اردوگاه کوشک نصرت ...

  • يكشنبه ۲۹ آذر ، ۱۰:۵۵ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۷۱۴ بازدید

یعنی بدترین هفته عمرم همین هفته گذشته بود که برای اردو رفتیم کوشک نصرت قم ! یکی نیست بگه آخه عاقل آدم ها تو این سرمای منفی صفر 1500 نفر آدمو بردن تو یه بیابون و تو چادر خوابوندن چه سودی به حالشون داره جز هزارتا مریضی و عواقب بدتر بعدی !
روز یکشنبه ساعت 7 صبح بعد از بارگیری وسایل تو تریلی ها راه افتادیم سمت کوشک نصرت و حدود ساعت 10 صبح رسیدیم اونجا . روز اول هوا خیلی خوب بود و کلی خوشحال شدیم که به سرمای شدید نخوردیم . هر هشت نفری که از قبل تعیین شده بود میرفت چادر و کیسه خواب و پتوشو تحویل میگرفت و مشغول برپا کردن چادر میشد . حالا بماند که میله های چادر ما کج بود و آخرین چادر بودیم که کارمون تموم شد !
بعد از ظهر شد و بهمون ناهار دادن . به هر نفر یه دلستر و موز با زرشک پلو با مرغ دادن . همه کف کرده بودیم از این همه پذیرایی و نمیدونستیم که این فقط مال روز اول و خوش آمدگوییه و بقیه روزها باید هوا بخوریم تا سیر بشیم ! بعد از ناهار هم بهمون چراغ آترا ( مثل چراغ های نفتی قدیم ) دادن و ما باز هم شگفت زده شدیم از این همه امکانات ! اینقدر تو چراغ ها گرم میشد که همه با زیر پوش میگشتیم و دور هم میگفتیم میخندیدیم .
ساعت 10 شب که خاموشی بود اومدن گفتن چراغ هارو تحویل بدین ! همه خشکمون زد ! گفتیم مگه تا صبخ نباید دستمون باشه ؟ گفتن نه خونه خاله اس مگه ؟! اینجا شرایط سخته باید تو کیسه خواب و سرما بخوابین و از اونجایی که چادر ما کج و کوله بود و از همه جاش باد میومد تو عذا گرفتیم که چطوری بخوابیم . خلاصه ساعت 10.30 شد و همه رفتیم تو کیسه خواب ها ؛ اینقدر جا تنگ بود که پاهامونو میکردیم لای پای همدیگه تا فشرده بشیم و بتونیم بخوابیم و با این وجود باز هم 2 نفرمون دم در بودن و جا براشون نبود درست و حسابی .
هیچوقت یادم نمیره که نفری چهارتا لباس بافتنی تنمون بود با کاپشن ؛ دوتا دستکش دستمون بود با دوتا کلاه که فقط جای چشماش باز بود و علاوه بو کیسه خواب دوتا پتو هم رومون بود ولی تا صبح میلرزیدیم و هیچکس خوابش نبرد .
فردای اون روز بردنمون میدون تیر و باید نفری 35 تا تیر با اسلحه ژ3 شلیک میکردیم . هر 100 نفر رو کنار هم میخوابوندن و با فرمان فرمانده میدون تیر شلیک رو شروع میکردیم . به همه گفته بودن موقع شلیک تیر دهنتون رو باز کنید تا به گوشهاتون آسیبی نرسه و من چون اون موقع مرخصی بودم از این موضوع بی اطلاع بودم و همین باعث شد گوشم مرخص بشه ! الان هم که دارم تایپ میکنم با اینکه یک هفته گذشته هنوز گوشم سوت میکشه و بعد از ظهر باید برم دکتر گوش !
روزهای بعدی هم به هر سختی بود گذشت تا رسیدیم به روز آخر ؛ اینقدر به بچه ها فشار اومده بود که سر هر چیز کوچیکی به هم میپریدن و با هم دعواشون میشد ؛ چند نفری کتک کاری کردن و حتی یکی از بچه ها چشمش مشت خورد و کبود شد . روز آخر که میشد پنجشنبه مراسم سر دوشی بود و ما رسما درجه دار میشدیم . یعنی آموزشی تموم و از حالت صفری در میومدیم . برامون مراسم گرفتن و کلی از درجه دارا و خلبان های نیرو هوایی رو دعوت کردن و بعد از سخنرانی و سوگندنامه هر گروهان رژه میرفت و بر اساس نظم و ترتیبی که داشت نمره میگرفت که گروهان ما گروهان نمونه شد و از امیر خیلی خوب گرفت .
آخرین شبی که تو اردوگاه بودیم اینقدر هوا سرد بود که بچه تصمیم گرفتن به جای خوابیدن و از سرما شهید شدن تا صبح بیدار بمونن ولی اینقدر خسته بودیم که ساعت 11 همه خوابیدیم و صبح با سر درد و کمر درد و تب و لرز بیدار شدیم و مشغول جمع کردن چادر و بار زدن تو کامیون ها و برگشتن به تهران شدیم . طرف ساعت های 12 بود که رسیدیم پادگان و بعد از کلی الافی و چرخوندمون اینور اونور ساعت 6 بعدازظهر برای همیشه از در پادگان خارج شدیم و حرکت کردیم به سمت خونه هامون .
اینقدر بدن هامون کثیف بود و سر و صورتمون خاک گرفته بود که تو تاکسی سوارمون نمیکردن :دی چون اونجا نه حموم بود و نه چیزی و باید دستشویی هم صحرایی میکردی . یادم میاد از خودم بدم میاد ...
خلاصه گذشت ولی دوتا خاطره برام موند . یکی آخرین لحظه هایی که کنار هم بودیم و خاطرات این 2 ماه رو مرور میکردیم که با هم خوردیم ، خوابیدیم ، خندیدیم و حتی تنبیه شدیم و یکی هم شبی که تو اردوگاه نگهبان بودم و تا صبح آسمون کویر رو نگاه میکردم و لذت میبردم ...
چقدر زود گذشت ؛ آخرین روز همه اشکمون در اومد .
دلم برای همتون تنگ میشه رفقا ...
پی نوشتـــ :
تخت شماره 117 ...
بهترین رفیقارو پیدا کردم تو خدمت .

