از عقل فقط دندونشو داریم !

  • سه شنبه ۱۸ مهر ، ۱۹:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۷۴ بازدید

به نظر بنده بعد از کار تو معدن و تحمل غم شکست عشقی و سوختن ته دیگ های سیب زمینی ماکارونی ، تحمل درد دندون دشوارترین کار دنیاست ! لامصب یه جوری میگیره و میزنه به گوش و مغزت که نفست بالا نمیاد ! حس میکنی با چماق زدن تو سرت ! هر دارویی هم میخوری موقتا خوبش میکنه و چند ساعت بعد همون آش و همون کاسه ! تازه بدترش اینه که جنس دندوناتم مثل من تعطیل باشه ! یعنی تو بچگی رنگ شیرو مادرو هم ندیده باشی و تنها همدم شکم گرسنه ات شیر خشک باشه ! همه اینا باعث میشه دونه دونه دندون خوشگلاتو از دست بدی و کاری هم از دستت جز افسوس خوردن برنیاد ..

دو هفته پیش رفتم پیش دندون پزشک برای ترمیم یکی از دوندونای فک پایینم . بعد از عکس گرفتن دکتر گفت قرینه همین دندونتم پوسیده و مرخصه باید عصب کشی و روکش بشه . من هم که از اوضای دندونام خبر داشتم گفتم این ریش و این قیچی در اختیار شما هر کاری صلاح میدونی انجام بده . تا اینو شنید چشماش از خوشحالی برق زد و شلنگ مسخره یونیت دندون پزشکی رو کرد تو معده ما و دو دستی افتاد رو دندون ناخوش احوالم . یه نیم ساعتی باهاش ور رفت و گفت تموم شد . فقط توشو موقتا پر میکنم تا هفته دیگه ورمش بخوابه و بیای برات دایمی پرش کنم . منم که از خدا خواسته گفتم آره برم بهتره هفته آینده میام چون واقعا از محیط دندونپزشکی برعکس بیمارستان و اتاق عمل که خودم توش کار میکنم بیزارم . هیچی خلاصه رفتیم پیش منشی و گفتیم هزینه ما چقدر میشه ؟ با دندونای لمینت شده اش یه لبخند عمیق تحویل ما داد و گفت ناقابله ، 500 هزار تومن ! گفتم ریال منظورتونه ؟ گفت نه آقای دکتر تومن ! اصن قلبم گرفت ! پیش خودم گفتم میرفتم یه دست دندون نو میخریدم مینداختم تو دهنم که ارزونتر میشد ! برای نیم ساعت کار 500 تومن ! بعد از پرداخت هزینه و اومدن اس ام اس بانک درد دندونم دوباره برگشت کلا :)) راه افتادم اومدم سمت خونه . رسیدم خونه و با اولین لقمه غذا کل کلسیم موقتی توی دندونم در اومد و الان اندازه یه عدس توی دندونم خالیه ! شب ها تا صبح باید با زبون و نخ دندون بیافتم به جونش تا چیزی توش نمونه و دردش شهیدم کنه ! هفته بعدش هم که زنگ زدن دکتر با خانومش رفتن اروپا ددر و نوبت ما افتاد این هفته . الان هم که دارم این ماجرا رو تعریف میکنم یه دندون بالا درد میکنه ، یکی پایین تیر میکشه اون دندون مریضه هم اندازه یه هندونه توش خالی شد . اینم از شانس ماس ! یه دست دندون سفید و خوشگل داشتیم اونم چینی از آب دراومد ! بعد میگن پزشکا پولدارن ! دندونپزشکا بنده خداها ندارن ! دلفینام پرواز میکنن ! جان اف کندی هم من ترور کردم !

با هم سنت شوخی کن بچه !

  • شنبه ۱۵ مهر ، ۱۶:۰۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۳۵ بازدید

