اولین هفته آموزشی ...

  • جمعه ۱۵ آبان ، ۱۶:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۳۸۴ بازدید

به هر زور و زحمتی بود یه هفته اول گذشت و از فردا وارد هفته دوم میشیم و من همچنان زنده ام ! شاید الان که حساب میکنم میبینم چقدر سخت بود ! فکرشو نمیکردم اینقدر فشار دلتنگی و احساس تنهایی اذیتم کنه ! با اینکه پادگانمون تو قلب تهران بود همه حس میکردیم تو یه بیابون بی آب و علفیم که هزار کیلومتر از خونه دوره !
به قدری برام اتفاق های جالب افتاد و با آدم های مختلفی آشنا شدم که اگر بخوام بنویسم خوندنش یک ساعت وقت میخواد برای همین تا جایی که میشه خلاصه اش میکنم .
روز اول خیلی سخت گذشت ! از صبح تحت فشار بودیم و از یه محیط صمیمی وارد یه محیط خشک و نظامی شده بودیم که حتی برای در آوردن جوراب هم یه نظم و ساعت و قانون خاصی داشت . بچه ها هنوز با هم آشنا نشده بودن و فرمانده ها هم مدام مارو به صف میکردن و میکشیدن اینور اونور . ساعت 6 صبح دم در پادگان جمع شدیم و گروه گروه رفتیم به سمت مسجد و بعد از خوندن نماز تو میدون صبحگاه جمع شدیم تا هر کس بره تو گروهان خودش . پادگان خضرایی چهارتا گروهان داره ( شهید لشکری ، شهید قوامی ، شهید دوران و شهید یاسینی ) که هر کس به نسبت مدرک تحصیلیش میرفت تو گروهان خودش . دکترها و فوق لیسانس تو گروهان لشکری ، لیسانس و یه سری از فوق دیپلم ها تو گروه هان دوران و بقیه مدرک ها تحصیلی هم تو دوتا گروهان بقیه یعنی یاسینی و قوامی . من اول لشکری افتادم و بعد به خاطر زیاد بودن مدرک فوق لیسانس ها یه سری هامون رو تقسیم کردن بین گروهان های دیگه که من افتادم شهید دوران . اول هاش ناراحت بودم ولی بعد که با محیط آشنا شدم دیدم چه شانسی آوردم !
روز اول به هر سختی بود گذشت ! شبش تو آسایشگاه خیلی ها دلشون گرفته بود و میگفتن ای کاش نیومده بودیم خدمت . منم مثل بقیه دراز کشیده بودم و داشتم به یادگاری های بالای سرم که زیر تخت نفر بالای نوشته شده بود نگاه میکردم و بیشتر دلگیر میشدم ...
صبح فرداش ساعت 4.30 صوت صبحگاه رو زدن و همه رو بلند کردن ! همه فکر میکردن برن نماز و بیان دوباره میتونن بخوابن ولی از این خبرها نبود ! باید در ارض 10 دقیقه بلند میشدیم ، میرفتیم مسواک میزدیم ، وضو میگرفتیم و با لباس و وضعیت کامل به صف میشدیم برای نماز ! هر کس دیر میومد اسمش یادداشت میشد و میرفت برای نگهبانی روز جمعه ! بعد از نماز هم برمیگشتیم و باز ده دقیقه وقت داشتیم برای برداشتن قاشق و چنگال و لیوان و به صف شدن برای خوردن صبحونه ! اینقدر تحت شار قرارمون میدادن که صدامون در میومد و عصبی میشدیم و بعضا یه صداهایی از بین بچه ها در میومد که اعتراض میکرد و چون جوابی نمیشنید ساکت میشد . وقتی همه میرفتن تو سلف غذاخوری چندتا اراشد میومدن بالا سرمون و داد میزدن حرف نباشه ! فقط صدای قاشق و چنگال شنیده بشه نه صدای دیگه ای ! فکر کنین از 210 نفر تو یه محیط نباید صدایی شنیده میشد جز قاشق و چنگال ! سر 3 دقیقه خبردار دادن و خورده و نخورده باید بلند میشدیم میرفتیم بیرون و باز سر صف وایمیسادیم .
یه چند ساعتی رو مشغول یاد گرفتن احترامات نظامی بودیم و ساعت 11 رفتیم برای ناهار ! اینقدر گشنه مون کرده بودن که ساعت 11 صبح اشتها داشتیم یه گاو رو زنده بخوریم ! باز 3 دقیقه وقت دادن برای ناهار ! غذا انداره یه کف دست برنج بود ! فوق العاده بد مزه و بی کیفیت ! بدون روغن و خشک ! تازه چهارشنبه ای بچه ها سوسک پیدا کرن تو بشقاب غذا !
( بقیه مطلب در " ادامه مطلب " ... )

سربازی و سربازی و سربازی !

