بوی ناب ماندن ...

یه دوستی داشتیم تو دانشگاه همون ترم اول عاشق و دلباخته نگاه های یکی از همکلاسیهامون شد . هر روز آخر کلاس مینشست و تمام مدت زیر زیرکی نگاش میکرد . اصلا میرفت تو دنیای خودش و کاملا مدهوش میشد . بارها میشد کنارش بودم و چند بار صداش میزدم ولی انگار نه انگار . حتی تو خیالاتش آینده زندگیشو با اون دختر ساخته بود و به قول گفتنی اسم بچه هاشونم انتخاب کرده بود . من هم به عنوان یه دوست هر کمکی از دستم برمیومد براش انجام دادم چون میدونستم نیتش خیره . پسر بدی هم نبود ، البته تا وقتی ذهنیتی که از خودش ساخته بود برای همه ما قشنگ بود . گذشت و گذشت ؛ به هر واسطه و رابطی بود دستشو گذاشتیم تو دست دختر مورد علاقه اش ...
خیلی خوشحال بود ، روزهاش خیلی قشنگ شده بود و اینو میشد از برقی که ته چشماش سو سو میزد فهمید . ولی این خوشی دوامی نداشت و یه صبح که از خواب بیدار شدم ، چشمم به 12 تا میس کالی افتاد که روی گوشیم بود . شدیدا نگران شدم و خواب از سرم پرید ، قبل اینکه باهاش تماس بگیرم زنگ خونه رو زد و گفت پایین منتظرمه ! طاقت نیاورده و از 8 صبح منتظرم بوده اینجا . لباس پوشیده و نپوشیده ، صبحونه خورده و نخورده رفتم سمتش و مشغول صحبت شدیم ...
همه چیز تموم شده بود و تمام شکست های عشقیه دنیا روی سرش خراب شده بود . همه چیز با یه حرف به هم ریخته بود و اون حجم زیاده عشق از بین رفته بود ! پرسیدم اون حرف چی بود ؟ با دستای لرزون و اشک های روی گونه گفت میدونی خونه شون پایین شهر ؟
اونجا بود که یاد این جمله خودم افتادم و تو دلم گفتم ما آدم ها گاهی اوقات چقدر میتونیم سطحی نگر باشیم ...
کاش ،
همیشه دستانت ،
بوی ناب ماندن میداد ...
#مسعودکوثری

دوستیه ما هم مدت زیادی طول نکشید و از اون دوست چندین ساله که خبر ندارم . کاش هیجوقت خود واقعیش رو نشونم نمیداد و هنوز هم جز بهترین دوستهام بود ...

دوست داشتن که به همین آسانی نیست !

  • جمعه ۳ ارديبهشت ، ۱۱:۴۴ ق.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۱۶۶ بازدید

دوست داشتن که به همین آسانی نیست !
گاهی باید نازش را بکشی و گاهی دستت را لا به لای گیسوانش غرق کنی تا بهانه هایش را فروکش کند !
و گاهی باید انگشتان ظریفت را به دور بازوهاى مردانه اش بپیچی و ساعت ها کنارش قدم بزنی !
باید مدام کارهایت را یه گردنش بیاندازی تا احساس مردانه اش در شیارهای عمیق پیشانیش نمودار شود و بداند که محکمترین تکیه گاه دنیاست ...
آری ! دوست داشتن به همین آسانی نیست !
مرد میخواهد و یک احساس پاک !
#مسعودکوثرى

پی نوشتـــ :
یک ماه از سال 1395 هم گذشت ...

انسان دو گونه است ؛ مادر و غیر مادر ...

  • جمعه ۲۱ اسفند ، ۲۰:۰۴ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۳۱۰۵ بازدید

مادر ، باغ بهاریست که نارنج های دامانش زود رنگ پاییز میگیرد ...
خوب نگاهش کن ! میبینی ؟
انسان دو گونه است ؛ مادر و غیر مادر ...
#مسعودکوثری

پی نوشتـــ :
زیباترین نگاه مادر تقدیم به لحظه های قشنگتون ...

من و تو و یک بعد از ظهر جمعه !

  • دوشنبه ۲۶ بهمن ، ۱۲:۰۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۳۰۴ بازدید

من عاشق ظهرهاى جمعه ام که بیشتر از روزهاى دیگر میتوانم کنار تو دراز بکشم و دستم را لا به لاى گیسوانت غرق کنم ...
بیشتر از هر صبح دیگر گرماى تو را کنارم لمس کنم و فارق از فکرهاى آزار دهنده و قسط های عقب مانده بانک بدهی های آغوشت را پرداخت کنم ...
زندگی میتواند زیباترین اتفاق باشد وقتی که هر روزمان جمعه و هر ساعتمان ظهرهای کنار هم بودن است ...
#مسعودکوثری

پی نوشتـــ :
متن های بیشتر تو کانال تلگرام " دلنوشته های آقای میم " ...

