دوست داشتن که به همین آسانی نیست !

  • جمعه ۳ ارديبهشت ، ۱۱:۴۴ ق.ظ
  • دست نوشت
  • ۶۲۵ بازدید

دوست داشتن که به همین آسانی نیست !
گاهی باید نازش را بکشی و گاهی دستت را لا به لای گیسوانش غرق کنی تا بهانه هایش را فروکش کند !
و گاهی باید انگشتان ظریفت را به دور بازوهاى مردانه اش بپیچی و ساعت ها کنارش قدم بزنی !
باید مدام کارهایت را یه گردنش بیاندازی تا احساس مردانه اش در شیارهای عمیق پیشانیش نمودار شود و بداند که محکمترین تکیه گاه دنیاست ...
آری ! دوست داشتن به همین آسانی نیست !
مرد میخواهد و یک احساس پاک !
#مسعودکوثرى

پی نوشتـــ :
یک ماه از سال 1395 هم گذشت ...

انسان دو گونه است ؛ مادر و غیر مادر ...

  • جمعه ۲۱ اسفند ، ۲۰:۰۴ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۵۱۸ بازدید

مادر ، باغ بهاریست که نارنج های دامانش زود رنگ پاییز میگیرد ...
خوب نگاهش کن ! میبینی ؟
انسان دو گونه است ؛ مادر و غیر مادر ...
#مسعودکوثری

پی نوشتـــ :
زیباترین نگاه مادر تقدیم به لحظه های قشنگتون ...

من و تو و یک بعد از ظهر جمعه !

  • دوشنبه ۲۶ بهمن ، ۱۲:۰۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۷۶۶ بازدید

من عاشق ظهرهاى جمعه ام که بیشتر از روزهاى دیگر میتوانم کنار تو دراز بکشم و دستم را لا به لاى گیسوانت غرق کنم ...
بیشتر از هر صبح دیگر گرماى تو را کنارم لمس کنم و فارق از فکرهاى آزار دهنده و قسط های عقب مانده بانک بدهی های آغوشت را پرداخت کنم ...
زندگی میتواند زیباترین اتفاق باشد وقتی که هر روزمان جمعه و هر ساعتمان ظهرهای کنار هم بودن است ...
#مسعودکوثری

پی نوشتـــ :
متن های بیشتر تو کانال تلگرام " دلنوشته های آقای میم " ...

مثل یک زندگی خاموش ...

  • جمعه ۱۸ دی ، ۱۷:۲۳ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۹۰۶ بازدید

- یعنی چی ؟
+ یعنی همش گیجه ! حواسشو اینور اونور جا میذاره !
- خوب اینکه خیلی بده ! کی بازم بگو ...
+ مسعود زیاد حرف می‌زنه . زیاد مسعود با کلمه ها بازی میکنه و تند تند یه چیزهایی یادداشت میکنه که فقط خودش میفهمه اینا چین . مسعود واقعاً فکر می‌کنه زندگی بدون دکتر و قرص های افسردگی خیلی قشنگ باید باشه . تاز کلی دوست داره مفید باشه و کلی فکرهای گنده گنده تو سرشه ! مسعود ...
- بسسسسسه ! چقدر حرف میزنی ! گفتم یه کوچولو توضیح بده !
+ دیدی تو هم حوصله نداری ؟ البته حق داری ؛ این روزها حتی نمیرم جلوی آینه تا موهامو مرتب کنم چه برسه بخوام به سر و وضعم برسم . اینقدر غیر قابل تحلم ؟
- بعضی وقتا یه جوری میشی ! احساس میکنم اصلا نمیشناسمت ! نمیفهمم معنی نیمه شب بیدار شدنها و سیگار کشیدن های توی تراست چه معنی میده ! اصلا حواست هست مثل قدیم ها دیگه بغلم نمیکنی ...
+ بغل ... هیچی مثل قدیما نیست ! تو اون جذابیت رو برام نداری دیگه ! یعنی هیچی نداره . حتی اون سیگاری که از روی عادت میکشم و تو همیشه باهاش مشکل داشتی ...
- کاش هیچوقت کنارم نبودی ؛ اون موقع با این حرفا نمیشکستم و میگفتم مهم نیست ...
+ من میرم تو تراس ، میرم تا آرزوهای نرسیده ام رو دود کنم ؛ تو بخواب ...
- قرصهات کنار تخته . یادت نره ...
مثل یک زندگی خاموش - مسعودکوثری - زمستان 1394
پی نوشتـــ :
زندگی میتونه یه تفسیر قشنگ یا یه کابوس قشنگتر باشه !