  • جمعه ۸ آبان ، ۲۳:۴۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۲۵۳ بازدید

با سر نمره چهار شده تو نور کمی که از مانیتور روی کیبورد میافته این مطلب ثبت میشه . بهش میگن کچلی ! تا حالا نمره چهاری نبودم و برای اولین باره که دارم حسشو درک میکنم . یه جورایی مثل بی تفاوتیه ! تازه حس کیوی رو با پرزهای کوتاهش حس میکنم که مجبور نیست صبح ها که از خواب بلند میشه دو ساعت به موهاش چسب و ژل بزنه تا خوشگل و خوش حالت به نظر بیاد ...
اختیاری یا اجباری دارم وارد دورانی از زندگی میشم که همه چیزش برام جدیده ! از بیدار شدن های ساعت 4 صبح و صبحونه های بد مزه و بوی گند آسایشگاهش تا خوابیدن های ساعت 9 شب و ریخته شدن خاک اره تخت نفر بالایی تو صورتم و دلتنگی های نیمه شب پادگانش . حس عجیبی میتونه باشه ! نمیدونم ! شاید خیلی سخت تر از اونی باشه که میگن و شاید هم زود بگذره این دو ماه ! ولی هر چی هست میدونم دوران دوست داشتنییه ! برام یه دوره دو ماه اس که همه چیزش جدیده ! قراره خیلی چیزها یاد بگیرم و یه خورده از دنیای اطرافم دور باشم . قراره سرباز بشم ! سربازی که نه موهاش ژل داره نه لباسش مارک و نه عاشق کفش های کالج رنگ و وارنگشه . نه بوی عطر میده نه دل و دماغ صاف راه رفتن . از صبح تا شب پوتین پاش میکنه و یه دست لباس داره که میشوره و میپوشه ...
به نظر من قراره دو ماه تمرین کنیم ! تمرین کنیم که زندگی همش زرق و برق نیست ! همش خانواده نیست ! همش لایک های اینستاگرام و قرارهای شام تو رستوران های بالا شهر نیست ! قراره خودت باشی و خودت ! با یه کله ماشین تراشیده و صورت سوخته تو آفتاب های بعد از ظهر که باید چند ساعت زیرش رژه بری و جیک نزنی ! اعتراضی نکنی ! چون ارتش چرا نداره ! بابام میگه سربازی ها دیگه مثل قبل نیست یه جورایی هتل شده ! همه میپیچن و سر و تهشو هم میارن ! ولی من میگم هنوزم یه چیزایی لا به لاش میشه گیر آورد ...
شاید خنده دار باشه ولی من دوسش دارم . همین ساده پوشیدن و مظلوم به نظر رسیدنشو دوست دارم . همین پست دادن های نیمه شب و از سرما لرزیدنشو دوست دارم چون احساس میکنم یه ابعادی از وحودمو تقویت میکنه ! قسمت سختی و تحملم رو انگولک میکنه و صفتش میکنه ! یادم میده زندگی زیاد قشنگ نیست باید با مشت بزنی تو دهنش !
طولانیش نکنم ! قسمت بود بریم خدمت و از این بابت اصلا ناراحت نیستم . شاید تو آموزشی فقط آخر هفته ها بتونم بیام خونه و به اینجا سر بزنم پس عذرمو بپذیرین .

نوشتم نامه ای با برگ انگور         جدا گشتم دو سال از خانه ام دور

پی نوشتـــ :
فکر کنم منم باید بیام هی بنویسم نبود ، فلان روز :دی

و همچنان سر به هوا !

  • دوشنبه ۴ آبان ، ۲۱:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۷۹۷ بازدید