مثل یک زندگی خاموش ...

  • جمعه ۱۸ دی ، ۱۷:۲۳ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۵۲۲ بازدید

- یعنی چی ؟
+ یعنی همش گیجه ! حواسشو اینور اونور جا میذاره !
- خوب اینکه خیلی بده ! کی بازم بگو ...
+ مسعود زیاد حرف می‌زنه . زیاد مسعود با کلمه ها بازی میکنه و تند تند یه چیزهایی یادداشت میکنه که فقط خودش میفهمه اینا چین . مسعود واقعاً فکر می‌کنه زندگی بدون دکتر و قرص های افسردگی خیلی قشنگ باید باشه . تاز کلی دوست داره مفید باشه و کلی فکرهای گنده گنده تو سرشه ! مسعود ...
- بسسسسسه ! چقدر حرف میزنی ! گفتم یه کوچولو توضیح بده !
+ دیدی تو هم حوصله نداری ؟ البته حق داری ؛ این روزها حتی نمیرم جلوی آینه تا موهامو مرتب کنم چه برسه بخوام به سر و وضعم برسم . اینقدر غیر قابل تحلم ؟
- بعضی وقتا یه جوری میشی ! احساس میکنم اصلا نمیشناسمت ! نمیفهمم معنی نیمه شب بیدار شدنها و سیگار کشیدن های توی تراست چه معنی میده ! اصلا حواست هست مثل قدیم ها دیگه بغلم نمیکنی ...
+ بغل ... هیچی مثل قدیما نیست ! تو اون جذابیت رو برام نداری دیگه ! یعنی هیچی نداره . حتی اون سیگاری که از روی عادت میکشم و تو همیشه باهاش مشکل داشتی ...
- کاش هیچوقت کنارم نبودی ؛ اون موقع با این حرفا نمیشکستم و میگفتم مهم نیست ...
+ من میرم تو تراس ، میرم تا آرزوهای نرسیده ام رو دود کنم ؛ تو بخواب ...
- قرصهات کنار تخته . یادت نره ...
مثل یک زندگی خاموش - مسعودکوثری - زمستان 1394
پی نوشتـــ :
زندگی میتونه یه تفسیر قشنگ یا یه کابوس قشنگتر باشه !

رباعیات خیام در اتاق جراحی !

  • چهارشنبه ۹ دی ، ۱۶:۱۱ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۲۶۳۶ بازدید

روزهایی که دکتر سلطانی عمل داشت اولین نفری که میرفت تو اتاق عمل کمکش من بودم ! عاشق چهره آروم و صدای قشنگش بودم وقی تمام مدت عمل برام از رباعیات خیام میخوند و میگفت معادلات چهار مجهولیشو هنوز نتونستن حل کنن و کتابهای شعرش تو اروپا داره تدریس میشه . دکتر سلطانی حدود 80 سال داشت و چون سرعت عملش کند بود و از روش های قدیمی برای جراحی استفاده میکرد زیاد مورد علاقه بچه های اتاق عمل نبود و مدام غر میزدن که وای باز این اومد و باید 5 ساعت سرپا وایسیم ولی من براش احترام خاصی قائل بودم و سر همه عمل ها کمک دستش وایمیسادم .
نمیدونم چی که یادش کردم ! شاید این چند بیتی از خیام ذهنمو برد سمت دوران کارآموزی و دکتر سلطانی ...

بهترین هارو براش آرزو میکنم هر کجا که هست و یادگاریشو همیشه همراهم دارم ...

پی نوشتـــ :
ممنون بابت کامنت های قشنگتون تو پست قبل ؛ به اطلاعاتم اضافه شد ...

مرده شور !

