کاش باران ببارد ..

  • يكشنبه ۲۶ آذر ، ۲۰:۲۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۵۷ بازدید

کاش کسی پیدا شود خبری از باران بگیرد ،
بگوید دست های کشاورز پیر رو به آسمان دراز است و نگران فردای بهار ..
نگران روزی که برداشتش از زمین مشتی خاک خشک باشد و دستش به جای جیب هاش رو به خلق خدا دراز باشد ..
کاش کسی پیدا شود خبری از باران بگیرد ،
بگوید گونه هایمان خیس و رویمان سیاه است ! تمام شهر بوی گناه میدهد و تا بر سرمان نبارد بوی زندگی و عشق بلند نمیشود ..
کاش کسی پیدا شود خبری از باران بگیرد ،
کاش کمی هم قطره های آب پشت پنجره را نوازش کند ..
کاش ببارد ، ای کاش ..
#مسعودکوثرى

امان از احساسات غیر قابل کنترل !

  • سه شنبه ۲۱ آذر ، ۱۹:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۲۶ بازدید

من هیچ وقت با بچه ها سر و کله نزده بودم . مخصوصا بچه های زیر سه ماه که حتی دست هم بهشون نمیزنم با اینکه عاشقشونم . اینقدر ظریف و کوچولوعن که احساس میکنم بغلشون کنم دست و پاشون کنده میشه و میافته ! وقتی میارنشون تو اتاق عمل همش نگاهم به دست و پاهای سفید و کوچیکشونه . بچه ها درصد چربی بدنشون زیاده برای همین اندام هاشون مثل نون باگت لایه لایه روی هم افتاده و کلی نرم و باحاله . امروز یکیشون برای ختنه اومده بد اینقدر چشم های قشنگی داشت که همه بچه ها باهاش عکس میگرفتن . یه رنگ سربی براق که هیچکدوم تا حالا ندیده بودیم ..
همه این ها قشنگی های اتاق عمل بود . همکارا میگفتن این یه روی قضیه اس و خدا نکنه اتفاق بدی بیافته ! همه میریزن بهم و کلا اوضاع فرق میکنه . معنی این جمله نفهمیدم تا دیروز صبح ! طرفای ساعت یازده یه کوچولوی 36 روزه اومده بود برای عمل هرنی ( هرنی چیه ؟ ) طبق معمول اتاق رو آماده کرده بودن تا استاد بیاد و عمل رو شروع کنه . یکی از بیهوشی ها رفت دم در تا بچه رو از مادرش تحویل بگیره . وقتی رسید بالا سرش و چکاپ کرد دید بچه به زحمت نفس میکشه ! سریع از بغل مادر گرفت و آوردش تو ریکاوری که همون لحظه ارست کرد ( ایست قلبی ) سریع کد زد و همه دکترها رفتن بالا سر بچه . منم که تازه عملمون تموم شده بود در اتاق رو باز کردم و از دویدن بچه ها فهمیدم چی شده . آروم آروم رفتم تو ریکاوری و دیدم ده یازده نفر بالا سر بچه ان و دارن احیاش میکنن . جثه اش خیلی کوچیک بود و از همه جای بدنش آنژیوکت گرفته بودن تا بتونن بهش دارو بزنن . جرات نکردم نزدیک برم