یکم شهریور !

  • يكشنبه ۱ شهریور ، ۱۸:۰۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۳۴ بازدید

من : مامان ؟ امروز چندمه ؟
مامان : جانم ؟ صداتو نشنیدم !
من : خوب صدای تلویزیون رو کم کن تا بفهمی چی میگم ! میگم امروز چندمه ؟
مامان : امروز ؟ یکم شهریوره !
من : ماماننننننننن ! یکم ؟ مسخره بازی در نیار میگم چندمه !
مامان : یکم شهریور دیگه برو تقویم رو ببین !
بدو بدو از اتاقم میام بیرون و میرم تو آشپزخونه و به تقویم روی دیوار خیره میشم ! با انگشت روزهارو رد میکنم تا میرسم به یکشنبه ! واییی ! انگار واقعا یکم شهریور شد ! ولی چرا اینقدر زود ! من هنوز کلی کار نکرده و جای نرفته دارم . نباید اینقدر زود این تابستون لعنتی تموم میشد . همه اش رو یا سر کار بودم یا تو خونه . نه یه مسافرته درست و حسابی رفتم و نه به برنامه هام رسیدم ...
چرا همیشه قانون زندگی جوریه که نمیشه همه چیز رو با هم داشت ؟ برای داشتن یه سری چیزها باید تاوان داد و از یه چیز کوچیکتر گذشت ؟ هر چند تابستون ها دیگه رنگ و طعم گذشته یعنی زمانی که مدرسه میرفتیم رو نداره ولی کیف و ذوقش برامون مونده ...
یادمه وقتی خرداد تموم میشد همه کتابامو میکردم تو یه کیف بزرگ و میذاشتم بالای کمد . سریع دوچرخه ام رو از تو انباری در میاوردم و میبردم موتور سازی لاستیکاشو باد میزدم و تا خونه رکاب میزنم . وقتی گرمم میشد صورتم رو خیس میکردم و باد که بهم میخورد احساس خنکی میکردم . اینقدر دور میزدم و میچرخیدم تا غروب بشه و بابامو از دور ببینم . سریع برم کیفشو بذارم پشت دوچرخه و زودتر ازش برسم خونه و بگم مامان ، بابا اومد !
یادش بخیر ! کاش هنوز پنجم ابتدایی بودم و ای کاش شهریورها هنوز رنگ کودکی داشت ...
پی نوشتـــ :
روز پزشک رو به همه دستهای شفا بخش تبریک میگم .
ممنون بابت حمایتتون از کمپین " یک قطره آب " .

اشتباه پزشک ماشینی !

  • جمعه ۳۰ مرداد ، ۱۶:۴۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۸۳ بازدید

