نبخشید ، دیگران فراموش کارند !

  • شنبه ۱۳ خرداد ، ۱۰:۵۹ ق.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۹۷ بازدید

گاهى دوست داشتن آنقدر دم دستمان است که فراموش میکنیم باید براى داشتنش تلاش کنیم . آنقدر راحت از اشتباهات هم میگذریم که طرف مقابلمان احساس میکند براى همیشه و در همه حال هستیم .
گاهى راحت نبخشید ، زود فراموش نکنید و بیشتر به دل بگیرید ! بگذارید آدم ها بدانند براى بودن در زندگیتان یک بار بیشتر فرصت ندارند !
#مسعودکوثرى
پی نوشتـــ :
نمیدونم ! شاید همیشه باید بخشید و شاید هم ...

سی سالگی لعنتی ...

  • سه شنبه ۲۹ فروردين ، ۱۶:۱۵ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۳۵۵ بازدید

گاهی وقتا به روزهای سی سالگی فکر میکنم ، روزهایی که هیچ تصوری ازشون ندارم و نمیدونم چقدر تغییر میکنم ، احتمالا یکم موهام کم پشت میشه و اون لا به لاها چندتا تار سفید هم دیده میشه . ریش هام هم شاید بعضی جاهاش سفید شده باشه و با این وضعیت کار کشیدن از چشمهام یه عینک هم همراهم دارم . کتابی که همیشه آرزوشو داشتم به چاپ رسوندم و درگیر کارهای انتشاراتی و پخشش تو کتابفروشی ها هستم . شب ها وقتی برمیگردم خونه به پروژه های عکاسی و خلق صحنه های جدیدی که از تو ذهنم میگذره فکر میکنم و برایی خودم قهوه دم میکنم . موزیک هایی که احتمالا متناسب با سنم خواهد بود گوش میدم و کمی از شیطنتم هم کم شده ...
اما همه اینها یه تصوره ، سی سالگی هم میاد و میره و ما هنوز همونی بودیم که هستیم ، همون کفش و کلاه و همون فکرهایی که احتمالا هیچوقت به عمل تبدیل نمیشن . فقط کمی فرسوده تر و بی رمق تر . دوست ندارم دیگه بهش فکر کنم ، خداروشکر هنوز چند سالی باهاش فاصله دارم ...
بعد از سی سالگی ،
خانه ایی که یک اتاق خواب دارد ،
و گوشه اش تخت یک نفره ایی جا خشک کرده است ،
خانه ایی که اسباب بازی های کودکی ،
گوشه و کنارش پهن نباشد ،
باید درش را گل گرفت !
اصلا میدانی ، زندگی که تو را ندارد ،
مفتش گران است !
#مسعودکوثری
پی نوشتـــ :
سعی میکنم دست نوشته های ادبیمو توی کانال تلگرامم قرار بدم ، اگر دوست داشتین میتونین از اینجا عضو بشین ...
خیلی از رفقای بلاگی توی کامنت ها درخواست قیمت طراحی قالب رو داده بودن که من شرمنده همشون شدم . حقیقتا من طراحی رو قدیم ترها انجام میدادم و الان فقط برای تنوع میشینم پای طراحی قالب بلاگ خودم و فرصتی برای قبول کردن سفارش ندارم ...

چمدانش پشت در بود ...

  • چهارشنبه ۲۹ دی ، ۱۱:۰۶ ق.ظ
  • دست نوشت
  • ۳۳۶ بازدید

رفت ،
بی آنکه پشت سرش را هم نگاه کند ؛
به آبی که برایش ریختم و قرآنی که به سرش گرفتم .
حتی چمدانش را هم با خودش نبرد ،
میگفت باید این کار را بکند ، برای هر دوی ما خوب است  .
عاشق ها گاهی مدتی از هم دور بمانند قدر داشته هایشان را میدانند ...
او نمیدانست که زمان با او هم عقیده نیست !
وقتی برگشت چمدانش هنوز پشت در بود ،
در زد ، صدایم کرد ؛
صدایش را شنیدم ، ولی نشناختم ...
رفتنی اگر نرود هم دیگر مال تو نیست ؛
چون یکبار در فکرش رفته است ...
برای داشتنش نجنگ !
ماندنی باشد میماند ،
حتی اگر تمام نشانه ها به رفتن دعوتش کند ...
#مسعودکوثرى

سیب دلت را چیده ای ؟

  • يكشنبه ۲۳ آبان ، ۲۱:۴۶ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۳۸۶ بازدید

