logo

چهارمین هفته آموزشی ...

  • پنجشنبه ۵ آذر ، ۱۹:۵۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۱۴۰ بازدید

یکی از بهترین هفته های آموزشی هفته چهارم بود ! هر روز صبح تو سالن آمفی تئاتر پادگان از ساعت 8 تا 12 ظهر کلاس های معارف جنگ داشتیم . شاید اسم جنگ که بیاد یاد حسین فهمیده و فرمانده های 20 21 ساله سپاه بیافتین و بگین باز هم بحث های تکراری و یه سری عکس و فیلم تکراری تر که حوصله همرو سر میبره و هیچ نکته مثبتی تو گوش دادن بهش نیست . حق دارین ، ما هم همین فکرهارو میکردیم تا اولین جلسه برگذار شد ...
روز اول یکی از فرمانده های بازنشسته نیروی زمینی مهمون جمع ما بود . یه پیرمرد سالخورده و جانباز شیمیایی که با کمک عصا راه میرفت و با همون لباس نظامیش اومده بود تا برامون از جنگ بگه . اینم بگم که کلاس ها 4 روز بود و هر روز 2 سال از جنگ رو توضیح میدادن . از عملیات ها ، شکستها و پیروزی های ایران . از اسیر شدنش توسط عراقی ها و اینکه موقع انتقالش به اسارت گاه های عراق فرار کرده بود و 4 روز تو بیابون ها سرگردون بود ! زیر بوته های خار قایم میشد و از شدت گشنگی غورباقه ها زنده رو میخورد !
روز دوم امیر بختیاری مهمون ما بود و از رشادت های نیروی دریایی و ناوچه پیکان میگفت که چطوری سکوهای نفتی عراق رو نابود کرده بودن و با یه اشتباه تو دام دشمن افتادن و جز یه عده معدودی همه خدمه کشتی شهید شدن ! اینم بگم که امیر بختیاری یکی از بهترین ملوان های کشتی های نظامی تو جنگ بوده که ما آزاد سازی خیلی از شهرها مدیونشیم .
روز سوم امیر سرتیپ خلبان حسین خلیلی مهمون ما بود ! یکی از بهترین جلسه های معارف جنگ روز سوم بود ! جوری با احساس تعریف میکرد که همه میخکوب شده بودیم و اصلا نفهمیدیم چطوری 4 ساعت گذشت . ایشون نابغه نیروی هوایی ایرانه که بیشتر از 10،000 ساعت پرواز با هواپیمای F5 و F14 تو مناطق جنگی داره و حدود 30 تا جنگنده عراق رو از بین برده ! حسین خلیلی دوره خلبانیش رو تو آمریکا گذرونده بود و درجه استاد پروازی گرفته بود و برامون حدود 50 تا عکس از خودش آورده بود که خیلی برام جالب بود . عکس هاش با شهید بابایی و شهید ستاری ، شهید عباس دوران و شهید یاسینی ! اصلا باورم نمیشد که تو کابین پشتیه شهید بابایی مینشست و باهاش پرواز میکرد ! یا با شهید دوران چه بگو بخندهایی میکرد و سر پرواز و مانور شرط بندی میکرده ! اینقدر نزدیکی به این شهیدهای برجسته نیروی هوایی و صمیمیت باهاشون خیلی خیلی جالب و قشنگ بود . حتی تعریف میکرد که شهید عباس دوران ( اسم یگان ما ) خیلی لاتی حرف میزد و اینقدر دل و جرات داشت که همه ازش میترسیدن و میگفتن عباس یه روزی سرتو به باد میدی ! تو آخرین عملیات وقتی با هم پرواز کرده بودن بعد از وارد شدن به خاک عراق و شکستن سه تا خط آتش یکی از موتورهای جت جنگیش اسیب میبینه و به جای کشیدن دکمه اجکت و بیرون پریدن از هواپیما به حسین اعلام میکنه که شماها برگردین ! مسیر هواپیما رو به سمت شهر بغداد عوض میکنه و هواپیماشو که تو آتیش میسوخت و به سختی کنترل میشد به ساختمون هتل محل برگزاری هفتمین دوره اجلاس سران جنبش غیرمتعهدها میکوبه و مانع از برگذاری اون اجلاس میشه ( متن کامل رو از اینجا بخونید ... )
روز چهارم که روز آخر کلاس ها بود از دو سال آخر جنگ برامون گفتن و توضیح دادن که چطوری ایران تغضیف شده بود و امام مجبور به پذیرش قطعنامه 598 شد و جنگ بدون پیروز به پایان رسید . دو ساعت دوم کلاس هم همه استادها کنار هم جمع شدن و جلسه پرسش و پاسخ گذاشتن و به سوال های بچه ها راجع به جنگ پاسخ دادن ...
آخر هر کلاس هم برای همه فرمانده ها و به احترام رشادت هاشون با احترامات نظامی بدرقه شون میکردیم که باعث میشد اشک شوق تو چشم های بعضی هاشون جمع بشه .
دوست دارم خیلی بنویسم راجع به این هفته ولی میدونم از حوصله خارجه . یه نکته خیلی مثبتی که این کلاس ها برام داشت نگاه واقع بینانه به جنگ بود ! اینکه از تمامی فرمانده ها اشتباهاتشون توی جنگ رو به صراحت میگفتن و اعلام میکردن علت شکست تو فلان عملیات چی بود ! مثلا عملیات کربلای 4 بیشترین تلفات رو از نیروهای ایرانی گرفت و علتش هم ناپختگی فرمانده های اون عملیات بود .
اینقدر این کلاس ها برام جالب بود که باعث شد کاملا نگاهم نسبت به جنگ عوض بشه و آمار دقیق همه شهدا و عملیات هارو به دست بیارم .
جالبترین نکته اش صحبت های یکی از فرمانده ها بود که میگفت جنگ رو واقع بینانه نگاه کنید نه احساسی ! سر بسته میگم با نارنجک بستن دور کمر نمیشه یه تانک رو نابود کرد !
پی نوشتـــ :
حتما اسم شهدای خلبانی که تو متن بالا آوردم رو تو ویکیپدیا سرچ کنید داستان های جالبی داره زندگیشون مخصوصا شهید دوران .