آخرین هفته آموزشی ...

  • جمعه ۲۰ آذر ، ۱۹:۰۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۷۹ بازدید

قسمت آخر این فیلم ها دیدین میان میگن " به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقیست " ؟ دقیقا به همون جا رسیدیم ! چشم رو هم گذاشتیم ( شما البته واسه من 2 سال گذشت ! ) آموزشی هم تموم شد و همه ساک به دست برگشتیم خونه هامون تا یکشنبه بریم اردوگاه و بعدشم هر کسی تقسیم بشه و بره سر یگان خدمتیش ...
با خیلی ها آشنا شدم ، خیلی رفقای خوب و بی نظیری پیدا کردم و خیلی درس های زیادی گرفتم . یکم بیشتر مسئولیت پذیر شدم و یاد گرفتم همیشه یه نفر تشویق میشه و یه جمع با هم تنبیه ! یاد گرفتم کی بخاطره خودم بهم نزدیک شده و کی دنبال راه افتادن کارشه . همه این ها حاصل این 2 ماه خوردن و خوابیدن و خندیدن و ... با حدود 220 نفر از همه جای ایران با ملیت ها و قومیت های مختلف بود . از اون روستایی صورت سوخته بگیر تا اون زیر ابرو برداشته به ظاهر شهری که همشون برام عزیز و با ارزشن .
این هفته آخری هم خوب بود هم بد ! خوبیش بخاطره راحت شدن از این اوضاع و دوری از روال زندگی بود و بدیش هم جدا شدن از بچه هایی که تو این مدت با هم زندگی کردیم . رو آخر تو مسجد خوابیدیم و همه با هم خداحافظی میکردن و کلاه هارو مثل فارق التحصیل های دانشگاه مینداختن هوا و میخندیدن . ظهر بهد از ناهار هم آماده شدیم برای رفتن به خونه که گفتن از بین شما 40 نفر باید بمونه و 24 ساعت نگهبانی بده ! بخاطره اوضاع بحرانی کشور دستور اومده که این نفرات باید به عنوان " یگان آماده " از ساعت 8 صبح روز چهارشنبه تا 8 صبح پنجشنبه بمونن و یه روز دیرتر برن مرخصی و از اونجایی که من همیشه خوش شانسم اسمم توی اون 40 نفر در اومد و مجبور شدم تو این طرح شرکت کنم .
هر چند باید از خوابت میزدی و میومدی پادگان و این خیلی برامون زور داشت ولی روز قشنگی شد و به همه خوش گذشت . قضیه یگان آماده اینه که باید یه سری افراد آماده باش بمونن تا اگر تو پادگان اتفاقی مثل سیل ، زلزله ، حمله به پادگان ، آشوب و ... اتفاق افتاد باهاش مقابله کنن و اگر لازم بود امداد رسانی کنن . 40 نفرمون رو به 4 تا گروه تخریب ، امداد ، تامین ، تخلیه تقسیم کردن که من افتادم تو گروه تامین و باید با اسلحه نگهبانی میدادم .
بهد از معلوم شدن وظیفه ها و تحویل گرفتن اسلحه و وسایل دیگه میرفتیم تو آسایشگاه و به صورت آماده باش استراحت میکردیم و با فرمان " پیش " فرمانده تو کمتر از 10 ثانیه باید به خط میشدیم و آماده مانور میشدیم ! شبش هم حق خوابیدن تا صبح رو نداشتیم و باید با لباس کامل میخوابیدیم ؛ حتی پوتین هم باید پامون بود !
چند بار این کارو برامون کردن و چون سریع به خط شدیم شب تا صبح دیگه اذیتمون نکردن و مانور ندادیم . فرمانده بهمون میگفت سال های قبل این کارو با سکه میکردن ! یعنی فرمانده آروم میومد تو آسایشگاه و یه سکه مینداخت رو زمین و میرفت و بعد از 10 ثانیه باید همه به خط میشدن که خداروشکر این کار به خاطره هجوم بچه ها و زمین خوردنشون ور افتاده بود !
خلاصه آموزشی هم تموم شد و میمونه فقط اردوگاه که 5 روز باید تو چادرهای هشت نفره زندگی صحرایی کنیم و تیراندازی با اسلحه و سلاح های دیگه رو کامل یاد بگیریم . اردوگاه تو بیابون های کوشک نصرت قم برگذار میشه که دیشب داشتم دمای هوای اونجا رو میدیدم 13 درجه زیر صفر بود ! آرزوی قلبیه ما که برف بیاد و کنسل بشه ! شما هم دعا کنید بی زحمت :دی
پی نوشتـــ :
یه تغییراتی تو ظاهر وب دادم و یه قسمت هایی رو عوض کردم ، نظرتون چیه ؟
بعد از اردوگاه سرم خلوت میشه و بیشتر بهتون سر میزنم ، عذرمو بخاطر این 7 8 روز غیبت بپذیرید ...