یادمه وقتی ترم دوم دانشگاه بودیم به عنوان دو واحد کارآموزی برای اولین بار رفتیم تو محیط بیمارستان . همه چیز اونجا برام جالب بود و احساس میکردم دارم به آرزوهای بزرگی که تو سرم دارم نزدیک میشم ! وقتی صحبت های اولیه استادمون تموم شد بچه هارو به گروهای چندتایی تقسیم کرد و فرستاد بخش های مختلف و گفت بعد از سه روز جاهاتون عوض میشه . من و چندتا از دوستام افتادیم تو اتاق عمل ! کلی استرس داشتیم و با هم شوخی میکردیم که الان میخوایم دل و روده ببینیم و کلی دست و پا قطع کنیم !
روز اول و دوم تا عصر موندیم و عمل های مختلف رو میدیدم . استاد هم برامون توضیح میداد که الان داره چه اتفاقی میافته و اسم این وسیله ای که الان دست پزشکه چیه . روز سوم یعنی آخرین روزی که قرار بود با گروه های دیگه جا به جا بشیم یه مریضی اومد تو اتاق عمل که ناخن های پاش رفته بود توی گوشتش و میخواستن از ریشه درش بیارن تا صاف رشد کنه . ما هم طبق روال و چیزی که یادمون داده بودن شروع کردیم به آماده کردن وسایل اتاق عمل تا دکتر بیاد و کارشو شروع کنه .
گاز ، بتادین ، سرنگ ، باند کشی ، وازلین ، ست جراحی و ... رو مرتبا کنار هم گذاشتم و با مریض هم صحبت میکردم تا از استرسش کم بشه که دکتر اومد توی اتاق . یه آقای میانسال با قد کوتاه و موهای جو گندمی که گوشیش دستش بود و داشت معامله ماشین هم میکرد ! هی صداش میرفت بالا که فلانی اون ماشین گلگیرش رنگه و نمیصرفه برام اون قیمت و یادش میومد که تو اتاق عمله و باز تن صداش میومد پایین .
بهم گفت پسر جوان شما دانشجویی ؟ گفتم بله دکتر . گفت به سلامتی میخواین جای مارو بگیرین و تیغ و قیچی به دست بشین در آینده ؟ گفتم انشالله . همینطوری که حرف میزد دست کش دستش کرد و رفت سمت بیمار . ازش سوال کرد که مشکلش چیه و قراره ناخنشو چی کار کنه براش تا درست بشه . بهم گفت یه سرنگ 20 بهم بده و از توی کیفم ویال لیدوکایین ( محلولی که برای بی حسی موضعی به کار میره ) رو بشکون تا به پای بیمار تزریق کنم . بعد از اینکه تزریقش تموم شد شروع به برداشتن ناخن کرد . مریض هم خیلی درد میکشید با اینکه انگشتاش بی حس شده بود ! مدام خودشو صفت میکرد و میگفت دکتر خیلی درد دارم ! دکتر هم میگفت خودتو لوس نکن مرد گنده ! پاهاتو بی حس کردم یکم تحمل کن ...
چند دقیقه ای گذشت که من رفتم سمت بیمار گفتم دست منو بگیر و فشار بده تا دردو کمتر حس کنی . بنده خدا با تمام زورش انگشت های منو به هم فشار میداد و اشکش از گوشه چشماش سرازیر شده بود ! آخرای عمل وقتی دکتر رفته بود سراغ ناخن دومش دیگه دیدم مریض از شدت درد داره از هوش میره و اینقدر تقلا کرده بود که صورتش سیاه شده بود ! برام عادی نبود این وضعیت . مگه میشد با حسی اینقدر درد وجود داشته باشه ؟ خلاصه به هر زحمت و فشاری بود عمل تموم شد و بعد از پانسمان رفت ریکاوری تا آماده بشه برای رفتن به بخش .
وقتی داشتیم اتاقو جمع و جور میکردیم برای مریض بعدی چشمم افتاد به ویال لیدوکایینی که برای دکتر باز کرده بودم . یکم بهش دقت کردم دیدم اصلا چیزی روش نوشته نشده . شک کردم ! از توی سطل آشغال درش آوردم و نزدیک بینیم کردم تا ببینم چه بویی میده . باورم نمیشد ! تمام درد کشیدنه مریض بخاطره این بود ! یه حواس پرتیه دکتر باعث شده بود به جای لیدوکایین ، آب مقطر تزریق بشه تو پای مریض و ما دو تا ناخن رو بدون بی حسی کشیدیم ! دقیقا مثل شکنجه های ساواک !
حالا بماند که بیمارستان قضیه رو ماست مالی کرد و نذاشتن خانواده بیمار چیزی بفهمه تا کار به شکایت نرسه و دکتر مربوطه هم هنوز داره به کار طبابتش ادامه میده . واقعا گلگیره رنگ شده و افت قیمت ماشین مهمه یا جون یه انسانه بی گناه ؟ پول یا انسانیت !؟
دل نوشتـــ :
به دور از هر فرهنگ و نژادی ، بیاید کمی انسان بودن را تمرین کنیم ...

روز جهانی عکاسی !

  • چهارشنبه ۲۸ مرداد ، ۲۲:۱۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۵۸ بازدید

امروز برابر با 19 آگوست ( 28 مرداد ) در تقویم بسیاری از کشورهای جهان بعنوان روز جهانی عکاسی نامگذاری شده است . چرا این روز چنین عنوانی بر خود گرفته است و تاریخچه‌ی این نامگذاری چیست و به چه رویدادی بازمی‌گردد ؟
قدیمی‌ترین عکس ثبت شده در تاریخ عکاسی تصویری است که نیسفور نیپس ، اشراف‌زاده‌ی فرانسوی در سال 1826 با فرایندی که خود آن را هلیوگرافی نامید از چشم‌انداز پنجره‌ی اتاقش گرفت . چند سال بعد یک فرانسوی دیگر به نام لوئی داگر به سال 1837 به فناوری‌ای دست یافت که تصویری مثبت ، مستقیم و پایدار بر صفحه‌ی نقره‌ اندود ثبت می‌کرد . او فناوری خود را داگروتیپ نامید که در تاریخ عکاسی بعنوان نخستین شیوه‌ی عملی ثبت تصویر شناخته می‌شود . این فرایند اصلاحات و تغییراتی کرد تا اینکه در ژانویه 1839 آکادمی علوم فرانسه داگروتیپ را بعنوان یک اختراع فنی به ثبت رساند . ولی چند ماه بعد دولت فرانسه که به اهمیت این اختراع پی برده بود با تخصیص مقرری ماهانه برای داگر و شریکش ، که فرزند نیپس بود ، از آنان خواست که در یک گردهمایی در پاریس در 19 آگوست 1839 جزئیات فنی داگروتیپ و چگونگی کارکرد این فرایند را برای عموم شرح دهند . دولت وقت فرانسه ، در آن روز ، اختراع جدید یعنی « عکاسی » را بعنوان هدیه‌ ای رایگان به تمام جهان اعلام نمود و این نخستین رونمایی عکاسی برای عموم مردم بود ؛ یعنی نقطه‌ی آغاز رشد این فن و هنر در جهان .


