باید شکرگذارش بود و وقتی با سختی و مشکلی امتحانمون میکنه باز هم باید به خودش توکل کرد و ازش کمک خواست . بهشون یاد میدم که محکمترین راه برای رسیدن به خدا حیا و مراقبته ! اینکه همیشه حریم زیباییه خودتو حفظ کنی و اونو فقط به کسی هدیه بدی که مالک قلبته ...
دوست دارم وقتی راهشونو پیدا کردن بشینم و فقط نگاهشون کنم ! ببینم که چطوری که به تک تک آرزوهاشون میرسن و همه این چیزهارو به بچه هاشون منتقل میکنن . اون روزه که دیگه راحت میتونم دراز بکشم و خداروشکر کنم که وظیفه ام رو انجام دادم .
ای کاش خدا بهم دختر بده ...
دل نوشتـــ :
بهترین جهیزیه یه دختر ، بدن دست نخوردشه ...

خداحافظ دانشگاه

  • شنبه ۲۱ شهریور ، ۱۵:۵۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۹۴۶ بازدید

زمانی که اول راهنمایی بودم با خودم فکر میکردم یعنی دانشجو بودن چطوریه ؟ قیافه ام ، هیکلم و حتی صدام چطوری میشه ؟ یه همسایه داشتیم که سنش بالا بود و اصفهان درس میخوند . موهای کم پشت و شکم بزرگی داشت و همیشه پیراهن های گشاد میپوشید که تو تنش زار میزد ! تو عالم بچگی تمام تصور من از یه دانشجو و دوران دانشجویی همین همسایه بود و فکر میکردم وقتی یه روزی مثل امروز میرم دنبال کارای فارغ التحصیلیم حتما موهام کم پشت شده و وسط سرم خالیه ؛ یه شکم بزرگ و باد کرده دارم که اگر لباس گشاد نپوشم و تو تنم زار نزنه معادله جور در نمیاد !
من امروز یه دوره مهم از زندگیو پشت سر گذاشتم و وارد یه دوره جدید شدم ! امروز احساس میکنم کاملا بزرگ شدم و از پس خودم بر میام ! میتونم توقع اینو داشته باشم که بقیه روم حساب کنن و به چشم یه آدم بزرگ و مرد بهم نگاه کنن ! هیچوقت تصورشو نمیکردم که وقتی برای گرفتن آخرین امضا میری تو اتاق رییس دانشگاه و اون هم پای برگه تسویه حسابت مینویسه " موفق باشید " چه حس و حالی بهت دست میده ! هم خوشحالی و هم ناراحت ! خوشحال از اینکه با موفقیت ردش کردی و رسیدی به اونجایی که میخواستی و ناراحت از اینکه دیگه تکرار نمیشه ! دیگه خبری از کلاس های سر صبح و هم کلاسی های پر انرژی نیست ! خبری از ساعت ها خندیدن تو سلف دانشگاه و تقلب های یواشکی سر جلسه های امتحان نیست ...
وقتی از دانشگاه اومدم بیرون تا سوار ماشین بشم و بیام خونه چند دقیقه ای خیره شدم به سر دانشگاه . بچه ها میگن یه 30 سالی سن داره و از بس بارون و آفتاب خورده رنگ و روش رفته . فکر کنم تنها کسی که همیشه وفادار به دانشگاس اون باشه فقط . با کلی ناراحتی و دل گرفته برگشتم به خونه ...

البته زندگی یعنی همین ! هر پایانی یه شروع جدیده و هر اتفاق یه حلقه از زنجیره زندگی ! خیلی دوست داشتم بیشتر بنویسم و از خیلی تجربه ها و اتفاقاتی که تو این چند سال افتاد تعریف کنم ولی به همین چند خط اکتفا میکنم تا از حوصله خارج نشه . فقط نوشتم تا بمونه ! خداحافظ دانشگاه علوم پزشکی تهران ...
پی نوشتـــ :
یکشنبه ساعت 11 صبح ! خیلی روز و ساعت قشنگیه برام ...
عکس هم قیافه من شب های امتحان بود !