مرگ وبلاگنویسی فارسی ..

  • چهارشنبه ۳۰ خرداد ، ۱۴:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۸۸ بازدید

شاید اگر 10 سال پیش یه سری به سرویس های وبلاگدهی فارسی مثل بلاگفا و پرشین بلاگ و میهن بلاگ میزدی با حجم زیادی از وبلاگ های شخصی رو به رو میشدی که هر روز هزاران مطلب رو منتشر میکردن . رفت و آمد تو این وبلاگ ها خیلی زیاد بود و دوستی ها و صمیمیت های مجازی رنگ و بوی دیگه ایی داشت . اون زمان ها هر کسی وبلاگنویسی میکرد کاملا نگاه متفاوتی نسبت به بقیه افرادی که از این تکنولوژی بی اطلاع بودن داشت . کاربر به سادگی و بدون داشتن کمترین دانشی از طراحی و کدنویسی یه صفحه شخصی تو سرویس های بلاگدهی ایجاد میکرد و با کلیک روی دکمه ارسال مطلب تمام احساسات ، عواطف ، درگیری های فکری و غم و شادی رو با نوشتن های محاوره ای با خواننده های وبلاگش به اشتراک میگذاشت و بعد از گذشت مدتی با تعداد زیادی کامنت از وبلاگ نویس های دیگه رو به رو میشد و همین صفحه مجازی براش حکم یه خونه امن رو پیدا میکرد .
متاسفانه امروز وبلاگنویسی فارسی نه رنگ و بوی قدیم خودش رو داره و نه به کاربر اون انگیزه و اشتیاق رو برای نوشتن میده . اینقدر دل مشغولی های زندگی زیاد شده که هر وبلاگ نهایتا یک سال دوام میاره و کم کم شروع به کمرنگ شدن میکنه تا کلا از چرخه نیاز نویسنده خارج بشه . با اومدن شبکه های اجتماعی موبایل مثل توییتر و ایسنتاگرام و پیام رسان های مختلف مثل تلگرام این خونریزی بلاگ نویسی فارسی به آخرای جون خودش رسیده و این روزها همون افرادی که نیاز به نوشتن و اشتراک گذاری احساسشون تو صفحه ایی به نام وبلاگ داشتن کانال های تلگرامی و اکانت های توییتری رو ترجیح میدن . نوشتن هایی بدون دردسر و مطمئن با مخاطب های فراوون و همچنین همیشه در دسترس . از ایجاد یه فکر تا انتشار اون توی شبکه مجازی زمانی چندین برابر کمتر از وبلگ نویسی صرف میشه و بشر امروز هم هیچ چیز مثل راحتی براش جذاب و خوشایند نیست ..

نمیدونم تا چه حد با این نوشته و دغدغه فکری من موافقین . نمیدونم تا چه حد قبول دارین که بلاگستان فارسی دیگه رنگ و بوی قدیم خودش رو نداره . یک ماه نوشتن رو تعطیل کنین و دوباره برگردین با تعداد زیادی وبلاگ متروک مواجه میشین که تا قبل از رفتنون به شدت فعال و به روز بودن . این خونریزی و به مرگ نزدیک شدن اصلا برای من که سن وبلاگنویسیم به 14 سال میرسه اصلا خوشایند نیست و پیش بینی اینکه تا چند سال آینده اسم انقراضی هارو یدک بکشیم اصلا دور از انتظار نیست ..
پی نوشتـــ :
خیلی وقت بود که تو فکر نوشتن این مطلب بودم . احساس میکردم بتونم خیلی طولانی تر بنویسم ولی انگار نه نشد . امیدوارم تونسته باشم حق مطلب رو تو همین چند خط ادا کرده باشم . واقعا به نظر شما چی شد که به اینجا رسیدیم ؟ چی شد که دیگه دست و دلمون به نوشتن نمیره . حضورمون اینجا همه موقتی و گذرا شده . چه وبلاگ های قوی و خوبی داشتیم که آخرین پستشون مربوط به سال های قبل و با یه خداحافظی ساده دل کندن از چندین سال خاطره و عشق .. این نوشته رو توی بلاگتون به اشتراک بذارین ، ممنون ..