نیست ! بخدا گیج تر و سر به هواتر از من نیست ! دیدم که میگم ها ! باز شما بگین نه ! عاقا ما دیروز رفتیم پادگان برای پذیرش و گرفتن لباس و یه سری کاغذ بازی تا معلوم بشه سرباز شدیم و مرخصمون کردن و گفتن برین یه سری وسیله شخصی تهیه کنین و آرم و نوارهای ارتش هم بدوزین روی لباسهاتون و اگر سایزتون نیست بدین کوچیک کنن و روز شنبه 9 آبان ساعت 5:30 پادگان باشین برای شروع دوره آموزشی !
دیروز از ساعت 9 صبح که رفتیم تو پادگان تا ساعت 4 بعد ازظهر زیر آفتاب بودیم و یه بند برامون حرف میزدن و ازمون زهر چشم میگرفتن ! هر کی هم میومد فکر میکرد ارشده و دستور میداد ! فکر کنین همون روز اول که نه لباس نظامی داریم و نه جزو خدمت حساب میشه دست یه سری ها جارو دادن و گفتن برگهارو جمع کنین کسی هم اعتراض میکرد سرش داد میزدن که ارتش چرا نداره !
خلاصه روزه مزخرفی بود و حسابی رسمون رو کشیدن . اینقدر اینور اونورمون کردن که صدای همه در اومده بود و آخر سر هم با یه ساک گنده پر از وسایل و بدون ناهار و حتی یه لیوان آب ولمون کردن بریم خونه . همینجوریش کلافه بودم ! سر درد داشتم بخاطره آفتاب ! اون ساگ گنده رو هم باید دنبال خودم میکشیدم تا خونه . تازه ماشین هم نمیشد ببری چون پادگان خضرایی تو محدوده زوج و فرده و ماشین من زوج بود و باید با مترو و BRT برمیگشتم .
یه دستم پوشه مدارکم بود که از شناسنامه بگیر تا برگ سبز و آبی اعزام رو توش چپونده بودم و داشت میترکید و دست دیگم گوشیم بود و داشتم با رفیقم حرف میزدم . دم یه دکه وایسادم و یه آب معدنی خریدم و بعد کشون کشون خودمو به اتوبوس رسوندم و طرفای ساعت 6 رسیدم خونه . ناهار که چه عرض کنم عصرونه خوردم و از شدت خستگی بیهوش شدم .
بیدار که شدم یه ربع طول کشید تا ویندوزم بیاد بالا و بدونم کجام ! یه راست رفتم سراغ ساکم و لباسامو در آوردم . مگه رنگ زشت تر از اینم داریم ؟! یعنی چی آخه ؟! چرا نیرو هوایی لباسش باید سبز خیارشوری باشه ؟ از شانس ما این دوره اینطوری شده بود وگرنه سال های قبل آبی پلنگی بود که خیلی باکلاس بود نه مثل الان که میکنی تنت مثل عقب مونده ها میشی ! همه رو کردم تنم و خداروشکر اندازه بود . چون من شکم و پهلو ندارم راحت تو لباس جا میشدم و لازم نبود برم عوضش کنم فقط یکم بازوهام تنگ بود که میشد 2 ماه تحمل کرد . پوتین هم که 10 کیلو میشد وزنش ! اینقدر خشک بود که 2 روز میکردی پات قطع سیاتیک میشدی !
خلاصه لباسارو برگردوندم تو ساکش و گذاشتم گوشه کمدم تا شنبه و پوتین رو هم جدا گذاشتم تا فرداش برم میدون امام حسین (ع) و با یه طبی و سبکش عوضش کنم .
گذشت و آخر شب شد و نشسته بودم پای اینترنت که بابام اومد تو اتاقم و گفت پوشه مدارکت کو ؟ بده من فردا میخوام فیزیوتراپی عکسهامو بذارم توش . پا شدم برم بیارمش که یهو خشکم زد ! پوشه ! مدارک ! یا علی ! من اومدم خونه فقط ساکم دستم بود ! پس پوشه کجاس ! سریع رفتم رو کابینت آشپزخونه و روی دراور اتاقمو گشتم و دیدم نیست . مطمئن بودم یه جایی جا گذاشتم ! دلشوره و اضطرابی گرفتم که هنوز هم اثراتش هست و قلبم تیر میکشه ! همه چیزم اون تو بود و اگر پیدا نمیشد بیچاره میشدم ! باید دوباره میرفتم دنبال همه چیز و یه 6 ماهی درگیرش بودم . به بابام گفتم لازمش دارم میارم واست حالا تا آخر شب و بهش چیزی نگفتم تا بیشتر به گیجی و سر به هوایی من پی نبره ...
تا صبح خوابم نبرد و همش تو فکر بودم . اصلا یادم نمیومد که کجا جا گذاشتمش ! صبح زود پا شدم و تمام مسیر خونه تا پادگان رو رفتم و از همه مغازه ها و حتی راننده BRT سوال کردم تا رسیدم دم پادگان . یادم اومد دیروز از دکه اونور خیابون آب معدنی خریدم . سریع رفتم به یارو گفتم آقا یه پوشه نارنجی پیدا نکردی ؟ گفت مشخصات بده. آدرس دادم و گفتم چیا توشه که دست کرد بالای پخچالش و پوشه رو بهم داد . گفت پسر اصلا حواست نیستا ! اومدی پول آب معدنی رو حساب کنی گذاشتیش رو روزنامه ها و رفتی !
گفتم چی بگم والا ! کیلی تشکر کردم و با خوشحالی تمام راه افتادم سمت خونه . اینقدر ذوق داشتم که ده متر جلوتر پام رفت تو یه چاله پر آب لجن که از یه تعمیرگاه سرازیر شده و اونجا جمع شده بود و آبش از صورت بگیر تا کفش و شلوار و پیراهنم رو به گند کشید .
به قول بابام مراقب باش پرستار رو تو شکم مریض جا نذاری :| کی درست میشه این خنگیه ما خدا عالمه !

سینه بزن سگ حسین !