سومین هفته آموزشی ...

  • پنجشنبه ۲۸ آبان ، ۱۸:۲۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۴۴۵ بازدید

سومین هفته آموزشی هم تموم شد و از شنبه وارد دومین ماه خدمت میشیم ! به قول دوستم علی الان میتونم بگم یه ماه خدمتم !یک ماه پا کوبیدن و رژه رفتن ، به خط شدن و 4 صبح بیدار شدن ! تقریبا عادت کردیم و خیلی چیزها افتاده رو روال و داریم از کنار هم بودن لذت میبریم . تو این 30 با تمام بچه های آسایشگاه 3 که حدودا 50 نفریم آشنا شدم و روابطمون خیلی صمیمی شده . هر کس از یه جای ایرانه که احساس میکنم رفقای خوبی پیدا کردم و میتونن تا آخر عمر کنارم بمونن .
بگذریم ؛ این هفته از اولش خوب شروع شد ! تقریبا تمام صبحها و ظهرهارو رو سر کلاس بودیم و بعدازظهرها بعد از نماز مغرب در اختیار خودمون تا فردا صبحش . شب ها هم تا قبل صوت خاموشی و قرق که به اجبار باید میخوابیدی وگرنه نگهبان تنبیهی میخوردی ته آسایشگاه دور هم جمع میشدیم و از اتفاقای خنده دار زندگیمون میگفتیم و ساعت ها بلند بلند میخندیدیم . یکی از تصادف هایی که کرده بود میگفت ؛ یکی دیگه از ضایع شدن های دوران دانشجویی پیش باباش میگفت و یکی دیگه ... خلاصه خیلی خوش میگذشت و لحظه به لحظه اش خاطره میشد .
روز دوشنبه صبح وقت دیدار با امیر پادگان و فرمانده کل نیروهای هوایی بود ! ساعت 8 صبح همه اونایی که مدارک فوق لیسانس و لیسانس به بالا بودن رو جمع کردن تو مسجد پادگان و بعد از نیم ساعت تذکرات فرمانده که سوال های بی خود و نامربوط نپرسید و منظم و مرتب بشینین امیر وارد مسجد شد ! جای ما تقریبا وسط سالن بوداولین بار بود که میدیدمش ! یه مرد تقریبا 50 ساله با موهای سفید یک دست ؛ لباس خلبانی اتو کشیده شده که خط اتوش هندونه رو از وسط نصف میکرد ! ؛ کاپشن سبز خوش رنگ با کلی درجه و مدال روش که چند ثانیه طول میکشید بخوای همرو بمشری ! دوره تک آوری ، دوره مربی گری تیر اندازی ، دوره دافوس ، دوره چتربازی ، دوره ...
کلا همه جذب این آدم شدیم ! اینقدر که با شخصیت و تحصیل کرده بود ! یه خلبان هواپیمای جنگی کار کشته با کلی افتخار و صلابت ! اصلا حال میکردی وقتی نگاش میکردی ! جلسه پرسش و پاسخ هم یک ساعتی طول کشید و بعد از جواب دادن به همه سوال های بچه ها از مسجد خارج شدیم و رفتیم میدون صبحگاه برای تمرین رژه ! کلا بخوام راجع به رژه حرف بزنم خودش یه متن طولانی میشه پس میذارم سر وقت براتون از رژه رفتن و اصولش میگم .
روزهای دیگه هم اتفاق خاصی نیافتاد تا رسیدیم به پنج شنبه ! روز مرخصی ! صبحش رفتیم مسجد برای نماز و زیارت عاشورا و طبق معمول نصف بچه ها یا خواب بودن یا تو پیچ ! همون تعداد کمی هم که بیدار بودن داشتن با بغل دستیشون حرف میزدن ! بعد از زیارت عاشورا ساعت حدودا 8 بود که برگشتیم دم آسایشگاه ! ساعت مرخصی 11 صبح بود و بهمون گفتن اگر زودتر نظافت آخر هفته رو انجام بدین ( روزهای پنج شنبه روز نظافته و باید از بالا تا پایین آسایشگاه ، سلف ، حموم ، دستشویی ، ... رو بشوریم و بسابیم ! ) قبل ساعت یازده ردتون میکنیم برین خونه و بچه ها هم که تنها نقطه ضعفشون تو مرخصیه سریع مشغول شدن به شستن و سابیدن ! فرمانده گروهان اومد و به همه نفری یه تیکه آجر داد و گفت بشینید روی زمین و سرامیکهارو با آجر بسابید تا برق بیافته ! ما هم که چاره ای جز " اطاعت جناب " نداشتیم شروع کردیم به کار و بعد از 2 ساعت حمالی حدود ساعت 10.30 همه جارو قفل کردیم و رفتیم برای مرخصی ! البته بچه های شهرستانی که جایی نداشتن موندن بنده خداها ...
خلاصه این هفته هم با همه خوبی ها و بدی ها و اتفاق های جالبش تموم شد ! راستی ! سعی کنید خدمت میرید نگهبان پاس 2 نصف شب نشید که باید تا صبح بیدار بمونید ! مثل من که چهارشنبه شب با چشم باز و ایستاده خوابیدم !
آهان ! یه چیز دیگه ! بچه ها برام اسم گذاشتن و بهم میگن دکتر جَکول ! یه سری دیگه هم میگن آقای آمبولانس :|
پی نوشتـــ :
من اسمم مسعوده نه کچل یا آشخور ! مراعات فرمایید :دی
آخر هفته ها که میام چندتا مطلب مینویسم و جوری تنظیم میکنم که تو طول هفته منتشر بشه ! اینم واسه اونایی که سوال کردن چطوری وسط هفته ها مینویسی مگه اینترنت داری اونجا !