و از همون دور ، از لا به لای همه دست های کوچیکشو دیدم که مشت کرده بود ، انگار داشت میجنگید برای زنده موندن .. به هم ریختم و دیگه نتونستم اونجا بمونم . رفتم تو اتاق رست و روی تخت دراز کشیدم . ده دقیقه ایی گذشت و دوباره برگتم تو ریکاوری . دیدم بهش پالس وصل کردن و ضربانش برگشته . دوباره دستهاشو دیدم که هنوز مشت بود . خیلی خوشحال شدم از اینکه برگشته و کلی خداروشکر کردم . با خودم گفتم وقتی بزرگ بشه مامان باباش حتما براش تعریف میکنن که وقتی 36 روزش بوده یه بار رفته و برگشته . تو همین خوشحالی بودم که دوباره نبضش رفت . دوباره همه دویدن سمتش و دکتر بیهوشی داد زد هپارینننن بیارین . دوباره هرج و مرج شد و من چند قدم رفتم عقب . مشت هاش گره شد تو هم و دل من پر از آشوب شد . اینبار 45 دقیقه پشت سر هم ماساژ قلبی گرفت . دستگاه مانیتورینگ یه خط صاف بود و تغییری نمیکرد . عرق از سر و صورت دکتر می ریخت پایین . خدا خیرش بده هیچ جوره کم نذاشت برای این یچه و همش میگفت برگرد جون مادرت . برگرد توروخدا برگرد . این جمله هارو که میگفت بغض گلومو میگرفت . عین 45 دقیقه بالا سرش بودم و نگاهم به مشتش بود که هنوز گره خورده میرفت برای مرگ . بدنش کبود شد و تلاش ها هیچ فایده ایی نداشت . دکتر گفت تموم شد دستگاه رو جدا کنید . کلاهشو درآورد و رفت تو اتاق رست . دخترهای بیهوشی اشک تو چشماشون بود و میگفتن دکتر نبض داره ها نمیشه یکم دیگه ماساژو ادامه بدیم ؟ گفتم اینا وی تکه و لرزش های قلبه . پالس نیست .. سریع از ریکاوری خارج شدم و رفتم تو اتاق رست . شاید اگر یه آدم بزرگ با سن بالا جلوم اینطوری میشد ناراحت میشدم ولی خیلی خونسرد میرفتم و حتی کمک هم میکردم اما این بچه عجیب حالمو به هم ریخت ..
ده دقیقه ایی دراز کشیدم و دوباره برگشتم سر کارم . صدای گریه های مادرشو شنیدم که چطوری داد و بیداد میکرد . آوردنش نشوندنش و صندلی و براش توضیح میدادن که نارسایی قلبی داشته و این مشکل مادرزادی بالاخره از بین میبردتش . ولی مادرش فقط اشک میریخت و اسم بچه شو صدا میکرد . آروم از جلوش رد شدم و رفتم توی اتاق عمل . حال عجیبی بود ، همه بچه ها تا ظهر ساکت و آروم بودن .. 36 روز بود و جنگید و رفت . ظهر وقتی داشتم میومدم خونه دیدم پیچیدنش لای پارچه و دارن تحویل سردخونه میدن . یه چسب بزرگ هم خورده بود روش که اسم و مشخصاتشو زده بودن . کلمه متوفی رو که دیدم با خودم گفتم شایدم چیزی رو از دست ندادی ..