از همان راهى که آمده بود برگشت ، کمى مکث کرد ولى سرش هواى رفتن داشت ! باید میرفت ، تمام وسایلش را جمع کرد و توى چمدان ریخت ، آرام به سمت در حرکت کرد ، براى آخرین بار همه جا را نگاه کرد که نکند خاطره اى جا مانده باشد . اتاق خوابى که هیچوقت رنگ خواب دو نفره را به خود ندید ، آشپزخانه اى که هیچوقت صداى " عزیزم شام آماده است " در فضایش نمیپیچید و تراس بزرگى که صندلى هایش برایش یه چاى و لیموى دو نفره وقت نداشت ...
براى رفتن مصمم تر شد ، بغض امانش را بریده بود ، نزدیک جارى شدن اشکهایش بود که چشمش به سیب هاى سرخ روى میز افتاد ، پاهایش شل شد ، یاد روزى افتاد که اولین سیب درخت را به هزار زحمت براى او چیده بود و سرخى اش را به هواى دل آدم پیوند زده بود .
چمدانش را زمین گذاشت ، بغضش ترکید ، اشک از گونه هایش سر میخورد و به زمین میافتاد ، او دیگر آدم رفتن نبود !
خودش را جمع و جور کرد ، تلفن را برداشت ،
دو ، چهار ، سه ، هفت ، ...
عزیزم ؟ دلم برایت تنگ شده ...
#مسعودکوثرى

تنهاییت را چه معنا میکنی !؟

تنهایی واژه ساده ایه ، خیلی از ماها گاهی اوقات به جایی میرسیم که در میان جمع احساس میکنیم به شدت تنهاییم ! شما تنهایی رو به چه تعبیری بیان میکنید ؟ به صفحه های مجازیی خالی از قلب و استیکرهای عاشقانه ؟ یا دعواهای کوچیک و مضحک با دوست جنس مخالف ؟ و یا حتی بالاتر ؛ تنهایی رو نداشتن خواهر ، مادر و یا پدر بیان میکنید و ساعت ها برای هر کدوم زانوی غم بغل میکنید ؟
همه اینها بوی تنهایی رو میده ! ولی وقتی دنیارو از پشت قرنیه من ببینید تنهایی براتون معنا و مفهوم متفاوتی پیدا میکنه . من تنهایی رو رها شدن به حال خودمون میدونم ! رها شدن تو دنیا ، اینکه احساس کنیم همه چیز طبق روال خودش داره پیش داره برای من یه زنگ خطر محسوب میشه ! خداوند عاشق بنده هاست ، بنده ای رو که دوست داره توی تمامی حالات روحی به چالش میکشه و اونو به رخ سایر بنده هاش میکشه ! به تک تکشون نشون میده و میگه ای آدم این بنده من از هیچ چیز نمیترسه ، این آماده برای رسیدن به منه ! سختی های مسیر رو به جون میخره چون میدونه هر کجا که بره قبلش من اونجا حضور دارم !
آره ، تنهایی از نظر من از دست دادن نگاه و توجه خداست وقتی که تا خط پیشونی توی دنیا فرو رفتیم و اون بالا سری از ما نامید شده . اونجاست که همه چیز رو به دست خودمون میسپاره و زندگیمون رو از رنگ و بوی خودش خالی میکنه ! اونجاست که به ظاهر احساس خوشبختی میکنیم ، نه مشکلی و نه درد و مصیبتی !
خدایا ، به حال خودم رهایم نکن ، دست از سرم برندار که این سر بی تو سامانی ندارد . مسیرم رو به سمت خودت قرار بده و از مشغول شدنم به کارهای سطح پایین دنیا ممانعت کن . تمام این پست رو نوشتم تا شاید یکم بیشتر به خودمون بیایم و توی کارهامون تجدید نظر کنیم !
راستی ؛ صدای پای خدا را در زندگی ات میشنوی ؟

پی نوشتـــ :
خدایا ، برای تمام گذشته ای که تو کنارم بودی سپاسگزارم ...

امروز را باید زندگی کرد ...

  • يكشنبه ۳۱ مرداد ، ۲۲:۰۷ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۵۳۲ بازدید