ادل ؛ سلام ؛ خوب یا عالی !

مگه خواننده زن با احساس تر و خوش صداتر از Adele داریم ما ؟ مگه داریم اینقدر با استعداد و ماهر ! آلبوم 21 رو حدود 4 سال پیش منتشر کرد که حدود 30 میلیون نسخه تو کل جهان فروش کرد و رکورد طولانی‌ترین مدت صدرنشینی تو جدول پرفروش ترین آلبوم‌های موسیقی تو بریتانیا رو تو کتاب رکوردهای جهانی گینس ثبت کرد ! ترک سلام ( Hello ) که جدیدا پخش شده مربوط به آلبوم جدید Adele به اسم 25 که قراره ماه های جاری وارد بازار بشه . من که بی صبرانه منتظرشم !
حتما پیشنهاد میکنم این موزیک + موزیک ویدیو جدید ادل رو دانلود کنید و به معنی شعرش توجه کنید ؛ مطمئنا پشیمون نمیشین . متن انگلیسی به همراه ترجمه فارسی رو براتون تو ادامه مطلب گذاشتم ...

پی نوشتـــ :
بیوگرافی Adele رو از اینجـــا و عکسهای جدیدش رو از اینجـــا دنبال کنید ...
موزیک جدیدش رو میتونین از سایت رسمیش یا یه سرچ ساده تو گوگل دریافت کنید .

نگران منی که نگیره دلم ...

هیچکس نمیداند کجایى و چه میکنى ! براى که میخوانى و تحسین میشوى ...
شاید نیمه هاى شب در کوچه هاى شهر قدم میزنى و آواز میخوانى ...
دستانت سیب هوا میچیند و در دهان آدم میگذارد !
و شاید هر غروب به تک تکمان سر میزنى و عشق را زمزمه میکنى ...
خدایا !
ما که هیچ ؛
اشک هاى مادرش را به کجا بند کنیم ؟
کاش مانده بودى ...
دنیا یک مرتضى کم دارد ...
#مسعود_کوثری

اولین سالگرد نبودنت تسلیت ؛ مهربانترین مهربان ...

پی نوشتـــ :
برای شادی روحش فاتحه بفرستین .
عکس بالا رو خودم توی بهشت زهرا گرفتم ، سایز بزرگش توی ادامه هست ...

تجربه های ناب یک بهدار صفر !