  • جمعه ۴ دی ، ۱۵:۵۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۲۹۷ بازدید

شغله دیگه ، مثل هزار تا شغل دیگه !
درامدت خوبه ؟
شکر !
پس چرا 2 ساله سر کار نمیری ؟
مرد در حالیکه همچنان از پنجره بیرونو نگاه می کرد جواب داد :
دکترا می گن باید استراحت کنم .
از کارت خاطره ای هم داری ؟
خاطره رو آدمهای زنده رقم می زنند ؛ من صبح تا شب با مرده ها دم خورم !
بسیار خوب ! زن و بچه داری ؟
مرد انگار که تازه به موضوع مورد علاقش رسیده باشن ، ناگهان برگشت ، چشماش برقی زد و با اشتیاق جواب داد :
آره ! زنم با پسرم حمید !
همین یه بچه ؟
آره بابا ، می خوام هرچی در میارم خرج آینده ی این بچه شه ! اگه یه بچه دیگه باشه امکانات نصف میشه !
تو دلش به ذهن روشن مرده شور آفرین گفت !
زن و بچه تو دوست داری ؟؟
مرد بعد از یه سکوت طولانی زیر لب زمزمه کرد :
به خاطر اوونا زنده ام !
چه خونواده ی خوشبختی ...
از حمید بگو ! خجالت نمیکشه بگه بابام مرده شوره ؟
می دونی ؟ اوایل تو مدرسه چیزی نمی گفت . اما حالا به همه ی دوستاش گفته من چی کارم !
یه شب بهم گفت افتخار می کنم که تو کار می کنی و مثل بابای مجتبی تو زندون نیستی !
لابد تو هم کلی به خودت افتخار کردی ؟!
آره ، برای اولین بار !
حمید قراره همکار باباش بشه ؟
مرد اخم کرد و با جدیت گفت :
نخیر ! اون درسش خوبه ! هیچ می دونی معدلش چنده ؟ 18 ! خودم همیشه کارنامشو می گیرم ! حمید قراره دکتر بشه !
دانشجوی جوان به ساعتش نگاهی کرد !
12 دقیقه از شروع مصاحبش می گذشت .
استاد گفته بود به امتحان تئوری اعتقادی ندارم ، هر دانشجو 15 دقیقه فرصت داره با یکی از بیمارهای بخش افسردگی این آسایشگاه مصاحبه کنه و اگه ظرف 15 دقیقه نتونست حدودا علت افسردگی رو حدس بزنه از نظر من این 3 واحدو افتاده !
تو دلش به استاد و این مریض بد قلق و خودش لعنت فرستاد !
واسه چی عاشق روانشناسی شده بود ؟
رشته ای که استاداش یه مشت روانین !
با ناامیدی گفت :
آخرین سوال !تا حالا شده موقع کار گریه کنی ؟!
مرد تو چشمای دانشجوی جوان خیره شد !
مثل بچه ها بغض کرد و با صدای لرزونی جواب داد :
فقط یه بار !
2 سال پیش وقتی جسد حمیدم و با دستای خودم شستم ...

23 مهر ، روز جهانی عصای سفید ...

" روزی مرد نابینایی روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود . روی تابلو نوشته بود : من کور هستم لطفا کمک کنید ! روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت ؛ نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد ...
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او ، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟ روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد ...
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود : امروز بهار است ولی من نمیتوانم آنرا ببینم ... "
یکی از بزرگترین نعمت های خدا به انسان بینایی یا چشم . تو ساختار بدن ما دوتا چشم وجود داره و یه دهن ! یعنی بیشتر ببینم و کمتر حرف بزنیم ! برای تشکر از خالق این بینایی باید چشم رو به روی همه ناپاکی ها و زشتی ها بست .
ممنونیم بابت چشم های بینایی که به ما اهدا کردی تا جهان اطرافمون رو به زیبایی ببینیم .
23 مهر ، روز جهانی عصای سفید ...

دل نوشتـــ :
چشم هایت ارتش هیتلر است و دل من لهستان بی دفاع ...

تابستان خود را چگونه گذراندید ؟!

  • سه شنبه ۱۴ مهر ، ۱۹:۵۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۵۹۵ بازدید