سفرهای مارکوپولو ؛ ارتفاعات فیلبند

  • يكشنبه ۱۲ آذر ، ۲۱:۰۰ ب.ظ
  • سفر نوشت
  • ۱۱۹ بازدید

هوای عالی ، بامعرفت ترین رفقای دوران خدمت که بیست و یک ماه رو کنار هم زندگی کردین ، انرژی و حس خوب ! فکر نمیکنم چیزی بیشتر از اینها برای رفتن به یه مسافرت چند روزه لازم باشه . دوشنبه هفته پیش بود که یکی از بچه ها پیشنهاد شمال رو داد و همه استقبال کردیم . برنامه هارو چیدیم و مرخصی هارو گرفتیم و قرار شد چهارشنبه حرکت کنیم به سمت محمودآباد . از ترس ترافیک ساعت 12 شب حرکت کردیم و تا رسیدن به امامزاده هاشم تو ترافیک سنگین بودیم . جوری که داشتیم کم کم پیشمون میشدیم از اومدنمون و به شوخی میگفتیم 2 روز کامل تو راهیم ولی خداروشکر از امامزاده هاشم به بعد ترافیک روان شد و ساعت 5 صبح رسیدیم اول آمل . همونجا زدیم کنار و فلاسک چایی رو از تو صندوق درآوردیم . اینقدر هوا مه آلود و قشنگ بود که به یکی دوتا لیوان راضی نبودیم ! دلمون میخواست همونجا بشینیم و تا طلوع آفتاب از بارون و چایی لذت ببریم ..
ساعت طرفای 6.30 بود که رسیدیم معصوم آباد . وسایلو گذاشتیم توی ویلا و خوابیدیم تا ظهر . انصافا خوابیدن تو هوای شمال از همه چیز لذتش بیشتره . اینقدر خوابیدیم که به صبحونه نرسیدیم و یه راست رفتیم سراغ ناهار ، ناهار مهمون اکبرجوجه بودیم و شب همون روز تصمیم گرفتیم که فردا حرکت کنیم به سمت ارتفاعات فیلبند . توی نقشه چک کردیم حدودا 1 ساعت و نیم راه بود . چایی و تنقلات رو گذاشتیم تو ماشین و راه افتادیم . اول جاده هراز که رسیدیم ترافیک سنگین بود . یه نیم ساعتی رو معطل شدیم تا رسیدیم اول جاده فیلبند . همون موقع ماشین راهنمایی رانندگی اومد و گفت جاده یه طرفه شده ، همه انداختن تو لاین مخالف و ترافیک کم شد . ما این وسط گیر کرده بودیم فقط که چی کار باید کنیم ! جاده یک طرفه شده چطوری برگردیم دوباره آمل ؟! گفتیم چاره ایی نیست و فوقش میریم تهران از فیروزکوه برمیگردیم :دی بعد از ده دقیقه صبر کردن برای خلوت شدن جاده دور زدیم و افتادیم توی ورودیه جاده فیلبند . همون اول جاده یه پیرمردی راهنماییمون کرد که دو راهی رو به سمت چپ بریم تا برسیم به ارتفاعات و گفت عصر که برمیگردین جاده دو طرفه میشه و میتونید برگردید آمل . خیالمون راحت شد و حرکت کردیم . هوا مه آلود بود و جاده کاملا باریک ، بعضی جاها حتی یه ماشین هم به زور رد میشد . هر چی بالاتر میرفتیم ویلاها و خونه های اجاره ایی بیشتر میشد . وقتی روستاهارو رد کردیم به جاده کاملا باریکی رسیدیم که بعضی قسمت های آسفالتشو سیل شسته بود و برده بود .. هوا هم به نسبت ارتفاع سرد و سردتر میشد . توی مسیر سر یه پیچ یه لندکروز با سرعت داشت میومد پایین ، اگر ماشین رو تو شونه خاکی نبرده بودم میکوبید بهمون . وقتی از کنارمون رد شد راننده حتی به روی خودش هم نیاورد ! واقعا چقدر بعضی ها بی فرهنگن ! به مسیرمون ادامه دادیم و مه به قدری زیاد شد که جاده رو به زور میدیدیم . حدود 20 دقیقه رو تو این هوا رانندگی کردیم تا از مه در اومدیم . اطراف جاده رو که نگاه میکردیم بالای ابرها بودیم ! همیشه این صحنه هارو توی عکس ها دیده بودم ولی اینبار رو به روی چشمم بود . ابرهای سفید که مثل پنبه های حلاجی شده روی هم خوابیده بودن ؛ واقعا تصویر قشنگ و زیبایی بود . ماشین رو کنار جاده متوقف کردیم و مشغول عکاسی شدیم . هر کسی از خودش عکس سلفی میگرفت و از هوا لذت میبرد . زیر پامون ابر بود و بالای سرمون آسمون . احساس میکردیم مثل یه عقاب داریم پرواز میکنیم .

لیوانهارو در آوردیم و از چایی خوشرنگ پرشون کردیم . کمتر از سه تا لیوان نمیتونست جوابگو باشه . دست هامون رو گرفتیم رو به ابرها و از لیوان های سرخ رنگمون عکس گرفتیم . آخ که چه منظره ایی و چه هوایی بود . نیم ساعتی رو همونجا نشستیم و از اکسیژن خالص لذت بردیم .