پری ترشیده بود . 45 سال داشت و سالها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می کرد . کارش این بود که نامه های رسیده را دسته بندی و بایگانی می کرد . ظاهرش خیلی بد نبود. صورتش پف داشت و چشم هایش کمی ریز بود . قد و پاهای کوتاهی داشت . گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشید و این کفش ها اثر زنانگی اش را کمتر می کرد .
یکی دو بار از پچ پچ و خنده منشی شرکت برادرم فهمیدم عاشق شده و با یکی سر و سری پیدا کرده اما یک هفته نگذشته بود که با چشمهای گریان دیدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذیی پاک می کرد .
این اتفاق بی اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما این آخری ها اتفاق عجیب غریبی افتاد . صبح ها آقایی  ، پری را می رساند سر کار که زیباترین دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود . فکر کنم اصلاً پری او را به عمد آورد و به همه معرفی کرد تا سال ها ناکامی و خواستگار های درب و داغونش را جبران کند . آن روزها احساس می کردم پری روی زمین راه نمی رود .
با اینکه بایگانی کار زیادی نداشت اما پری دائم از پشت میزش این طرف و آن طرف می رفت، سر میز دوستانش می ایستاد و اغلب این جمله را می شنیدم ؛ « وا قربونت برم ، قابل نداشت » یا « نه نگو تو رو خدا ، اصلاً » چنان شاد و شنگول بود که یا همه را به حسادت وامی داشت یا اثر نیروبخشی روی دیگران می گذاشت .
این روزها اندک دستی هم به صورتش می برد و سایه ملایمی روی پلک هایش می زد . ساعت ها برای ما زود می گذشت و برای پری دیر چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه می کرد و انتظار می کشید . سر ساعت دو که می شد آقا بهروز می آمد توی شرکت و با حجب و حیا سراغ پری را می گرفت . همه انگار در این شادی رابطه با آنها شریکند . منشی شرکت می گفت  « بفرمایین . بنشینین . پری الان میاد ، اتاق آقای رئیسه » و آقابهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشیده و موهایی بین بور و خرمایی روی صندلی می نشست و به کسی نگاه نمی کرد . چشم می دوخت به زمین تا پری بیاید . وقتی پری از اتاق رئیس می آمد بیرون انگار که شوهرش منتظرش است با صمیمیتی وصف ناپذیر می گفت « خوبی الان میام » می رفت و کیفش را برمی داشت و با آقا بهروز از در می زدند بیرون .
این حال و هوای عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا اینکه بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به میان می آمد . قرار شد در یک شب دل انگیز تابستانی عروسی در باغی بزرگ گرفته شود . همه بچه های شرکت دعوت شدند ، حتی رئیس که مطمئن بودیم به دلایل مذهبی در این گونه مراسم هرگز شرکت نمی کند. بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه پری جایش را به اضطراب قبل از ازدواج داد . پری دائم با دخترهای شرکت حرف می زد و نگران بود عروسی خوب برگزار نشود ، غذا خوب نباشد ، میهمان ها از قلم بیفتند و هزار تا چیز دیگر که دخترهای دم بخت تجربه کرده اند . حالا شرکت مهندسی آب و خاک برادرم شده بود یک خانواده شاد ولی مضطرب . همه منتظر بودند تا پری را به خانه بخت بفرستند .
آقا بهروز هم طبق روال سابق صبح ها پری را می آورد می رساند و عصرها او را می برد ولی دیالوگ ها کمی عوض شده بود و هر کس آقا بهروز را می دید بالاخره تکه یی بهش می انداخت ؛ درباره داماد بودنش و از این حرف های بی نمک که به تازه دامادها می زنند . بالاخره مراسم ازدواج نزدیک شد و قرار شد در آخرین جمعه مرداد 78 آنها در باغی اطراف کرج عروسی کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غیبش زد و تمام پس انداز سال ها کار او را با خودش برد ! قرار بود پول هایشان را روی هم بگذارند و یک خانه نقلی بخرند که نشد و بهروز با ایران ایر به ترکیه و از آنجا به استرالیا رفت و همه ما را بهت زده کرد . روز شنبه نمی دانستیم چطور سر کار برویم و چه جوری توی چشم های پری نگاه کنیم . حتی می ترسیدیم بهش زنگ بزنیم. آقای رئیس به منشی گفت « قطعاً پری مدتی نمیاد ، کسی رو جاش بذارین تا حالش بهتر بشه » اما پری صبح از همه زودتر آمد ؛ با جعبه یی شیرینی ! ته چشم هایش پر از اشک بود . شیرینی را به همه حتی به آقای رئیس تعارف کرد .
منشی که از همه کم حوصله تر و فضول تر بود در میان بهت و ناباوری همه ما گفت « مگه برگشته ؟ » پری گفت « نه از من کلاهبرداری کرد ، ولی مهم نیست . این چند ماه بهترین روزهای زندگیم بود » قطره اشک کوچکی از گوشه چشم هایش پایین ریخت ...
ما فهمیدیم راست می گوید . مهم نیست که سر همه ما کلاه رفته بود ، مهم این بود که ما ماه ها روی ابرها بودیم و با حال و هوای پری حال می کردیم ...
پی نوشتـــ :
این روزها به شدت درگیره روزمره گی شدم و انگیزه ای برای نوشتن نیست ...

شاملو ؛ کجایی جان برادر ...