وقتی توهم بینایی میگیرم !

  • چهارشنبه ۱۱ آذر ، ۱۱:۱۸ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۸۹۱ بازدید

خیلی خوب بود لامصب ! تا حالا این حالت بهم دست نداده بود ! چند روز پیش تو پادگان شبش نگهبان بودم و اصلا نتونستم درست بخوابم . صبح هم ساعت 7 تو سالن آمفی تئاتر پادگان کلاس داشتیم تا 12 ظهر !
سربازی رفته باشین میدونین که به اینجور کلاس های طولانی میگن Golden Time ؛ یعنی ساعت طلایی برای خوابیدن که خیلی هم کم پیش میاد و باید نهایت استفاده رو برد ! ما هم به همین خیال که میریم و کلی میخوابیم و کمبود شب قبل رو جبران میکنیم حرکت کردیم به سمت سالن و یه جا اون وسط ها پیدا کردیم که راحت بخوابیم .
ده دقیقه از کلاس گذشت که فرمانده گفت کسی چرت بزنه نگهبان تنبیهی آخر هفته میشه و همه دژبان ها رو دور تا دور سالن گذاشت تا حواسشون به بچه ها باشه و فقط اسم کسی که خوابیده رو بدن ! اینقدر این حرکت خورد تو ذوقمون که نگو ! مخصوصا من که اصلا نخوابیده بودم ! با این اوضاع گفتم چاره ای نیست دیگه باید بیدار بمونیم و کلی هم به خودم تلقین کردم که پسر تو میتونی ! تو اصلا خوابت نمیاد ! به نگهبانی آخر هفته فکر کن !
تو همین فکرا بودم که یهو چشمم رفت رو هم و بغل دستیم زد تو پهلوم که بیدار شو . چشمامو به زور باز کردم و سعی کردم همینطوری باز نگهشون دارم ! شاید باورتون نشه ولی هیچوقت تو زندگیم اینقدر خواب بهم فشار نیاورده بود . هر یک دقیقه سرم میافتاد پایین و به زور خودمو نگه میداشتم . یک ساعت اول کلاس به هر بدبختی بود گذشت و از ساعت دوم اوضاع فرق کرد ! گوشهام نمیشنید دیگه و ذهنم کار نمیکرد ! منگ شده بودم ! صدای استاد رو نمیشنیدم اصلا و توهم بیناییم شروع شد !
همینجور که سن رو نگاه میکردم یهو احساس میکردم پرچم ایرانی که کنار دسته استاده داره حرکت میکنه ! چشمامو میمالیدم درست میشد و بعد از چند دقیقه دوباره حس میکردم چندتا پرنده تو سالن دارن پرواز میکنن و حتی با چشم دنبالشون میکردم ! صندلی های جلویی رنگش عوض میشد و حتی یه لحظه حس کردم فرمانده بالا سرمه سریع بهش سلام کردم و احترام گذاشتم !
رفیق های بغل دستیم چقدر بهم خندیدن ! میگفتن همش اینور اونورو نگاه میکردی و با خودت حرف میزدی ! با دست در و دیوارو نشون میدادی و چند دقیقه به یه نقطه خیره میشدی ! اینقدر این اوضاع ادامه داشت که قلب درد گرفتم و دست چپم بی حس شد ! اینقدر عصبی شده بودم که قید همه چیزو زدم و گرفتم تخت خوابیدم ! اینقدر عمیق خوابیده بودم که هر چی صدام کردن بیدار نشدم .
بعد از کلاس هم سر صف آمار اسممو دادن فرمانده و شدم نگهبان تنبیهی آخر هفته . آخر هفته هم که شد رفتم پیش فرمانده و با استفاده از نفوذ کلام اسمم رو از تو لیست خارج کردم !
خیلی خاطره بد و در عین حال جالبی بود ! تو کتاب هامون خونده بودم کم خوابی زیاد باعث توهم میشه ولی تجربه اش نکرده بودم و نمیدونستم خواب اینقدر مهمه !
بعد از خاروندن جای کش جوراب خواب لذت بخش ترین قسمت زندگیه :دی

هر شهروند ؛ یک خیانتکار !

  • يكشنبه ۸ آذر ، ۲۰:۰۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۶۶۳ بازدید