  • يكشنبه ۲۶ مهر ، ۰۰:۲۰ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۷۹۱ بازدید

امشب به اصرار یکی از دوستام رفتم هیئتشون . میگفت تعدادمون کمه هر کسی رو هم که میشناسی با خودت بیار تا هم ثواب ببرن هم شور بگیریم ! هیئتشون تو خونه خودشون بود . یه واحد کوچیک 90 متری که هم وسایل رو جمع کرده بودن تو یه اتاق و تمام پذیرایی رو پارچه سیاه زده بودن ...
خیلی با سلیقه پرچم های امام حسین رو نصب کرده بودن و یه نور سبز و قرمز قشنگی هم میافتاد وسط سینه زن ها . دم در که رسیدم خیلی شلوغ نبود و کفش هامو در آوردم و رفتم تو و چون زیاد کسی رو نمیشناختم یه گوشه نشستم . چندتا جوون گرد وایساده بودن و سینه میزدن مداح هم یه پسر جوونی بود و دو نفر هم کنارش میکروفون به دست حسین حسین میگفتن و یه حالت ریتمیک بهش میدادن که اگر محرم نبود حتی میشد پاشد و رقصید باهاش ! تو 90 متر خونه سه تا باند بزرگ گذاشته بودن و به قدری صداش زیاد بود که بعد از چند دقیقه سر درد میگرفتی !
یه ربعی از سینه زدن گذشت که یهو مداح خوندنش رو قطع کرد ! بدون هیچ حرفی میکروفون رو انداخت زمین زمین و با حالت قهر رفت به سمت در ! چند نفر رفتن دستشو گرفتن و گفتن حاج حسین ببخشید تورو خدا برگرد چیزی نشده که ! ما هم هاج و واج مونده بودیم که یهو چی شد ! مداحه با هزار اصرار برگشت و میکروفون رو دوباره دادن دستش . یه چند دقیقه ساکت بود و شروع کرد : " من دارم اینجا گلومو پاره میکنم واسه تو ! واسه تو که سینه بزنی ! بزنی به سر و صورت واسه ارباب ! تو مگه سگ حسین نیستی ؟ تو مگه خاک پای حسین نیستی ؟ این چه سینه زدنیه ؟ بخدا به ارباب بر میخوره وقتی میبینه تو بچه هیئتیشی ! وقتی میبینه به خودت فشار نمیاری ! به خودت لطمه نمیزنی ! من وقتی میخونم باید از خودت بی خود شی ! باید بزنی تو سر و صورتت تا خون از پیشونیت بیاد ! تا آقا ببینه چقدر دوسش داری ! تا ببینه سگ های حرمشو یه نظری بهت کنه ! از فردا شب اینجا اینطوری باشه من نمیخونم . این همه شعر آماده میکنم تو میای یه سینه سبک میزنی میری ؟ شب بعدی که اومدی یه انرژی زایی کوفتی زهره ماری میخوری بعد میای اینجا ! میای مجلس امام حسین ... "
اومدم بلند شم دوتا چیز بهش بگم ولی ترجیح دادم سکوت کنم و فقط زدم بیرون . به رفیقم گفتم چند ساله هیئت داری هنوز نفهمیدی واسه چی سینه میزنی ...
والا نمیدونم هدفشون چیه ؟ دوست داری آدم مذهبی هستی برو یه گوشه بشین یخورده با خودت خلوت کن . به خدا امام حسین نه به سگ نیاز داره نه حیوونه دیگه ای که میری قلاده میبندی گردنت ! چیو میخوای نشون بدی ؟ برو به جای زخم کردن سر و صورتت و بریدن سرت با قمه دوتا کتاب بخون ببین هدف امام حسین از قیامش چی بوده ؟ برو علمی همه چیزو مطالعه کن و به عمق پیام عاشورا و محرم برس .
واقعا متاسفم واسه یه سری ها که اینقدر کوته فکر و سطحی نگرن . من اگر با سینه و قمه نزدن فرق سرم و قلاده نبستن کافرم افتخار میکنم به این کافر بودنم !
امان از جهل این مردم ...
پی نوشتـــ :
نماز و روزه هاتون قبول ... ( گیر دادین همگی به اینکه مگه ماه رمضونه ؟ نماز و روزه ؟ اینو اشتباه ننوشتم ! یه ارتباطی با متن بالا داره ! )

23 مهر ، روز جهانی عصای سفید ...

" روزی مرد نابینایی روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود . روی تابلو نوشته بود : من کور هستم لطفا کمک کنید ! روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت ؛ نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد ...
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او ، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟ روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد ...
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود : امروز بهار است ولی من نمیتوانم آنرا ببینم ... "
یکی از بزرگترین نعمت های خدا به انسان بینایی یا چشم . تو ساختار بدن ما دوتا چشم وجود داره و یه دهن ! یعنی بیشتر ببینم و کمتر حرف بزنیم ! برای تشکر از خالق این بینایی باید چشم رو به روی همه ناپاکی ها و زشتی ها بست .
ممنونیم بابت چشم های بینایی که به ما اهدا کردی تا جهان اطرافمون رو به زیبایی ببینیم .
23 مهر ، روز جهانی عصای سفید ...

دل نوشتـــ :
چشم هایت ارتش هیتلر است و دل من لهستان بی دفاع ...

آشپزی میکنیم !