هوا داشت تاریک میشد و باید قبل از ساعت 6 میرسیدیم پایین . جمع و جور کردیم و برخلاف میلمون که دوست داشتیم تمام روز رو همونجا بمونیم راه افتادیم به سمت پایین . وسط های راه یه پرورش ماهی دیدم با کلی ماهی تازه . شام رو قرار بود میرزاقاسمی بخوریم ولی با دیدن ماهی ها آب از لب و لوچمون آویزون شد . به تعداد نفراتمون ماهی خریدیم . تو پلاستیک که بودن هنوز جون داشتن و تکون میخوردن . دیدن این صحنه دردناک برای مت خیلی سخت بود و همونجا تصمیم گرفتم گیاهخوار بشم تا دیگه شاهد مرگ حیوونی نباشم . البته بعد از کباب شدن ماهی ها نظرم عوض شد و دیدم لذتی که تو خوردن گوشت هست تو جویدن کاهو نیست ! جاتون خالی بود خلاصه ..

موقعیت مکانی و اطلاعات آماری روستای فیلبند :

فیل‌بند روستایی از توابع شهرستان بابل در استان مازندران ایران است. اهالی به این روستا فلبن می‌گویند که کوتاه شده فیل‌بند است. دسترسی به این روستا از جاده هراز آسان تر می باشد زیرا مسیر بابل آسفالت نبوده و پیچ و شیب های زیادی دارد و با ماشین غیر آفرود رفتن کمی مشکل می باشد لذا برای رسیدن به این روستا مسیر هراز و سنگچال بسیار آسان تر می باشد .
جمعیت :
این روستا در دهستان خوش‌رود قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۸ نفر (۴خانوار) ؛ و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۹۰، کمتر از ۳ خانوار بوده‌است. فیل‌بند، ییلاق اهالی روستای دیواملکشاه است که از دیرباز در ماه‌های گرم سال به آنجا می‌رفته‌اند. مراتع حوالی فیل‌بند در فصل گرم سال، چراگاه دام‌های اهالی دیواملکشاه‌هاست. فیل‌بند به دلیل سوز و سرما و بارش برف شدید، در طی مدت زمستان از سکنه خالی است.
مسیر راهی فیلبند :
مسیر ماشین رو که به فیلبند ختم می‌شود، جاده فرعی «منگل- چلاو» در مسیر جاده هراز (یک کیلومتر بعد از اولین تونل بعد از پلیس راه آمل می‌باشد که تماماً آسفالت بوده و جاده‌های اصلی داخل محل نیز آسفالت می‌باشد. یک مسیر دسترسی راه شوسه نیز از ییلاق شیخ موسی بخش بندپی شرقی به فیلبند وجود دارد. راه مال روی «کَرمیناپِی» نیز برای رسیدن به این روستا وجود دارد که از روستای دیوا و حدود ۳۰کیلومتر و جنگلی می‌باشد .
موقعیت جغرافیایی روستای فیلبند :
روستای فیلبند در جنوب غربی بابل ، از جنوب به ییلاق ونه بن ، از جنوب شرقی به روستاهای شیخ موسی و لهه بابل و از شمال غربی به روستای سنگ چال آمل ختم می‌شود. این روستا به دلیل ارتفاع زیاد آن از سطح دریا زمستان‌هایی سخت و با بارش برف سنگین همراه است و شاید یکی از دلایل نام گذاری این روستا هم همین باشد. در تابستان‌ها این روستا دارای هوای بسیار مطلوبی است که پذیرای مسافرانی بسیار و همچنین کوهنوردان می‌باشد .
گویش :
گویش محلی فیلبند گویش بابلی است که یکی از گویش‌های مازندرانی است یکی از مشخصه‌های اصلی ساخت‌آوایی آن نبود صامت /ž/ و وجود مصوّتِ /Ə/ به جای /e/است، که مانند یک واجگونه بعد از همزه و در واژه‌های عربی به کار می‌رود. در این گویش، گذشته نقلی و بعید متعدی و لازم با فعل کمکی «دار-/داشت-» ساخته می‌شود. مثلاً: بخردارمه ba-xƏrd-dār-mƏ ( خورده‌ام )، و بخرداشتمه ba-xƏrd-dāšt-Ə-mƏ ( خورده بودم ).
گونه‌های درختی :
به دلیل سرمای شدید پاییز و زمستان، درختان رشد چندانی در فیلبند ندارند. از درختان تنها گونه‌های سیاه‌ریشه مانند آلوچه ترش، زرشک کوهی و انگور کوهی ( به گویش محلی : گالش انگیر ) و نیز درخت ون درآن می‌رویند. کشت درختانی چون گردو، فندق، سیب و آلبالو ناموفق بوده است و رشد اندکی دارند .

