چه روزی بودا !

  • سه شنبه ۷ مهر ، ۱۹:۱۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۰۳ بازدید

دقت کردین بعضی روزا از همون صبحش که از خواب بیدار میشین میافتین رو بد شانسی و بد بیاری تا خود شب که سرتونو میذارین بالشت ؟ من دقیقا امروزم اینطوری بود ! تا همین الان که لم دادم و دارم مینویسم تو بد بیاری بودم !
صبح ساعت هفت بیدار شدم برم دانشگاه . از جلوی آینه پذیرایی رد شدم تا برم تو آشپزخونه صبحونه بخورم که یهو یه چشم به موهام افتاد ! برگشتم خودمو تو آینه نگاه کردم ! واییییی چرا شبیه آناناس شدم ! شبش رفته بودم هموم و همونطوری خوابیده بودم و کل موهام سیخ شده بود ! منم چون موهام خیلی حجمش زیاده حتما باید یه چیزی بهش بزنم تا افشون نشه . هیچی دیگه به هر بدبختی بود مرتبش کردم و رفتم سر صبحونه . کلی میز چیدم واسه خودم و دیدم تو جا نونی نون نیست ( پوکر فیس ! ) یه چایی تلخ خوردم ؛ سفره قشنگو جمع کردم با شکم خالی آماده رفتن شدم . سویچ ماشینو برداشتم و راه افتادم . اولای اتوبان صدر به طرز مشکوکی خلوت بود ! اصن ذوق زده شدم که امروز کارم زود انجام میشه . همین که این جمله از دهن ما در اومد ترافیک شد ( باز هم پوکر فیس ) ترافیکا ! قفله قفل ! مسیره یه ربعه تا شریعتی رو یک ساعت و نیم تو راه بودم ! با کلی اعصاب خوردی خودمو رسوندم دم خیابون دانشگاه ! یه آهنگ چارتار هم گوش میدادم تا یکم اعصابم آروم بشه که یهو یه 206 پیچید جلوم ! سرمو از شیشه ماشین کردم بیرون تا دوتا حرف قلمبه تحویل یارو بدم که تا چشمم به راننده افتاد خشکم زد !
بگین کی پشت فرمون بود ! آرمان گرشاسبى خواننده گروه چارتار ! یه تیشرت مشکی پوشیده بود با همون عینک خنگیه همیشگیش و ماشینشم که داغون ! خیلی جالب بود برام این اتفاق ! یهو گفتم اِ اِ اِ آرمان گرشاسب ! آقا ما مخلصیم ، ببخشید حواسم نبود ندیدمت . اونم نامردی نکرد و یه جوری بد نگم کرد که انگار من مقصرم ! بعدم راهشو گرفت و رفت . ( کلا این آرمان گرشاسب بخاطر آهنگهایی که میخونه اعصاب درست و حسابی نداره ! :دی )
تو فکر این اتفاق بودم که رسیدم دم در دانشگاه . رفتم قسمت اداری تا نامه ام رو بگیرم که گفتن رییس نیومده و برو فردا بیا ! گفتم من علافم ؟ هی امروز فردا میکنین ؟ همسایه طبقه بالا نیستم که هی راحت برم و بیام ! خلاصه کلی غر زدم که نتیجه نداد و افتاد برای فردا و بد بیاری های من همچنان ادامه داشت ...
سریع خودمو رسوندم سر کار چون مرخصی ساعتی داشتم . وقتی رسیدم موقع ناهار بود و بچه ها داشتن ناهار میخوردن . غذامو گذاشتم تو ماکروفر گرم شد و اومدم پیش بچه ها بشینم که یهو یه صدای وحشتناکی اومد ! صدایی مثل پاره شدن پارچه ! تو همون حالت که بشقاب تو یه دستم بود ، اون یکی دستم رفت سمت شلوارم ! چشمتون روزه بد نبینه از جیب پشت تا زیپ جلو منفجر شده بود !
 حالا عصرشم کلی کار داشتم و میخواستم برم برای واکسن سربازی و معاینات قبل خدمت ! هیچی دیگه گند زده شد تو همه برنامه هام و مجبور شدم بیام خونه شلوارمو عوض کنم ! اینم بد بیاری بعدی ...!
بعد از عوض کردن شلوار بدو بدو رفتم پلیس +10 که دیدم نوشته به علت تعمیرات تا دهم مهر تعطیل است و دست از پا درازتر برگشتم خونه !
تازه از خون دماغ شدن و گیر کردن لباسم لای در ماشین و جریمه شدنم توسط پلیس نگم دیگه بهتره ...
خدا بقیه روزو بخیر کنه ! آمین :دی
پی نوشتـــ :
پرونده سربازیم رفته کمیسیون پزشکی ! برام دعا کنید بتونم معافیمو بگیرم ...