  • پنجشنبه ۲۱ آبان ، ۱۷:۴۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۳۳۷ بازدید

تو این مدت 2 هفته ای که مسئول بهداری بودم لحظه به لحظه اش برام تجربه های ناب و جدیدی بوده که احساس میکنم میتونه به حل خیلی از مشکلات درونیم کمک کنه و توی مسیر تاریک سربازی که به قول خیلی ها عمر تلف کردنه خورده نکته های مثبتی باشه برام !
امروز 22 آبانه ! چشم روی هم گذاشتم و 22 روز از دوره آموزشی خدمت سربازیم گذشت ! شاید اوایل خیلی برام سخت بود و به محیط عادت نداشتم اما الان کاملا از فشارها کم شده و همه چیز به روال خودش در حال طی شدنه . توی پست قبل خیلی واضح و مفصل راجع به تمام مسایل توی پادگان صحبت کردم که یه سری ها بهم خرده گرفتن و گفتن همه چیز رو نباید بازگو کنم چون ممکنه برام بد بشه در آینده . با اینکه اعتقادی به این موضوع ندارم ولی سعی میکنم سر بسته تر همه چیز رو بنویسم ...
تو این روزهایی که گذشت خیلی از سربازهای مریض اومدن بهداری که یا مشکلشون حل شد و یا اعزام شدن بیمارستان برای بررسی بیشتر و من یاد گرفتم چه کسی میخواد واقعا سرباز باشه و چه کسی دوست داره از زیر اسمش فرار کنه . داشتیم بچه هایی رو که تو آسایشگاه خودمون بودن ، رفیق شده بودیم با هم ولی دنبال استفاده بودن ! خودشون رو به هزار حالت مریضی و مشکل میزدن تا یه روز هم که شده از استراحت یگانی استفاده کنن و از زیر خدمت و رژه در برن ! یه دکتر ارشد داریم تو بهداری که روز اول بهمون گفت اینجا هر کسی که میاد مریض نیست مگر خلافش ثابت بشه ! اینجا سربازهای سالمی میان که از منو شما به علایم بیماری ها آشناترن و از یه فرد مریض به اون بیماری قشنگتر به خودشون میپیچن و نقش بازی میکنن ! اینارو که میشنیدم شاخم در میومد و میگفتم مگه میشه ؟ بعید میدونم کسی اینقدر خودشو بیاره پایین و کلک سوار کنه برای یک روز مرخصی ! مدام این حرفای دکتر تو ذهنم بود ؛ حواسمو جمع کردم و رفتم سراغ بچه های مریض یگانمون . مشکلاتشون رو نوشتم و بردمشون بهداری و همشون قرص و دوا گرفتن . هر روز کارم این شده بود که راس ساعت 7 صبح اسم مینوشتم و میبردم بهداری و بعد از اون برمیگشتم و به ادامه خدمت ( تمرین رژه ، کلاس های نظام جمع و ... ) میرسیدم .
شاید براتون بگم باورتون نشه ! ولی داشتیم کسایی رو که صبح از سر درد داد و بیداد میکردن و وقتی میرسیدن بهداری و میدیدن خبری از مرخصی نیست حالشون کاملا خوب میشد ! داشتیم کسایی رو که یادشون میرفت صبح مریضیشون رو چی نوشتن و وقتی سوال میکردیم یه چیز دیگه تحویلمون میدادن ! و حتی داشتیم کسایی رو که خودشون رو به تشنج میزن تا شاید راهی پیدا کنن به سمت معافی یا حداقل یک هفته مرخصی ! و داشتیم معتادهایی رو که از خماری جنون و روانی بودن رو بهونه میکردن تا خودشون رو به بیرون پادگان برسونن و از خماری در بیان ! و داشتیم هزارتا از این موردهای بی مورد !
خنده داره نه ؟ جوابم به همشون این بود که سرباز اینقدر ارزشتو میاری پایین تا 2 روز بری مرخصی ؟ من خودم قلبم مشکل خفیف داره ولی حتی دنبالش هم نرفتم که معاف از رزم بگیرم ! اومدم سربازی و پی همه چیز رو به تنم مالیدم . از روز اول سرما خوردم تا همین الان که دارم تایپ میکنم ولی یک روز هم از مرخصی استفاده نکردم .
بارها تشویقی گرفتم ولی خودمو مجاب کردم که ازش استفاده نکنم و نرم خونه تا هوایی نشم و از پادگان دلزده بشم .
به نظر من آدم باید گاهی اوقات محکم وایسه و خودشو محک بزنه ! سختی رو بکشه ببینه کجا کم میاره ! برای همین میریم سربازی مگه نه ؟
کمتر از یک ماه از آموزشی مونده و میخوام خیلی چیزا رو تو خودم بسنجم ! واقعا مردم یا فقط مذکر ؟! هستم اونقدری که در آینده یه زن بهم تکیه کنه ؟!
پی نوشتـــ :
خیلی دوست دارم بنویسم ! اتفاقات خیلی زیاده ولی فرصت من کم ...
آخر من این درجه های نظامی رو یاد نمیگیریم ببین کی گفتم !

اولین هفته آموزشی ...