کلا خانواده خاله بابام عجیب غریبن ! هم خود خاله بابام ، هم شوهرش و هم بچه هاش .. فکر کنم 60 سالی میشه مسافرت نرفتن و قیافه هاشونم همونطوری مونده ! یعنی الان که نزدیک به 90 سال دارن همون صورت 20 سال پیش رو دارن . 4 تا پسر داره با یه دختر . یکیشون وضعیت دین و ایمانشو کلا بی دین اعلام کرده و یکی دیگه شون کار و زندگیشو ول کرده و رفته خادم امامزاده شده ! در این حد عجیبن یعنی ! چند روز پیش با خبر شدیم که برادر مش غلام ( همون شوهر خاله ) به رحمت خدا رفته برای همین جمعه تصمیم گرفتیم برای عرض تسلیت بریم خونشون . محیط داخلی خونه همونی بود که عید دو سال پیش بود . حتی یه انگور خشک شده چسبیده بود به پشتی که دیروز چک کردم دیدم سر جاشه ! ده دقیقه ایی از نشستن ما گذشته بود که مش غلام گرم تعریف کردن از برادرش و خاطراتشون شد . میگفت 10 سالی میشد ندیده بودمش و موقع ختمش رفتم فقط ، اونم به اصرار بچه ها ! کلا خیلی استرسی ان خانوادگی ! یعنی میگن از خونه نریم بیرون همه جا پر از خطر و حادثه اس ! شهرستانم واسه ختم زوری رفته بودن و دو روزه برگشتن خونه ..
مش غلام تعریف میکرد آره هفته پیش صبح ساعت 7 رفتم بانک حقوقمو بگیرم هنوز بانک باز نکرده بود . یکم نشستم تا باز کردن و مسئول باجه گفت هنوز واریز نشده حقوقها ، منتظر موندم تو بانک تا ساعت 11 ظهر هی چک میکردم میگفت واریز نشده ! اومدم خونه صبح فرداش رفتم ساعت 6 و نیم وایسادم تا اومدن باز گفتن حقوق ها واریز نشده . نشستم تا 10 که بانکدار گفت حقوق ها واریز شد ! از بانک اومدم بیرون و میوه خریدم و تو راه برگشت زنگ زدن از شهرستان که داداشت فوت شده و باقی ماجرا !
من خنده ام گرفته بود ! گفت مش غلام چرا 6 صبح رفتی واسه حقوق ؟ میخوابیدی 10 هم میرفتی پول تو حساب بود دیگه کسی برش نمیداره که . چرا خودتو اذیت میکنی ؟ تا این جمله منو شنید ذوق تو صورتش خشک شد و ماسید ! به بیرون پنجره خیره شد و رفت تو فکر ! یه جوری ساکت شد که گفتم موتورش شاتون زد و تسمه تایمش پاره شد ! تا شب که اونجا بودیم کم حرف میزد و همش تو فکر بود ! فکر کنم فهمیده بود 80 سال الکی صبح ها ساعت 6 بیدار میشده ! :))

غول ترسناک بچگی !

  • پنجشنبه ۱۳ مهر ، ۱۰:۴۴ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۲۰ بازدید