  • سه شنبه ۲۱ مهر ، ۲۱:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۷۰۰ بازدید

فکر کنم تو هر کاری استعداد داشته باشم تو آشپزی باید برم جلو بوق بزنم ! یعنی اینقدر یه آدم بی استعداد ؟! باورتون نمیشه من اگر تنها بمونم و به رستوران یا فست فودی هم دسترسی نداشته باشم از گشنگی خواهم مرد !
تو یخچال هم اگر پر باشه از غذا گرم نمیکنم بخورم چه برسه غذا درست کنم ! مامانم میگه عرضه نداری چندتا چیزو بریزی تو ماهیتابه با یکم روغن مخلوط و سرخ کنی یه غذایی درست کنی ؟ میگم نه والا ! نمیدونم چرا ! خوب دست خودم نیست اینطوری نگام نکنین ! حالا میگم براتون تا بدونین دلیلشو ...
تو دفتر همیشه یکی از بچه ها ناهار درست میکنه و چون دسپختش خوبه مسئول غذا درست کردن شده . وقتایی هم که نباشه اون یکی همکارمون دست به کار میشه ؛ دستپختش مثل نفر قبلی نیست ولی از گشنه موندن بهتره !
چند روز پیش اتفاقی وقت ناهار شد و هیچ کدومشون نبودن و تنها کسی که مونده بود من بودم ! منم چون آشپزیم بی نظیره و چندتا کتاب قطور هم راجع به دنیای ادویه های هندی و آشپزی ایتالیایی نوشتم تصمیم گرفتم جمع رو غافلگیر کنم و مسئولیت خطیر ناهار اون روز رو به عهده بگیرم ! سریع رفتم مواد لازم رو تهیه کردم و دست به کار شدم . حالا نکردم با املت شروع کنم یه راست رفتم سراغ سبزی پلو با تن ماهی !
برنج رو خیس کردم و هنوز ده دقیقه نگذشته و خیس نخورده ریختم تو قابلمه و یه وجب روغن هم ریختم روش ! زیر گاز رو هم زیاد زیاد کردم که مثلا سریع درست بشه . سبزی هم چون نمیدونستم چی میکنن توش تا اسم و شکل سبزی پلو به خودش بگیره هر چی سبزی مونده و خشک داشتیم ریختم تو برنج و زیرشو زیادتر کردم تا باز هم سریعتر دم بکشه ! یه یک ربعی گذشت که دیدم بو میاد ! سریع رفتم سراغ گاز و دیدم چندبار سر رفته و ابش تموم شده ؛ برنجه هم شده مثل سیمان ! سریع یه پارچ آب پر کردم و ریختم رو برنج ها و درشو گذاشتم ! بعد از ده دقیقه دیگه یهو یادم اومد مامانم یه آبکش هم میکرد ! دلیلشو نمیدونستم ولی گفتم حتما لازمه دیگه ! سریع خاموشش کردم و بردمش سر سینک ظرفشویی . آبکشو گذاشتم و برنجو برعکس کردم توش ! ای کاش میریخت تو ابکش حداقل ! قابلمه داغ بود و چسبید به دستم منم دستمو کشیدم عقب و قابلمه رفت رو هوا ! چندتا چرخ زد و وسط آشپزخونه ترکید ! خونسردیه خودمو حفظ کردم و چون کسی اون دور و بر نبود سریع برگردوندمش تو قابلمه ! ( انشالله که زمین تمیز بود ! ) هیچی دیگه مرحله آبکش هم انجام دادم و برنج هارو چون رو زمین افتاده بود یه دور شستم و برگردوندم تو قابلمه ! قابلمه رو هم گذاشتم روی گاز . یه نگاهی به توش کردم دیدم سبزی هاش همه شسته شده رفته و رنگ برنج سبز کم رنگ شده :)) یکم دیگه سبزی ریختم توش و یه پارچ آب دیگه هم بستم روش !
نیم ساعتی گذشت و رفتم سراغ تن ماهی ! خداروشکر این مرحله رو با موفقیت رد کردم فقط موقع باز کردن روغنش پاشید رو لباسم و هنوزم لباسم بود ماهی مرده میده ! همه رو صدا کردم و گفتم ناهار آماده شده ! چشم ها همه چهارتا شده بود ! مسعود و آشپزی ! اونم سبزی پلو ؟! مگه داریم ؟ مگه میشه ؟
واسه همه کشیدم تو ظرفاشون و ماهی هم ریختم کنارش و گفتم بسم الله مشغول شین ! قاشقو که میزدن تو برنج آب میچکید ازش و واسه اینکه من ناراحت نشم همدیگرو نگاه میکردن و به هم لیخند میزدن ! تا حالا برنج به این شفته ای و بی مزه ای نخورده بودن ! نمک و فلفل و ادویه هم که فراموشم شده بود !
خلاصه خودم که فهمیدم چه گندی زدم گفتم میخوایم املت درست کنم واستون ؟ گفتن نهههههه مرسی ! خودمون درست میکنیم ! تو فقط این قابلمه برنجو بردار برو خونتون !
این شد که بی استعدادیه من تو آشپزی بار دیگه بر همگان ثابت شد !
راستی ! سبزی پلو نمیخورین ؟ مونده از ظهرها :دی
پی نوشتـــ :
کانال آقای سر به هوا تو تلگرام افتتاح شد ! برای عضویت اینجا کلیک کنید ...

به بهانه درگذشت استیو جابز ...