تمام ترس های من !

  • يكشنبه ۵ مهر ، ۱۷:۳۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۲۱۹ بازدید

تــرس ! نمیدونم خوبه یا بد ! دست و پا گیره یا واقعا لازمه ! ولی اینو میدونم که تو وجود همه ما هست و همه تجربه اش کردیم و بارها تو روز تکرارش میکنیم . مثلا یکی از سرعت میترسه ، یکی از تنهایی ، یکی هم از ...
چند روز پیش رفته بودیم باغ عموم تو رودهن و موقع برگشت به من گفتن حتما موتور خونه رو خاموش کن و برق و گازشو قطع کن چون ممکنه پمپ استخر بسوزه ( قبلا یه بار یادمون رفته بود و سوخته بود ) . عموم خودش نبود و تلفنی به من گفته بود چی کار کنم و منم برای اولین بار رفتم سمت موتور خونه . صدای اون تو خیلی زیاد بود و حرارت دیگه آب داغ که جکوزی و سونا رو گرم میکرد میزد تو صورتت . پمپ هم هر چند ثانیه قطع و وصل میشد و اینقدر با قدرت کار میکرد که زمینو میلرزوند ! سریع رفتم سمت در و برقو روشن کردم . یه نگاه به توی اتاقک انداختم و جای فیوزها و کلیدهارو پیدا کردم . اومدم برم سمت دکمه ها که یه لحظه پمپ وصل شد و صدای بلندی اومد و منم خشکم زد از ترس ! فکر کردم چیزی ترکید ! بعد از چند ثانیه دور و برو نگاه کردن نزدیک شدم به فیوزها ولی اون صدا هنوز تو گوشم بود ! با خودم گفتم اگر این دیگ بترکه چی میشه ؟! حتما جزغاله میشم این تو و بی برو برگرد تیکه تیکه شدم . پاهام شل شد ! دیگه نتونستم یه قدم دیگه برم جلو ! سریع برگشتم بیرون و نفس نفس میزدم ! یه دقیقه ای وایسادم و با خودم گفتم این فکرا چیه ؟ برو و موتور خونه رو خاموش کن همه منتظرن تا بریم ؛ ولی تا میرسیدم دم در کل بدنم خشک میشد و پاهام فقل میکرد ! خودم باورم نمیشد که چرا یهو اینطوری شدم ! اینقدر این ترس ادامه داشت تا مجبورم کرد برگردم و با یه بهونه الکی بگم که نمیتونم . خودمو رسوندم پیش بابام و یه چیزی سر هم کردم و ازش خواستم خودش این کارو بکنه . اونم اصلا بهم شک نکرد چون حتی فکرشم نمیکرد پسرش با این سن و سال از همچین چیز مزخرفی بترسه . خودش رفت و همه چیزو خاموش کرد و دو دقیقه ای اومد .
سوار ماشین شدیم و برگشتیم تهران ولی تو تمام مسیر به خودم و اتفاق چند ساعت پیشش فکر میکردم ! پیش خودم میگفتم این ترس یعنی چی ؟! برای چی از اون محیط ترسیدم و تو ذهنم یه اتفاق نیافته ساختم ؟ واقعا چرا ما آدمها بهضی وقت ها از چیزهای به ظاهر مسخره ای میترسیم که واسه بقیه عادیه ؟
این موضوع رو تو یه سایت روانشناسی مطرح کردم و جواب های جالبی گرفتم . یکی از متخصص های علم اعصاب نوشته بود که این یه چیزه عادیه ! هر کسی از یه چیزی ترس داره و این ترس ذاتیه ؛ هیچوقت از بین نمیره و فقط میشه کمرنگش کرد . میگفت من مراجعه کننده ای داشتم که از پاک کن میترسید ! وقتی میدید فرار میکرد و همیشه از مسخره شدن میترسید که من بهش یاد دادم این چیزی نیست که باعث سرافکندگیش بشه و باید باهاش مقابله کنه تا کمرنگ شدنش .
بعد از خوندن این نوشته ها یاد گرفتمن چطور با ترس های زندگیم مقابله کنم . ترس هایی که شاید خیلی مسخره به نظر بیاد . مثلا ترس از پرواز که یکی از بزرگترین درگیریهای ذهنیه منه ! همیشه تا اسم هواپیما میاد پشتم میلرزه و استرس میگیرم . شاید عنوان کردنش مسخره به نظر بیاد ولی تو وجود من هست و میدونم خیلی های دیگه مثل من از پرواز فرار میکنن و ترجیح میدن سفرهای زمینی داشته باشن .
امثال این ترس ها ( که روانشناس ها اسمشو میذارن فوبیا ؛ مثل فوبیای پرواز ) تو وجود همه ما هست . پس بیاین وقتی یکی از این هارو تو دور و وریامون میبینیم به جای تمسخر تو از بین بردنشون کمک کنیم .
راستی ؛ ترس شما چیه ؟
پی نوشتـــ :
پست بعدیم فکر کنم پر از گلایه و شکایت باشه !