  • جمعه ۱۵ آبان ، ۱۶:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۹۸۴ بازدید

به هر زور و زحمتی بود یه هفته اول گذشت و از فردا وارد هفته دوم میشیم و من همچنان زنده ام ! شاید الان که حساب میکنم میبینم چقدر سخت بود ! فکرشو نمیکردم اینقدر فشار دلتنگی و احساس تنهایی اذیتم کنه ! با اینکه پادگانمون تو قلب تهران بود همه حس میکردیم تو یه بیابون بی آب و علفیم که هزار کیلومتر از خونه دوره !
به قدری برام اتفاق های جالب افتاد و با آدم های مختلفی آشنا شدم که اگر بخوام بنویسم خوندنش یک ساعت وقت میخواد برای همین تا جایی که میشه خلاصه اش میکنم .
روز اول خیلی سخت گذشت ! از صبح تحت فشار بودیم و از یه محیط صمیمی وارد یه محیط خشک و نظامی شده بودیم که حتی برای در آوردن جوراب هم یه نظم و ساعت و قانون خاصی داشت . بچه ها هنوز با هم آشنا نشده بودن و فرمانده ها هم مدام مارو به صف میکردن و میکشیدن اینور اونور . ساعت 6 صبح دم در پادگان جمع شدیم و گروه گروه رفتیم به سمت مسجد و بعد از خوندن نماز تو میدون صبحگاه جمع شدیم تا هر کس بره تو گروهان خودش . پادگان خضرایی چهارتا گروهان داره ( شهید لشکری ، شهید قوامی ، شهید دوران و شهید یاسینی ) که هر کس به نسبت مدرک تحصیلیش میرفت تو گروهان خودش . دکترها و فوق لیسانس تو گروهان لشکری ، لیسانس و یه سری از فوق دیپلم ها تو گروه هان دوران و بقیه مدرک ها تحصیلی هم تو دوتا گروهان بقیه یعنی یاسینی و قوامی . من اول لشکری افتادم و بعد به خاطر زیاد بودن مدرک فوق لیسانس ها یه سری هامون رو تقسیم کردن بین گروهان های دیگه که من افتادم شهید دوران . اول هاش ناراحت بودم ولی بعد که با محیط آشنا شدم دیدم چه شانسی آوردم !
روز اول به هر سختی بود گذشت ! شبش تو آسایشگاه خیلی ها دلشون گرفته بود و میگفتن ای کاش نیومده بودیم خدمت . منم مثل بقیه دراز کشیده بودم و داشتم به یادگاری های بالای سرم که زیر تخت نفر بالای نوشته شده بود نگاه میکردم و بیشتر دلگیر میشدم ...
صبح فرداش ساعت 4.30 صوت صبحگاه رو زدن و همه رو بلند کردن ! همه فکر میکردن برن نماز و بیان دوباره میتونن بخوابن ولی از این خبرها نبود ! باید در ارض 10 دقیقه بلند میشدیم ، میرفتیم مسواک میزدیم ، وضو میگرفتیم و با لباس و وضعیت کامل به صف میشدیم برای نماز ! هر کس دیر میومد اسمش یادداشت میشد و میرفت برای نگهبانی روز جمعه ! بعد از نماز هم برمیگشتیم و باز ده دقیقه وقت داشتیم برای برداشتن قاشق و چنگال و لیوان و به صف شدن برای خوردن صبحونه ! اینقدر تحت شار قرارمون میدادن که صدامون در میومد و عصبی میشدیم و بعضا یه صداهایی از بین بچه ها در میومد که اعتراض میکرد و چون جوابی نمیشنید ساکت میشد . وقتی همه میرفتن تو سلف غذاخوری چندتا اراشد میومدن بالا سرمون و داد میزدن حرف نباشه ! فقط صدای قاشق و چنگال شنیده بشه نه صدای دیگه ای ! فکر کنین از 210 نفر تو یه محیط نباید صدایی شنیده میشد جز قاشق و چنگال ! سر 3 دقیقه خبردار دادن و خورده و نخورده باید بلند میشدیم میرفتیم بیرون و باز سر صف وایمیسادیم .
یه چند ساعتی رو مشغول یاد گرفتن احترامات نظامی بودیم و ساعت 11 رفتیم برای ناهار ! اینقدر گشنه مون کرده بودن که ساعت 11 صبح اشتها داشتیم یه گاو رو زنده بخوریم ! باز 3 دقیقه وقت دادن برای ناهار ! غذا انداره یه کف دست برنج بود ! فوق العاده بد مزه و بی کیفیت ! بدون روغن و خشک ! تازه چهارشنبه ای بچه ها سوسک پیدا کرن تو بشقاب غذا !
( بقیه مطلب در " ادامه مطلب " ... )

سربازی و سربازی و سربازی !