یادمه وقتی راهنمایی بودم ، برای اولین بار سوار هواپیما شدم . البته بابا میگفت بچه بودی زیاد سوار میشدیم و میرفتیم شیراز ولی من خاطره ای ازش تو ذهنم‌ نمونده . شب بود و دی ماه سرد بود . استرس داشتم و این استرس تا زمان بستن کمربند و آماده شدن برای بلند شدن هواپیما یا به اصطلاح خلبان ها تیک آف همراهم بود ..
وقتی هواپیما روی باند سرعت گرفت و از زمین بلند شد دسته های صندلی رو محکم چسبیده بودم و از شدت ترس دستهام خیس عرق شده بود .. حس میکردم اگر از جام تکون بخورم از اون بالا پرت میشم پایین . چند دقیقه ایی گذشت تا تکون های اولیه تموم شد و به حالت پایدار رسیدیم . تقریبا رنگ گچ شده بودم و مدام به خودم لعنت میفرستادم که چرا سوار همچین وسیله ایی شدم !
پدرم کنارم نشسته بود ، آروم و بدون هیچ ترسی ، داشت روزنامه ایی که دستش بود رو میخوند . به چهره من که نگاه کرد لبخند زد و شروع کرد برام توضیح دادن که هواپیما چطوری پرواز میکنه و چقدر وسیله امنیه برای مسافرت .. حرفاش یکم آرومم کرد ولی هنوز اون ترس هنوز توی وجودم بود .. وقتی رسیدیم به آسمون مشهد و هواپیما ارتفاعشو برای نشستن کم کرد تکون ها شروع شد من دوباره همون آدم ترسوی قبل شدم و ناخودآگاه دسته های صندلی رو تو مشتم فشار میدادم .. ده دقیقه ایی گذشت و صدای برخورد چرخ ها با باند هواپیما اومد ، بیرون رو نگاه کردم و وقتی زمین رو دیدم یه نفس عمیق کشیدم .. تموم شد .. همه چیز امن و امان بود ..
این اتفاق توی سفرهای بعد هم تکرار شد ، سوار شدن هواپیما برام بزرگترین ترس شده بود .. وقتی به چهره مسافرهای دیگه نگاه میکردم و اثری از ترس توی چهرشون نمیدیدم از رفتار خودم خجالت زده میشدم .. از اینکه چرا میترسم ؟ مدام خودم رو سرزنش میکردم و این ترس رو از همه پنهان میکردم ..
چند سالی گذشت و من بیشتر سفرهامو‌ ترجیح میدادم زمینی انجام بدم و تا جایی که مجبور نمیشدم و مسافرتم داخلی بود از هواپیما ؛ همون غول آهنی ترسناک با تکون های وحشتناکش استفاده نمیکردم ..
وقتی بزرگتر شدم و چند سالی عقلم به بلوغ نزدیکتر شد رفتم دنبال این ترس ، دنبال ریشه و درمانش . من فوبیا داشتم ، فوبیای پرواز و با مطالعه فهمیدم خیلی های دیگه تو دنیا مثل من هستن .. بعد از فهمیدن این اطلاعات دیگه احساس تنهایی نمیکردم ، ترسم رو پنهان نمیکردم و دلیل سوار هواپیما نشدنم رو به همه میگفتم ..
به سایت های مختلف ، کتاب های مختلف و حتی دوستای روانپزشکم مراجعه کردم و در نهایت به این جمله حضرت علی (ع) رسیدم ؛ هرگاه از کاری ترسیدی ، خود را به کام آن بیانداز ! رفتم و تو مرکز فوبیای ذهنم قرار گرفتم ، مسافرت های هوایی طولانی کردم و با آگاهی کامل از شرایط سوار غول ترسناک بچگی شدم . هنوز یکم ترس داشتم ولی پا پس نکشیدم . توی یازده روز مسافرت به اروپا بین سه تا کشور رو پرواز کردم ، توی هوای بارونی و خراب و ترس رو توی دلم کشتم ، به جای فشار دادن دسته های صندلی چشم هامو روی هم گذاشتم و اژ پروازم لذت بردم . حتی کنار پنجره نشستم و لا به لای ابرهایی که مثل پنبه های تشک حلاجی شده بودن شناور شدم ..
امروز یاد گرفتم از بیان ترس هام نترسم ، ازشون فرار نکنم و از اون ها برای خودم یه بت سنگی نسازم ..
یاد گرفتم بزرگترین قدرت ، ایمان به بزرگی و عظمت خداست .. خدایی که همیشه همراه و همگام بنده هاش ، تو سخت ترین لحظات زندگی قدم برمیداره ..
خدایا شکرت ..

مینیمال ؛ گوش هایش ..

  • چهارشنبه ۵ مهر ، ۱۶:۱۴ ب.ظ
  • مینیمال
  • ۲۱۷ بازدید

گوش هایش ،
مثل صدف های دریایی ،
صدای دریا میداد ..

دست هایش پر بود از شن های ساحلی و نگاهش پشت پلک هایش پنهان شده بود .. گمانم عاشق باران بود که این چنین بی پروا به دریا زد و رفت .. رفت تا جایی که چشم کار میکرد دریا بود و دریا .. رها ، مثل صدف های دریایی ..

خبرهای شیرین لا به لای لجنزار زندگی !

  • يكشنبه ۲ مهر ، ۱۶:۲۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۰۹ بازدید

گاهی وقتا لا به لای خبرهای دردناک و ناراحت کننده روزنامه ها ، کانال های تلگرامی و اخبار یه خبرهای خوبی به آدم میرسه که ته دلش امیدوار میشه و میگه نه انگار هنوز عشق و علاقه نمرده .. واقعا خیلی مردن اونایی که تو هر شرایطی پای عشق و کسی که عاشقشن میمونن ، حتی با وجود یه چشم از دست رفته و صورت اسیدپاشی شده . خبر ازدواج مهرداد و مرضیه ابراهیمی ، قربانی اسیدپاشی های سریالی اصفهان دقیقا همون خبر خوشحال کننده ایی بود که شنیدنش لبخند رو روی لب های خیلی ها آورد . براتون آرزوی خوشبختی میکنم زیباترین زوج های دنیا ..
همچنین بخونید :
+ لانتوری ؛ دردی که باید دیده شود !
+ ازدواج مرضیه ابراهیمی ، قربانی اسید پاشی اصفهان ..
+ حادثه اسیدپاشی‌های زنجیره‌ای در اصفهان ..