بوی ماه مهر !

  • سه شنبه ۳۱ شهریور ، ۲۰:۰۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۸۲ بازدید

دقیق یادم نیست اما فکر کنم سال 74 ، 75 بود که رفتم کلاس اول ! همیشه نسبت به همکلاسیهام قدم بلندتر بود و با دقت بیشتری به اطراف نگاه میکردم . زود دوست پیدا میکردم و اکثر همکلاسیهامو دور خودم جمع میکردم و یه گروه کوچیک درست میکردیم . اون موقع ها حس میکردم مثل این گانگسترهای مافیایی شدم که کت و شلوار گشاد میپوشن و همیشه یه سیگار برگ بزرگ گوشه لبشونه و تا کسی چپ نگاشون میکنه یه تیر تو سرش خالی میکردن !
البته بگم همش حس بود و من خیلی مامانی تر از این حرفا بودم ! هنوز یادمه روز اول مهر خودمو زده بودم به مردن که بیدار نشم و نرم مدرسه ! برعکس اکثر همسن و سالهام هیچ علاقه ای به محیط آموزشی نداشتم و خواب و تفریح رو ترجیح میدادم ولی مامانهارو که میشناسید تو همون حالت خواب و بیداری لباسامو تنم کرده بود و صبحونم رو هم بخوردم داده بود و وقتی از گوشه چشم نگاه کردم دیدم تو راه مدرسه ام !
بعد از ده دقیقه پیاده روی رسیدیم دم در مدرسه ؛ خیلی از مادرها اومده بودن و بچه هاشونو بدرقه میکردن تا برن مدرسه . یکی خوشحال بود و با یه کیف بزرگ روی کولش از مادرش خداحافظی میکرد تا بره و سر صف وایسه و یکی هم با گریه چسبیده بود به لباس مادرش و دوست داشت برگرده خونه . برخلاف تصورتون من نه کیف بزرگ روی کولم بود و نه علاقه ای به دویدن و رسوندن خودم به سر صف ! محکم چسبیده بودم به مامانمو دوست داشتم برگردم خونه . نمیدونم چرا اصلا ارتباط برقرار نمیکردم با محیط مدرسه ! یادمه آخرش هم اینقدر مامان خودم و مامانای دیگه تهدیدم کردن که اگه نری درس یاد نمیگیری و بزرگ نمیشی و ... که رضایت دادم برم تو مدرسه . ( دقیقا حرفاشون مثل جمله نوستالژیک " دیدی اصلا درد نداشت " مادرها بعد از آمپول زدن به فرزنداشون ! ) تاز کلی هم سر کلاس گریه کردم تا ساعت 12 که زنگ خورد و مثل فشنگی که از لوله تفنگ پرتاب میشه تو کمتر از یک دقیقه خودمو رسوندم خونه تا آروم شدم ...
تازه از همون روز تا شنبه هفته بعدش نرفتم مدرسه و روز یکشنه با کتک روانه کلاس و درس شدم !

هی یادش بخیر ؛ چقدر زود گذشت ! کاش فردا هم میخواستم ساعت 7 صبح بیدار شم و با مادرم برم به سمت مدرسه . کاش مثل قدیم برام سیب و پرتغال میذاشت و کتاب هامو با دقت جلد میکرد . کفش های نومو میپوشیدم و تمام مسیر برگشت به خونه رو تو سر و کله همکلاسی هام میزدم ...
قدر روزهای کودکی رو باید بدونیم ؛ تا یه چشم به هم میزنیم وارد نوجوونی و جوونی میشیم و فقط حسرتش برامون میمونه ...
کلاس اولی ها ؛ روزتون مبارک ...
پی نوشتـــ :
میدونم یه سری ها میخواین کلمو بکنین که اول مهرو تبریک گفتم !
دل نوشتـــ :
بوی نفس های پاییز می آید ...

پسرم ازدواج کن !