رباعیات خیام در اتاق جراحی !

  • چهارشنبه ۹ دی ، ۱۶:۱۱ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۸۹۵ بازدید

روزهایی که دکتر سلطانی عمل داشت اولین نفری که میرفت تو اتاق عمل کمکش من بودم ! عاشق چهره آروم و صدای قشنگش بودم وقی تمام مدت عمل برام از رباعیات خیام میخوند و میگفت معادلات چهار مجهولیشو هنوز نتونستن حل کنن و کتابهای شعرش تو اروپا داره تدریس میشه . دکتر سلطانی حدود 80 سال داشت و چون سرعت عملش کند بود و از روش های قدیمی برای جراحی استفاده میکرد زیاد مورد علاقه بچه های اتاق عمل نبود و مدام غر میزدن که وای باز این اومد و باید 5 ساعت سرپا وایسیم ولی من براش احترام خاصی قائل بودم و سر همه عمل ها کمک دستش وایمیسادم .
نمیدونم چی که یادش کردم ! شاید این چند بیتی از خیام ذهنمو برد سمت دوران کارآموزی و دکتر سلطانی ...

بهترین هارو براش آرزو میکنم هر کجا که هست و یادگاریشو همیشه همراهم دارم ...

پی نوشتـــ :
ممنون بابت کامنت های قشنگتون تو پست قبل ؛ به اطلاعاتم اضافه شد ...

مرده شور !

شغله دیگه ، مثل هزار تا شغل دیگه !
درامدت خوبه ؟
شکر !
پس چرا 2 ساله سر کار نمیری ؟
مرد در حالیکه همچنان از پنجره بیرونو نگاه می کرد جواب داد :
دکترا می گن باید استراحت کنم .
از کارت خاطره ای هم داری ؟
خاطره رو آدمهای زنده رقم می زنند ؛ من صبح تا شب با مرده ها دم خورم !
بسیار خوب ! زن و بچه داری ؟
مرد انگار که تازه به موضوع مورد علاقش رسیده باشن ، ناگهان برگشت ، چشماش برقی زد و با اشتیاق جواب داد :
آره ! زنم با پسرم حمید !
همین یه بچه ؟
آره بابا ، می خوام هرچی در میارم خرج آینده ی این بچه شه ! اگه یه بچه دیگه باشه امکانات نصف میشه !
تو دلش به ذهن روشن مرده شور آفرین گفت !
زن و بچه تو دوست داری ؟؟
مرد بعد از یه سکوت طولانی زیر لب زمزمه کرد :
به خاطر اوونا زنده ام !
چه خونواده ی خوشبختی ...
از حمید بگو ! خجالت نمیکشه بگه بابام مرده شوره ؟
می دونی ؟ اوایل تو مدرسه چیزی نمی گفت . اما حالا به همه ی دوستاش گفته من چی کارم !
یه شب بهم گفت افتخار می کنم که تو کار می کنی و مثل بابای مجتبی تو زندون نیستی !
لابد تو هم کلی به خودت افتخار کردی ؟!
آره ، برای اولین بار !
حمید قراره همکار باباش بشه ؟
مرد اخم کرد و با جدیت گفت :
نخیر ! اون درسش خوبه ! هیچ می دونی معدلش چنده ؟ 18 ! خودم همیشه کارنامشو می گیرم ! حمید قراره دکتر بشه !
دانشجوی جوان به ساعتش نگاهی کرد !
12 دقیقه از شروع مصاحبش می گذشت .
استاد گفته بود به امتحان تئوری اعتقادی ندارم ، هر دانشجو 15 دقیقه فرصت داره با یکی از بیمارهای بخش افسردگی این آسایشگاه مصاحبه کنه و اگه ظرف 15 دقیقه نتونست حدودا علت افسردگی رو حدس بزنه از نظر من این 3 واحدو افتاده !
تو دلش به استاد و این مریض بد قلق و خودش لعنت فرستاد !
واسه چی عاشق روانشناسی شده بود ؟
رشته ای که استاداش یه مشت روانین !
با ناامیدی گفت :
آخرین سوال !تا حالا شده موقع کار گریه کنی ؟!
مرد تو چشمای دانشجوی جوان خیره شد !
مثل بچه ها بغض کرد و با صدای لرزونی جواب داد :
فقط یه بار !
2 سال پیش وقتی جسد حمیدم و با دستای خودم شستم ...

