چالش داستان من و وبلاگ نویسی !

  • چهارشنبه ۲۴ مهر ، ۱۱:۴۷ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۵۵ بازدید

همزمان با 300 امین پستم میخوام دعوتتون کنم به یه چالش جالب و جذاب که یه جورهایی مارو آشناتر میکنه با کسی که پشت یه وبلاگ نوشته و داره دکمه های کیبورد رو فشار میده بدون هیچ عکس و نشونیی . شاید برای شما هم جذاب باشه بدونید چی شد که صاحب فلان وبلاگ با دنیای بلاگ نویسی آشنا شد و چه مسیری رو طی کرد تا به نقطه امروزیش رسید . من دعوتم رو از دوستای وبلاگ نویسم به این چالش به صورت کامنت تو آخرین پستشون انجام میدم . شما هم میتونید دوستاتون رو به این چالش دعوت کنید و لینک پستشون رو تو نظرات همین مطلب برای من ارسال کنید تا منتشر کنم .

تو پستی که قرار منتشر کنید به چند تا توجه کنید :
1 . سن وبلاگنویسیتون رو ذکر کنید که چند ساله مشغول نوشتن هستید
2 . دور هایی که دستتون به نوشتن نمیرفته برای انگیزه گرفتن چی کار میکردید
3 . از کدوم سرویس وبلاگدهی اولین بار استفاده کردید و از چه طریقی با این سیستم آشنا شدید
4 . چرا شبکه های مجازی رو ترجیح ندادید به وبلاگ نویسی
و نکته آخر اینکه همه مطالب رو به صورت داستانی بنویسید ! مثلا وبلاگنویسی من از فلان سال شروع شد و ...
پی نوشتـــ :
تو پست بعدی یه گزارش کامل از نتیجه این چالش میذارم براتون ..

دوست جدید و سبز رنگم !

  • دوشنبه ۲۲ مهر ، ۱۴:۵۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۳۲ بازدید

من هیچوقت با گل و گیاه ارتباط نمیگرفتم ، هیچوقت خریدن یا نگه داشتنشون رو دوست نداشتم ! حس میکردم فقط قراره برام دغدغه ذهنی درست کنه که ای بابا نورش کم شد ، آبش قطع شد و ... . این قضیه ادامه داشت تا چند روز پیش که یه گلدون بنسای بچه ها برام خریدن و گذاشتمش گوشه دفترم . اولاش عادت نداشتم به حضورش و هی حس میکردم کنارم یکی نشسته زل زده به مانیتور ! برمیگشتم ببینم کیه میدیدم این اقای سبزه که تازه به جمع ما پیوسته . کم کم باهاش رفیق شدم و این رفاقت هر روز قوی تر شد . الان حدود یکماهه کنار دست نشسته و به شدت سر حال و شادابه ! حواسم به نور و آب و غذاش هست . با اینکه هیچوقت علاقه نداشتم به گل و گیاه الان میبینم مراقب از یه چیز و رشد کردنش جلوی چشمام چقدر لذت بخش و جالبه . پیشنهاد میکنم برای خودتون یه دلخوشی سبز رنگ ، حتی شده کوچولو تو محیط کارتون داشته باشید . حس زندگی و تازگی میده بهتون ..