پی نوشتـــ :
اگر قصد سفر به فیلبند رو دارین حتما از ماشین شاسی بلند استفاده کنین چون قسمت های سیل زده جاده زیاده و ممکنه زمین گیر بشین . اگر از ماشین سواری هم استفاده میکنین ماشین رو زیاد سنگین نکنین تا بتونین از پس شیب های زیاد جاده بربیاین . نکته بعدی اینه که حتما لباس گرم ببرین چون دمای هوا اون بالا خیلی پایینه و ممکنه یخ بزنین ! چایی ، قند و خوراکی هم فراموش نکنین که خیلی میچسبه ..

با نام خدا به دوره طرح میرویم !

  • دوشنبه ۶ آذر ، ۱۷:۴۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۸۵ بازدید

همونطور که میگن مرگ شتریه که در خونه هر کس میخوابه ، طرح هم شتریه که دم خونه هر پزشک و پیراپزشک و پرستار و بیهوشی و ... میخوابه . البته اینبار به جای در خونه روی خودمون خوابیده و قصد بیدار شدن هم نداره ! از تاریخ یک آذرماه بالاخره بعد از 6 ماه تو نوبت بودن طرح ما هم شروع شد و باید 24 ماه تو یه بیمارستان کار کنیم . البته طرح من به خاطر خدمتی که رفتم 11 ماه شده ولی همینم کلی به آدم فشار میاره ! مخصوصا منی که تقریبا دارم وقتم رو برای عکاسی و نوشتن میذارم و از بیمارستان و محیطش فاصله میگیرم . چاره چیه ؟ به قول بچه های خدمت باید آسون گرفت تا آسون هم بگذره ، هر چی روزشماری کنم برای تموم شدنش بیشتر اذیت میشم ..
خداروشکر محیط بیمارستان و اتاق عملی که قراره طرحم رو بگذرونم خوبه ، پرسنل باشخصیت و منظمی داره و اکثر بچه هاش طرحی هستن . دکترای خوب و با اخلاقی داره و از همه مهمتر دوتا از دوستای من اونجا هستن و این محیط رو برام صمیمی تر میکنه . تنها بدی و مشکلی که داره اینه که بیمارستان کاملا تخصصی برای کودکان و سر و کله زدن با بچه ها کار رو خیلی سخت میکنه . تازه دیدن بچه های مریض با انواع و اقسام آنورمالی ها و مشکلات جسمی حقیقتا اعصاب قوی میخواد . مخصوصا برای من که عاشق بچه هام و خیلی دل دیدن اشک و گریه شون رو ندارم ..
نمیدونم ، شاید سخت گذشت ولی به تجربه اش میارزه . همیشه که نباید زندگی یه جور باشه ، آدمیزاد به تنوع زنده اس . امیدورام زودتر یکم آذر سال 1397 بیاد و همینجا بنویسم " آذرماه 1397 ، پایان طرح ! " . همینطور سعی میکنم تو این مدت از اتفاقات این دوره براتون بنویسم ..