  • پنجشنبه ۲۸ مرداد ، ۰۰:۱۵ ق.ظ
  • دست نوشت
  • ۵۱۱ بازدید

دو سه خط شعر که میخونم تو ذهنیاتت غرق میشم . همیشه وقتهای بیکاری اولین کاری که به ذهنم میرسه نگاه کردن به بیت های شعرته . بیش از حد احساس همزاد پنداری میکنم با تک تک لحظه های زندگیت و بی نهایت محو غصه های تو میشم وقتی به عکسی که سیگار به گوشه لب داری خیره میشم ...
شاملوى من ،
شانه هایت را از برف تکاندم ،
اما تو هنوز ریشه هایت جان ندارد !
به کدامین خاک خفته اى ،
جانِ برادر ...
#مسعودکوثرى

بوی ناب ماندن ...

یه دوستی داشتیم تو دانشگاه همون ترم اول عاشق و دلباخته نگاه های یکی از همکلاسیهامون شد . هر روز آخر کلاس مینشست و تمام مدت زیر زیرکی نگاش میکرد . اصلا میرفت تو دنیای خودش و کاملا مدهوش میشد . بارها میشد کنارش بودم و چند بار صداش میزدم ولی انگار نه انگار . حتی تو خیالاتش آینده زندگیشو با اون دختر ساخته بود و به قول گفتنی اسم بچه هاشونم انتخاب کرده بود . من هم به عنوان یه دوست هر کمکی از دستم برمیومد براش انجام دادم چون میدونستم نیتش خیره . پسر بدی هم نبود ، البته تا وقتی ذهنیتی که از خودش ساخته بود برای همه ما قشنگ بود . گذشت و گذشت ؛ به هر واسطه و رابطی بود دستشو گذاشتیم تو دست دختر مورد علاقه اش ...
خیلی خوشحال بود ، روزهاش خیلی قشنگ شده بود و اینو میشد از برقی که ته چشماش سو سو میزد فهمید . ولی این خوشی دوامی نداشت و یه صبح که از خواب بیدار شدم ، چشمم به 12 تا میس کالی افتاد که روی گوشیم بود . شدیدا نگران شدم و خواب از سرم پرید ، قبل اینکه باهاش تماس بگیرم زنگ خونه رو زد و گفت پایین منتظرمه ! طاقت نیاورده و از 8 صبح منتظرم بوده اینجا . لباس پوشیده و نپوشیده ، صبحونه خورده و نخورده رفتم سمتش و مشغول صحبت شدیم ...
همه چیز تموم شده بود و تمام شکست های عشقیه دنیا روی سرش خراب شده بود . همه چیز با یه حرف به هم ریخته بود و اون حجم زیاده عشق از بین رفته بود ! پرسیدم اون حرف چی بود ؟ با دستای لرزون و اشک های روی گونه گفت میدونی خونه شون پایین شهر ؟
اونجا بود که یاد این جمله خودم افتادم و تو دلم گفتم ما آدم ها گاهی اوقات چقدر میتونیم سطحی نگر باشیم ...
کاش ،
همیشه دستانت ،
بوی ناب ماندن میداد ...
#مسعودکوثری

دوستیه ما هم مدت زیادی طول نکشید و از اون دوست چندین ساله که خبر ندارم . کاش هیجوقت خود واقعیش رو نشونم نمیداد و هنوز هم جز بهترین دوستهام بود ...

دوست داشتن که به همین آسانی نیست !

  • جمعه ۳ ارديبهشت ، ۱۱:۴۴ ق.ظ
  • دست نوشت
  • ۴۴۶ بازدید

دوست داشتن که به همین آسانی نیست !
گاهی باید نازش را بکشی و گاهی دستت را لا به لای گیسوانش غرق کنی تا بهانه هایش را فروکش کند !
و گاهی باید انگشتان ظریفت را به دور بازوهاى مردانه اش بپیچی و ساعت ها کنارش قدم بزنی !
باید مدام کارهایت را یه گردنش بیاندازی تا احساس مردانه اش در شیارهای عمیق پیشانیش نمودار شود و بداند که محکمترین تکیه گاه دنیاست ...
آری ! دوست داشتن به همین آسانی نیست !
مرد میخواهد و یک احساس پاک !
#مسعودکوثرى

پی نوشتـــ :
یک ماه از سال 1395 هم گذشت ...

انسان دو گونه است ؛ مادر و غیر مادر ...

  • جمعه ۲۱ اسفند ، ۲۰:۰۴ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۸۸۲ بازدید

مادر ، باغ بهاریست که نارنج های دامانش زود رنگ پاییز میگیرد ...
خوب نگاهش کن ! میبینی ؟
انسان دو گونه است ؛ مادر و غیر مادر ...
#مسعودکوثری

پی نوشتـــ :
زیباترین نگاه مادر تقدیم به لحظه های قشنگتون ...

صفحات دیگر