23 مهر ، روز جهانی عصای سفید ...

" روزی مرد نابینایی روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود . روی تابلو نوشته بود : من کور هستم لطفا کمک کنید ! روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت ؛ نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد ...
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او ، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟ روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد ...
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود : امروز بهار است ولی من نمیتوانم آنرا ببینم ... "
یکی از بزرگترین نعمت های خدا به انسان بینایی یا چشم . تو ساختار بدن ما دوتا چشم وجود داره و یه دهن ! یعنی بیشتر ببینم و کمتر حرف بزنیم ! برای تشکر از خالق این بینایی باید چشم رو به روی همه ناپاکی ها و زشتی ها بست .
ممنونیم بابت چشم های بینایی که به ما اهدا کردی تا جهان اطرافمون رو به زیبایی ببینیم .
23 مهر ، روز جهانی عصای سفید ...

دل نوشتـــ :
چشم هایت ارتش هیتلر است و دل من لهستان بی دفاع ...

تابستان خود را چگونه گذراندید ؟!

  • سه شنبه ۱۴ مهر ، ۱۹:۵۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۹۵۲ بازدید

ما امسال تابستان عجیبی داشتیم . هنوز درست و حسابی شروع نشده بود که شنیدیم یک عدد دکل گم شده‌ . من از دوستم اسکندر پرسیدم : مگر می‌شود یک دکل خود به خود گم شود ؟ اسکندر گفت  ‌چرا نشود. مثلاً ما کچ‌های تخته سیاه را بر می‌داریم بعد به آقا معلم می‌گوییم گم شده . پدرم که حرف‌های ما را شنیده بود ، مهربانانه به سمت من آمد و من را کتک زد و گفت : ‌گچ دزد ، عاقبت دکل دزد می‌شود !
در تابستان امسال برنامه ماه عسل هم پخش شد و خیلی خوب بود چون ما مثل هر سال دور هم می‌نشستیم و زار زار خون گریه می‌کردیم . همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت تا اینکه یک دختر خانم که در عروسی‌ها پوز می‌داد و یک پسر علاقه‌مند به پرش عاشقانه از ارتفاع به برنامه آمد . بعد از این ماجرا پدرم روی تمام کانال‌های صدا و سیما قفل والدین گذاشت و من را کتک زد تا از بدآموزی جلوگیری کند .
چند روز بعد گفتند دعواهای هسته‌ای به پایان رسیده ؛ ما هم بسیار خوشحال شدیم و به خیابان رفتیم و من کمی حرکات موزون انجام دادم ، وقتی به خانه برگشتیم ، پدرم من را کتک زد . داشتم به علت کتک خوردنم فکر می‌کردم که پدرم در حالی که روزنامه‌ای زیر بغلش بود ، گفت غرب سر ما کلاه گذاشته ، اون‌وقت توی بزغاله میری حرکات موزون انجام میدی ؟ رقاص ؟ سپس همان روزنامه را لوله کرد و در حلق من قرار داد .
یک روز با شوق فراوان کلیپ آهنگ عموتتلو را به پدرم نشان دادم و گفتم این همونیه که می‌گفتی بده . نگاه کن ببین رو ناو ارتش داره میخونه . پدرم به دقت کلیپ را تماشا کرد و به سمت من آمد و مرا بوسید و دوباره کلیپ را نگاه کرد و به سمت من آمد و من را کتک زد و گفت خالکوبیشو الان دیدم . بار آخرت باشه از این چیزا تو موبایلت می‌بینم .
در یکی دیگر از روزهای زیبا و نکبت بار تابستان با پدرم برای خرید به هایپر مارکت ‌اصغر بقال‌ رفتیم . در آنجا شنیدیم که مردم تصمیم دارند خودروی صفر ایرانی خریداری نکنند . به پدرم گفتم بیا ما هم با مردم همراه شویم‌ . با شنیدن این سخن پدرم فی المجلس من را کتک زد و گفت ای خیانتکار ، کاش بین سقف و بلبرینگ پراید کتلت می‌شدم و این صحنه را نمی‌دیدم که پسر گوساله‌ام به صف خائنین پیوسته !
در همین اواخر به پدرم گفتم پدر بر اساس نظر سنجی یک موسسه ، ایرانی‌ها عصبانی‌ترین مردم جهان شناخته شدند . من یاد شما افتادم که با عصبانیت ، کلا تابستان ما رو نابود نمودید‌ . پدرم با نرمی پاسخ داد پسرم منو ببخش . عصبانیت من از سر دلسوزیه ، واسه اینه که در آینده فرد مفیدی برای جامعه باشی‌ . واقعا لحظه عجیبی بود . سکوتی سنگین محیط را فرا گرفته بود . پدرم اتاق را ترک کرد و من در پشت پنجره در حالی که به افق می‌نگریستم به امید رسیدن پاییزی دل انگیز بودم که یه‌دفعه پدرم از پشت ، بروس‌لی وار با حرکت پامرغی به سمتم حمله کرد و من را کتک زد و گفت این آخرین کتک رو هم بخور پسرم که دفعه دیگه به آمار موسسات غربی استناد نکنی‌ !
این بود انشای من‌ ...
علیرضا مصلحی ( روزنامه قانون )