ظاهرا پیشنهاد نامگذاری 19 آگوست زمان نخستین رونمایی عکاسی برای عموم ، بعنوان روز جهانی عکاسی نخستین بار توسط انجمن‌های عکاسی در آمریکا اعلام شد ولی شورای عکاسی بین‌المللی هند در سال 1991 نخستین نهادی بود که این روز را رسما بعنوان روز جهانی عکاسی جشن گرفت و از آن هنگام تا امروز هر سال کشورهای بیشتری این تاریخ را بعنوان « روز جهانی عکاسی » در تقویم‌های خود ‌گنجانده‌اند . بطوری که هر سال این رویداد نسبت به سال گذشته در گستره‌ی بزرگتری برگزار شده است . مدتی‌ست که به همت عکاسانی از آمریکا و استرالیا وبسایت ویژه برای « روز جهانی عکاسی » راه‌اندازی شده که امکان عضویت رایگان در آن برای همه‌ی عکاسان میسر است. در صورت عضویت در سایت، افراد می‌توانند از خدمات آن استفاده کنند . همچنین در این روز برنامه‌هایی مانند سخنرانی ، گردهمایی ، جلسات نقد و بررسی آثار عکاسی و رویدادهای رقابتی و غیر رقابتی زیادی در سراسر جهان از سوی انجمن‌ها ، گالری‌ها ، شوراها ، نهادها و وب‌ سایت‌های مرتبط با عکاسی برگزار می‌شود .
اما متاسفانه بدلیل نبود یک نهاد واحد بین‌المللی همه‌ گیر برای هماهنگ نمودن امور ، قوانین و رویدادهای مرتبط با عکاسی در جهان ، نامگذاری 19 آگوست بعنوان « روز جهانی عکاسی » برای بسیاری از عکاسان در کشورهای مختلف ناشناخته مانده است . با جستجویی در اینترنت دریافتم که این یادداشت نخستین اشاره‌‌ و توضیح درباره‌ی « روز جهانی عکاسی » حداقل در بین رسانه‌های مجازی فارسی زبان می‌باشد . اما بهانه‌ی این نامگذاری هر چه که باشد مهم وجود روزی‌ست به نام « عکاسی » . روزی که همه‌ی فعالین این حوزه در سراسر جهان بطور همزمان به عرصه‌ای که در آن فعالیت می‌کنند بیشتر بیندیشند . بهانه‌ای‌ست برای باهم بودن و تمرکز بیشترشان رو‌ی شباهت‌ها . فرصتی برای معرفی بیشتر این پدیده‌ی شگفت‌انگیز به همگان . روزی که در آن همه‌ی عکاسان جهان حرفه و هنر خود را گرامی بدارند و به ارزش‌های آن افتخار کنند .
عکاسی یکی از مهمترین اختراعات بشر در قرن نوزدهم بوده است . از آن هنگام که لوئی داگر در پاریس تابستانی فرایند خود را علنی نمود تا امروز ، عکاسی راه درازی آمده است ؛ تغییرات زیادی به خود دیده و روز به روز بر ضریب نفوذش در میان مردم و جوامع افزوده شده است . عکاسی در طی تمام این سال‌ها پرتوی درخشان بر بسیاری از گوشه‌های تاریک یا ناشناخته‌ی زندگی بشر انداخته است و از پس این سال‌ها به یکی از موثرترین ، نیرومندترین ، سریعترین و پرطرفدارترین ابزار و رسانه‌های بشر برای ارائه‌ی اندیشه‌ها و احساساتش تبدیل شده است . مارسل پروست ، نویسنده‌ی شهیر فرانسوی ، جایی در شاهکار همیشه ماندگارش « در جستجوی زمان از دست رفته » می‌نویسد : " به گمان من تنها عکاسی است که ، همانند بوسه ، می‌تواند با تازه‌ترین کاربردهایش از درون آنچه به نظر ما چیزی با ظاهری قطعی و همیشگی می‌رسد صد چیز دیگر را بیرون بکشد که همه باز همان‌اند ."
روز جهانی عکاسی رو به همه موبایلگرافرها ، اینستاگرافرها و کمراگرافرها تبریک میگم !
منبع : عکاسی دات کام

مامان ، تلگرام ، من !