عنوان مطلب شاید یکم کلی گویی باشه و این حس رو به شما منتقل کنه مثل سایت های سیاسی وابسته به نهاد خاصی دارم یه شبکه رو میکوبم ولی در حقیقت اصلا اینطوری نیست ! من این قضیه رو از جنبه انسانیش نکاه میکنم و بدون هیچ قصد و نیت سوءیی بهش اعتراض میکنم !
شبکه منو تو امسال پنجمین سالگرد تاسیسش بود و تو این مدت خیلی بیننده پیدا کرده و خیلی هارو حتی از شبکه های خودمون کنده و مشتری ثابت خودش کرده ! که این مسئله هم گردن کسی نیست جز صدا و سیما کشور خودمون که اصلا سعی نمیکنه حس رقابت ایجاد کنه و فقط و فقط احساسی و مذهبی به قضیه نگاه میکنه ! من خودم به شخصه خیلی از برنامه هاشو نگاه میکنم و از مستند ها و سریال های خوبش لذت میبرم و حتی وقتایی که بیکار باشم تا نصفه شب بیدار میمونم تا تکرار برنامه های روز رو که از دست دادم ببینم ( مثل تکشو ، منوتوپلاس ، ... )
این وسط از یه سری چیزها هم واقعا ناراضیم ! از وقتی بچه بودیم یادمه به خوردمون دادن که جهان سویم ، از نظر رفاه و غیره تو پایین ترین رده های دنیاییم و یاد گرفتیم همیشه از همه چیز بنالیم تا سعی بر درست کردنش کنیم ! یکی از این موارد آزاردهنده برنامه " منوتو گزارشگر " ! که همیشه با دیدنش به حال خودمون قبطه خوردم و آه تاسف کشیدم از دست نادونی بعضی آدم های به ظاهر وطن پرست !
برادر من ، خواهر من ! ما سطح پایین ترین کشورهای جهان ، جزو ناپایدارترین و خورده پاترین مرکزهای اقتصاد جهان ؛ همه اینها درست ! ولی به نظر خودت فیلم گرفتن از مشکلات و معضلات داخل کشور و نمایش اون برای کل جهان چیزی رو حل میکنه ؟ جز اینکه وضعیت رو روز به روز بدتر میکنه و چهره مارو بیشتر از پیش خراب میکنه ؟

چند روز پیش یه آقایی یه فیلم گرفته بود از یه درختی تو خیابون ولیعصر که قطع شده بود و با صدای خودش هم ماوقع رو گزارش میکرد ! میگفت بله ! اینم از ایرانی های قاتل طبیعت که این درخت بی زبون رو قطع کردن ! منوتو خواهش میکنم این ویدیو رو پخش کن تا همه بشناسن شهرداریه کثیف رو ! عزیزه من ! شما رفتی بپرسی مشکل چی بوده که این درخت قطع شده !؟ علتش رو دونستی بعد قضاوت کردی ؟
 ای کاش به جای این جور ویدیوها کمی هم از نکات مثبتی که تو کشورمون داریم حرف میزدیم و سعی در تبلیغش داشتیم . به قول پسر عمه ام که چند سالیه آمریکا درس میخونه میگه ایرانی ها تنها مشکلشون وطن پرست نبودنشونه ! بر عکس آمریکایی ها که دم خونه هر کردومشون یه پرچم از کشورشون نصبه و هر روز صبح بهش یه نگاه پر از غرور میندازن ...
کمی فکر کنیم ؛ همین ...

چهارمین هفته آموزشی ...

  • پنجشنبه ۵ آذر ، ۱۹:۵۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۳۳۴ بازدید