  • جمعه ۸ آبان ، ۲۳:۴۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۹۱۶ بازدید

با سر نمره چهار شده تو نور کمی که از مانیتور روی کیبورد میافته این مطلب ثبت میشه . بهش میگن کچلی ! تا حالا نمره چهاری نبودم و برای اولین باره که دارم حسشو درک میکنم . یه جورایی مثل بی تفاوتیه ! تازه حس کیوی رو با پرزهای کوتاهش حس میکنم که مجبور نیست صبح ها که از خواب بلند میشه دو ساعت به موهاش چسب و ژل بزنه تا خوشگل و خوش حالت به نظر بیاد ...
اختیاری یا اجباری دارم وارد دورانی از زندگی میشم که همه چیزش برام جدیده ! از بیدار شدن های ساعت 4 صبح و صبحونه های بد مزه و بوی گند آسایشگاهش تا خوابیدن های ساعت 9 شب و ریخته شدن خاک اره تخت نفر بالایی تو صورتم و دلتنگی های نیمه شب پادگانش . حس عجیبی میتونه باشه ! نمیدونم ! شاید خیلی سخت تر از اونی باشه که میگن و شاید هم زود بگذره این دو ماه ! ولی هر چی هست میدونم دوران دوست داشتنییه ! برام یه دوره دو ماه اس که همه چیزش جدیده ! قراره خیلی چیزها یاد بگیرم و یه خورده از دنیای اطرافم دور باشم . قراره سرباز بشم ! سربازی که نه موهاش ژل داره نه لباسش مارک و نه عاشق کفش های کالج رنگ و وارنگشه . نه بوی عطر میده نه دل و دماغ صاف راه رفتن . از صبح تا شب پوتین پاش میکنه و یه دست لباس داره که میشوره و میپوشه ...
به نظر من قراره دو ماه تمرین کنیم ! تمرین کنیم که زندگی همش زرق و برق نیست ! همش خانواده نیست ! همش لایک های اینستاگرام و قرارهای شام تو رستوران های بالا شهر نیست ! قراره خودت باشی و خودت ! با یه کله ماشین تراشیده و صورت سوخته تو آفتاب های بعد از ظهر که باید چند ساعت زیرش رژه بری و جیک نزنی ! اعتراضی نکنی ! چون ارتش چرا نداره ! بابام میگه سربازی ها دیگه مثل قبل نیست یه جورایی هتل شده ! همه میپیچن و سر و تهشو هم میارن ! ولی من میگم هنوزم یه چیزایی لا به لاش میشه گیر آورد ...
شاید خنده دار باشه ولی من دوسش دارم . همین ساده پوشیدن و مظلوم به نظر رسیدنشو دوست دارم . همین پست دادن های نیمه شب و از سرما لرزیدنشو دوست دارم چون احساس میکنم یه ابعادی از وحودمو تقویت میکنه ! قسمت سختی و تحملم رو انگولک میکنه و صفتش میکنه ! یادم میده زندگی زیاد قشنگ نیست باید با مشت بزنی تو دهنش !
طولانیش نکنم ! قسمت بود بریم خدمت و از این بابت اصلا ناراحت نیستم . شاید تو آموزشی فقط آخر هفته ها بتونم بیام خونه و به اینجا سر بزنم پس عذرمو بپذیرین .

نوشتم نامه ای با برگ انگور         جدا گشتم دو سال از خانه ام دور

پی نوشتـــ :
فکر کنم منم باید بیام هی بنویسم نبود ، فلان روز :دی

و همچنان سر به هوا !

  • دوشنبه ۴ آبان ، ۲۱:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۴۴۲ بازدید