  • دوشنبه ۲۶ مرداد ، ۱۸:۰۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۴۲۸ بازدید

مامانم همیشه به اینکه منو و بابام همش سرمون تو گوشیه اعتراض داشت و کلی سرمون غر میزد که مگه کار و زندگی ندارین که یه بند دارین با این کوفتی ور میرین ! البته من خیلی بیشتر مشغوله موبایل یا همون کوفتیه مامانم و بابام فقط شب ها که میاد خونه یه نیم ساعتی اخبارو از تو موبایل دنبال میکنه و یه چرخی تو اینترنت هم میزنه وگرنه بیشتر وقتشو پای تلویزیون یا کنار مامانمه ...
این قضیه و حرفای مامان همیشه تکرار میشد ! مثل همه مامان ها که ماشالله استاد غر زدن و بزرگ کردن مسائلن ! مثلا وقتی آخر شب از بیرون میای خونه بابات میگه کجا بودی و با یه جمله کوتاه " بیرون بودم " بیخیالت میشه ولی امان از مااماان ! تا خود صبح سوال پیچت میکنه و پیش خودش فکر میکنه الان رفتی پیش رفیق ناباب و با هم نشستین کراک و شیشه و ... کشیدین و چندتا بسته مخدر هم بردین فروختین به مشتری هاتون و سر راه چندتا بانک هم زدین و بعد اومدین خونه و تا نبندتتون به تخت و ترکتون نده کوتاه نمیاد ! خدا نگهشون داره ، یه روز نباشن با این کارآگاه بازیاشون دق میکنیم ...
خلاصه که این گیر دادن ها ادامه داشت تا ما یه روز به قول بابام از روی شکم سیری و به بهانه اینکه آیفون 16 گیگ زود پر میشه و قدیمی شده رفتیم یه 128 گیگ خریدیم و با کلی ذوق آوردیم خونه ! همینکه مامانه اینو دست ما دید گفت دیگه تموم شد ! شب و روز مشغول بود حالا رفته یه 128 گیگ خریده که کلا نباشه پیش ما :))
فرداش گوشیه قبلیمو دادم به مامانم و گفتم بیا یکم با تکنولوژی آشناتر شو و تو هم به جمع معتادای مجازی اضافه شو ! اولش کلی مخالفت کرد و گفت قربونت ؛ من به همین نوکیای خودم راضیم و وقتمو پای این چیزا هدر نمیدم ولی بعدش که اصرار کردم قبول کرد . اولاش نهایت استفادش از گوشی اس ام اس و زنگ بود ولی به اصرار بابام تلگرام و وایبر و ... نصب کرد !

چشمتون روز بد نبینه ! رصدها و سوال پیچ های مادرانه دوبرابر شد ! تا عکس عوض میکردم مسیج میداد که سرکاری یا داری عکاسی میکنی ! اینجوری مریض میخواد بیاد زیر دست تو ؟ حالا مشکل ما به همینجا ختم نشد و بابام اینستاگرام هم درست کرد واسه مامانم و یادش داد چطوری باهاش کار کنه ! از اون روز هر وقت میومدم خونه یه چیز جدید میدیدم ! تو فلان پیج نوشته بود سیرابی واسه پوست صورت خوبه ! تو یه پیج دیگه نوشته بود با پای راست برین حموم !
یه مدتی گذشت و دیدم مامانم هم کم کم معتاد شده و تا یه فرصتی گیر میاره میره سر گوشیش و آشپزخونه هم هر روز کمتر از روز قبل ازش استفاده میشد ! حتی شب ها موقع خواب نور گوشیش از تو اتاق من معلوم بود و میدیدم داره نوتیفیکیشن هاشو ( ! ) چک میکنه :))
همینطوری گذشت که خودش خسته شد و اومد گفت تو و بابان واقعا آدمو تو چه کارایی وارد میکنین ! بیا این گوشیو بگیر و همه برنامه هارو پاک کن ، این چیزا به ما نیومده ! منم که خدا خواسته همرو پاک کردم و زندگی به روال خودش برگشت !
دیشب که سرم تو گوشی بود در اتاقمو باز کرد و گفت من نمیدونم تو این کوفتی چی گم کردی که هیچوقت پیدا نمیشه :|
زیاد جدی نگیرین ! غر زدن جزوی از طبیعت مادرهاست :|

پی نوشتـــ :
لطفا وقتی کامنت میذارین آدرس بلاگتونم ارسال کنین تا بتونم پیداتون کنم .

