اندکی پاییز !

  • جمعه ۲۷ شهریور ، ۱۴:۲۳ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۸۸۵ بازدید

پاییز که می شود انگار از همیشه عاشق ترم !
در تمام طول پاییز ، نمناکی شب ها را با تمام منفذهای پوستم لمس می کنم ؛
و چشمانم همه جا نقش دیدگان تورا جستجو می کند ...
پاییز که می شود همراه برگها رنگ عوض می کنم .
زرد و نارنجی می شوم و با باد تا افقی که چشمانت در آن درخشیدن گرفت پیش می روم
و مقابلت به رقص درمی آیم تا آن جا که باور کنی تمام روزهایی که از پاییز گذشته تا به امروز همواره عاشقت بوده ام ...
پاییز که می شود بی قراری هایم را در باغچه کوچکی می کارم و آرام آرام قطره های باران را که روزهاست در دامنم جمع کردم به باغچه می نوشانم ...
میدانم تا آخر پاییز تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد و با اولین برف زمستان به بار خواهد نشست ...
پاییز که می شود بی آنکه بدانم چرا بیشتر از همیشه دوستت دارم !
و بی آنکه بدانی چرا دلم بهانه ات را می گیرد ...
پاییز امسال عشق جنس دیگری دارد و معشوق خواستنی تر است !
کاش می دانستی ...

پی نوشتـــ :
پاییز همیشه برام نشونی از تو بوده ...

روزی که ساعت مرد !

  • چهارشنبه ۱۸ شهریور ، ۱۶:۵۸ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۵۱۱ بازدید

ساعتمان روی دوازده شب قهر کرد !
عقربه ها روی دقیقه ای که قلب پدر بزرگ ایستاد خشکشان زد !
دکترها گفتند سکته کرده است !
اما من میدانم که اسم مادرم ، نام معشوقه جوانیت بود ...
#مسعودکوثری

پی نوشتـــ :
خیلی دور شدیم ؛ خیلی زیاد ! شاید سرانجامش خوب نباشه !

قهر که میکنی ...

  • پنجشنبه ۵ شهریور ، ۱۵:۵۹ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۷۰۶ بازدید

من عاشقانه هایم را از لج تو روى کاغذ پاره هاى یخچال جا میگذارم تا صبح که خواب بیدار میشوى قهرهایم را ببینى و بخندى !
ته دلت قرص شود که وقتى تا نیمه شب به جان هم میافتیم فردایش همه چیز فراموش شده و تو همان معشوقه روزهاى قبلى ...
و توى لعنتى خوب میدانى چایت را کى رنگ کنى ! در کدام استکان بریزى و با قهر جلویم بگذارى ؛ ابروهایت را در هم کنى و به اتاقت بروى . دور شوى از کنارم و من را به دنبال موهاى بلند و دامن رنگ بهارت بکشانی ...
عاشقت بودن کار هیچکس جز من نیست ، حتى وقتى ساعت ها غر میزنى و مشت هاى زنانه ات را نثار سینه ام میکنى و من تمام حواسم به دست هاى کوچکت است !
راستى ! میدانى وقتى دلم از تو میگیرد به اولین کسى که پناه میبرم تویى چون هیچکس مثل تو تمام زیر و روى مرا بلد نیست و هیچ آغوشى گرماى وجود تو را ندارد !
همیشه میمانى وصله جور زندگیم ...
#مسعودکوثری

پی نوشتـــ :
باد میزد پشت پرده اتاقم و بوی عصر تابستون میداد ! سریع عکسشو برداشتم و چسبوندمش به این متنم .

کمی جهنم میخواهم !

  • پنجشنبه ۲۲ مرداد ، ۱۵:۲۱ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۵۹۳ بازدید

پسر همسایه را طلبکاران با چاقو زدند .
پیرمرد کارتن خواب دیشب از سرما یخ زد و مرد .
دختر هاجر خانوم برو و بیایى دارد از وقتى که براى خرج زندگیش تن میفروشد .
روحانى محل مدام از آتش و عذاب جهنم میگوید !
حاج آقا کدام جهنم ؟!
کلیه براى فروش داریم نمیخواهى ؟ تن براى عرضه داریم ثواب نمیبرى ؟
لا به لاى کتاب هاى رنگى دعا به دنبال خدا میگردى و براى پسر همسایه مراسم سالگرد میگیرند ، پیرمرد جایش را به گداى دیگرى داد و دختر هاجر خانوم هم خوابه ماهرى شد میان دست مردان ...
خدایا ! کمى جهنم میخواهم ، میفروشى ؟
#مسعودکوثرى

پی نوشتـــ :
پنج شنبه های بی سر و ته ! کلی دوسش داری ولی زود میرسه به عصر جمعه ...

بانوی من ...

  • جمعه ۱۹ تیر ، ۱۶:۴۸ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۸۳۹ بازدید

دستت را میسوزانی و سراسیمه و به سمت آشپزخانه میدوم و محکم در آغوشم گریه میکنى ...
چشمهایت قرمز شده و مدام زیر لب غر میزنى و شکایت میکنى و من همه را به جون میخرم ...
غذا را میشود من درست کنم خانوم ؟ شما آروم بشین و کنارم باش تا عطر تنت با غذا یکى شود و شاممان را بى نظیر کند ...
خودت را روى کابینت میکشى و به انگشت سوخته ات فوت میکنى و من همانطور که پیازها را تفت میدهم به تو نگاه میکنم و زیر لب به سوزش دستت میخندم ...
سفره را روى دیوار پهن می کنیم و بشقابها را روى سقف میچینیم و غذا را روى گرامافون سرو میکنیم !
اه ! عزیزم ! این همان موزیک بى نظیر است ! همان که اولین شام را برایمان سوزاند چون ما ساعت ها مشغول رقص بودیم ...
پا به پا روى پارکت جا به جا میشدیم و با هر ضرب آهنگ تو یک چرخ دور من میزدى و با چشمات نیمه بازت بازوهایم را فشار میدادی ...
با تمام سنگینیت از زمین بلندت میکنم و با هم دور اتاق را میزنیم و من از نگاهت میخوانم که چقدر دوستم دارى ...
درست مثل همان روز اول ، به همان غلظت و شدت تلخیه قهوه هاىی که معتادشان بودم وقتى تو برایم دم میکردى ...
ساعت از نیمه شب میگذرد و کنارم دراز به دراز به زمین میافتى و تا صبح به پنکه سقفى و بشقاب هاى یخ کرده خیره میشوى ...
آنقدر عاشق گرامافون و گردش هاى دور من شدى که تاول هاى دستت را فراموش کردى ...
بانوی من ...
دل نوشتـــ :
گاهی فقط حمام میروی تا گریه کنی ...

۱ ۲ ۳