جام جهانی چشم هایت

چشم ها راویان روزهای سخت و شیرینند ..
این مردمک های تنگ ،
از نگاه آویزان دختری که فقط ،
پشت چهارراه به انتظار فروش گل و دست های من و توست ،
از همان گوینده های تلخ زندگیست ..
و ما ،
که با یک اشاره شیشه را بهانه نشنیدن صدایش میکنیم ،
روی خوش زندگی را دیده ایم ..
نگاه کن ،
ببین ،
این ها راویان دردند ،
نه غصه های کوچک ما ..
#مسعودکوثری
پی نوشتـــ :
خیلی اهل شرکت تو چالش های بلاگی نیستم ولی به خاطر علاقه ایی که به بچه های رادیوبلاگی دارم تو چالش پست " جام جهانی چشات " شرکت میکنم . با این تفاوت که به جای سه نفر تمام دوستای بلاگیم رو به نوشتن در این باره دعوت میکنم . از نوشتن نترسید ، همه شما یه شاعر درون دارین که تا بهش پر و بال ندین نمیتونه خودشو نشونتون بده ..

سنگ کلیه !

  • يكشنبه ۲۷ خرداد ، ۱۸:۵۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۹۳ بازدید

کلا گفتم در جریان باشید ! همیشه وقتی برای یه مریضی و مشکل دیگه میرین دکتر و بعد میفهمین یه مریضی دیگه هم دارین سورپرایز نشین ! مثلا وقتی مثل من برای مشکل صفرا میرین سونوگرافی و متوجه میشین صفراتون سالمه زیاد خوشحال نشین چون وقتی جواب سونو رو میخونین میبینین یه سنگ 5 میلیمتری تو کلیه راست دارین و یه کیست پاراپلویک هم تو کلیه چپ ! همونجاس که نمیدونی خداروشکر کنی که سالمی یا شکر کنی که نیستی ! یا اصلا شکر نکنی بگی گل بود به سبزه نیز .. یا شکر کنی که بیشتر از ایناس نیست ! نمیدونم والا !
امسال به خاطر همین سنگ مسخره که افتاده توی کالیس تحتانی کلیه و هیچ دوا درمونی هم روش جواب نمیده نتونستم روزه بگیرم و تو زمستون که روزها کوتاهه باید همش رو قضا کنم . البته شدنش که میشد گرفت ولی خوب یکم ریسک بود . ممکن بود همین بی آبیه بدن باعث بشه با سرعت بیشتری بزرگ بشه و دفع کردنش سخت تر بشه ..
حالا ماجرا وقتی جالبتر شد که چند وقت پیش ساعت دو شب بابام دست به کمر اومد بالا سرم گفت دارم از درد میمیرم ! کلیه ام میسوزه ! تو خواب و بیداری نگاش کردم که دوید و رفت سمت دستشویی و استفراغ کرد . بهش گفتم هیچی دیگه سنگ کلیه گرفتی ! بردمش اورژانس و بهش مورفین زدن تا یکم آروم شد . یه چند روزی درد داشت که به زور مسکن آرومش میکردم و از دیروز خداروشکر انگار دردش افتاده ، فکر کنم کامل سنگ رو دفع کرده ..
کی نوبت من میشه خدا میدونه ! شانسم نداریم که ! به قول عموم خانوادگی زدید تو کار ساخت و ساز !

طعم تلخ روزمره گی

  • يكشنبه ۲۰ خرداد ، ۱۸:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۸۹ بازدید

دستم به نوشتن نمیره . اصلا ! حتی بارها شده اومدم سر لپ تاپم و بی هدف توی نت چرخیدم ولی دست و دلم به باز کردن پنل بلاگم نرفته . نمیدونم چی میشه که آدمیزاد احساس میکنه یه دوره هایی از زندگیش رو باید تو خاموشی بگذرونه . باید بره یه جایی مثل یه غار دور افتاده تو یه جزیره ناشناس و ماه ها با خودش و طبیعت خلوت کنه تا دوباره نیرو و انرژی بگیره برای ادامه حیات . تو این چند ماهی که از ننوشتن من میگذره مشغول گذروندن همچین دوره ایی بودم و الان وقتشه که با نوشتن زیاد احساس نیازم رو دوباره زنده کنم ..
خیلی کامنت های پیگیر برام ارسال کردین ، چه توی تلگرام و چه اینستاگرام حالم رو پرسیدین که شدیدا باعث خوشحالیه منه . همین که این کامنت ها و احوال پرسی هارو میبینم احساس میکنم نوشتن یه وظیفه بزرگ روی دوشم هست که باید به انجام برسونمش ..
بخونید دوباره آقای سر به هوا رو از همین بلاگ ساده و بی آلایش ..