یکی از بهترین هفته های آموزشی هفته چهارم بود ! هر روز صبح تو سالن آمفی تئاتر پادگان از ساعت 8 تا 12 ظهر کلاس های معارف جنگ داشتیم . شاید اسم جنگ که بیاد یاد حسین فهمیده و فرمانده های 20 21 ساله سپاه بیافتین و بگین باز هم بحث های تکراری و یه سری عکس و فیلم تکراری تر که حوصله همرو سر میبره و هیچ نکته مثبتی تو گوش دادن بهش نیست . حق دارین ، ما هم همین فکرهارو میکردیم تا اولین جلسه برگذار شد ...
روز اول یکی از فرمانده های بازنشسته نیروی زمینی مهمون جمع ما بود . یه پیرمرد سالخورده و جانباز شیمیایی که با کمک عصا راه میرفت و با همون لباس نظامیش اومده بود تا برامون از جنگ بگه . اینم بگم که کلاس ها 4 روز بود و هر روز 2 سال از جنگ رو توضیح میدادن . از عملیات ها ، شکستها و پیروزی های ایران . از اسیر شدنش توسط عراقی ها و اینکه موقع انتقالش به اسارت گاه های عراق فرار کرده بود و 4 روز تو بیابون ها سرگردون بود ! زیر بوته های خار قایم میشد و از شدت گشنگی غورباقه ها زنده رو میخورد !
روز دوم امیر بختیاری مهمون ما بود و از رشادت های نیروی دریایی و ناوچه پیکان میگفت که چطوری سکوهای نفتی عراق رو نابود کرده بودن و با یه اشتباه تو دام دشمن افتادن و جز یه عده معدودی همه خدمه کشتی شهید شدن ! اینم بگم که امیر بختیاری یکی از بهترین ملوان های کشتی های نظامی تو جنگ بوده که ما آزاد سازی خیلی از شهرها مدیونشیم .
روز سوم امیر سرتیپ خلبان حسین خلیلی مهمون ما بود ! یکی از بهترین جلسه های معارف جنگ روز سوم بود ! جوری با احساس تعریف میکرد که همه میخکوب شده بودیم و اصلا نفهمیدیم چطوری 4 ساعت گذشت . ایشون نابغه نیروی هوایی ایرانه که بیشتر از 10،000 ساعت پرواز با هواپیمای F5 و F14 تو مناطق جنگی داره و حدود 30 تا جنگنده عراق رو از بین برده ! حسین خلیلی دوره خلبانیش رو تو آمریکا گذرونده بود و درجه استاد پروازی گرفته بود و برامون حدود 50 تا عکس از خودش آورده بود که خیلی برام جالب بود . عکس هاش با شهید بابایی و شهید ستاری ، شهید عباس دوران و شهید یاسینی ! اصلا باورم نمیشد که تو کابین پشتیه شهید بابایی مینشست و باهاش پرواز میکرد ! یا با شهید دوران چه بگو بخندهایی میکرد و سر پرواز و مانور شرط بندی میکرده ! اینقدر نزدیکی به این شهیدهای برجسته نیروی هوایی و صمیمیت باهاشون خیلی خیلی جالب و قشنگ بود . حتی تعریف میکرد که شهید عباس دوران ( اسم یگان ما ) خیلی لاتی حرف میزد و اینقدر دل و جرات داشت که همه ازش میترسیدن و میگفتن عباس یه روزی سرتو به باد میدی ! تو آخرین عملیات وقتی با هم پرواز کرده بودن بعد از وارد شدن به خاک عراق و شکستن سه تا خط آتش یکی از موتورهای جت جنگیش اسیب میبینه و به جای کشیدن دکمه اجکت و بیرون پریدن از هواپیما به حسین اعلام میکنه که شماها برگردین ! مسیر هواپیما رو به سمت شهر بغداد عوض میکنه و هواپیماشو که تو آتیش میسوخت و به سختی کنترل میشد به ساختمون هتل محل برگزاری هفتمین دوره اجلاس سران جنبش غیرمتعهدها میکوبه و مانع از برگذاری اون اجلاس میشه ( متن کامل رو از اینجا بخونید ... )
روز چهارم که روز آخر کلاس ها بود از دو سال آخر جنگ برامون گفتن و توضیح دادن که چطوری ایران تغضیف شده بود و امام مجبور به پذیرش قطعنامه 598 شد و جنگ بدون پیروز به پایان رسید . دو ساعت دوم کلاس هم همه استادها کنار هم جمع شدن و جلسه پرسش و پاسخ گذاشتن و به سوال های بچه ها راجع به جنگ پاسخ دادن ...
آخر هر کلاس هم برای همه فرمانده ها و به احترام رشادت هاشون با احترامات نظامی بدرقه شون میکردیم که باعث میشد اشک شوق تو چشم های بعضی هاشون جمع بشه .
دوست دارم خیلی بنویسم راجع به این هفته ولی میدونم از حوصله خارجه . یه نکته خیلی مثبتی که این کلاس ها برام داشت نگاه واقع بینانه به جنگ بود ! اینکه از تمامی فرمانده ها اشتباهاتشون توی جنگ رو به صراحت میگفتن و اعلام میکردن علت شکست تو فلان عملیات چی بود ! مثلا عملیات کربلای 4 بیشترین تلفات رو از نیروهای ایرانی گرفت و علتش هم ناپختگی فرمانده های اون عملیات بود .
اینقدر این کلاس ها برام جالب بود که باعث شد کاملا نگاهم نسبت به جنگ عوض بشه و آمار دقیق همه شهدا و عملیات هارو به دست بیارم .
جالبترین نکته اش صحبت های یکی از فرمانده ها بود که میگفت جنگ رو واقع بینانه نگاه کنید نه احساسی ! سر بسته میگم با نارنجک بستن دور کمر نمیشه یه تانک رو نابود کرد !
پی نوشتـــ :
حتما اسم شهدای خلبانی که تو متن بالا آوردم رو تو ویکیپدیا سرچ کنید داستان های جالبی داره زندگیشون مخصوصا شهید دوران .

سومین هفته آموزشی ...

  • پنجشنبه ۲۸ آبان ، ۱۸:۲۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۶۹۲ بازدید