  • يكشنبه ۲۹ شهریور ، ۲۱:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۷۷ بازدید

چند وقته مامانبزرگه ( که ذکر خیرش تو این پست بود ! ) تا چشمش به ما میافته از بالا تا پایینمون رو بر انداز میکنه و زیر لب با خودش حرف میزنه ! هی میره تو فکر و میاد مارو ماچ میکنه ! تازه به جای مسعود ، پسرم صدام میکنه و تند تند قربون صدقم میره !
همیشه مهربون بودا ولی غلنبه شدن احساساتش نسب به من چند وقتیه شدیدا مشکوکه ! حس میکردم یه خبرهایی هست و زیر زیرکی داره یه کارهایی میکنه ولی توجهی نمیکردم تا اینکه همه چیز معلوم شد . همسایه رو به رویه مادربزرگه ما یه دخترداره که از قضا دم بخته و سپردن اگر کسی رو میشناسین معرفی کنین و بگین آماده ازدواجه ! ما هم که تا حالا بچه بودیم و باید درس میخوندیم و هنوز بوی شیر میدادیم یه شبه شدیم مرد مردا و رستم دستا ! دهنمون بوی مردونگی میده و درسمون هم که دیگه تموم شده و شدیدا دم بخت شدیم و اگر الان ازدواج نکنیم میشیم پیر پسر !
مامانبزرگم فکر کنم قول منو داده به همسایه و گفته ما یه کیس داریم که آماده اس واسه ازدواج ! راست میره از آینده و بچه و زن و زندگی صحبت میکنه و چپ میره از دخترهای این دوره زمونه و دوستی های خیابونی و ... صحبت میکنه و معتقده که هیچی مثل ازدواج سنتی نیست و دختر باید آفتاب مهتاب ندیده و با حجب و حیا باشه ! البته بگم با نظرش موافقم و از نظر منم دختر باید اصیل و با نجابت باشه ولی من که میدونم منظورش از این حرفا کیه و میخواد منو بکشونه سمت کی !
امان از دستش ! مارو جلو جلو قول داده بود و اگر یکم شل میگرفتم رفته بودم پای سفره عقد ! مقاومت من چند روزی ادامه داشت تا اینکه خواستگار پیدا شد و دختر مورد نظر متاهل شد و همه گیرها از روم برداشته شد ! البته میدونم مامانبزرگم تا چند سالی میگه حیف از دختر خورده خانوم ( اسم زن همسایه اس :دی ) که از کفمون رفت !
خلاصه اینکه حواستون به مهربونیه مادر پدرها و مادربزرگ پدربزرگها باشه چون همش بوی کار خیر میده و میخوان دستتون رو یه جا بند کنن :دی البته ازدواج از نظر من اگر به موقع اش انجام بشه زندگی رو سر و سامان میده ! باز هم میگم اگر به وقتش انجام بشه و خانواده ها راضی باشن ...
پی نوشتـــ :
آهنگ حسرت از سیاوش قمیشی پیشنهاد میشود ! ( + دانلود )

روزی که دختر دار شدم ...

  • سه شنبه ۲۴ شهریور ، ۱۳:۲۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۱۲۰ بازدید

برعکس اکثر مردایی که دوست دارن پسر دار بشن تا در غیابشون مرد خونه باشه من همیشه در آرزوی داشتن دخترم ! دوست دارم 2 تا دختر داشته باشم که همیشه و همه جا کنارم باشن ! از قدیم میگن دخترها باباین و اولین عشق زندگیشون باباشونه ! البته مامان و بابارو یه اندازه دوست دارن اما پدر براشون یه معنای دیگه ای داره .
دوست دارم بچه هام گرد و تپلی باشن و درشتیه چشماشون مثل مامانشون باشه ! هر شب وقتی که میخوان بخوابن بیان و باباشونو بغل کنن و با شب بخیر من به خواب برن . شاید خیلی آرزوی دوری باشه و کسی از سرنوشت اطلاع نداشته باشه ولی از نظر من به هر چیزی که فکر کنی و تو ذهنت بزرگش کنی بهش میرسی ! چون این قانونه زندگیه !
دوست دارم وقتی به سن بلوغ رسیدن و فکرشون کامل شد و تونستن زشتی رو از زیبایی تشخیص بدن دست جفتشون رو بگیرم و ببرمشون پیش مامانشون ! تو چشماشون نگاه کنم و بگم دخترای من ؛ اولین عشق زندگیم مادرتونه که با همه وجود از جوونی و عمرش گذاشت تا ما به اینجا برسیم . تمام شب های کودکی رو بیدار موند تا شماها راحت بخوابین و با عشق تمام این زندگی رو به ثمر رسوند . دستای مهربونش رو بگیرم توی دستام و بوس کنم ! محکم بغلش کنم و بگم ما 3 نفر زندگیمون رو مدیونه توییم عزیزم ...
دوست دارم وقتی باز هم بزرگتر شدن بهشون یاد بدم که کدوم نگاه از روی دوست داشتن و عشقه و کدوم نگاه به هرزگی ختم میشه . بهشون یاد بدم که چقدر این روح و جسمی که خدا بهشون داده با ارزشه و بناید زیر دست چشم های ناپاک بیافته . نباید برای تامین نیازهای جسمی و از سر تنهایی به هر بی و سرو پایی ابراز علاقه و دوستی کنه ! بهشون یاد بدم که چقدر عشق و دوست داشتن مقدسه و ساده به دست نمیاد ...
دوست دارم وقتی باز هم بزرگ و بزرگتر شدن بهشون یاد بدم که اولین و مهمترین شخص زندگیشون باید خدا باشه ! اگر اونو داشته باشن همه چیز دارن ! یادشون بدم وقتی نعمتی رو میده باید شکرگذارش بود و وقتی با سختی و مشکلی امتحانمون میکنه باز هم باید به خودش توکل کرد و ازش کمک خواست . بهشون یاد میدم که محکمترین راه برای رسیدن به خدا حیا و مراقبته ! اینکه همیشه حریم زیباییه خودتو حفظ کنی و اونو فقط به کسی هدیه بدی که مالک قلبته ...
دوست دارم وقتی راهشونو پیدا کردن بشینم و فقط نگاهشون کنم ! ببینم که چطوری که به تک تک آرزوهاشون میرسن و همه این چیزهارو به بچه هاشون منتقل میکنن . اون روزه که دیگه راحت میتونم دراز بکشم و خداروشکر کنم که وظیفه ام رو انجام دادم .
ای کاش خدا بهم دختر بده ...
دل نوشتـــ :
بهترین جهیزیه یه دختر ، بدن دست نخوردشه ...