ما امسال تابستان عجیبی داشتیم . هنوز درست و حسابی شروع نشده بود که شنیدیم یک عدد دکل گم شده‌ . من از دوستم اسکندر پرسیدم : مگر می‌شود یک دکل خود به خود گم شود ؟ اسکندر گفت  ‌چرا نشود. مثلاً ما کچ‌های تخته سیاه را بر می‌داریم بعد به آقا معلم می‌گوییم گم شده . پدرم که حرف‌های ما را شنیده بود ، مهربانانه به سمت من آمد و من را کتک زد و گفت : ‌گچ دزد ، عاقبت دکل دزد می‌شود !
در تابستان امسال برنامه ماه عسل هم پخش شد و خیلی خوب بود چون ما مثل هر سال دور هم می‌نشستیم و زار زار خون گریه می‌کردیم . همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت تا اینکه یک دختر خانم که در عروسی‌ها پوز می‌داد و یک پسر علاقه‌مند به پرش عاشقانه از ارتفاع به برنامه آمد . بعد از این ماجرا پدرم روی تمام کانال‌های صدا و سیما قفل والدین گذاشت و من را کتک زد تا از بدآموزی جلوگیری کند .
چند روز بعد گفتند دعواهای هسته‌ای به پایان رسیده ؛ ما هم بسیار خوشحال شدیم و به خیابان رفتیم و من کمی حرکات موزون انجام دادم ، وقتی به خانه برگشتیم ، پدرم من را کتک زد . داشتم به علت کتک خوردنم فکر می‌کردم که پدرم در حالی که روزنامه‌ای زیر بغلش بود ، گفت غرب سر ما کلاه گذاشته ، اون‌وقت توی بزغاله میری حرکات موزون انجام میدی ؟ رقاص ؟ سپس همان روزنامه را لوله کرد و در حلق من قرار داد .
یک روز با شوق فراوان کلیپ آهنگ عموتتلو را به پدرم نشان دادم و گفتم این همونیه که می‌گفتی بده . نگاه کن ببین رو ناو ارتش داره میخونه . پدرم به دقت کلیپ را تماشا کرد و به سمت من آمد و مرا بوسید و دوباره کلیپ را نگاه کرد و به سمت من آمد و من را کتک زد و گفت خالکوبیشو الان دیدم . بار آخرت باشه از این چیزا تو موبایلت می‌بینم .
در یکی دیگر از روزهای زیبا و نکبت بار تابستان با پدرم برای خرید به هایپر مارکت ‌اصغر بقال‌ رفتیم . در آنجا شنیدیم که مردم تصمیم دارند خودروی صفر ایرانی خریداری نکنند . به پدرم گفتم بیا ما هم با مردم همراه شویم‌ . با شنیدن این سخن پدرم فی المجلس من را کتک زد و گفت ای خیانتکار ، کاش بین سقف و بلبرینگ پراید کتلت می‌شدم و این صحنه را نمی‌دیدم که پسر گوساله‌ام به صف خائنین پیوسته !
در همین اواخر به پدرم گفتم پدر بر اساس نظر سنجی یک موسسه ، ایرانی‌ها عصبانی‌ترین مردم جهان شناخته شدند . من یاد شما افتادم که با عصبانیت ، کلا تابستان ما رو نابود نمودید‌ . پدرم با نرمی پاسخ داد پسرم منو ببخش . عصبانیت من از سر دلسوزیه ، واسه اینه که در آینده فرد مفیدی برای جامعه باشی‌ . واقعا لحظه عجیبی بود . سکوتی سنگین محیط را فرا گرفته بود . پدرم اتاق را ترک کرد و من در پشت پنجره در حالی که به افق می‌نگریستم به امید رسیدن پاییزی دل انگیز بودم که یه‌دفعه پدرم از پشت ، بروس‌لی وار با حرکت پامرغی به سمتم حمله کرد و من را کتک زد و گفت این آخرین کتک رو هم بخور پسرم که دفعه دیگه به آمار موسسات غربی استناد نکنی‌ !
این بود انشای من‌ ...
علیرضا مصلحی ( روزنامه قانون )

باران که میبارد ...

  • پنجشنبه ۹ مهر ، ۲۱:۳۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۵۵۴ بازدید

امان از پنج های شنبه که در دلم پروانه پر میزند و رخت های تنهایی ام را به بند میکشد ...
و امان از باران های سر زده که تمام عرض خیابان را خیس میکند و بوی خاک نم خورده را در مشامم میپیچند ...
آه ! ولیعصر تنهایی ؛ تمام قدم هایمان زیر درختان سر به آسمان کشیده و سنگ فرش های نا تمامت را به یاد داری ؟ قهوه های تلخ و نگاه های شیرینمان در کنج خلوت کافه های تنهایی وقتی که باران به شیشه سنگ میزد و هوا سرد بود را به یاد داری ؟
آن روزها دست و نگاهمان گرم همدیگر بود ؛ آنقدر محو قدم های هم بودیم که فراموشمان میشد ساعت هاست زیر اشک بارانیم و تمام شب را تا صبح سرفه میکردیم ...
و این پاییز ، این باغ بی برگی ، این ولیعصر نا آرام با درختان خمیده و سنگ فرش های مواج ، هر چقدر هم که زیبا باشد بدون گرمای تو کنارم تنها راه بی پایانیست که به کافه های ناکجا و قهوه های سرد شده میرسد ...
گمانم باید خودم را بردارم و از این شهر ببرم . خاطرات تو تنها فصل زندگیست ...
#مسعودکوثرى ، پاییز 1394

پی نوشتـــ :
لحظه هاتون به قشنگیه بارون ...

۱ ۲ ۳