  • شنبه ۱۸ مهر ، ۲۲:۳۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۷۰۴ بازدید

تا حالا شده اونقدر شیفته و مجذوب کسی بشین که احساس کنین اون آدم الگوی تمام عیار زندگیتون میتونه باشه ؟ تا حالا نشستین و ساعت ها وقت بذارین برای خوندن زندگی نامه یه آدم که دنیای تکنولوژی رو با عقاید و سرسختیش نکون داد ؟ یکی که احساس میکرد به دنیا اومده برای انجام یه هدف خاص ! برای به فعلیت رسوندن یه تغییر تو زندگی بشریت ! تغییری که تا آخرین نسل آدم ادامه داره ...
من امروز حس میکنم یه الگو دارم ! یه الگوی کاملا موفق که هر چی میگذره بیشتر به انتخابم ایمان پیدا میکنم . من عاشق خاص بودنم ! عاشق فکرهای بزرگ ! عاشق موندگاری حتی سال ها بعد از مرگ ! عاشق مهربونی ، عاشق ساده گی در عین قدرت ! عاشق سیب ! سیبی که گاز زده رها شد و امروز میلیون ها دلار ارزش داره !
زندگینامه استیو جابز بزرگ ، مردی با موهای جو گندمی و کم پشت ، با ریش های سفید و نامرتب که همیشه یه پلیور مشکی و شلوار لی به تن داشت الهام بخش ترین شخص زندگی من رو شامل میشه .
یه جای کتابش نوشته بود : « وقتی 17 سالم بود ، جمله ای خواندم که تقریباً بدین مضمون بود : اگر هر روز را طوری زندگی کنی که گویی آخرین روز توست ، بالاخره یک روز حق با تو خواهد بود ! این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن به بعد و در 33 سال گذشته هر روز صبح در آینه نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم : آیا امروز آخرین روز زندگی من است ، آیا امروز می خواهم همان کاری را که قرار است انجام دهم ، انجام دهم ؟ »
بخشی از افتخارات استیو جابز :
1 . انتخاب عنوان قدرتمندترین فرد و بالاتر از افرادی چون بیل گیتس ، روپرت مرداک و اریک اشمیت در تجارت .
2 . انتخاب به‌ عنوان مورد تحسین‌ترین کارآفرین در میان نوجوانان .
3 . انتخاب به عنوان مرد سال 2010
4 . انتخاب به عنوان بزرگترین شخصیت‌ها عصر مدرن و اهدای مجسمه برنزی توسط شرکت گرافی‌ سافت .
5 . انتخاب به عنوان نو آورترین فرد دنیا بعد از توماس ادیسون در سال 2012 !
6 . انتخاب به عنوان مشهورترین استاد میکروالکترونیک توسط روزنامه تایم .
7 . انتخاب به عنوان الهام بخش ترین فرد دنیا توسط روزنامه نیویورک تایمز !
8 . و ...
هنوز وقتی به سیب گاز خورده پشت گوشیم نگاه میکنم تمام حرف ها و الهامات این مرد بزرگ تو ذهنم نقش میبنده و منو بیشتر شیفته عقایدش میکنه ، امسال چهارمین سالگرد فقدان پدر تکنولوزیه ، روحت شاد استیو ...

پی نوشتـــ :
برای آشنایی بیشتر حتما یه نگاهی به صفحه ویکی پدیا استیو جابز یا اپل بندازید ...

مسواک !

  • يكشنبه ۱۲ مهر ، ۲۰:۲۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۸۶۵ بازدید

خوشحال و خندون بعد از یه روز پر کار میرم سمت دستشویی و مسواکمو برمیدارم ؛ همین طوری که تو فکر و خیالم و برنامه های فردا رو تو ذهنم مرور میکنم خمیر دندون رو میزنم رو مسواک و شروع میکنم به مسواک زدن . یکم خودمو تو آینه برانداز میکنم و پشت موهامو که سیخ شده میخوابونم ! تو همین حال و هوام که یهو مسواکمو تو جا مسواکی میبینم !
یه صلوات ختم کنید !
پی نوشتـــ :
نداره !

به خدمت مقدس سربازی میرویم ...!

  • شنبه ۱۱ مهر ، ۱۹:۴۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۱۴۹ بازدید