خداحافظ دانشگاه

  • شنبه ۲۱ شهریور ، ۱۵:۵۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۲۹۶ بازدید

زمانی که اول راهنمایی بودم با خودم فکر میکردم یعنی دانشجو بودن چطوریه ؟ قیافه ام ، هیکلم و حتی صدام چطوری میشه ؟ یه همسایه داشتیم که سنش بالا بود و اصفهان درس میخوند . موهای کم پشت و شکم بزرگی داشت و همیشه پیراهن های گشاد میپوشید که تو تنش زار میزد ! تو عالم بچگی تمام تصور من از یه دانشجو و دوران دانشجویی همین همسایه بود و فکر میکردم وقتی یه روزی مثل امروز میرم دنبال کارای فارغ التحصیلیم حتما موهام کم پشت شده و وسط سرم خالیه ؛ یه شکم بزرگ و باد کرده دارم که اگر لباس گشاد نپوشم و تو تنم زار نزنه معادله جور در نمیاد !
من امروز یه دوره مهم از زندگیو پشت سر گذاشتم و وارد یه دوره جدید شدم ! امروز احساس میکنم کاملا بزرگ شدم و از پس خودم بر میام ! میتونم توقع اینو داشته باشم که بقیه روم حساب کنن و به چشم یه آدم بزرگ و مرد بهم نگاه کنن ! هیچوقت تصورشو نمیکردم که وقتی برای گرفتن آخرین امضا میری تو اتاق رییس دانشگاه و اون هم پای برگه تسویه حسابت مینویسه " موفق باشید " چه حس و حالی بهت دست میده ! هم خوشحالی و هم ناراحت ! خوشحال از اینکه با موفقیت ردش کردی و رسیدی به اونجایی که میخواستی و ناراحت از اینکه دیگه تکرار نمیشه ! دیگه خبری از کلاس های سر صبح و هم کلاسی های پر انرژی نیست ! خبری از ساعت ها خندیدن تو سلف دانشگاه و تقلب های یواشکی سر جلسه های امتحان نیست ...
وقتی از دانشگاه اومدم بیرون تا سوار ماشین بشم و بیام خونه چند دقیقه ای خیره شدم به سر دانشگاه . بچه ها میگن یه 30 سالی سن داره و از بس بارون و آفتاب خورده رنگ و روش رفته . فکر کنم تنها کسی که همیشه وفادار به دانشگاس اون باشه فقط . با کلی ناراحتی و دل گرفته برگشتم به خونه ...

البته زندگی یعنی همین ! هر پایانی یه شروع جدیده و هر اتفاق یه حلقه از زنجیره زندگی ! خیلی دوست داشتم بیشتر بنویسم و از خیلی تجربه ها و اتفاقاتی که تو این چند سال افتاد تعریف کنم ولی به همین چند خط اکتفا میکنم تا از حوصله خارج نشه . فقط نوشتم تا بمونه ! خداحافظ دانشگاه علوم پزشکی تهران ...
پی نوشتـــ :
یکشنبه ساعت 11 صبح ! خیلی روز و ساعت قشنگیه برام ...
عکس هم قیافه من شب های امتحان بود !