روزگار پیری ...

  • شنبه ۲۴ مرداد ، ۱۸:۲۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۵۴ بازدید
چند روز پیش رامبد جوان تو برنامه خندوانه یه حرفه قشنگی زد که تا چند روز مدام بهش فکر میکردم و برام جالب بود ! صحبت راجع به کودکی و پیری بود که مهمونه برنامه باید نظرشو میگفت . بعد از تموم شدنه صحبت هاش رامبد جوان یه سکوت چند ثانیه ای کرد و گفت : زندگی یعنی رفت و آمد میان دوران کودکی و دوران حال ! ما باید مدام کودک درونمون رو زنده نگه داریم و در عین حال مثل آدم های هم سن و سالمون رفتار کنیم ...
من خودم خیلی قسمتی از شخصیتم برمیگرده به بچگیم . هنوز تو همون حال و هوا زندگی میکنه و کاملا هم باهاش موافقم و دوسش دارم . همین کودک درونه زنده و فعالم باعث میشه بعضی وقتا برای خودم بستنی یا پفک بخرم و برم تو یه پارکی بشینم و با لذت تمام بخورم و کیف کنم ؛ یا حتی وقتی میرم حموم با صدای بلند آواز بخونم با اینکه میدونم صدام اصلا قشنگ نیست ! همه اینها یعنی زندگی ! یعنی دلت همیشه جوون بمونه و همیشه طراوت جوونی رو داشته باشه . من و افرادی که کودک دورنشون همیشه زنده اس و بهش بها میدن حتی تو سنین پیری هم جاشون تو جمع دوستان و فامیله و همه از کنارشون بودن لذت میبرن ...
مادر بزرگ من یکی از همین آدم هاست که با سن زیادش مثل یه فرد میانسال فکر و برخورد میکنه . با وجود مشکلات و محدودیت هایی که به خاطر سن بالاش داره همیشه سر زدن به فامیلو تو برنامه اش داره و تقریبا تمام مسیرهای تهران رو بلده و تنهایی از پس خودش بر میاد ! بعضی وقتا که از سر کار میام تو مسیرم میرم بهش سر میزنم . وقتی میرسم دم خونش در نمیزنم و با کلید درو باز میکنم و میرم تو و همیشه با اینکه یکم گوشش سنگینه متوجه اومدنم میشه و میاد به استقبالم . هیچوقت از درد پا و مشکلات دیگه اش شکایت نمیکنه و همیشه خنده رو لباشه ...
هر وقت بری پیشش چاییش دم کشیده آماده اس و خودش میره برات میریزه تو استکان و با یه شکلات کنار نعلبکیش بهت تعارف می کنه و چون همیشه خوش برخورد و مهربونه اون چایی تمام خستگیتو از بین میبره ...
وقتایی که تو آشپزخونه اس و یا داره نماز میخونه و هنوز متوجه اومدن من نشده چند دقیقه ای تو چهارچوب در وایمیسم و نگاش میکنم . به حرکات و رفتارش دقت میکنم و خودمو میذارم جاش که یه روزی قراره پیر بشم . روزهای پیری که هیچ تصوری ازش نمیتونم داشته باشم ! نمیدونم کمرم خمیده میشه و یا همینطوری راست و کشیده میمونم . نمیدونم موهای سرم که هر روز بهش میرسم و براش وقت میذارم تا کی همینقدر پر حجم که راحت شونه توش نمیره و تا چه سنی مثل تیرگی چشمهام رنگش سیاه ...
نمیدونم ! واقعا هیچی نمیدونم ! با این همه پیری برام یه تصویره مبهمه . فقط آرزو دارم تقدیرم رفتن به خاک با تنهایی تمام نباشه ...
دل نوشتـــ :
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید ...

منی که من نیست !

  • يكشنبه ۱۸ مرداد ، ۰۰:۴۱ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۲۸ بازدید

نمیدونم چرا بی اختیار اومدم پای کامپیوتر و مستقیم رفتم سراغ " ارسال مطلب جدید " و بی مقدمه دلم خواست که بنویسم ! شاید این نوشته ها برای شماهایی که به عنوان یه سوم شخص بهش نگاه میکنین خیلی معنی و مفهوم نداشته باشه ولی برای من پر از نگرانی ها و تشویش های درونیه که باید تخلیه بشه ...