باران که میبارد ...

  • پنجشنبه ۹ مهر ، ۲۱:۳۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۹۵۶ بازدید

امان از پنج های شنبه که در دلم پروانه پر میزند و رخت های تنهایی ام را به بند میکشد ...
و امان از باران های سر زده که تمام عرض خیابان را خیس میکند و بوی خاک نم خورده را در مشامم میپیچند ...
آه ! ولیعصر تنهایی ؛ تمام قدم هایمان زیر درختان سر به آسمان کشیده و سنگ فرش های نا تمامت را به یاد داری ؟ قهوه های تلخ و نگاه های شیرینمان در کنج خلوت کافه های تنهایی وقتی که باران به شیشه سنگ میزد و هوا سرد بود را به یاد داری ؟
آن روزها دست و نگاهمان گرم همدیگر بود ؛ آنقدر محو قدم های هم بودیم که فراموشمان میشد ساعت هاست زیر اشک بارانیم و تمام شب را تا صبح سرفه میکردیم ...
و این پاییز ، این باغ بی برگی ، این ولیعصر نا آرام با درختان خمیده و سنگ فرش های مواج ، هر چقدر هم که زیبا باشد بدون گرمای تو کنارم تنها راه بی پایانیست که به کافه های ناکجا و قهوه های سرد شده میرسد ...
گمانم باید خودم را بردارم و از این شهر ببرم . خاطرات تو تنها فصل زندگیست ...
#مسعودکوثرى ، پاییز 1394

پی نوشتـــ :
لحظه هاتون به قشنگیه بارون ...

اندکی پاییز !

  • جمعه ۲۷ شهریور ، ۱۴:۲۳ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۲۷۳ بازدید

پاییز که می شود انگار از همیشه عاشق ترم !
در تمام طول پاییز ، نمناکی شب ها را با تمام منفذهای پوستم لمس می کنم ؛
و چشمانم همه جا نقش دیدگان تورا جستجو می کند ...
پاییز که می شود همراه برگها رنگ عوض می کنم .
زرد و نارنجی می شوم و با باد تا افقی که چشمانت در آن درخشیدن گرفت پیش می روم
و مقابلت به رقص درمی آیم تا آن جا که باور کنی تمام روزهایی که از پاییز گذشته تا به امروز همواره عاشقت بوده ام ...
پاییز که می شود بی قراری هایم را در باغچه کوچکی می کارم و آرام آرام قطره های باران را که روزهاست در دامنم جمع کردم به باغچه می نوشانم ...
میدانم تا آخر پاییز تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد و با اولین برف زمستان به بار خواهد نشست ...
پاییز که می شود بی آنکه بدانم چرا بیشتر از همیشه دوستت دارم !
و بی آنکه بدانی چرا دلم بهانه ات را می گیرد ...
پاییز امسال عشق جنس دیگری دارد و معشوق خواستنی تر است !
کاش می دانستی ...

پی نوشتـــ :
پاییز همیشه برام نشونی از تو بوده ...

۱ ۲ ۳