سومین هفته آموزشی هم تموم شد و از شنبه وارد دومین ماه خدمت میشیم ! به قول دوستم علی الان میتونم بگم یه ماه خدمتم !یک ماه پا کوبیدن و رژه رفتن ، به خط شدن و 4 صبح بیدار شدن ! تقریبا عادت کردیم و خیلی چیزها افتاده رو روال و داریم از کنار هم بودن لذت میبریم . تو این 30 با تمام بچه های آسایشگاه 3 که حدودا 50 نفریم آشنا شدم و روابطمون خیلی صمیمی شده . هر کس از یه جای ایرانه که احساس میکنم رفقای خوبی پیدا کردم و میتونن تا آخر عمر کنارم بمونن .
بگذریم ؛ این هفته از اولش خوب شروع شد ! تقریبا تمام صبحها و ظهرهارو رو سر کلاس بودیم و بعدازظهرها بعد از نماز مغرب در اختیار خودمون تا فردا صبحش . شب ها هم تا قبل صوت خاموشی و قرق که به اجبار باید میخوابیدی وگرنه نگهبان تنبیهی میخوردی ته آسایشگاه دور هم جمع میشدیم و از اتفاقای خنده دار زندگیمون میگفتیم و ساعت ها بلند بلند میخندیدیم . یکی از تصادف هایی که کرده بود میگفت ؛ یکی دیگه از ضایع شدن های دوران دانشجویی پیش باباش میگفت و یکی دیگه ... خلاصه خیلی خوش میگذشت و لحظه به لحظه اش خاطره میشد .
روز دوشنبه صبح وقت دیدار با امیر پادگان و فرمانده کل نیروهای هوایی بود ! ساعت 8 صبح همه اونایی که مدارک فوق لیسانس و لیسانس به بالا بودن رو جمع کردن تو مسجد پادگان و بعد از نیم ساعت تذکرات فرمانده که سوال های بی خود و نامربوط نپرسید و منظم و مرتب بشینین امیر وارد مسجد شد ! جای ما تقریبا وسط سالن بوداولین بار بود که میدیدمش ! یه مرد تقریبا 50 ساله با موهای سفید یک دست ؛ لباس خلبانی اتو کشیده شده که خط اتوش هندونه رو از وسط نصف میکرد ! ؛ کاپشن سبز خوش رنگ با کلی درجه و مدال روش که چند ثانیه طول میکشید بخوای همرو بمشری ! دوره تک آوری ، دوره مربی گری تیر اندازی ، دوره دافوس ، دوره چتربازی ، دوره ...
کلا همه جذب این آدم شدیم ! اینقدر که با شخصیت و تحصیل کرده بود ! یه خلبان هواپیمای جنگی کار کشته با کلی افتخار و صلابت ! اصلا حال میکردی وقتی نگاش میکردی ! جلسه پرسش و پاسخ هم یک ساعتی طول کشید و بعد از جواب دادن به همه سوال های بچه ها از مسجد خارج شدیم و رفتیم میدون صبحگاه برای تمرین رژه ! کلا بخوام راجع به رژه حرف بزنم خودش یه متن طولانی میشه پس میذارم سر وقت براتون از رژه رفتن و اصولش میگم .
روزهای دیگه هم اتفاق خاصی نیافتاد تا رسیدیم به پنج شنبه ! روز مرخصی ! صبحش رفتیم مسجد برای نماز و زیارت عاشورا و طبق معمول نصف بچه ها یا خواب بودن یا تو پیچ ! همون تعداد کمی هم که بیدار بودن داشتن با بغل دستیشون حرف میزدن ! بعد از زیارت عاشورا ساعت حدودا 8 بود که برگشتیم دم آسایشگاه ! ساعت مرخصی 11 صبح بود و بهمون گفتن اگر زودتر نظافت آخر هفته رو انجام بدین ( روزهای پنج شنبه روز نظافته و باید از بالا تا پایین آسایشگاه ، سلف ، حموم ، دستشویی ، ... رو بشوریم و بسابیم ! ) قبل ساعت یازده ردتون میکنیم برین خونه و بچه ها هم که تنها نقطه ضعفشون تو مرخصیه سریع مشغول شدن به شستن و سابیدن ! فرمانده گروهان اومد و به همه نفری یه تیکه آجر داد و گفت بشینید روی زمین و سرامیکهارو با آجر بسابید تا برق بیافته ! ما هم که چاره ای جز " اطاعت جناب " نداشتیم شروع کردیم به کار و بعد از 2 ساعت حمالی حدود ساعت 10.30 همه جارو قفل کردیم و رفتیم برای مرخصی ! البته بچه های شهرستانی که جایی نداشتن موندن بنده خداها ...
خلاصه این هفته هم با همه خوبی ها و بدی ها و اتفاق های جالبش تموم شد ! راستی ! سعی کنید خدمت میرید نگهبان پاس 2 نصف شب نشید که باید تا صبح بیدار بمونید ! مثل من که چهارشنبه شب با چشم باز و ایستاده خوابیدم !
آهان ! یه چیز دیگه ! بچه ها برام اسم گذاشتن و بهم میگن دکتر جَکول ! یه سری دیگه هم میگن آقای آمبولانس :|
پی نوشتـــ :
من اسمم مسعوده نه کچل یا آشخور ! مراعات فرمایید :دی
آخر هفته ها که میام چندتا مطلب مینویسم و جوری تنظیم میکنم که تو طول هفته منتشر بشه ! اینم واسه اونایی که سوال کردن چطوری وسط هفته ها مینویسی مگه اینترنت داری اونجا !

ادل ؛ سلام ؛ خوب یا عالی !

مگه خواننده زن با احساس تر و خوش صداتر از Adele داریم ما ؟ مگه داریم اینقدر با استعداد و ماهر ! آلبوم 21 رو حدود 4 سال پیش منتشر کرد که حدود 30 میلیون نسخه تو کل جهان فروش کرد و رکورد طولانی‌ترین مدت صدرنشینی تو جدول پرفروش ترین آلبوم‌های موسیقی تو بریتانیا رو تو کتاب رکوردهای جهانی گینس ثبت کرد ! ترک سلام ( Hello ) که جدیدا پخش شده مربوط به آلبوم جدید Adele به اسم 25 که قراره ماه های جاری وارد بازار بشه . من که بی صبرانه منتظرشم !
حتما پیشنهاد میکنم این موزیک + موزیک ویدیو جدید ادل رو دانلود کنید و به معنی شعرش توجه کنید ؛ مطمئنا پشیمون نمیشین . متن انگلیسی به همراه ترجمه فارسی رو براتون تو ادامه مطلب گذاشتم ...

پی نوشتـــ :
بیوگرافی Adele رو از اینجـــا و عکسهای جدیدش رو از اینجـــا دنبال کنید ...
موزیک جدیدش رو میتونین از سایت رسمیش یا یه سرچ ساده تو گوگل دریافت کنید .

نگران منی که نگیره دلم ...