این ضربه ها باید رو سر دکمه های کیبورد کوبیده بشه تا دیوار اتاق جورشو نکشه و گاهی وقتا باید اینقدر نوشت تا دستهات خسته بشه و ناخن هات از شدت کلمه ها درد بگیره و تیر بکشه !

ما آدم ها بعضی وقتا تو یه مسیرهایی قرار میگیریم که ناخودآگاه رفتارهایی ازمون سر میزنه که اصلا جزوی از خلق و خوی ما نیست ! یعنی وقتی یه برخوردی رو میکنیم بعد از چند ساعت که برمیگردیم و خودمونو نگاه میکنیم میگیم وایی ! یعنی من این کارهارو کردم ؟! من این حرفارو زدم ! این عصبانیت از طرفه من بوده ؟ اونوقته که چشمهامون درشتتر از حد معمول میشه و انگشت به دهن میریم تو فکر ! چرا ؟! چرایی که هر چی فکر میکنیم به جوابش نمیرسیم !

این رفتارها که من اسمشو میذارم " تنش های بعید از من ! " بیشتر در مقابله کسی که دوسش داریم و برامون مهم اتفاق میافته ! حالا از روی نگرانی یا خودخواهی خودمون یا عشق و علاقه بیش از حدمون که همیشه هم نتیجه برعکس میده و باعث دلخوریه طرف مقابل میشه ؛ در صورتی که هدف شما فقط و فقط حفاظت از حریم عشق و نگه داشتن با چنگ و دندون بوده ...

و در آخر هم میشه آب ریخته که هرگز نمیشه جمعش کرد و شما دیگه نمیتونین کاری کنین . هر فکر و توجیهی که تو ذهنتون برای انجام اون کار داشتین به کمکتون نمیاد و آروم آروم از جایگاه دوست داشتن میاین پایین ...

نمیدونم تا چقدر منظورمو متوجه شدین ! من وقتی شروع به نوشتن میکنم دیگه برنمیگردم و نوشتمو بخونم چون اعتقاد دارم وقتی ویرایش بشه دیگه بداهه نیست .به بیانه ساده تر میگم که مراقب دوست داشتن ها باشین ، نذارین اتفاقات و اشتباهات کوچیک باعث از بین رفتن علاقه ای بشه که برای به دست آوردنش از خیلی چیزای بزرگ گذر کردین . گاهی وقتا با یه بی اعتمادی کوچیک میشه یه خرمن بزرگ گندم رو که یک سال برای حاصل شدنش زحمت کشیده شده به آتیش کشید ...!

پی نوشتـــ :
گاهی چقدر سرسخت و سنگدل میشیم ...

من امروز ، ده سال قبل !

  • پنجشنبه ۱۵ مرداد ، ۲۱:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۱۸ بازدید

واسه اولین بار میخوام شانسمو امتحان کنم و تو یه مسابقه اینترنتی شرکت کنم ! چند روز پیش یکی از دوستام یه لینکی بهم داد و گفت یه نگاهی بهش بنداز . گفتم چی هست ؟ گفت میهن بلاگ یه مسابقه گذاشته که اگر به ده سال قبل یعنی سال 84 برمیگشتین چی کار میکردین ؟! چون تو خوب مینویسی بیا شرکت کن و شانستو امتحان کن . داورهای مسابقه هم آقای سروش صحت ، اقای اسدالله امرایی و خانوم لیلی رشیدی هستن .
ما هم گفتیم یا بخت یا اقبال ! یه متنی نوشتم و ارسال کردم که امروز دیدم ثبت شده توی مسابقه ...


یه خواهشی دارم ازتون ، روی عکس زیر کلیک کنید و  نوشته ای که ارسال کردم رو بخونین و اگر خوشتون اومد یه امتیاز + بدین . یعنی من این متن رو پسندیدم . اگر هم مورد پسندتون نبود بی زحمت امتیاز منفی ندین ...
قسمت امتیاز دهی به شکله زیره که عکسشوم میذارم واسه اونایی که متوجه نشدن باید چی کار کنن . روز قسمت سبز رنگ کلیک کنید تا امتیازتون ثبت بشه ...

برای رای دادن به نوشته من لطفا " اینجـــا " کلیک کنید ...
پی نوشتـــ :
هر چی بردم تو مسابقه نصف نصف ! با هم یه جوری کنار میایم !
یه دنیا ممنونم از همتون . چه اونایی که حمایت کردین و شرمنده ام کردین و چه اونایی که دست نوشته ام رو نپسندیدین ...

تاکسی هم تاکسی های قدیم !