کمپین های مختلف ؛ آره یا نه !

  • شنبه ۱۴ شهریور ، ۱۷:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۰۷ بازدید

عاقا این همه که انرژی میذاریم واسه " کمپین نخریدن خودرو " ( انشالله که با همین سه کلمه فیلترمون نکنن :دی ) کاش یه حرکت های دیگه ای هم تو این ضمینه میزدیم ! مثلا کمپین ها و گروه های دیگه ای تشکیل میدادیم و شدیدا ازش حمایت میکردیم ! باور کنید اصلا قدرت اول دنیا میشدیم ! مثال بزنم براتون ؛ مثلا کمپین " حمایت از محیط زیست محل خود " و یا کمپین " نخوردن سوسیس و کالباس ! " و یا حتی کمپین " کاهش مصرف پلاستیک " ؛ کمپین " عدم استفاده از الفاظ رکیک " ؛ کمپین " حمایت از کتاب خوانی " ؛ کمپین خاموش کردن یک لامپ به نفع آینده بشریت " و هزارتا از این گروه ها و تشکیلات که اگر هر کدوم رو فقط و فقط یک هفته به طور جدی حمایت کنیم به قول قدیمی ها دنیا گلستان میشه و کلی از موانع برداشته میشه . به دولتی ها هم پیشنهاد بدیم کمپین " کاهش فشار به ملت ! " رو راه بندازن تا دیگه دنیا جنگل بشه به جای گلستان !
هی ! ما هم دلمون خوشه ! کاش به این آسونی همه چیز حل میشد و میرفت پی کارش . دونه دونه مشکلاتو از سر راه برمیداشتیم و میرفتیم سراغ بعدی ! متاسفانه این مشکلات تو هیچ جای دنیا پایانی نداره . به قول بابام ما هر چی تو سرمون میزنن سر به زیرتر میشیم ! نمیدونم چرا ...
راستی ! یه چیزی هم راجع به این نخریدن خودرو بگم که از نظر من این حرکت چاقوی دو لبه اس ! شاید همه با خودشون بگن که نه نباید خرید تا ماشین ارزون بشه و ما با قیمت پراید بتونیم یه بنز یا بی ام دبلیو ( ! ) آخرین مدل سوار بشیم ! ولی عملا یه همچین چیزی غیر ممکنه ! یخورده که عقلانی و به دور از تعصب فکر کنیم میبینیم که نخریدن خودرو یعنی برشکستگی کارخونه های بزرگ داخلی و بیکار شدن یه تعداد خیلی زیادی کارمند که همیشه جزو ضعیفترین قشر جامعه بودن . همین بیکاری میشه بزهکاری و از همه بدتر راه برای جایگزینی ماشین های چینی با کیفیت خیلی پایینتر از پراید و پژو تو کشور هموار میشه . اون موقع باید بریم یه ماشین چینی رو که شاید ارزون هم باشه بخریم و کلی به به و چه چه کنیم که حرمون به کرسی نشست و کمپین جواب داد !
از طرفه دیگه من اصلا کار خودرو سازهارو تایید نمیکنم و تو دزدی و فروش چند برابر قیمتشون شکی نیست و این نخریدن مردم کاملا به جاست ! ولی کار درستی که اگر من بودم انجام میدادم این بود که به جای ماشین بیکیفیت و قیمت بالا مدل های خیلی امن تر و با امکانات تر ماشین های خارجی مثل ولوو ، فولکس ، میتسوبیشی و ... رو وارد میکردم و اینجا مونتاژ میکردم و دیگه خبری از پراید و پژو نبود . اینطوری مردم ماشین های خوب و به صرفه سوار میشدن و نه کارمندا بیکار ! برمیگشتن سر کارشون ولی اینبار ماشین های خارجی مونتاژ میکردن .
اینم راهکار اینجانب در حد عقل ناقصمون ! باشد که رستگار شوید ! :دی
پی نوشتـــ :
لطفا چند ثانیه وقت بذارین و " اینــجا " رو بخونین ...
هوا داشت خنک میشدا ! دوباره گرم شد انگار .

نعمت بزرگ فراموشی !