هیچکس نمیداند کجایى و چه میکنى ! براى که میخوانى و تحسین میشوى ...
شاید نیمه هاى شب در کوچه هاى شهر قدم میزنى و آواز میخوانى ...
دستانت سیب هوا میچیند و در دهان آدم میگذارد !
و شاید هر غروب به تک تکمان سر میزنى و عشق را زمزمه میکنى ...
خدایا !
ما که هیچ ؛
اشک هاى مادرش را به کجا بند کنیم ؟
کاش مانده بودى ...
دنیا یک مرتضى کم دارد ...
#مسعود_کوثری

اولین سالگرد نبودنت تسلیت ؛ مهربانترین مهربان ...

پی نوشتـــ :
برای شادی روحش فاتحه بفرستین .
عکس بالا رو خودم توی بهشت زهرا گرفتم ، سایز بزرگش توی ادامه هست ...

تجربه های ناب یک بهدار صفر !

  • پنجشنبه ۲۱ آبان ، ۱۷:۴۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۹۸ بازدید

تو این مدت 2 هفته ای که مسئول بهداری بودم لحظه به لحظه اش برام تجربه های ناب و جدیدی بوده که احساس میکنم میتونه به حل خیلی از مشکلات درونیم کمک کنه و توی مسیر تاریک سربازی که به قول خیلی ها عمر تلف کردنه خورده نکته های مثبتی باشه برام !
امروز 22 آبانه ! چشم روی هم گذاشتم و 22 روز از دوره آموزشی خدمت سربازیم گذشت ! شاید اوایل خیلی برام سخت بود و به محیط عادت نداشتم اما الان کاملا از فشارها کم شده و همه چیز به روال خودش در حال طی شدنه . توی پست قبل خیلی واضح و مفصل راجع به تمام مسایل توی پادگان صحبت کردم که یه سری ها بهم خرده گرفتن و گفتن همه چیز رو نباید بازگو کنم چون ممکنه برام بد بشه در آینده . با اینکه اعتقادی به این موضوع ندارم ولی سعی میکنم سر بسته تر همه چیز رو بنویسم ...
تو این روزهایی که گذشت خیلی از سربازهای مریض اومدن بهداری که یا مشکلشون حل شد و یا اعزام شدن بیمارستان برای بررسی بیشتر و من یاد گرفتم چه کسی میخواد واقعا سرباز باشه و چه کسی دوست داره از زیر اسمش فرار کنه . داشتیم بچه هایی رو که تو آسایشگاه خودمون بودن ، رفیق شده بودیم با هم ولی دنبال استفاده بودن ! خودشون رو به هزار حالت مریضی و مشکل میزدن تا یه روز هم که شده از استراحت یگانی استفاده کنن و از زیر خدمت و رژه در برن ! یه دکتر ارشد داریم تو بهداری که روز اول بهمون گفت اینجا هر کسی که میاد مریض نیست مگر خلافش ثابت بشه ! اینجا سربازهای سالمی میان که از منو شما به علایم بیماری ها آشناترن و از یه فرد مریض به اون بیماری قشنگتر به خودشون میپیچن و نقش بازی میکنن ! اینارو که میشنیدم شاخم در میومد و میگفتم مگه میشه ؟ بعید میدونم کسی اینقدر خودشو بیاره پایین و کلک سوار کنه برای یک روز مرخصی ! مدام این حرفای دکتر تو ذهنم بود ؛ حواسمو جمع کردم و رفتم سراغ بچه های مریض یگانمون . مشکلاتشون رو نوشتم و بردمشون بهداری و همشون قرص و دوا گرفتن . هر روز کارم این شده بود که راس ساعت 7 صبح اسم مینوشتم و میبردم بهداری و بعد از اون برمیگشتم و به ادامه خدمت ( تمرین رژه ، کلاس های نظام جمع و ... ) میرسیدم .
شاید براتون بگم باورتون نشه ! ولی داشتیم کسایی رو که صبح از سر درد داد و بیداد میکردن و وقتی میرسیدن بهداری و میدیدن خبری از مرخصی نیست حالشون کاملا خوب میشد ! داشتیم کسایی رو که یادشون میرفت صبح مریضیشون رو چی نوشتن و وقتی سوال میکردیم یه چیز دیگه تحویلمون میدادن ! و حتی داشتیم کسایی رو که خودشون رو به تشنج میزن تا شاید راهی پیدا کنن به سمت معافی یا حداقل یک هفته مرخصی ! و داشتیم معتادهایی رو که از خماری جنون و روانی بودن رو بهونه میکردن تا خودشون رو به بیرون پادگان برسونن و از خماری در بیان ! و داشتیم هزارتا از این موردهای بی مورد !
خنده داره نه ؟ جوابم به همشون این بود که سرباز اینقدر ارزشتو میاری پایین تا 2 روز بری مرخصی ؟ من خودم قلبم مشکل خفیف داره ولی حتی دنبالش هم نرفتم که معاف از رزم بگیرم ! اومدم سربازی و پی همه چیز رو به تنم مالیدم . از روز اول سرما خوردم تا همین الان که دارم تایپ میکنم ولی یک روز هم از مرخصی استفاده نکردم .
بارها تشویقی گرفتم ولی خودمو مجاب کردم که ازش استفاده نکنم و نرم خونه تا هوایی نشم و از پادگان دلزده بشم .
به نظر من آدم باید گاهی اوقات محکم وایسه و خودشو محک بزنه ! سختی رو بکشه ببینه کجا کم میاره ! برای همین میریم سربازی مگه نه ؟
کمتر از یک ماه از آموزشی مونده و میخوام خیلی چیزا رو تو خودم بسنجم ! واقعا مردم یا فقط مذکر ؟! هستم اونقدری که در آینده یه زن بهم تکیه کنه ؟!
پی نوشتـــ :
خیلی دوست دارم بنویسم ! اتفاقات خیلی زیاده ولی فرصت من کم ...
آخر من این درجه های نظامی رو یاد نمیگیریم ببین کی گفتم !