از قدیم میگفتن سربازی یه بخش مهمی از زندگیه هر پسریه که بخواد یا نخواد باید تجربه اش کنه ! یا به قولی شتریه که روی همه ببخشید دم در خونه همه میخوابه و چند روزیه که دم خونه ما هم دراز کشیده و قصد بلند شدن نداره !
وقتی ابتدایی بودم ، پسر خاله مامانم سرباز بود و بعضی وقتا با همون لباس سربازی میومد خونه ما . تا میدیدمش از ترس سکته میکردم و همش تو فکرم این بود که یه روزی با تیر منو میزنه ! حتی الان هم که منو میبینه اذیتم میکنه و میگه یادته فکر میکردی پلیسم و ازم فرار میکردی ؟ یادش بخیر ...
هیچوقت فکر نمیکردم به این زودی به این مرحله از زندگیم برسم ! اسم سرباز بیاد روم و مجبور بشم وارد محیطی بشم که از قدیم میگن شاخ خیلی هارو شکونده و مردشون کرده ( البته بابام میگه دیگه خدمت سربازی هتل شده و خبری از قانونمندی های زمان قدیم نیست ! ) . امروز صبح تمام مدارکم رو که یه هفته درگیر تکمیل کردنش بودم گذاشتم تو یه پوشه و رفتم پلیس + 10 که ارسال کنن نظام وظیفه و تاریخ اعظامم رو مشخص کنن . همه برگه هارو تحویل دادم که مسئولش پرسد واکسن زدی ؟ گفتم مگه الان باید زد ؟ گفت خسته نباشی ! فرمشو بهت دادم که ! باید میزدی و مهر شده میاوردی ! منم که همیشه با این سر به هوایی مشکل داشتم و دارم دست از پا درازتر برگشتم خونه تا فردا صبح برم واکسنو بزنم و بعد پست کنم مدارکو .
سه شنبه بعد از ظهر برای معاینه اولیه پزشکی که همه باید قبل از اعزام به خدمت برن رفتم مطب دکتری که معتمد نظام وظیفه اس و خودشون مشخص میکنن . نزدیک خونمون بود و حدود ساعت چهار رسیدم اونجا . دکتر هنوز نیومده بود و منشیش گفت مدارکتو بده و منتظر بشین تا بیاد . چند نفر هم جلوی من بودن که سنشون پایین بود و داشتن با دیپلم میرفتن سربازی . یکم گرم صحبت شدیم تا دکتر اومد . دونه دونه میفرستاد تو و 20 ثانیه هم نمیشد که میومدن بیرون ! نمیدونم چه معاینه ای بود که باید 20 تومن ویزیت میدادی و تو 20 ثانیه هم تموم میشد ! انگار ثانیه ای 1000 تومن حساب کرده بودن ! دستشون درد نکنه !
نوبت به من رسید . رفتم تو و سلام کردم . سرشو آورد بالا و یه براندازم کرد ! گفت بشین . یخورده پروندمو نگاه کرد و گفت اول کار بهت بگم اگر مشکلی نداری نه وقت منو بگیر نه خودتو ! گفتم والا مشکل که دست من نبوده ! علامت زدم هر چی بوده میتونین مطالعه کنین . سرش رفت تو برگم و بعد از چند دقیقه گفت پاشو برو وایسا کنار در ! رفتم وایسادم و شروع کرد به سوال پرسیدن .
قدت چنده ؟ من 189 ام . گفت نه کمتری ! گفتم شما میدونی یا من ؟ گفت من اینقدر دیدم که میدونم ! گفتم بیا اندازه بگیر ؛ گفت نمیخواد !
وزنت چنده ؟ گفتم 85 ام . گفت ورزش میکنی ؟ گفتم میکردم الان دیگه نمیتونم . گفت چرا ؟ گفتم بخاطره قلبم ...
گفت سرتو بچرخون به راست ، به چپ ، بشین ، پاشو ، راه برو ، ... همه اینارو که انجام دادم گفت لباستو در بیار ! گفتم لازمه گفت باید همه جات معاینه بشه ! با کلی خجالت لخت شدم و تمام قسمت های بدنمو معاینه . وقتی داشتم لباسمو میپوشیدم دوباره گفت قلبت چشه ؟ گفتم MVP ( نرمی دریچه میترال ) دارم . گفت اسمشو از کجا بلدی ؟ گفتم این سوالها واسه چیه ؟ درسشو خوندم ! بهش برخورد و باز پرسید اذیتت میکنه ؟ گفتم علایم عمومی داره دیگه ! یه خورده اذیت میکنه . گفت مشکل دیگه داری ؟ گفتم آره ؛ تاکی کاردی سینوسی و آریتمی ( ضربان نامنظم قلب که بخاطره نرمی دریچه میترال قلب به وجود میاد و کاملا بی خطره ) هم دارم ! گفت قرص هم میخوری ؟ گفتم آره پرانول و بتابلاکر .
خلاصه یه 10 دقیقه ای مارو سوال پیچ کرد و مدارک پزشکیمو بررسی کرد ! میخواست ببینه دروغ میگم یا نه ! چون خیلی ها برای معافی خودشونو به مریضی میزنن اینا هم زرنگ شدن . آخر کار هم مدارکمو داد و گفت برو کمیسیون پزشکی تا راجع بهت تصمیم بگیرن ! گفتم یعنی چی گفت یعنی شاید معاف بشی شاید هم نشی ! خیلی خوشحال شدم و بعد از تکمیل فرمم برگشتم سمت خونه .
حالا توکل به خدا ! همیشه از خدا خواستم اون چیزی برام اتفاق بیافته که به خیر و صلاحمه نه اون چیزی که من میخوام و خبر ندارم که توش ضرری برام هست . اگر صلاح اینه که معاف بشم چه بهتر و اگرم قراره برم آش خوری یا علی ! آماده ام واسه کچل شدن :دی
راستی ! واسه اونایی که نمیدونن MVP چیه اینجا رو یه نگاهی بندازن ...
پی نوشتـــ :
شما زیاد توجه نکنید به حرفام دعا کنید معاف شم :دی
تاریخ اعزام به خدمتم احتمال زیاد میافته واسه اردیبهشت سال 95 !