  • چهارشنبه ۱۴ مرداد ، ۱۹:۰۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۳۴ بازدید

یعنی همیشه خدا ما یه هزار تومنی هم که شده یه گوشه از کیفمون قایم میکنیم تا در شرایط اورژانسی به کارمون بیاد ! ولی این دفعه تو بگو 100 تا تک تومنی ! خالیه خالیه !
امروز صبح که میخواستم برم سر کار اینقدر دیرم شده بود که اصلا توی کیفمو نگاه نکردم و سریع زدم بیرون از خونه و خودمو رسوندم به سر کوچه و منتظر تاکسی شدم . چندتا ماشین رد شدن رفتن و بالاخره یه پراید که راننده اش یه آقای میانسالی بود وایساد و مارو سوار کرد . منم به زور خودمو عقب کنار دو تا مسافر چاق و تپلی که فک کنم خواهر هم بودن جا کردم و با یه بدبختی در ماشینو بستم و راه افتادیم .
چند دقیقه ای از مسیرو رفتیم که نفر جلویی دست کرد توی کیفش و یه ده تومنی داد برای کرایه و راننده هم تا دید پول درشته شروع کرد به غر زدن که خانوم من سر صبحی پول خرد از کجا بیارم ! منم که عقب داشتم بحث کردنشونو نگاه میکردم بی اختیار دستم رفت سمت کیفم و بازش کردم که پول خوردایی که از دیروز داشتمو بدم به راننده و غائله رو ختم کنم که چیزی جز چندتا شپش و تار عنکبوت ندیدم ! یهو صورتم شد رنگ گچ ! گفتم وای چرا یادم رفت از عابر بانک پول بگیرم ! دست کردم اون قسمت مخفیه کیف پولم دیدم اون هزار تومنه هم که همیشه میذاشتم نیست ! دیروز داده بودم به داروخونه !
خلاصه یه استرس زشتی کل وجودمو گرفت و همش با خودم میگفتم چی بگم به راننده ؟! بگم آقا من فراموش کردم پول بذارم تو کیفم ؟ یا بگم دم عابر وایسا من پول بگیرم بدم به شما ؛ یا اصن فرار کنم ! درو باز کنم و بدووم ! سرم پر از این فکرا بود که رسیدیم به آخر خط و همه پیاده شدن . راننده منتظر کرایه بود که سرمو از شیشه جلو بردم تو و گفتم ببخشید جناب من پول خورد ندارم همرام اگر میشه دربست منو ببرین تا مقصد من از خجالتتون درمیام . حواسم نبود الان کیف پولمو دیدم که وضعیت اینطوریه !
راننده یکم بهم نگاه کرد و بعد از چند ثانیه با صدای بلند گفت برو گمشو بابا آشغال ! بهدشم گازشو گرفت و منتظر جوابه من نشد و رفت ! خشکم زده بود اصن از برخوردش ! درسته من کم توجهی کردم ولی این اتفاق ممکنه برای هر کسی حتی همون راننده هم پیش بیاد ! خلاصه رفتم از عابر پول گرفتم و مسیر بعدیمو سوار تاکسی شدم و رفتم . ولی اون احساسه بد هنوز توی وجودم هست و مدام از خودم میپرسم چرا بعضی ها باید اینقدر سطحی نگر باشن !
البته برام درس هم شد که یکم کمتر سر به هوا باشم ! :دی
پی نوشتـــ :
تک آهنگ جدید " چارتار - آسمان هم زمین میخورد " شدیدا پیشنهاد میشود ! ( + دانلود )

عزت الله انتظامی در خواب !

  • يكشنبه ۱۱ مرداد ، ۲۰:۴۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۹۷ بازدید