اولین هفته آموزشی ...

  • جمعه ۱۵ آبان ، ۱۶:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۳۶۵ بازدید

به هر زور و زحمتی بود یه هفته اول گذشت و از فردا وارد هفته دوم میشیم و من همچنان زنده ام ! شاید الان که حساب میکنم میبینم چقدر سخت بود ! فکرشو نمیکردم اینقدر فشار دلتنگی و احساس تنهایی اذیتم کنه ! با اینکه پادگانمون تو قلب تهران بود همه حس میکردیم تو یه بیابون بی آب و علفیم که هزار کیلومتر از خونه دوره !
به قدری برام اتفاق های جالب افتاد و با آدم های مختلفی آشنا شدم که اگر بخوام بنویسم خوندنش یک ساعت وقت میخواد برای همین تا جایی که میشه خلاصه اش میکنم .
روز اول خیلی سخت گذشت ! از صبح تحت فشار بودیم و از یه محیط صمیمی وارد یه محیط خشک و نظامی شده بودیم که حتی برای در آوردن جوراب هم یه نظم و ساعت و قانون خاصی داشت . بچه ها هنوز با هم آشنا نشده بودن و فرمانده ها هم مدام مارو به صف میکردن و میکشیدن اینور اونور . ساعت 6 صبح دم در پادگان جمع شدیم و گروه گروه رفتیم به سمت مسجد و بعد از خوندن نماز تو میدون صبحگاه جمع شدیم تا هر کس بره تو گروهان خودش . پادگان خضرایی چهارتا گروهان داره ( شهید لشکری ، شهید قوامی ، شهید دوران و شهید یاسینی ) که هر کس به نسبت مدرک تحصیلیش میرفت تو گروهان خودش . دکترها و فوق لیسانس تو گروهان لشکری ، لیسانس و یه سری از فوق دیپلم ها تو گروه هان دوران و بقیه مدرک ها تحصیلی هم تو دوتا گروهان بقیه یعنی یاسینی و قوامی . من اول لشکری افتادم و بعد به خاطر زیاد بودن مدرک فوق لیسانس ها یه سری هامون رو تقسیم کردن بین گروهان های دیگه که من افتادم شهید دوران . اول هاش ناراحت بودم ولی بعد که با محیط آشنا شدم دیدم چه شانسی آوردم !
روز اول به هر سختی بود گذشت ! شبش تو آسایشگاه خیلی ها دلشون گرفته بود و میگفتن ای کاش نیومده بودیم خدمت . منم مثل بقیه دراز کشیده بودم و داشتم به یادگاری های بالای سرم که زیر تخت نفر بالای نوشته شده بود نگاه میکردم و بیشتر دلگیر میشدم ...
صبح فرداش ساعت 4.30 صوت صبحگاه رو زدن و همه رو بلند کردن ! همه فکر میکردن برن نماز و بیان دوباره میتونن بخوابن ولی از این خبرها نبود ! باید در ارض 10 دقیقه بلند میشدیم ، میرفتیم مسواک میزدیم ، وضو میگرفتیم و با لباس و وضعیت کامل به صف میشدیم برای نماز ! هر کس دیر میومد اسمش یادداشت میشد و میرفت برای نگهبانی روز جمعه ! بعد از نماز هم برمیگشتیم و باز ده دقیقه وقت داشتیم برای برداشتن قاشق و چنگال و لیوان و به صف شدن برای خوردن صبحونه ! اینقدر تحت شار قرارمون میدادن که صدامون در میومد و عصبی میشدیم و بعضا یه صداهایی از بین بچه ها در میومد که اعتراض میکرد و چون جوابی نمیشنید ساکت میشد . وقتی همه میرفتن تو سلف غذاخوری چندتا اراشد میومدن بالا سرمون و داد میزدن حرف نباشه ! فقط صدای قاشق و چنگال شنیده بشه نه صدای دیگه ای ! فکر کنین از 210 نفر تو یه محیط نباید صدایی شنیده میشد جز قاشق و چنگال ! سر 3 دقیقه خبردار دادن و خورده و نخورده باید بلند میشدیم میرفتیم بیرون و باز سر صف وایمیسادیم .
یه چند ساعتی رو مشغول یاد گرفتن احترامات نظامی بودیم و ساعت 11 رفتیم برای ناهار ! اینقدر گشنه مون کرده بودن که ساعت 11 صبح اشتها داشتیم یه گاو رو زنده بخوریم ! باز 3 دقیقه وقت دادن برای ناهار ! غذا انداره یه کف دست برنج بود ! فوق العاده بد مزه و بی کیفیت ! بدون روغن و خشک ! تازه چهارشنبه ای بچه ها سوسک پیدا کرن تو بشقاب غذا !
( بقیه مطلب در " ادامه مطلب " ... )