  • پنجشنبه ۱۲ شهریور ، ۱۷:۳۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۱۳۱ بازدید

سکانس اول : تمام شب رو با فکر فردایی که قراره دوباره ببینیش صبح میکنی ! مدام فکر و خیال داری و وقتی اسمش میاد یه گرمای عجیبی رو تو قلبت احساس میکنی . روزهای آینده ات رو کنار اون ساختی و حتی اسم بچه هاتونم انتخاب کردی . هیچ چیز برات قشنگتر از لحظه های کنار اون بودن نیست و برات از عشق میگه مات و مبهوت صداش میشی و گذر زمان رو احساس نمیکنی . روزهات سپری میشه و میره تا یه اتفاق شمارو از هم جدا میکنه ! اونقدر از هم دور میشین که از هم یه مشت خاطره دارین . اوضاع روحیتون بهم میریزه و اصلا نمیدونین زندگی بدون هم یعنی چی ! اونجاس که افسرده میشین و حتی در بدترین حالت فقط آرزوی مرگ میکنین !
چند سال گذشت ! حتی اسمشم یادتون نمیاد ! خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
سکانس دوم : وقتی میای خونه سراغ اولین کسی رو که میگیری مادره ! اولین پناه و گرمای خونه دستای مهربونشه . کسی که تمام حرفهای دلت رو از چهره ات میفهمه ؛ وقتی که اخم کردی و تو همی میاد دورتو میگیره و اینقدر بهت توجه میکنه که حرفات سرازیر بشه به سمتش و وقتی که خوشحالی و ذوق داری باز هم مهربون ترینت مادره و شادیتو با اون قسمت میکنی . وای به روزی که دیگه نبینیش ! روزی که زیر خروارها خاک باشه و خونه سوت و کور بشه . اون روز یعنی بی تابی ! یعنی به هر در زدن برای دیدنه یک لحظه اش . برای آغوشش و دستای مهربونش ولی افسوس که دیر شده .
چند سال گذشت ! داغ مادر فراموش نمیشه ولی به کمک خدا یکم سرد میشه و تاب و توانتو به دست میاری . خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
سکانس سوم : کت شلوار ، کفش و ساعت همه باید ست باشه و از بهترین برند ! بوی عطر باید دیوونه کننده باشه و تا چند دقیقه بعد همه بدونن که تو قبلا اونجا بودی ! ماشین هم که باید بالاترین و گرون ترین باشه تا یه جورایی شان و مقامتو نشون بده . غذا همیشه تو گرونترین رستوران و قهوه تو دنج ترین جای کافه های بالا شهر . مسافرت ها همه اروپا و تفریحات لوکس ترین جا . روی عرش بودی و از یک روز صبح به بعد میای روی فرش ! همه دارایی هات توی بورس به باد فنا میره و مجبور میشی دار و ندارتو بفروشی و بدی به طلبکارهات . تفریحات خوب و لباس های گرون قیمت میشه یه خونه کوچیک تو جنوب شهر . میشه یه ماشین 10 میلیونی و دورترین سفر میشه یه شمال ساده تو چادر ! امیدی برات نمونده و از هیچی لذت نمیبری . احساس خفگی میکنی و تمام زندگی رو خفت بار میبینی .
چند سال گذشت ! دیدی که میشه با همین ماشین ده میلیونی هم خوش گذروند وقتی دستت تو دستای همسرت باشه و دختر کوچولوت از سر و کولت بالا بره . میشه مسافرت رفت تو پارک محل و با عشق یه نون پنیر ساده خورد و لذت برد . میشه دوباره مثل قبل شد ولی با کارهای کوچیکتر . خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
حتما برای شما هم پیش اومده ! زندگی ما پره از این سکانس های تکراری ...
پی نوشتـــ :
پست قبلی بنا به دلایلی حذف شد . ببخشید بابت بی جواب موندن کامنتهاتون .
اینقدر گفتین قسمت نظرات زشت شده عوضش کردم .

اندر حکایت سیگار ...

  • يكشنبه ۸ شهریور ، ۲۳:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۲۸۱ بازدید

یه دستش به فرمون بود و یه دست دیگه اش روسریشو که افتاده بود روی شونه اش میکشید جلو ! روژ لبش که تا چند میلی متر بالاتر از لب های چربی تزریق شده اش کشیده شده بود رو با زبون میخورد . مدام اینور و اونور رو نگاه میکرد و به سیگارش که لای انگشتاش بود پک میزد . یه جوری برخورد میکرد انگار خیلی داغونه و فقط سیگار بهش آرامش میده و همه کمبودهاشو جبران میکنه . ماشین پشت سری بوق میزد ، تاکسی جلویی کلی ناسزا بارش میکرد و تمام چهارراه رو یه نفری بسته بود ! نمیدونم ! شاید خیلی خوشحال بود که همه دارن بهش توجه میکنن و سیگارو دستش میبینن . شاید هم خیلی کلاس داره که توی ماشین یه پاکت بزرگ از سیگارهای درشت و خارجی باشه ! همه این صحنه هارو امروز از صندلی عقب یه تاکسی دیدم . راننده هم مثل بقیه بوق میزد و فوحش میداد ولی من هیچ صدایی نمیشنیدم و تمام توجهم به اون دختر بود ! به دختری که راهشو گم کرده . نمیدونست به کدوم سمت باید بره و بین نگاه های خشن مردم محکوم میشد ...