واقعا به این ایمان آوردم که من متخصص دیدن خواب های عجیب و غریب و کاملا بی ربط و بی معنی هستم ! یه دفعه تو خواب یه چیزایی میبینم که وقتی بیدار شدم خودم خندم میگیره ! آدمی هم نیستم که زیاد فکر کنم و خیالاتی باشما ! ولی نمیدونم چرا اینطوری میشه !
چند ساعت پیش که از سر کار اومدم ناهارو که خوردم صاف رفتم تو جام و مثل کسی که گلوله میخوره افتادم زمین و خوابیدم تا همین چند دقیقه پیش ! چشمم که گرم خواب شد خوابم شروع شد !
خواب دیدم با کل خانواده رفتیم تو یه روستا اطراف شیراز و همینطور که تو جنگل میرفتیم رسیدیم به یه خونه که در خیلی بزرگی داشت . در رو که زدیم یه پیرمرد قد بلند با یه پلیور گشاد که به تنش زار میزد و قیافه اش هم مثل معتادها بود اومد درو باز کرد که من دیدم اِ اینکه عزت الله انتظامیه !!! چقدر پیر شده ! که خودش دراومد گفت آره سرطان گرفتم و مریضی داغونم کرده و کلی لاغر شدم و آخرای عمرمو اومدم اینجا با خانواده و یازده تا پسرم ! یهو بابام گفت یازده تا پسر دارین شما ؟! گفت آره همشون اینجان دوره همیم و دعوتمون کرد بریم تو و ما هم که از خدا خواسته !
توی حیاط خونه اش گفتم ماشالله چند وقت پیش تولده 90 سالگیش بوده ها ! ببینین چقدر شکسته شده تو این چند وقت که تو تلویزیون نیست دیگه ! همه خانواده هم به نشانه تاسف سرشونو تکون میدادن !
خلاصه رفتیم و همه نشستیم تو پذیرایی ! یازده تا پسرش هم که قیافه هاشون مثل هم بود اومدن و نشستن و مشغول خوردن آجیل شدیم ! از اون جایی که من مثل نخورده ها میشم وقتی بادوم هندی میبینم یه دونه میذاشتم دهنم ، چهارتا میذاشتم تو جیبم تا بعدا داشته باشم ! بادوم هاشم انصافا اندازه گردو بود ! اینقدر تو جیبم بود که حتی سر میز شام با خودم گفتم غذا که همیشه هست بادوم بخور که همیشه نیست !
همینطور که مشغوله خوردن بودم با صدای مامانم از خواب بیدار شدم و یه راست از خونه استاد اومدم پای کامپیوتر و هنوزم دارم به مزه بادوم ها فکر می کنم !
به قول مامانم از رو خواب های تو باید فیلم و سریال بسازن تا مردم چند ساعت بخندن !
پی نوشتـــ :
فکر کنم هاشم پیدا شد چون داداشمون دست از سر ما برداشت !

پنج شنبه های کودکی !

  • پنجشنبه ۸ مرداد ، ۱۵:۱۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۲۰ بازدید

همیشه عاشق پنج شنبه ها بودم ! چون فرداش جمعه بود و میشد شبش یکم بیشتر بیدار موند و قایمکی وقتی بابام خوابید تلویزیون رو روشن کرد و فیلم دید ! اینقدر چشم هامو به زور باز نگه میداشتم که یک ثانیه ش رو هم از دست ندم چون واقعا هفته ای یه بار بود این ماجرا برامون ! همیشه یه کف دست نون هم با از تو جا نونی کش میرفتم و میذاشتم زیر تشکم با موقعه عملیات بخورم ! وای که چقدر بهم مزه میداد ...
شاید اگر اجازه داشتیم بیدار بمونیم و با صدای بلند تلویزیون نگاه کنیم اینقدر بهمون مزه نمیداد . یادمه در اتاق پذیرایمون وسطش شیشه داشت و برای اینکه نور ازش رد نشه و معلوم نشه که ما بیداریم یه پتو مینداختیم روی در . اون موقع ها کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بودم ( سال 79 - 80 بود فکر کنم ) و برنامه های تلویزیون هم محدود بود ! یعنی ساعت از 2 که رد میشد برفک پخش میکرد و میفهمیدیم که دیگه باید بخوابیم . سریع تلویزیون رو خاموش میکردم و پتو رو هم از روی در بر میداشتم و میرفتم تو رختخوابم .
بعضی شب ها هم بود که با کلی ذوق از کانال یک میزدم میرفت جلو تا میرسیدم به پنج که اون سال ها آخرین کانال بود و میدیدم هیچی نداره ! نه فیلمی نه سریالی ! یا یه مستند از جنگیدنه حیوون های تو آفریقا پخش میکرد یا سخنرانی راجع به مسایل سیاسی که همین الان هم بهش علاقه ندارم چه برسه تو سن نه ده سالگی ! خلاصه تیرم به سنگ میخورد و دست از پا درازتر میخوابیدم .
یادش بخیر ! چقدر همه چیز رنگی بود ! الان کیفیت تلویزیون ها شده HD و 4K و فلان ولی دل ها اون خوشی و کیفیت قدیم رو نداره ! همه چیز خلاصه شده تو موبایل و تبلت و وسایل ارتباطی که هر شب باید چند ساعت سرمون توش باشه تا خوابمون بگیره .
به قول بابام ! قدیما شاید خیلی تفریحات نبود و زندگی ها سخت بود ، ولی عوضش دل ها خوش بود ...
دل نوشتـــ :
فقط بزرگ شدیم ، از میان آن همه آرزوهای دوران کودکی ...