نیست ! بخدا گیج تر و سر به هواتر از من نیست ! دیدم که میگم ها ! باز شما بگین نه ! عاقا ما دیروز رفتیم پادگان برای پذیرش و گرفتن لباس و یه سری کاغذ بازی تا معلوم بشه سرباز شدیم و مرخصمون کردن و گفتن برین یه سری وسیله شخصی تهیه کنین و آرم و نوارهای ارتش هم بدوزین روی لباسهاتون و اگر سایزتون نیست بدین کوچیک کنن و روز شنبه 9 آبان ساعت 5:30 پادگان باشین برای شروع دوره آموزشی !
دیروز از ساعت 9 صبح که رفتیم تو پادگان تا ساعت 4 بعد ازظهر زیر آفتاب بودیم و یه بند برامون حرف میزدن و ازمون زهر چشم میگرفتن ! هر کی هم میومد فکر میکرد ارشده و دستور میداد ! فکر کنین همون روز اول که نه لباس نظامی داریم و نه جزو خدمت حساب میشه دست یه سری ها جارو دادن و گفتن برگهارو جمع کنین کسی هم اعتراض میکرد سرش داد میزدن که ارتش چرا نداره !
خلاصه روزه مزخرفی بود و حسابی رسمون رو کشیدن . اینقدر اینور اونورمون کردن که صدای همه در اومده بود و آخر سر هم با یه ساک گنده پر از وسایل و بدون ناهار و حتی یه لیوان آب ولمون کردن بریم خونه . همینجوریش کلافه بودم ! سر درد داشتم بخاطره آفتاب ! اون ساگ گنده رو هم باید دنبال خودم میکشیدم تا خونه . تازه ماشین هم نمیشد ببری چون پادگان خضرایی تو محدوده زوج و فرده و ماشین من زوج بود و باید با مترو و BRT برمیگشتم .
یه دستم پوشه مدارکم بود که از شناسنامه بگیر تا برگ سبز و آبی اعزام رو توش چپونده بودم و داشت میترکید و دست دیگم گوشیم بود و داشتم با رفیقم حرف میزدم . دم یه دکه وایسادم و یه آب معدنی خریدم و بعد کشون کشون خودمو به اتوبوس رسوندم و طرفای ساعت 6 رسیدم خونه . ناهار که چه عرض کنم عصرونه خوردم و از شدت خستگی بیهوش شدم .
بیدار که شدم یه ربع طول کشید تا ویندوزم بیاد بالا و بدونم کجام ! یه راست رفتم سراغ ساکم و لباسامو در آوردم . مگه رنگ زشت تر از اینم داریم ؟! یعنی چی آخه ؟! چرا نیرو هوایی لباسش باید سبز خیارشوری باشه ؟ از شانس ما این دوره اینطوری شده بود وگرنه سال های قبل آبی پلنگی بود که خیلی باکلاس بود نه مثل الان که میکنی تنت مثل عقب مونده ها میشی ! همه رو کردم تنم و خداروشکر اندازه بود . چون من شکم و پهلو ندارم راحت تو لباس جا میشدم و لازم نبود برم عوضش کنم فقط یکم بازوهام تنگ بود که میشد 2 ماه تحمل کرد . پوتین هم که 10 کیلو میشد وزنش ! اینقدر خشک بود که 2 روز میکردی پات قطع سیاتیک میشدی !
خلاصه لباسارو برگردوندم تو ساکش و گذاشتم گوشه کمدم تا شنبه و پوتین رو هم جدا گذاشتم تا فرداش برم میدون امام حسین (ع) و با یه طبی و سبکش عوضش کنم .
گذشت و آخر شب شد و نشسته بودم پای اینترنت که بابام اومد تو اتاقم و گفت پوشه مدارکت کو ؟ بده من فردا میخوام فیزیوتراپی عکسهامو بذارم توش . پا شدم برم بیارمش که یهو خشکم زد ! پوشه ! مدارک ! یا علی ! من اومدم خونه فقط ساکم دستم بود ! پس پوشه کجاس ! سریع رفتم رو کابینت آشپزخونه و روی دراور اتاقمو گشتم و دیدم نیست . مطمئن بودم یه جایی جا گذاشتم ! دلشوره و اضطرابی گرفتم که هنوز هم اثراتش هست و قلبم تیر میکشه ! همه چیزم اون تو بود و اگر پیدا نمیشد بیچاره میشدم ! باید دوباره میرفتم دنبال همه چیز و یه 6 ماهی درگیرش بودم . به بابام گفتم لازمش دارم میارم واست حالا تا آخر شب و بهش چیزی نگفتم تا بیشتر به گیجی و سر به هوایی من پی نبره ...
تا صبح خوابم نبرد و همش تو فکر بودم . اصلا یادم نمیومد که کجا جا گذاشتمش ! صبح زود پا شدم و تمام مسیر خونه تا پادگان رو رفتم و از همه مغازه ها و حتی راننده BRT سوال کردم تا رسیدم دم پادگان . یادم اومد دیروز از دکه اونور خیابون آب معدنی خریدم . سریع رفتم به یارو گفتم آقا یه پوشه نارنجی پیدا نکردی ؟ گفت مشخصات بده. آدرس دادم و گفتم چیا توشه که دست کرد بالای پخچالش و پوشه رو بهم داد . گفت پسر اصلا حواست نیستا ! اومدی پول آب معدنی رو حساب کنی گذاشتیش رو روزنامه ها و رفتی !
گفتم چی بگم والا ! کیلی تشکر کردم و با خوشحالی تمام راه افتادم سمت خونه . اینقدر ذوق داشتم که ده متر جلوتر پام رفت تو یه چاله پر آب لجن که از یه تعمیرگاه سرازیر شده و اونجا جمع شده بود و آبش از صورت بگیر تا کفش و شلوار و پیراهنم رو به گند کشید .
به قول بابام مراقب باش پرستار رو تو شکم مریض جا نذاری :| کی درست میشه این خنگیه ما خدا عالمه !

سینه بزن سگ حسین !