چه روزی بودا !

  • سه شنبه ۷ مهر ، ۱۹:۱۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۷۵۹ بازدید

دقت کردین بعضی روزا از همون صبحش که از خواب بیدار میشین میافتین رو بد شانسی و بد بیاری تا خود شب که سرتونو میذارین بالشت ؟ من دقیقا امروزم اینطوری بود ! تا همین الان که لم دادم و دارم مینویسم تو بد بیاری بودم !
صبح ساعت هفت بیدار شدم برم دانشگاه . از جلوی آینه پذیرایی رد شدم تا برم تو آشپزخونه صبحونه بخورم که یهو یه چشم به موهام افتاد ! برگشتم خودمو تو آینه نگاه کردم ! واییییی چرا شبیه آناناس شدم ! شبش رفته بودم هموم و همونطوری خوابیده بودم و کل موهام سیخ شده بود ! منم چون موهام خیلی حجمش زیاده حتما باید یه چیزی بهش بزنم تا افشون نشه . هیچی دیگه به هر بدبختی بود مرتبش کردم و رفتم سر صبحونه . کلی میز چیدم واسه خودم و دیدم تو جا نونی نون نیست ( پوکر فیس ! ) یه چایی تلخ خوردم ؛ سفره قشنگو جمع کردم با شکم خالی آماده رفتن شدم . سویچ ماشینو برداشتم و راه افتادم . اولای اتوبان صدر به طرز مشکوکی خلوت بود ! اصن ذوق زده شدم که امروز کارم زود انجام میشه . همین که این جمله از دهن ما در اومد ترافیک شد ( باز هم پوکر فیس ) ترافیکا ! قفله قفل ! مسیره یه ربعه تا شریعتی رو یک ساعت و نیم تو راه بودم ! با کلی اعصاب خوردی خودمو رسوندم دم خیابون دانشگاه ! یه آهنگ چارتار هم گوش میدادم تا یکم اعصابم آروم بشه که یهو یه 206 پیچید جلوم ! سرمو از شیشه ماشین کردم بیرون تا دوتا حرف قلمبه تحویل یارو بدم که تا چشمم به راننده افتاد خشکم زد !
بگین کی پشت فرمون بود ! آرمان گرشاسبى خواننده گروه چارتار ! یه تیشرت مشکی پوشیده بود با همون عینک خنگیه همیشگیش و ماشینشم که داغون ! خیلی جالب بود برام این اتفاق ! یهو گفتم اِ اِ اِ آرمان گرشاسب ! آقا ما مخلصیم ، ببخشید حواسم نبود ندیدمت . اونم نامردی نکرد و یه جوری بد نگم کرد که انگار من مقصرم ! بعدم راهشو گرفت و رفت . ( کلا این آرمان گرشاسب بخاطر آهنگهایی که میخونه اعصاب درست و حسابی نداره ! :دی )
تو فکر این اتفاق بودم که رسیدم دم در دانشگاه . رفتم قسمت اداری تا نامه ام رو بگیرم که گفتن رییس نیومده و برو فردا بیا ! گفتم من علافم ؟ هی امروز فردا میکنین ؟ همسایه طبقه بالا نیستم که هی راحت برم و بیام ! خلاصه کلی غر زدم که نتیجه نداد و افتاد برای فردا و بد بیاری های من همچنان ادامه داشت ...
سریع خودمو رسوندم سر کار چون مرخصی ساعتی داشتم . وقتی رسیدم موقع ناهار بود و بچه ها داشتن ناهار میخوردن . غذامو گذاشتم تو ماکروفر گرم شد و اومدم پیش بچه ها بشینم که یهو یه صدای وحشتناکی اومد ! صدایی مثل پاره شدن پارچه ! تو همون حالت که بشقاب تو یه دستم بود ، اون یکی دستم رفت سمت شلوارم ! چشمتون روزه بد نبینه از جیب پشت تا زیپ جلو منفجر شده بود !
 حالا عصرشم کلی کار داشتم و میخواستم برم برای واکسن سربازی و معاینات قبل خدمت ! هیچی دیگه گند زده شد تو همه برنامه هام و مجبور شدم بیام خونه شلوارمو عوض کنم ! اینم بد بیاری بعدی ...!
بعد از عوض کردن شلوار بدو بدو رفتم پلیس +10 که دیدم نوشته به علت تعمیرات تا دهم مهر تعطیل است و دست از پا درازتر برگشتم خونه !
تازه از خون دماغ شدن و گیر کردن لباسم لای در ماشین و جریمه شدنم توسط پلیس نگم دیگه بهتره ...
خدا بقیه روزو بخیر کنه ! آمین :دی
پی نوشتـــ :
پرونده سربازیم رفته کمیسیون پزشکی ! برام دعا کنید بتونم معافیمو بگیرم ...