واقعا چرا ؟ چطور یه استوانه کوچک سفید که وسطش پر از برگ های گیاهه میتونه به ما بزرگی و کمالات بده ؟ چرا همیشه سیگار برای نسل جدید نمادی از بلوغ فکری و جسمیه ؟ و چرا صفحه های مجازی پر شده از عکسهایی سیاه که مضمون همش دود شدنه ؟ این ها همه علامت سوالهای بزرگی بوده که همیشه دور سرم میچرخیده و هیچ جوابی براش پیدا نمیکردم ...
شاید سیگار کشیدنه یه پسر تو هر سن و سالی اونقدر تو نظرم بد و زشت نباشه ولی واقعا از مصرف دخانیات دخترها بیزارم ! چه سیگار و چه قلیون که این روزها تفریحه همه شده . نمیدونم چرا ولی اصلا احساس خوبی نسبت به اون دختر پیدا نمیکنم وقتی میبینم به دود وابسته اس . نمیدونم مقصر کیه ! مشکل از خانواده ها شروع میشه یا دوست و رفیق ! شاید هم ...
یاد بگیریم هیچکس با وابستگی به اینجور تفریحات تو نظر بقیه با فهم و کمالات به نظر نمیاد و سیگار دوای دردهای اعصاب و آروم کننده روح و و روان نیست ...
دل نوشتـــ :
سیگار نمیتواند بوی شیر دهان را به بوی مردانگی بدل کند ...

پس کو مریخ ؟!

  • جمعه ۶ شهریور ، ۱۵:۰۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۰۹ بازدید

امان از این شبکه های مجازی ! از دو ماه قبل اینور و اونور میگفتن 5 شهریور ساعت 00:30 مریخ به نزدیکترین سطح خودش به زمین میرسه . میاد کنار ماه و میشه با چشم غیر مسلح دیدش و شق القمر تکرار میشه ! ما هم هی تاریخو نگاه میکردیم تا برسیم به اون روز و مریخو ببینیم .
دیشب حدود ساعت 12 بود که گوشیم زنگ خورد . یکی از دوستام گفت یادت نره امشبو . حتما آسمون رو نگاه کن و اگر تونستی عکس بگیر . گفتم چه خبره مگه ؟ گفت یادت رفته مگه ؟! امشب 5 شهریوره دیگه ! مریخ میاد کنار ماه ! تا اینو گفت نگاه به ساعتم کردم دیدم چند دقیقه بیشتر نمونده . جلدی رفتم تو اتاقم سراغ دوربینم ؛ روشنش کردم که ببینم شارژ داره یا نه . مثل همیشه فول بود و برش داشتم رفتم تو بالکن . خیره شدم به ماه و چندتا عکس گرفتم که چون شب بود و نور خیلی کم بود عکسها خوب نمیشد و سه پایه لازم بود . برگشتم سه پایه رو هم آوردم تو بالکن و دوربینو روش نصب کردم و منتظر ساعت 12.30 شدم . به همه مسیج میدادم که نخوابید و حتما نگاه کنید که این اتفاق هر 1400 سال یه بار میافته . اونا هم میگفتن حواسمون هست و میریم بالا پشت بوم .
خلاصه که همینطوری منتظر موندیم و منتظر موندیم ولی هیچ خبری نشد ! نه مریخی اومد ، نه شق القمری شد و نه اتفاق خارق العاده ای افتاد ! فقط کلی علف زیر پای ما سبز شد و شارژ دوربینمون تموم شد . تا صبح هم جواب مسیج های اینو اونو میدادم که چرا نذاشتی بخوابیم و مارو مسخره کردی !! این موضوع دقیقا منو یاد چند سال پیش انداخت که میگفتن ساعت 8 شب پپسی میخواد عکس لوگوشو بندازه روی ماه و چند میلیون نفر از جمله بنده رو سر کار گذاشت !
تازه بابام میگه زمان انقلاب بعد از فوت امام خمینی مردم میگفتن عکسش شب ها میافته رو ماه ! ما هم نگاه میکردیم و چیزی جز چندتا لکه نمیدیدم ولی چون فکر میکردیم اگه بگیم چیزی نیست کفر حساب میشه با ذوق میگفتیم الله اکبر قدرت خدارو ببین !
من دیگه حرفی ندارم . شایع خر است !