  • يكشنبه ۲۶ مهر ، ۰۰:۲۰ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۲۳۴ بازدید

امشب به اصرار یکی از دوستام رفتم هیئتشون . میگفت تعدادمون کمه هر کسی رو هم که میشناسی با خودت بیار تا هم ثواب ببرن هم شور بگیریم ! هیئتشون تو خونه خودشون بود . یه واحد کوچیک 90 متری که هم وسایل رو جمع کرده بودن تو یه اتاق و تمام پذیرایی رو پارچه سیاه زده بودن ...
خیلی با سلیقه پرچم های امام حسین رو نصب کرده بودن و یه نور سبز و قرمز قشنگی هم میافتاد وسط سینه زن ها . دم در که رسیدم خیلی شلوغ نبود و کفش هامو در آوردم و رفتم تو و چون زیاد کسی رو نمیشناختم یه گوشه نشستم . چندتا جوون گرد وایساده بودن و سینه میزدن مداح هم یه پسر جوونی بود و دو نفر هم کنارش میکروفون به دست حسین حسین میگفتن و یه حالت ریتمیک بهش میدادن که اگر محرم نبود حتی میشد پاشد و رقصید باهاش ! تو 90 متر خونه سه تا باند بزرگ گذاشته بودن و به قدری صداش زیاد بود که بعد از چند دقیقه سر درد میگرفتی !
یه ربعی از سینه زدن گذشت که یهو مداح خوندنش رو قطع کرد ! بدون هیچ حرفی میکروفون رو انداخت زمین زمین و با حالت قهر رفت به سمت در ! چند نفر رفتن دستشو گرفتن و گفتن حاج حسین ببخشید تورو خدا برگرد چیزی نشده که ! ما هم هاج و واج مونده بودیم که یهو چی شد ! مداحه با هزار اصرار برگشت و میکروفون رو دوباره دادن دستش . یه چند دقیقه ساکت بود و شروع کرد : " من دارم اینجا گلومو پاره میکنم واسه تو ! واسه تو که سینه بزنی ! بزنی به سر و صورت واسه ارباب ! تو مگه سگ حسین نیستی ؟ تو مگه خاک پای حسین نیستی ؟ این چه سینه زدنیه ؟ بخدا به ارباب بر میخوره وقتی میبینه تو بچه هیئتیشی ! وقتی میبینه به خودت فشار نمیاری ! به خودت لطمه نمیزنی ! من وقتی میخونم باید از خودت بی خود شی ! باید بزنی تو سر و صورتت تا خون از پیشونیت بیاد ! تا آقا ببینه چقدر دوسش داری ! تا ببینه سگ های حرمشو یه نظری بهت کنه ! از فردا شب اینجا اینطوری باشه من نمیخونم . این همه شعر آماده میکنم تو میای یه سینه سبک میزنی میری ؟ شب بعدی که اومدی یه انرژی زایی کوفتی زهره ماری میخوری بعد میای اینجا ! میای مجلس امام حسین ... "
اومدم بلند شم دوتا چیز بهش بگم ولی ترجیح دادم سکوت کنم و فقط زدم بیرون . به رفیقم گفتم چند ساله هیئت داری هنوز نفهمیدی واسه چی سینه میزنی ...
والا نمیدونم هدفشون چیه ؟ دوست داری آدم مذهبی هستی برو یه گوشه بشین یخورده با خودت خلوت کن . به خدا امام حسین نه به سگ نیاز داره نه حیوونه دیگه ای که میری قلاده میبندی گردنت ! چیو میخوای نشون بدی ؟ برو به جای زخم کردن سر و صورتت و بریدن سرت با قمه دوتا کتاب بخون ببین هدف امام حسین از قیامش چی بوده ؟ برو علمی همه چیزو مطالعه کن و به عمق پیام عاشورا و محرم برس .
واقعا متاسفم واسه یه سری ها که اینقدر کوته فکر و سطحی نگرن . من اگر با سینه و قمه نزدن فرق سرم و قلاده نبستن کافرم افتخار میکنم به این کافر بودنم !
امان از جهل این مردم ...
پی نوشتـــ :
نماز و روزه هاتون قبول ... ( گیر دادین همگی به اینکه مگه ماه رمضونه ؟ نماز و روزه ؟ اینو اشتباه ننوشتم ! یه ارتباطی با متن بالا داره ! )

23 مهر ، روز جهانی عصای سفید ...

" روزی مرد نابینایی روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود . روی تابلو نوشته بود : من کور هستم لطفا کمک کنید ! روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت ؛ نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد ...
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او ، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟ روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد ...
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود : امروز بهار است ولی من نمیتوانم آنرا ببینم ... "
یکی از بزرگترین نعمت های خدا به انسان بینایی یا چشم . تو ساختار بدن ما دوتا چشم وجود داره و یه دهن ! یعنی بیشتر ببینم و کمتر حرف بزنیم ! برای تشکر از خالق این بینایی باید چشم رو به روی همه ناپاکی ها و زشتی ها بست .
ممنونیم بابت چشم های بینایی که به ما اهدا کردی تا جهان اطرافمون رو به زیبایی ببینیم .
23 مهر ، روز جهانی عصای سفید ...

دل نوشتـــ :
چشم هایت ارتش هیتلر است و دل من لهستان بی دفاع ...